تَکَثُّرگَرایی یا پلورالیسم،

 

فلسفه سیاست چیست ؟ وافعیت پلورالیسم به چه معنا است ؟ ارتباط فلسفه سیاست با پلورالیسم معقول چیست ؟ اینها سئوالهایی است که این نوشته سعی دارد تا حد امکان به آنها پاسخ دهد. فلسفه سیاست در اینجا به معنای نوعی راه حل عملی برای سازمان دهی زیست سیاسی است. به عبارت دیگر، فلسفه سیاست سعی دارد پاسخی به این سئوال ارائه دهد که «بهترین یا عادلانه ترین نوع سازمان سیاسی باید چگونه باشد». در اینصورت می توان گفت که فلسفه سیاست بدین معنا واجد خاصیت هنجاری است، یعنی سعی دارد بگوید که چگونه «باید» زیست سیاسی انسانها را سازمان داد. حال باید پرسید که این پاسخ چیست ؟ زیست سیاسی انسانها را چگونه باید سازماندهی کرد تا با معیار عدالت همخوانی داشته باشد؟ می توان گفت به اندازه تعداد فلاسفه سیاسی پاسخهای متفاوتی به این سئوال داده شده است. بگذارید پیش از اینکه بیش از این به بررسی این مسئله بپردازیم موضوع دیگری را مطرح کنیم.

واقعیت پلورالیسم چیست ؟ عموما در ادبیات فلسفه سیاست و اخلاق، میان پلورالیسم اخلاقی و نسبی گرایی اخلاقی تفکیک قائل می شود. بصورت کلی  پلورالیسم اخلاقی به نگرشی اطلاق می شود که مبتنی بر آن ارزشها و یا سیستم های ارزشی متعددی ، متفاوت و گاه متضادی وجود دارند که نمی توان بر اساس هیچ معیاری میان آنها دست به انتخاب زد. به عبارت دیگر افرادی که یک ارزش یا یک سیستم ارزشی را به سایرین ترجیح می دهند هیچ معیاری برای انتخاب خود ندارند و تنها بر اساس انتخابهای خود که عموما انتخابهای تراژیک نامیده می شوند ارزشهای خود را برمی گزینند. اما با تمام این تعدد ارزشها و سیستمهای ارزشی، در پلورالیسم ارزشی، تعداد این ارزشها و سیستمهای ارزشی محدود است. آیزایا برلین که مشهورترین چهره این نگرش محسوب می شود در جایی (به مزاح یا به جد) گفته بود که تعداد آنها 12 یا 50 یا 172 است. بنظر می رسد که منظور آیزایا برلین این بوده است که تعداد آنها هرچه باشد اما بازهم آنها «محدود» هستند. در مقابل نسبی گرایان ارزشی معتقد هستند که این تکثر ارزشها و سیستمهای ارزشی بی نهایت است. در واقع تنها تفاوت بنیادین میان پلورالیسم و نسبی گرایی همین محدود و یا نامحدود بودن تعداد ارزشها است. از آنجایی که این تفاوت برای منظور حال حاضر ما اهمیتی ندارد در این نوشته تفکیکی میان نسبی گرایی و پلورالیسم قائل نشده ایم و خواننده می تواند جای هرکدام را با دیگری تعویض کند.

حال که از پلورالیسم ارزشی سخن گفتیم باید از «واقعیت پلورالیسم » سخن بگوییم. فهم واقعیت پلورالیسم برای انسان عصر حاضر آنچنان دشوار نیست. پلوارلیسم در دنیای امروز تنها یک ایده و یا یک نظریه نیست بلکه واقعیتی است که ما آن را در مقابل چشمان خویش مشاهده می کنیم. در دنیای امروز انسانهای متعدد با سیستمهای ارزشی گوناگون وجود دارند که این ارزشها نه تنها با یکدیگر متفاوت هستند بلکه در بسیاری از موارد با یکدیگر در تضاد قرار دارند. اعتقادات یک مسیحی سر سخت با یک مسلمان، با یک خواننده بی ایمان و با تمام آنهایی که ارزشهای مورد قبول او را نمی پذیرند متفاوت است و در عین حال با بسیاری از آنها در تضاد است. درک یک مسیحی کاتولیک با درک یک مسلمان از بهترین شکل زندگی یکسان نیست و چه بسا در تضاد کامل است. با اطمینان می توان گفت که می توان برای تمامی ارزشهای شناخته شده برای بشر معتقدینی یافت. افراد بسیاری به ارزشهای کمونیستی، اسلامی، مسیحی، یهودی، لائیک، بشر دوستانه، محیط زیستی و غیره معتقد هستند. بسیاری از این ارزشها با یکدیگر متفاوت هستند و حداقل بسیاری از آنها نیز با یکدیگر در تضاد هستند. بنابراین به سادگی می توان درک کرد که معنای واقعیت پلورالیسم به چه معناست. به زبان بسیار ساده، واقعیت پلورالیسم شرایط امروز بشر است.

اما واقعیت پلورالیسم از کجا ناشی می شود؟ چه چیز باعث می شود که انسانها به ارزشهای متفاوت اعتقاد داشته باشند ؟ همه ما دارای سیستمهای ارزشی هستیم و همه ما نیز برای خود استدلالهایی برای ترجیح ارزشهای خود بر سایر ارزشها در اختیار داریم. یک مسلمان برای ترجیح اسلام بر مسیحیت به معجزه بودن قرآن استناد می کند ؛ یک بی دین برای اعتقاد خود به عدم وجود خداوند و در نتیجه رد ادیان مختلف دارای استدلالهایی است. در عین حال هرکدام از معتقدین به یک نظام ارزشی خاص معتقد هستند که انتخاب آنها بر سایر انتخابها ارجحیت دارد و استدلال آنها قانع کننده تر از سایر استدلالها است. مطمئنا بسیاری از افراد استدلالهای مخالف خود را مطالعه کرده اند و با اینحال آنها را نپذیرفته اند. در اینجا می توان گفت که روزی خواهد رسید که استدلالهای یک گروه، گروههای دیگر را اقناع خواهد کرد و در نتیجه همگان به یک سیستم ارزشی خاص اعتقاد پیدا خواهند کرد. برای مثال می توان تصور کرد که روزی تمامی انسانها با اسلام خواهند گروید و مسلمان خواهند شد. اما در این لحظه واقعیت پلورالیسم در شرایط زندگی ما به خوبی مشاهده می شود و بر عکس هیچ شواهدی مبنی بر گرایش سایرین به پذیرش یک نظام ارزشی واحد وجود ندارد و بعید است که این حالت در آینده نیز  عملی شود.

با توجه به آنچه تااینجا آمد می توان گفت که ما در شرایطی بسر می بریم که افراد به سیستمهای ارزشی متفاوت معتقد هستند، هرکدام برای انتخابهای خود استدلالهایی در اختیار دارند و استدلال سایرین را مجاب کننده نمی یابند. حال می توانیم به بخش اول نوشته خود بازگردیم. در این شرایط فلسفه سیاست به این سئوال که «بهترین یا عادلانه ترین نوع سازمان سیاسی باید چگونه باشد» چه پاسخی ارائه می دهد ؟ بنظر می رسد که هر فیلسوف سیاست در این شرایط استدلالهایی را ارائه می دهد که از نظر او قابل قبول ترین پاسخ به سئوال پیش رو است.  به عبارت دیگر هر فیلسوف سیاست استلالهایی برای پذیرش یک نظام ارزشی خاص ارائه می دهد که از نظر او بسیار قانع کننده است. این استدلالها بسیار متعدد هستند. نظام سیاسی مطلوب افلاطون ، ارسطو، هابز، لاک، روسو و راولز با یکدیگر متفاوت هستند و هرکدام از این فلاسفه مدعی است که سایرین استدلالهای درستی ارائه نمی دهند و تنها استدلال خود او قابل قبول است. در عین حال تقریبا هیچکدام از فلاسفه نتوانسته است با استدلال خود کسی بجز تعدادی از پیروان خود را با خود مجاب سازد و سایر فلاسفه و پیروان آنها با او مخالف بوده اند. بنابراین کاملا منطقی است که از خود سئوال کنیم که آیا یک استدلال جدید می تواند همه بشریت و یا اکثریت انسانها را به پذیرش یک نظام ارزشی خاص مجاب سازد ؟ پاسخ مثبت بدین سئوال بدین معنا است که استدلالهای ارائه شده از سوی فلاسفه تا به امروز درست نبوده اند و ما باید بدنبال استدلالی باشیم که بتواند همه انسانها را مجاب سازد. پاسخ منفی بدین سئوال بدین معنا است که اصولا استدلال نمی تواند همه یا اکثریت انسانها را با یکدیگر هم عقیده سازد و یا اینکه اصولا استدلال صحیحی وجود ندارد.

----------------------------------

تَکَثُّرگَرایی یا پلورالیسم، ابعاد و صور مختلف فرهنگی، اجتماعی، سیاسی، فلسفی و دینی دارد که هر یک معنای ویژه خود را دارد.

به طور کلی، تکثرگرایی به معنی پذیرش تنوع و بها دادن به آن است. مفهومی که اغلب به طرق مختلف، در طیف وسیعی از موضوعات، استفاده می‌شود. در سیاست، تاکید بر تنوع در علایق و اعتقادات شهروندان، یکی از مهمترین ویژگی‌های مردم‌سالاری است. در علم، نظریه چند روشی بر پذیرفتن نظریه‌ها یا نقطه نظرات متفاوت دارد. این روش می‌تواند تا حد بسیار مهمی یک عامل کلیدی جهت پیشرفت علمی باشد. واژه «جمع‌گرایی» همچنین، در زمینه‌های متفاوتی، در حوزه‌های مذهبی و فلسفی استفاده می‌شود.

تکثرگرایی با این امید مرتبط می‌شود که این روندهای برخورد و گفتگو به تشخیص و تعریف سود مشترک ختم خواهد شد که جهت تمامی اعضای جامعه بهترین می‌باشد.

حامیان تکثرگرایی چنین استدلال می‌کنند که بهترین راه جهت دستیابی به سود مشترک مذاکره و رسیدن به جایی است که هرکسی بتواند در قدرت و تصمیم گیری شریک بوده و همچنین قادر به شراکت گسترده و کسب اطمینان از وجود تعهدپذیری در دیگر اعضای جامعه، و در نهایت اطمیان از دستیابی به دست آوردهای بهتر باشد. در مقابل، در جامعه‌ای که طرفدار استبداد حاکم است و جامعه تحت کنترل وابسته به حکومتی که به دست چند تن اداره می‌شود اداره می‌شود، قدرت متمرکز شده و تصمیمها توسط عده کمی از اعضاء گرفته می‌شود، و عملا امکان مشارکت همه گروهها وجود ندارد.

 شرایط تکثرگرایی

همه گروهها جهت موفقیت در تعیین منافع مشترک تکثرگرایانه‌، مجبور به موافقت با یک میزان محدود از خواسته هایشان هستند که متناسب با ارزشهای تقسیم شده‌ای است که گروههای متفاوت را به جامعه یکپارچه مبدل می‌کند، و نقشها را جهت رفع کشمکش میان گروهها تقسیم کرده‌است.

مهمترین ارزش احترام و تحمل دوطرفه می‌باشد، به گونه‌ای که در صورت ایجاد برخوردهایی که به طور طبیعی درتغییر علایق و موقعیتها رخ خواهد داد، هیچ گروهی به منافع دیگری تعرض نکنند و ارزشهای همدیگر را ارج بنهند. گروههای مختلف باید بتوانند بدون واردکرد فشار همزیستی و جذابیت داشته باشند. در این حالت مشاجرات را تنها با گفتمان مداوم که منتج به مصالحه و درک دوجانبه می‌شود، حل کرد.

-------------------------------------------------------------------------------------------------

 

تـــــاریـخ پـلورالـیسـم

 تاريخ پلوراليسم با "عقل سليم" آغاز ميشود. پس از هزاران سال تسلط افکار مذهبي و فلسفي برذهن بشر، عقل سليم مردم عادي بدون تعصب و پيشداوري هاي  مذهبي و فلسفي،  کثرت گرا ست، يعني شناخت بي غرضانه طبيعت و جامعه،  دنيا را انبوهي از گوناگوني و بي مانندي پديده هاي منحصر به فرد ميبيند.  فعاليت فکري در اين شناخت اوليه متوقف نميشود،  و براي فراهم آوردن نياز هاي اوليه،  در برابر خطرات احتمالي،  به جستجو مي پردازد. اجتناب از اتفاقات نامطلوب نياز به توان پيش بيني مسير آينده پروسه هاي مختلف دارد. اين توان از طريق تشخيص نظم و قاعده در گوناگوني هاي وقايع جهان حاصل ميشود. شکل بدوي اين فعاليت دماغي در رفتار حيوانات متفکر بشکل "غريزه" حک شده است،  که از طريق ژنتيک منتقل ميشود.   به همين سان اولين کوشش ها براي آفرينش دانش، از طريق صرفنظر کردن از جزئيات،  و چشم پوشي از بي قاعده گي ها،  براي دستيابي به قاعده و نظم انجام شد. هراکليد اين تلاش ذهني را جستجو براي "آنچه در همه چيز مشترک است" ناميده است.

  در فلسفه،  مونيسم بر پلوراليسم تقدم داشته است، چرا که جستجو براي قاعده ها و اشتراک ها منتج به اصول جهانشمول نظير شبه ماده انتزاعي پلنومplenum  طرح شده  توسط پارمينيدوس Parmenides،  و يا تضاد طرح شده توسط هراکليد انجاميد .  در مذاهب، اولين خدايان پلوراليستي بودند،  جرا که بيشتر به عقل سليم مردم عادي نزديک بودند،  و نه به انتزاع فلسفي، و هزاران سال طول کشيد تا پلي تئيزم (چند خدائي) جاي خود را به مونوتئيسم (يکتاپرستي) داد، که در واقع جمع بست نقاط ا شتراک خدايان مختلف در يک خداي انتزاعي بود.  پيشرفت تمدن و علوم، مقارن بود با توسعه انديشه بشر از پلوراليسم عقل سليم به مونيسم، و به استثنأ انفصال هاي مختصر کوتاه مدت، در تاريخ گذشته بشريت، مونيسم غالب بوده است و نه پلوراليسم.

 در واقع در عصر حاضراست که توسعه هاي هاي جديد علم عدم تعين indeterminism و پلوراليسم را براي  علوم طبيعي و پيش بيني آينده تقويت کرده است.  پلورايسم امروزاساسأ ادامه کوشش هاي فلاسفه آناليتيک در اين زمينه نظير انديشه هاي برتراند راسل در قرن بيستم نيست هرچند بظرات فلاسفه اي نظير نلسون گودمن Nelson Goodman  نويسنده کتاب راه هاي گوناگون جهانسازي در سالهاي اخيرادامه آن سنت است. امروزه ديدگاه پلوراليستي از طرف دانشمندان و فلاسفه علم و ديگر صاحب نظران انديشهاي نو، با افکار بسيارمتفاوتي دنبال ميشود، انديشمنداني نظير  کارل پاپر، پريگوژين،   ديويد بوهمDavid Bohm ،  و يا متفکريني نظير کواينW.V. Quine. 

 عهد باستان

 در يونان باستان امپيدوکلوسEmpedocles اولين فيلسوفي است که به ترويج پلوراليسم مي پردازد. در مقايسه با مونيسم هراکليد که آتش رااصل مي دانست، امپيدوکلوس ترکيبي ازچهار عنصر تفکر يونان، يعني زمين، هوا، آتش، و آب را اساسي فرض ميکرد و در مقايسه با هراکليد که فقط به ستيز اعتقاد داشت، امپيدوکلوس عشق و ستيز، هر دو را به عنوان توضيح وحدت و جدائي پديده ها مي دانست. ستايش وي از عشق  بمثابه بيان وحدت اوليه،  آرزوي وي براي مونيسم را نشان ميداد، هرچند اين هرگز به معني اعتقاد او به اين آرزوها بمثابه واقعيت نبود، واقعيتي که وي عکس اين نمايلات مونيستي مي ديد. منطق وي متعينdeterministic  (جبري) نبود و از ديدگاه وي تغيير از طريق هم اتفاق و هم عليت رخ ميداد. در اخلاق، عرفان فيثاغورثيان را پذيرفته بود،  و به سبک مذهب اورفيکOrphic دوران ماقبل تمدن يونان باستان،  به معصيت اوليه و تناسخ معتقد بود.

 امپيدوکلوس  درطرح  دو مشخصه پلوراليسم نوآور بود، و آنها عبارت بودند از دفاع وي ازعدم تعينindeterminism  (اختيار) و  دموکراسي.  از آنجا که بيشتر يک نويسنده شاعر مسلک بود، نوشته هاي سياسي وي  تتبع اسکولاستيک رساله هاي سياسي مونيستي نظير افلاطون و ارسطو، که البته سالها بعد از وي نوشته شده اند را نداشت.  ناگفته نماند که ارسطو که بعد از افلاطون نوشته،  با وجود  تعلقش به پلوراليسم،  در سياست متأثر از اقلاطون است و نه از امپيدوکلس. معهذا عمل سياسي و شعرامپيدوکلس، گرايش پلوراليستها را به دموکراسي، از همان بدو تمدن غرب نشان ميدهد.

 پس از امپيدوکلوس،  لوسيپوسLeucippus و دموکريتوسDemocritus قابل ذکرند. آنها سعي کردند که به مصالحه اي ميان پلوراليسم و مونيسم دست يابند. مدل آنها از جهان اتميسم بود. اتمها متفاوت بودند و تعدادشان بي نهايت بود (يعني گرايشي پلوراليستي)، اما در عين حال جوهراتمها غير قابل تقسيم فرض ميشد،  و اينکه که با يکديگر از طريق قوانين جبريdeterministic عليت (يعني گرايشي مونيستي) مربوط ميشدند.  اين مدل دو هزار سال به عنوان يک تئوري متافيزيکي درباره ساختمان جهان باقي ماند،  تا که علم نو بعد از رنسانس از آن استفاده کرد. 

 فرضيه اتمهاي بي نهايت لوسيپوس و دموکريتوس تقريبأ سلف همه مدل هاي پلوراليستي جهان بوده است، از مونودولوژيmonadology لايبنيتسLeibniz تا مدل اتمي راترفوردRutherford تا اتميسم منطقي برتراند راسل. همچنين هرچند لوسيپوس و دموکريتوس جبرگرا determinist بودند، نظرات سياسي شان د رتطابق با پلوراليسم بود، يعني مدافع دموکراسي بودند. در کيهانشناسي آن ها از ايده کثرت جهان ها دفاع ميکردند،  که بعدها اپيکورEpicurus همراه  ديدگاه اختيارindeterminism  ترويج ميکرد.  بعدها ارسطو ايده کثرت جهان هاي آنها را رد کرده و ايده *جهان واحد* را به جاي آن نشاند (جالب است که قرن ها بعد، در قرن نهم ميلادي، تئوري احتمال اپيکور و نه تئوري چهار علت ارسطو،  در ميان معتزله، يعني پيروان حسن بصري در الهيات اسلامي، پذيرفته شده است).

 پيشرفت تمدن يونان مونيسم پاراميندوس را تقويت کرد.  افلاطون به طور سيستماتيک با پلوراليسم امپيدوکلوس و اتميست ها در افتاد. پس از اافلاطون، ارسطو هرچند خود پلوراليست بود، بسياري از انگاره هاي مونيستي استاد خود افلاطون را در فلسفه خويش حفظ کرد.  از نظر ارسطو "ترتيب دريافت حسيorder of sense" پلوراليستي بود، اما ترتيب بيانorder of explanation مونيستي بود. به عبارت ديگر وقتي از حس به تئوري ميرويم، کثرت نقطه شروع است،  اما وقتي جهان را توضيح ميدهيم،  ما از تئوري توضيحيexplanatory theory مونيستي شروع ميکنيم و به واقعيت تجربي ميرسيم. ( نگاه کنيد به کتاب سوم  متافيزيک ارسطو که وي اين تئوري جالب خود را به شيوه بسيار همه جانبه اي توضيح داده است).

 سقوط تمدن يونان

 تجديد حيات پلوراليسم تا زمان سقوط تمدن يونان اتفاق نيافتاد.  پس از قرن سوم ميلادي که مسيحيت امپراطوري روم را فتح کرد، پلوراليسم موقتأ در ميان مکاتيب فلسفي بدبينانه کلبيونCynics، شکاکيونSceptics، اپيکوريانEpicureans، و افکارعرفاني رواقيونStoics رشد کرد. معهذا اصالت و ابتکاري در اين مکاتيب نبوده،  و بويژه بيگانگي اين مکاتيب فلسفي با علم،  بيشتر آنان را تحولي واپسگرا در پلوراليسم کرد تا پيشرفتي ترقي خواهانه.

 کلبيونCynic دستاوردهاي تمدن،  نظير دولت، مالکيت خصوصي، ازدواج، و مذاهب را رد ميکردند. در واقع آنان را ميتوان پيش کسوتان آنارشيستها قلمداد کرد . آنها سعي در تصحيح نقصان هاي اجتماعي نه از طريق رفرم داشنتند،  و نه از طريق ارائه آلترناتيو اجتماعي اي که با انقلاب بدست آيد.  آلترناتيو آنان "بازگشت به طبيعت" و زندگي نظير حيوانات بود.  يکي از چهره هاي برجسته آنان، ديوژانس، حتي به برادري نسل بشر و حيوانات معتقد بود که البته انساندوستانه بود.  خلاصه آنکه رد نظم موجود از طرف اينان ضربه اي بود بر مونيسم، هرچند مکتب فکري شان براي انديشه و فعاليت فکري کشنده بود.

 شکاکيونSceptics با ترديد همه چيز،  تفاوت دانش و جهل را مي ستردند، معهذا برروي برخي اصول مونيسم نيز سايه شک مي افکندند. کارنيادCarneads  در سال 69 قبل از ميلاد،  يکي از شکاکيون بود که به ايده احتمالات به مثابه راهنماي عمل رسيده بود. اين از اولين کوشش ها براي طرح تئوري تخمينيconjectural theory بر مبناي ديدگاه فلسفي اختيارindeterminism بود. متأسفانه نظرات وي بعد ها از طرف ديگر فلاسفه شکاکيون دنبال نشد،  چرا که آنان در پي ارائه آلترناتيو در برابر تفسير مونيستي حقيقت نبودند،  و تنها دلبستگي شان شک درباره همه چيزگذشته بود، و خوشي شان بي اعتبار کردن دست اوردهاي علمي بود.

 اپيکورEpicurus پايه گذار مکتب اپيکوريان اساسأ موضوع توجهش اخلاق بود. وي لذت را از ديدگاه عرفاني مي ستائيد، اما برخلاف رواقيون تنها به زندگي اعتقاد داشت. دفاع وي از آزادي ارادهfree will جنبه پلوراليستي فلسفه اخلاق وي است.  پس از لوسيپوسLeucippus و دموکريتوسDemocritus، اپيکور اولين فيلسوف پلوراليست در فلسفه طبيعي است.  هرچند وي دلبستگي اي به علوم نداشت، ترويج اتميسم از سوي وي،  با تکيه بر شانس و عدم تعينindeterminism ، مدلي پلورليستي از جهان را عرضه ميکرد. معهذا ارسطو قبل از وي،  براي رد مفهوم دموکريتي کثرت جهان ها و دفاع از اصل *جهان واحد*  کوشش وافري کرده بود،  و بعدها مدل ارسطوئي نه تنها در قرون وسطي، بلکه کماکان همچنان تا عصر حاضر،  با ماست.

 رواقيونStoics با ستايش فضائل شخصي و برابري انسانها،  به طرف پلوراليسم گرايش داشنتد. پلوراليسم آنها بيشتر به پلوراليسم مذهبي شبيه است،  تا به پلوراليسم فلسفي. زينوZeno، پايه گذار اين مکتب، خدا را جدا از جهان نمي دانست و در درون ما مي ديد. اين يک ديدگاه وحدت وجودي ( پانته ئيستيpantheism ) بود که ريشه خود را در مذاهب خاورOriental religions داشت. پانته ئيسم از طرف رواقيون توسعه يافته و از طريق آنان وارد رهبانيتmonasticism مسيحي و عرفانmysticism اسلامي شد.  وحدت وجود در رابطه با جلوه هاي خدا پلوراليستي است، اما در عين حال به خاطر فرض خداي واحد،  ديدگاهي مونيستي است. اين فلسفه با ارتقأ انسان به مقام شبه خدائي از طريق تذکيه نفس،  براي ملت ها و افراد نااميد جاذبه داشته است، يعني براي آنان که به قول برتراند راسل نمي توانستند به پيشرفت در عمل خود در جهان واقعي اميدي داشته باشند. با اين همه،  تأکيد اين تفکر بر روي فرد همواره نوعي پلوراليسم را در ميان طرفداران آن باعث شده است.

قسمت آخر

 قرون وسطي

 مسييحيت  تمام خدايان مذاهب ديگر را برچيد و در نتيجه يکتا پرستي مسيحي جايگزين تمام مذاهب پلوراليستي در اروپا شد. براي بيش از هزار سال، فلسفه به اسکولاستيسم کليسا محدود شد. همه چيز از آسمان تا زمين کاملأ از طرف خداي قادر مطلق خکمراني ميشدند، واو همه چيز از کوچکترين ذرات تا بزرگترين ستاره ها را تعيين ميکرد. پلوراليسم به معني اخص کلمه در قرون وسطي تحمل نميشد، اما عناصري از آن در قرون تاريک انديشي باقي ماندند، و آنهم بيشتر در فلسفه اسلامي.

 سه قرن اول اسلام يعني قرون ششم تا نهم ميلادي چيزي بيش از اسکولاستيسم در دنياي اسلام به وجود نياورد. دين سالاري ( تئوکراسي) اسلامي بني اميه و بني عباس نظير کليساي کاتوليک استبدادي بود.  تنها پژوهشهاي نجومي از طرف دين سالاران اسلامي تشويق ميشد و آنهم به خاطر مبناي نجومي بسياري از شعائر عبادتي اسلامي. در واقع پس از سقوط خلافت اسلامي  در شاخه شرقي آن (درخراسان و ایران) و شاخه شمالي آن (در اسپانيا)، با تقليل نفوذ خلافت مرکزي،  و شروع به اصطلاح "رفرميسم"  و "رنسانس" اسلامي در قرن نهم ميلادي ، درخراسان ، ايران و اسپانيا کارهاي علمي و فلسفي شکوفا شدند. ابن سينا، عمر خيام، فارابي، ابوريحان بيروني، ذکرياي رازي درخراسان و ايران و اورس (ابن رشد و  ديگران در اسپانيا)  فلاسفه و دانشمندان برجسته اين دوران هستند،  که بويژه بر افکار راجر بيکن و اسپينوزا در غرب اثر گذاشتند. در واقع بررسي فلسفه شرق خود مبحثي است جداگانه و وسيع است. اما فقط نگاهي به فلسفه وحدت وجود،  که اساسا در شرق رشد زيادي کرده،  و در پلوراليسم غرب اثر گذاشته،  در اينجا بي مناسبت نيست.

وحدت وجود اسلامي در شرق

 پانته ئيسم يا فلسفه وحدت وجود،  شکلي از عرفان است،  و ادامه فلسفه رواقيون است که  بويژه پس از حمله مغول، در ميان انديشمندان خاور تزديک رشد کرد.  اين بينش  از يک سو،  تلفيقي بود از فلسفه خاور و فلسفه يونان،  و از سوي ديگر، ترکيبي بود از انديشه  اسلامي و مسيحي . مروجين آن "صوفي" خوانده ميشدند، چرا که نظير رواقيون براي دنياي مادي ارزشي قائل نبودند.  آنها ضد ملا و آخوندبازيsacerdotalism بودند و به همه اديان به يک اندازه احترام مي گذاردند، و اعتقادات خود را يک مذهب جهان وطن مي ديدند،  نظير مانويان قبل از اسلام.  آنها مذهب سنتي را تحقير ميکردند،  و ايده جستجو براي خدا در دل،  و نه در مسجد،  را ترويج ميکردند. به خاطر ترس از آزار و ايذاي اسلامگرايان، نظرات خود را به شکل استعاره درقالب اشعار بيان ميکردند. 

 اشعار صوفيان نمونه هائي از بيان زيباي شاعرانه وحدت وجود است. شاعر برجسته صوفي مسلک  مولوي، در اشعار خود،  با احترام خاصي از فلاسفه مکاتيب مختلف يونان،  از جمله ديوژانس و اتميستها ياد ميکند.  در بسياري از اشعار وي، او خدا را به نور تشبيه ميکند،  که بوسيله انديشه بشربه فرقه هاي  مختلف مذهبي انکسار يافته است. اين تشبيه شايد بهترين بيان پانته ئيستي توحيد،  يعني خدا ي واحد است، که در عين حال بيان هاي متعدد ديگرخدا را نيز همراه دارد.  هرچند پانته ئيسم يک پلوراليسم استوار نبود، ترويج مفهوم کثرت گراي بيان خدا از طرف آن،  باعث رشد گرايش پلوراليستي در مذهب و فلسفه در قرون وسطي  در دنياي اسلام شد، و پانته ئيسم حتي بعد ها متفکرين برجسته خردگراي عصر مدرن اروپا،  نظير لايبنيتس .و اسپينوزا را،  تحت تأثير قرار داد.

 متفکرين پلوراليست قرون وسطي

 در اروپا، راجر بيکن (1214-1292) از امپريسيسم براي دفاع از اصل يکايکيindividuation (تشخيص فرد در جمع) ، يعني تشخيص اينکه اشيأ جداگانه کيفيت هاي مختلف دارند، استفاده کرد.  در نتيجه هرچند راجر بيکن مونيست بود، در فلسفه اش نفوذ پلوراليسم هويدا است.

 جالب توجه ترين متفکر پلوراليست قرون وسطي ويليام اوخامWilliam of Ockhams در (1280-1347)  بود، که تکفير شده و از فرقه فرانسيسکن و کليسا طرد شد.  او ايده کثرت جهان ها را دليلي براي قدرت خدا مي دانست.  بزرگترين خدمت وي به فلسفه منطق *تيغ اوخامOckham's Razor* است.  ( به تحقيقات مفصل کارل پاپر درباره اوخام رجوع کنيد).

 تيغ اوخام که  با عبارت "اين بيهوده است که با زيادتر انجام دهيم آنچه قابل انجام با کمتر است" بيان شده،  متد منطقي بسيار سودمند براي ديدگاه  پلوراليستي است. با استفاده از تيغ اوخام ميتوان همان تعداد ازعوامل را که *لازم* هستند،  براي هر تحليل معين برگزيد. بنابراين بجاي تقليل پيش گرايانه( اپريوريapriori ) کثرت به يگانگي مونيستي،  از اين ابزار براي کار کردن با تعدد مي توان بهره گرفت. در نتيجه کار عظيم استفاده از عوامل متعدد در تحليل، با اين روش، با حذف عواملي که تاثير مساوي دارند،  به ساده کردن کار مي انجامد، به جاي آنکه تعدد،  باعث نا اميدي از پلوراليسم و پناه بردن به مونيسم شود.  

علاوه بر منطق، اوخام گراييش به پلوراليسم را در مسائل اجتماعي زمان خود نيز نشان داد. وي طرفدار جايگزيني کليساي دموکراتيک به جاي نظام سلسله مراتبي هيرارشي کليسا بود. 

عصر مدرن

 پايان قرون وسطي مقارن است با رفرماسيون و رنسانس.  رنسانس همانطور که در رساله مونيسم نوشتم،  بيشتر به مونيسم ديناميک گرايش داشت. اما رقرماسيون و ظهور پرتستانيسم در اروپا،  به ديدگاه پلوراليستي ياري رساند. از آنجا که پروتستانيسم به قضاوت فردي استناد ميکرد، راه هاي تازه اي به سوي ديدگاه پلوراليستي،  حتي در درون مذهب مونيستي مسيحيت گشوده شد. تفرقه مذهبي کليسا و رقابت فرقه هاي مذهبي براي سالها ادامه يافت،  و پس از جنگهاي سي ساله در آلمان، هرجه بيشتر آشکار شد که نه پروتستانيسم،  و نه کاتوليسيسم،  و نه هيچ دکترين مذهبي ديگري نميتواند برتري کامل بيابد.  اين امر باعث شکل گيري بردباري مذهبي از يک سو،  و آزادي علم و فلسفه از پيش داوري هاي مذهبي از سوي ديگر شد. وقتي که ديگر تعدد حقيقت مذهبي بوجود آمد، علم و فلسفه ديگر به قضاوت مذهبي به عنوان معيار حقيقت در تئوري هاي خود نيازي نداشنتد، و شروع کردند به نگاه در جاهاي ديگر براي تأييد اثبات حقيقت در عرصه هاي گوناگون پژوهش. 

بردباري مذهبي باعث تقويت دموکراسي در مسائل مذهبي و جداشدن علم و فلسفه ازمذهب  شد،  و تفکر دانشمندان و فلاسفه را از مکاتيب مسيحيت آزاد کرد،  و راسيوناليسم را در انديشه روشنفکري به پيش برد.  اين وضع در طلوع عصر مدرن  به بهترين شکل بوسيله فرانسيس بيکن (1561-1626)  بيان شده که معتقد بود: 

 فلسفه بايستي ار الهيات جدا نگه داشته شود، چرا که الهيات از طريق ايمان دانسته ميشود ولي فلسفه به استدلال بستگي دارد. 

نگرش بالا کمابيش اساس نقطه آغازين تمام مکاتيب فلسفي عصر جديد بوده است و باعث نفوذ علم در خردگرائي،  تجربه گرائي و ديگر مکاتيب فلسفي شده است. 

قابل ذکر است که از ديدگاه ارسطو فلسفه *جستجوي حقيقت* بود. اما براي متفکرين قرون وسطي فلسفه جستجو براي حقيقت الهي يا اراده خداوند بود. پس از آنها، فلسفه براي خردگرايان (راسيوناليستها ) خود *استدلال* بود،  يا به عبارت ساده تر *تفسير* جهان بود. فقط فلاسفه پايان دوران راسيوناليسم نظير نيچه و مارکس، ديدن فلسفه به عنوان *استدلال* را بي حاصل مي ديدند و فلسفه اي را ترويج ميکردند که ميتوانست *ابزاري* براي تغيير تلقي شود، اما نظر آنان ديگر با آنچه معناي فلسفه از ديدگاه خردگرايان بود متفاوت بود. اين است که مارکس از پايان فلسفه گفته و ميگويد فلاسفه تا کنون دنيا را تفسير کرده اند، در صورتيکه مسأله تغيير آن است. من اين موضوع را در رساله انديشه مارکسيستي و مونيسم مفصلأ بحث کرده ام.

 همانگونه که در رساله مونيسم ذکر کردم، علم مدرن قبل از قرن بيستم (مثلأ مدل نيوتوني از جهان)، بيشتر در سازگاري با مونيسم ديناميک بود تا با پلوراليسم. اما توسعه علوم مدرن و رشد فردگرائي درجوامع اروپا، پيشينه خوبي را براي خيزش مجدد پلوراليسم فراهم آوردند.

مثالي ازحوزه  ديدگاه پلوراليستي در پايان قرن شانزدهم را جان دان در مورد بحث کثرت جهان ها نشان داده است. وي که  يک شخصيت ادبي انگليس درآن زمان بوده، به ايده نعدد جهان ها سمپاتي داشته است.  او رابطه اين جدل و نتايج ديگر ديدگاه پلوراليستي را در نقل قول زير، که در ابتداي رساله ذکر شد، به خوبي نشان داده است.  در واقع حقيقت ارزيابي وي از کثرت گرائي،  درنتايج توسعه پلوراليسم در قرون بعدي در اروپا غير قابل انکار است،  و بي دليل نبود که کليسا با آن در ستيز بود.  وي مينويسد: 

" انسان هائي که  فقط به ذات طبيعت توجه دارند، از اين انديشه به دورند  که چيزي مفرد  در جهان هست،  چرا که به ندرت فکر ميکنند که اين جهان در خود مفرد است، اما هر سياره، هر ستاره، خود جهاني است نظير اين يکي. آنها دليل براي قبول نه تنها کثرت هر نوع در اين جهان، بلکه حتي براي کثرت جهان ها مي يابند.  خدا، طبيعت، و منطق بر ضد آن متحدند." ( از جان دانJohn Donne  س. 1572-1631 نقل شده توسط استيو ديکSteven J. Dick  در کتاب کثرت جهانPlurality of Worlds  س1982، صفحه 49.) 

خردگرايان و علوم طبيعي

 دکارت جنبشي را در فلسفه شروع کرد که توسط برخي از پيروانش به پلوراليسم رسيد.  اصل cognito ergo sum  وي يعني "من ميانديشم، پس من هستم"، تنها آغاز سوبژکتيويسم (ذهن گرائي)  نبود. در واقع شک دکارتي اجازه همزمان قبول طرق مختلف انديشه را ميدهد.  فلسفه وي اساس گرائي را به توضيح تخمينيconjectural explanation مسائل ارجحيت ميدهد.  درک دترمينيستي (جبري) وي ار قوانين فيزيک،  فلسفه او را ناسازگار با آزادي اراده ميکند. اما مدل او از جهان نسبت به بعضي از متفکرين بعدي نظير نيوتون،  کمتر مونيستي بود. دواليسم دکارتي فکر و ماده،  راه را هم براي ماترياليسم مکانيکي،  و هم براي ايده اليسم ذهن گرا ( سوبژکتيو) باز کرد. و جنبه هاي پلوراليستي انديشه وي بعد ها توسط اسپينوزا و لايبنيتس توسعه يافتند.  

اسپينوزا اساسأ توجهش به اخلاق بود. در زمينه مسائل علم وي ديدگاه دترمينيسم دکارتي را حمايت ميکرد.  او سعي کرد که يک اخلاق خردگرايانه را توسعه دهد. عشق و خوشحالي در زندگي اصول اخلاقي وي بودند. خداي پانته ئيستي وي در همه چيز جهان نمايان بود.  وي از پانته ئيسم ومذاهب گوناگون آموخته بود و اين معرفت در رفتار مساوي وي با مذاهب گوناگون هويدا بود.  پلوراليسم وي با مونيسم سازگار بود،  اما نمي توانست در خدمت الهيات سلسله مراتبي کليسياي کاتوليک قرار گيرد. در فلسفه وي  خدا يکي بود و همه جيز با او در وحدت بود. پلوراليسم اسپينوزا بسيار محدود بود و علاقه وي به وحدت خدا و جهان،  در هر سطر آثار وي نمايان است. معهذا اين ها در طرد او و محکوم کردن آثار وي توسط کليسياي کاتوليک  تأثيري نگذاشت.  

لايبنيتس اولين فيلسوف عصر مدرن بود که در عين تعلق به خردگرائي و علوم طبيعي بسيار مدافع پلوراليسم بود. مدل وي از جهان مونودولوژي بود.  جهان از نظر وي از مجموعه بي نهايت اجزا فکرگونه اي    به نام مونادmonad تشکيل شده است.  مونادها عناصر ساده اي هستند که غير قابل تقسيم و بدون پنجره هستند، يعني نفوذ متقابلي بين آنها امکان پذير نيست. مونادها به طور فردي تعريف ميشوند و از آزادي اراده برخوردارند، اما حالت اوليه هر موناد هر آنچه در هر زمان براي آن اتفاق افتد را در بر دارد (رجوع کنيد به مونودولوژي ترجمه انگليسيP.H. Hedge ). لايبنيتس خردگراي ثابت قدمي بود و از *تضاد* و "دليل کافي*،  به مثابه اصول پايه اي منطق خود استفاده ميکرد. با استفاده از منطق خويش، پلوراليسم وي به جبرگرائي (دترمينيسم) ديگري منتج شد،  که در واقع همه تغييرات مونادها را در بر ميگرفت،  و اين در دکترين هارموني از پيش تعيين شدهpre-established harmony وي  بسط يافته است. 

برخورد لايبنيتس به سوال وحدت خدا،  شباهت و تفاوت وي و اسپينوزا را نشان ميدند. او مينويسد "خدا به تنهائي آن وحدت بدوي است، يا جوهر ساده اوليه اي است که از آن همه مونادهاي آفريده  يا مشتق شده،  توليد شده اند." در نتيجه بر عکس اسپينوزا،  مونادهاي لايبنيتس فقط نشانهاي خصلت الهي نبوده،  بلکه محصول آنند. اتحاد را به اينگونه بيان ميکند که "در جوهر ساده اوليه بايستي همه خاصيت ها و روابط موجود بوده باشد، هرچند اجزائي نداشته"  اين نظر مثل اسپينوزاست که نوشته است "خصلت الهي مطلقأ تعداد بي نهايت از خواص را دارد، که هر يک اساس هاي بي نهايتي را در انواع*sue genre* به نمود ميگذارد."  در نتيخه مونادهاي لايبنيتس از نظر فيزيکي در خود پلوراليستي نيستند و اين بيانگر گرايشي مونيستي است، اما از نظر روانشناسي آنها کثرت گرا هستند،  اگر که آنها را روح هائي با ادراک حسي و اشتياق فرض کنيم. با وجود تصوير پانته ئيستي مونادها در رابطه با خدا، خداي لايبنيتس يک روح منفرد نيست و داراي کثرت روانشناسي حواس و تعلقات است. 

لايبنيتس،  دواليسم دکارتي فکر و بدن را،  با رجوع به کشف ثبات مقدار حرکت conservation of momentum در قيزيک پايان داد ( وي همچنين پايه گذار منطق رياضي بود). در مقايسه با ثبات مادهconservation of matter ، اين قانون جديد،  توضيحي براي اثر متقابل فکر و بدن ارائه ميکرد.  ماده انکار شده،  و مدل شبه روانشناسي جهان،  دنياي مادي و غير مادي را در برميگرفت.  سيستم لايبنيتس از نگاه خواننده عصر حاضر،  بنظر خيالپردازي ميايد،  ولي اگر ما لغت روح را با الکتريسيته تعويض کنيم، ديگر ديدگاه وي آنقدر عجيب هم نيست.  هرچند مدل وي آنگونه که هست،  آنقدر راضي کننده نيست، اما مدل وي باضافه فيزيک کوانتا،  منشأ الهام براي بسياري از فلاسفه علم در قرن بيستم بوده است (رجوع کنيد به مجموعه دانشگاه بوستون درباره فلسفه علم).  متأسفانه دوقرن طول کشيد تا فلاسفه به مدل فلسفي لايبنيتس توجه کنند. 

صرف نظر از کمبودهاي مونودولوژي، اين مدل لايبنيتس اولين کوشش در عصر مدرن براي فرموله کردن مجدد مدل پلوراليستي جهان پس از يونان باستان بوده است.  بويژه تئوري جهان هاي موازي وي تازه بوسيله متفکرين عصر حاضر دارد بحث ميشود. 

لايبنيتس مشاجرات طولاني اي با نيوتون داشت.  تئوري جاذبه نيوتوني جايگزين نئوري جلقهاي ( ورتکس)  دکارتي شد و هارموني جديدي را در جهان تصوير کرد.  با وجود برخورد تخمينيconjectural نيوتون به حدسيات تئوريک، سيستم وي در برداشت مشهود خود مونيستي است (براي بررسي جامع  نيوتون رجوع کنيد به کتاب سحر مجدد جهان نوشته موريس برمنMorris Berman) . 

براي نيوتون همه چيز به دور مرکز جاذبه مچرخيد، و دترمينيسم لاپلاس،  نتيجه طبيعي تئوري نيوتون بود،  که مدعي شد شيطاني با دانستن شرايط اوليه و قوانين نيوتون،  ميتواند تمام حرکات آينده را پيش بيني کند.  اين سيستم با يک خداي جديد کامل شد، نظير حرکت دهنده بي حرکت در فلسفه ارسطو.  اين مدل مکانيکي مبناي ديناميسم مونيستي عصر جديد شد،  که در رساله ديگر بحث کردم. 

لايبنيتس سيستم نيوتوني را یخاطر ضديت با هارموني مذهبي مورد حمله قرار داد.  به نظر لايبنيتس، سيستم نيوتون پس از خلق شدن جهان،   نيازي به خدا نداشت، و  معتقد بود فلسفه وي خداپرستانه تر است.  در واقع اين اهميت نيوتون بود که اتفاق گرائي Occasionalism طرفداران دکارت را به دور ريخت،  وقتي که هر حرکت جداگانه از طرف خدا شروع ميشد.  

در ميان دانشمندان قرن هفدهم، ما نميتوانيم هيچ دانشمند اصلي پلوراليست ديگري بيابيم. اما در ميان دانشمنداني که به پلوراليسم در برخي زمينه هاي انديشه شان گرايش داشته اند،  هويگنسC. Huygens شايسته ذکر است. هويگنس برخوردي امپريسيستي به نجوم و فيزيک داشت. جايگاه تئوري احتمالات در انديشه فلسفي وي براي زمان وي بسيار خارق العاده است. در سال 1698 وي مينويسد: 

"من تمي توانم وانمود کنم که هيچ چيزي را به عنوان حقيقت با يقين بيان ميکنم (چرا که آن جنون است)

 ولي فقط حدس محتمل را ارائه ميدهم، که حقيقت آن را هر کس آزاد است براي خود ارزيابي کند.

 در نتيجه از آنجا که به اعتراف خود، من هرگز نميتوانم به يقين دست يابم،  اگر  کسي با افسوس به من

 بگويد که  من وقت خود را بيهوده درپرس و جوي باطل و بي ثمري تلف کرده ام، پاسخ من اين است که

 در اين صورت وي تمام  فلسفه طبيعت را تحقير کرده است،  چرا که موضوع همه آن جستجو در درباره

 خصلت همه چيز است:  و دراين چنين مطالعه اصيل و بلند پايه، اين افتخار است که به احتمالات

 دستيابيم، و خود جستجو ياداش مشقت است". 

از هويگنس  1698 نقل شده توسط استيو ديکSteven J. Dick 

در کتاب کثرت جهانPlurality of Worlds  انتشارات کمبريج به انگليسي، س1982، صفحه 176). 

به استثنأ پلوراليسم محدود درتئوري تکامل کانت در قرن هجدهم، و تئوري تکامل داروين در قرن نوزدهم،  بيشبر تئوري هاي علمي و مدلهاي فلسفي علوم طبيعي تا قرن بيستم،  به پلوراليسم ياري نرساندند،  و در راستاي مونيسم ديناميک بودند.

تجربه گرايان و علوم اعتماعي

 هرچند در قرن بيستم پلوراليسم در عرصه هاي علوم طبيعي نظير فيزيک طرح شده است، اما در قرون17، 18و 19 چنين نبوده وهمانگونه که ذکر کردم، اين علوم اساسأ به مونيسم ديناميک گرايش داشتند.  اولين ضربات بر مونيسم در عصر مدرن،  نه از سوي علوم طبيعي، خردگرايان، و ماترياليستهاي مکانيکي، بلکه از طرف فلاسفه متمايل به تجربه گرائي(امپريسيسم)  بوده است،  که بيشتر به علوم اجتماعي وسياسي توجه داشتند. 

قبل از دکارت،  فرانسيس بيکن (1561-1626)  از مشاهدهobservation ، در تئوري شناخت دفاع کرد،  و اوست که در منطق خود با قياس ارسطوئي (صغري و کبري) و استنتاجdeduction مخالفت کرده  و از  استقرأinduction دفاع ميکند. هرچند پلوراليست هاي برجسته اي نظير پاپر در عصر ما به اسقرا ابدأ معتقد نيسنتد، به نظر من اين نگرش ميتوانست نقطه شروع خوبي براي پلوراليسم باشد.

دکارت و پيروان وي دليل را بر ايمان در علم ترجيح ميدادند، اما آنها از امپريسيسم دور بودند و خردگرائي را دنبال ميکردند،  و بيشتر توجه به تدوين يک تئوري عمومي براي علوم طبيعي داشتند. 

سواي فلاسفه علم (فلسفه طبيعت)، در فلسفه سياست،  فيلسوف برجسته جان لاک،  اولين فيلسوف مهم بعد از قرون وسطي است،  که مباني يک برخورد پلوراليستي به جامعه را تدوين کرده است.  از ديدگاه پيروان منطق مونيستي،  افکار جان لاک بيشتر متناقض مي نمود. وي يک سيستم تمام و کمال نظير مونيستها نداشت،  که در آن همه چيز از يک اصل واحد "منتج" شود. در نتيجه براي مخالفين وي دشوار نبود که فلسفه او را به مثابه يک انديشه پر هرج و مرج مورد حمله قرار دهند. از سوي ديگر براي پيروان وي آسان بود،  که هر چيز در فلسفه خود را بسط ايده هاي لاک قلمداد کنند.  فلسفه لاک نمونه خوبي از ظهور يک مکتب جديد فکري با تمام بيان هاي نادرست طرفداران و مخالفين آن است. 

جان لاک يک امپريسيست بود. جالب ترين جنبه منطق وي استفاده از مفاهيم احتمالات است،  که در عين حال علت ليبراليسم فلسفي وي نيز هستند. گرچه لايبنيتس منطق ارسطوئي را در آثار نشر نشده اش رد کرده است،  وليکن وي يک ثبات کامل منطقي در آثارش دارد که به منطق رياضي تزديک است، در عوض براي  جان لاک تنها اصل منطق مفهوم احتمالات بود، که يک تئوري رشد يافته اي در آن زمان نبوده و باعث تناقض در فلسفه لاک ميشد. اما منطق لاک باعث عدم برخورد دگماتيک وي در سياست بود، و او رد رژيم هاي سلطنت موروثي و رژيم هاي مطلقه و عشق به دموکراسي را دنبال کرد و بخاطر افکارش عاقبت از انگلستان فرار کرد شد. 

در تئوري شناخت، جان لاک تجربه را افضل ميدانست وبا نظريات انتزاعي افلاطون، دکارت، و لايبنيتس مخالفت مي ورزيد، و اين اولين جدائي تجربه گرايان از خردگراين است. در واقع فرانسيس بيکن به امپريسيسم ار طريق خردگرائي رسيده بود. اما لاک براي حفظ تجربه گرائي،  خردگرائي را ترک کرد.  اين امر به خاطرخصلت مطلق منطق سنتي بود. تئوري هاي جديد منطق احتمالات در طفوليت بودند، و  منطق غير مونوتونيکnonmonotonic logic ، و سيستم هاي ديگر منطق هنوز تولد نيافته بودند،  و در نتيجه رد هرگونه "ايده هاي انتزاعي" براي تقويت تجربه گرائي توسط لاک،  شگفت آور نيست. 

تسليم لاک به تجربه ، بعدها از طرف برکلي و هيوم،  به اکستريم سوبژکتيويسم و آگنوستيسم،  و از طرف مارکس و ويليام جيمز،  به انواع ابزارگرائي ادامه يافت. سودمنديگرايان Utilitarians نظير بنتام و جان استوارت ميل،   به نظرات اوليه لاک نزديک ماندند. آنها مبناي قانون لاک را که مشروعيت خود را در اصول کتب مقدس مييافت، تغيير داده،  و خوشحالي را به مبناي پذيرش قوانين مبدل کردند. 

نفس گرائيsolipsism برکلي،  تعبير مونيستي پلوراليسم تجربي لاک بود، که به کوشش هاي آتي تجربه گرايان لطمه زد.، هرچند امروز نوعي از انيدشه برکلي در ميان تئوريسين هاي فيزيک کوانتا،  بمثابه يک تئوري توضيحيexplanatory theory هنوز طرفدار دارد. برکلي واقعيت عيني همه چيز غير از خدا را نفي کرد. هيوم نظر برکلي را به خدا نيز بسط داد.  در نتيجه برعکس هدف بنيانگذار اوليه امپريسيسم فررانسيس بيکن، اگنوستيسم هيوم به "حقيقت دوگانه" رسيد. خدا از طريق *ايمان* پذيرفته ميشد و همه چيز ديگر از طريق *تجربه* پذيرفته ميشدند. در نتيجه يک بار ديگر ايمان به فلسفه باز گشت،  و طعنه زمان آنکه ايمان به فلسفه، اينبار از طرف تجربه گرايان بازگشت. 

ادامه گرايش بالا بعدها از طرف امانوئل کانت ادامه داده شد. سوبژکتيويسم کانت مدعي شد که دانش تجربي از مفاهيم پيش فرض شده اپريوريapriori .ونيز از مفاهيم "شيئي در خود" غير ممکن است. امروزه بعد از دو قرن مفهوم اپريوري کانت از طريق مشخصه هاي موروثي ژنتيک و حواس حامل تئوريtheory-impregnated sense perception که پاپر در کتاب خود و مغز اوThe Self and its Brain و آرون اسلومن در کتاب فلسفه هوش مصنوعي طرحPhilosophy of Artifical Intelligence کرده اند اهميت علمي در عرصه هوش مصنوعي  يافته اند.

کانت تئوريسين اصلی ترقی خواهی درعصر روشنگری بود،  و خود فکر ميکرد درآلمان از طريق رفرم به ايده آلهای خود در زمينه آزادی های فردی نايل خواهد شد،  واين نقطه نظر را در نوشته هاي سياسي اش مفصلأ بحث کرده است. اما فردريک ويليام دوم،  جانشين فردريک کبير، نگاشتن درباره مذهب را برای  وی، پس از نگارش کتاب "مذهب در محدوده فقط خرد" در سال 1793 ، ممنوع کرد،  وکانت تا زمانی که فردريک ويليام دوم زنده بود،  در مورد مذهب کتابی منتشر نکرد. 

 برای کانت مهم ترقی و پيشرفت، حقوق بشر و آزادی های فردی بود،  و کوشش او در رفرم، دستيابی یه اين *اهداف* بود، و وقتی انقلاب کیير فرانسه اهداف مترقی  نظير آزادِهای فردی را بر گزيد، کانت از انقلاب دفاع نمود، نه چون انقلابی بود، که نبود، بلکه چون اهداف انقلاب را مترقی ميد يد،  و از آنزمان تا دو قرن بعد از آن، انقلاب و ترقی مترادف تلقی ميشوند، در صورتيکه حتی خود کانت،  رفرميست بود،  ولی برای او هدف، ترقی و آزادی های فردی بود.  در نتيجه از نظر وي، هم انقلاب و هم رفرم ميتوانستند مترادف با ترقي و يا واپسگرائي باشند، و آزادي هاي فردي سنگ محک بود. اين ديدگاه اجتماعي کانت در دفاع از آزادي هاي فردي، به توسعه پلوراليسم در عصر مدرن کمک کرد،  و جالب است که انديشه هاي جان لاک و کانت،  بعد ها در دموکراسي آمريکا جايگاه خاصي کسب کردند. 

بعد ها پلوراليسم محدود عصر مدرن،  همانگونه که در رساله مونيسم مفصلأ توضيح دادم،  از مونيسم هگلي،  در اشکال مارکسيسم و نيچه ايسم،  شکست خورد،  و ديگر آنکه پلوراليسم جان لاک با نفس گرائي برکلي و آگنوستيسم هيوم مساوي قلمداد شد. ارثيه جان لاک تنها در ميان فلاسفه سياسي سرمايه داري حفظ شد،  و آنها نيز دفاع وي از مالکيت خصوصي را تأکيد ميکردند،  و نه محکوم کردن انتقال موروثي قدرت سياسي،  و جانبداري وي از حقوق فردي، دموکراسي سياسي، و پلوراليسم.  کارهاي لاک توسط سودمنديگرايانUtilitarians  تکامل چنداني نيافت،  و آنان اصليت همه جانبه فلسفه او را رها کرده،  و آن را در مناظره با مخالفان خود، به عرصه هاي فانوني و اقتصادي  محدود کردند.  مقابله آنها با سوسياليستها،  آنان را بيش از پيش به برداشت محدودي از ليبراليسم سوق داد،  و بيشتر به تئوريسين هاي قانون انگليس مبدل شدند.  از سوي ديگر سوسياليستها بيشتر و بيشتر به سوي هگليسم گرايش يافتند.

 

تنها گرايش سوسياليستي که پلوراليسم را ترويج کرد پرودونيسمProudonism بود.  پرودن خود را از مونيسم هگل جدا کرد و با پلوراليسم سمت گرفت. اما پلوراليسم وي بسيار کمتر از جان لاک سيستماتيک بود. افراد رابطه اي  با يکديگر نداشتند وروابط اجتماعي نظير  دولت، مالکيت خصوصي، مذهب، و امثالهم همه اجباري تصور ميشدند. پرودون تنها از نقصان هاي جامعه خشمگين نبود. در واقع وي ميتواند پيغمبر فرديت بدون جامعه خوانده شود، چه *منزجر* از جامعه بود،  و نه فقط کمبود هاي ان.  وي پدر آنارشيسم شد، مکتبي که بعد ها توسط انقلابي روس باکونين رشد بيشتر کرد. 

علاوه بر سياست، سنت جان لاک،  سر منشأ کارهاي ديگري نيز بوده است.  مثلأ هله واتيسHelevetius و کندورسهCondorcet در فرانسه اصول وي را در زمينه اخلاق و آموزش به کار بردند،  و سعي در توسعه اين عرصه هاي دانش به علوم مثبت نظير علوم طبيعي کردند، و يا ولتر در آثار ادبي خود کليسياي کاتوليک را  از زاويه دموکراسي و پلوراليسم به نقد کشيد.

جان لاک از سرزمين خود به خاطر آزار سياسي در رابطه با عقائدش،  به کشورهاي اسکانديناوي فرار کرد.  دکترين لاک سيستم قضائي و سياسي آمريکا را بيش از هر کشور ديگري تحت تأثير قرار داده است، جائي که مدل تفکيک سه قوه دولت وي،   بيش از هر جاي ديگر پياده شده است.  اما فلاسفه ديگر،  به کارهاي وي باز نگشنتد،  و کارهاي وي تا قرن بيستم تکاملي نيافتند،  و در اين زمان است که فيلسوفاني نظيرجان رالز،  فلسفه ليبراليسم لاک را به سطح تازه اي ارتقا داده اند. 

اين تصور غلطي است که جان لاک را به مثابه تئوريسين سرمايه داري تلقي کنيم. درست است که وي از مالکيت خصوصي به مثابه مبناي دموکراسي دفاع ميکند،  اما دليل دفاع وي  به خاطردفاع پي گير وي از دموکراسي است که براي وي اصل است.  هرگاه کشورهاي سرمايه داري التفات به دموکراسي و صلح داشتند، از اصول لاک حمايت کرد هاند و اگر نه، اصول وي را زير پا گذاشته اند.  دموکراسي و پلوراليسم لاک در تئوري سياست نبايستي محدود به سرمايه داري تصور شود، همانگونه که ايده هاي دموکراتيک و پلوراليستي امپيدوکلس محدود به جامعه برده داري نبودند. يک جامعه برده داري يا سرمايه داري ميتواند دموکراتيک و پلوراليستي باشد يا نباشد.  اين موضوع شبيه دست آوردهاي جنبش سوسياليستي نظير حقوق بيکاري است،  که محدود به جوامع سوسياليستي يا سرمايه داري نبوده و به حقوق بشر در دنياي کنوني تبديل شده اند. 

عصر حاضر

رشد واقعي پلوراليسم در قرن بيستم بوده است، اما نه به معني اکيد مکاتيب فلسفي، بلکه بيشتر در ميان دانشمندان و فلاسفه علم.  فلسفه آناليتيک (تحليل منطقي) که در آغاز قرن بيستم رشد کرد پلوراليستي بود، اما کمتر و کمتر آنرا به معني اخص کلمه ميتوان فلسفه ناميد،  و بيشتر و بيشتر، پس از ويتگنشتاين، قلسفه آناليتيک به تئوري زبانشناسي تبديل شده است.  در مقايسه،  دانشمندان و فلاسفه علم نظير ديويد بوهمDavid Bohm، ايليا پريگوژينIlya Prigogine،  و استيون هاکينگStephen Hawking بيشتر به انديشه فلسفي گرايش يافته اند.

اما فلسفه هاي قرن بيستم همه پلوراليسم نبوده اند. در واقع به معني اخص کلمه، يکي از مهمترين مکاتيب فلسفي قرن بيستم، يعني اگزيستانسياليسمExistentialism ، مونيستي بوده است.  اگزيستانسياليسم هم در تعبير هايدگريHeideggerian آن و هم در تعبير سارتريSartrian آن بسيار به مونيسم متمايل است تا به پلوراليسم. از کيرکاگاردKirkegaard تا جسپرزJaspers، از هايدگر تا مرلو پونتيMerleau-Ponty، اگزيستانسياليستها با تکيه بر مفهوم *جوهرهستيBeing*،  بيشتر به جستجوگري   پارمينيدوس براي پلنوم ماده گونه اش،  ويا جستجوي ارسطو براي جهان يگانه اش، شبيه هستند،  تا به يک ديدگاه پلوراليستي. اما بايستي قبول کرد که مونيسم اينان بيشتر رنگ و بوي پلوراليسم وحدت وجودي را دارد،  تا مونيسم سلسله مراتبي افلاطون، و بي خود نيست که اگزيستانسياليسم پايه فکري اسلامگراياني نظير دکتر شريعتي در ايران شده است، که در جستجوي شکل مدرني از وحدت وجود بوده اند. 

کوششهائي براي ايجاد يک سيستم پلوراليستي در قرن بيستم انجام شدند. مهمترين اين کوشش ها را ويليم جيمز، برتراند راسل، لودويگ ويتگنشتاين، برتلانفيLudwig von Bertalanffy، و لازلوErvin Lazlo کردند. در ميان سوسياليست ها نيز گرامشيGramsci، التوسرAlthusser، استوجانوويچStojanovic، و ديگران به پلوراليسم تمايل داشتند. 

برتراند راسل در عبارات زيراين جستجو را به بهترين شکل بيان کرده است: 

"شکل دادن به فلسفه اي که قادر باشد حريف انسانهاي سرمست از امکان قدرت

بي حد و حصر  از يکسو،  و پاسخگوي  بي علاقگي آنان که بي قدرتند از سوي ديگر،

باشد،  وظيفه عاجل زمان ماست."

(برتراند راسل، يک تاريخ فلسفه غرب، 1945، صفحه 729)  

شگفتي آور نيست که چنين هدفي زنده بود  زمانيکه برتراند راسل فلسفه اتميسم منطقي خود را طرح کرد، وليکن اين هدف اساسأ در فلسفه آناليتيک ترک شد و وارثين فلسفه آناليتيک به سوي پوزيتويسم منطقي، پان سايکيسمpanpsychism ، پارالليسم زبانيlanguage parallelism، و دکترين هاي ديگر که بيشتر به زبانشناسي نزديکند سوق يافته است. حتي درک جديد "سيستم" در تئوري سيبرنتيک راهگشاي تحول فلسفي مهمي نشد. اما  کوشش هاي اين متفکرين در طرح مقابله مونيسم و پلوراليسم با ثمر بود،   به ويژه نقد ويليام جيمز از هگل نمونه عالي از اين راهگشائي براي پلوراليسم است.

***

 ويليام جيمز اولين فيلسوف مهمي است که سوأل تقدم ماده و روح را از فلسفه خود به دور ريخت .  من آنقدر توجهم به آلترناتيو وي نيست، و موضوع مورد نظر من رها کردن اين بحث است که در فلسفه مدرن همانقدر بحث بيهوده را باعث شده بود،  که بحث تثليث در فلسفه قرون وسطي.  بنظر من به دور ريختن اين بحث توسط ويليام جيمز بزرگترين دست آورد فلسفه پس از قرون وسطي بوده است. فلاسفه عصر مدرن هيچگاه گريبان خود را از اين مسأله کاذب فلسفه قرون وسطي رها نکرده بودند.  اين به يک قاعده در همه مکاتيب فلسفي تبديل شده بود که موضع خود را، قبل از هر بحثي،  درباره اين سوأل کاذب اعلام کنند.  و اين بحث در کشورهاي سوسياليستي جايگاهي نظير تثليث در تفکر قرون وسطي در قلمرو کليسا داشت،  که مرتدين و بدعت گذاران را مشخص ميکرد.

اينگونه ماترياليست ها و ايده اليستها مشخص ميشدند و فلاسفه اي نظير کانت که در هيچيک از اين دو مقوله نمي گنجيدند کماکان بر اين مبني قضاوت ميشدند و در دسته اول يا دوم قرار ميگرفتند، بر حسب آنکه مفسر کانت از ميان بلشويک هاي روس بود و يا از سوسيال دموکراتهاي اروپا. 

رد اين بحث توسط ويليام جيمز در رساله آيا "آگاهي" وجود دارد؟Does 'Consciousness' Exist در سال 1904 ، شکاف راديکالي با تمام سنت هاي فلسفي از قرون وسطي تا آنزمان ايجاد کرد.  اين شکاف با بنيادگرائي فلسفي،  پلوراليسم را در فلسفه وي و بسياري مکاتيب ديگر فلسفي قرن بيستم تقويت کرد.  ديگر خدمات ويليام جيمز به پلوراليسم نياز به تحقيقي مفصل دارد.  وي در سخنراني هايش در سال 1907 ، پلوراليسم را بسيار عالي توصيف کرده است. عنوان اين سخنراني ها "يک جهان پلوراليستي" است، که هاروارد منتشر کرده است،  و نقل قول پائين از آن کتاب است:

"با تفسير پراگماتيک وارانه، پلوراليسم يا دکترين آنکه کثرت وجود دارد،  به اين معني است که قطعات گوناگون واقعيت "ممکن است بيرونأ"  مرتبط باشند. هر آنچه شما ميتوانيد به انديشه بياوريد، هر چقدر بزرگ ودر برگيرنده،  از نقطه نظر پلوراليستي به يک نوع يا اندازه،  يک محيط حقيقي "خارجي" دارد. همه چيز به طرق گوناکون "با" يکديگرند هستند، ولي هيچ چيز همه چيز را در بر نميگيرد، يا بر همه چيز غلبه ندارد.  لغت "و"  دردنباله هر جمله اي ميايد.   و چيزي هميشه از قلم ميافتد. "نه کاملأ" بيان بهترين کوشش ها،  در هر جاي گيتي، جهت دستيابي به همه-شمولي بايستي ذکر شود.  جهان پلوراليستي بيشتر به جمهوري فدرال شبيه است تا يک  امپراطوري يا يک پادشاهي [تاکيد از من]. معهذا هرآنچه بسيار بتوان جمع  کرد، بسياري ديگر حضور خود را در مرکز موثر آگاهي و عمل آشکار ميسازند،  که چيز ديگري خود گردان و غايب بوده،  و غير قابل تقليل به يگانگي است. 

"مونيسم، از سوي ديگر، تکيه دارد که وقتي ما به واقعيت توجه ميکنيم،  واقعيتِ  واقعيات، همه چيز حاضرند به *همه چيز* ديگر،  در يک همزماني  بزرگ کامليت، که هيچ چيز يه هيچ معني کاري functional  يا اساسي، نميتواند  از بقيه جدا باشد، و همه چيز درهم، در يک تلاقي بزرگ، درهم ادغام ميشوند." 

ويليام جيمز، يک جهان پلوراليستي، متن هاروارد، صفحه 45، چاپ 1977

William James, A Pluralistic Universe, Harvard Edition, Page 45, 1977 print

جيمز در بينش خود تأکيد بر پلوراليسم دارد، و همچنين خود را مخالف خردگرائي ميداند. از اين نظر وي نظير جان لاک بود.   به همين دليل، شايد از آجا که وي سعي در خلق يک خردگرائي جديد که با ديگاه وي همخواني داشته باشد نکرد، هيچگاه  قادر نشد سيستم پلوراليستي راکه در مکاتبات خود ذکر ميکند را،  تدوين کند. و بالاخره مايه شگفتي است که ويليام جيمز فلسفه برگسون را مي ستايد، زمانيکه به ضديت برگسون با علم و خردگرائي توجه کنيم. برگسون هيچ تئوري منطق غير از ديالکتيک نداشت، که بنظر من آنرا هم درست درک نکرده بود، اما سيستم تحريف شده انديشه هگل که برگسون در تئوري مبارزه زندگي و ماده عرضه ميکند، بنظر من بسيار اشتباه آميز است.  من هيچگاه تحسين ويليام جيمز از برگسون را نفهميدم.

***

برتراند راسل همانگونه که ذکر کردم مدتي تئوري اتميسم منطقي را ارائه و دنبال کرد. ديدگاه وي بسيار به مونودولوژي لايبنيتس شبيه بود اما اتمهاي وي بيشبر منطقي-زبانشناسانه بودند تا شبه روح نظير مونادهاي لايبنيتس. کار راسل بعدأ توسط ويتگنشتاين در اولين اثر وي بنام ترکتاتسTractatus دنبال شد و نتيجه اش بيشتر زبانشناسي بود تا فلسفه.  و ويتگنشتاي در پايان عمر در کتاب آبي و کتاب قهوهاي از فلسفه آناليتيک کاملأ جدا شده و به فنومنولوژيPhenomenology اگزيستانزياليستي نزديک ميشود، که ميگفت آن دوجزوه را بخوانيد و به دور بريزيد.

پس از ويليام جيمز،  طي بيش از نيم قرن سلطه فلسفه آناليتيک،  پلوراليسم  پيشرفتي نکرد.  به استثنأ توسعه منطق احتمالات، منطق غير مونوتونيکnon-monotonic logic، و انواع مختلف منطق رياضي و تئوري هاي زبانشناسي که از دستاوردهاي فلسفه آناليتيک در اين عرصه هاي علوم هستند و کسني نظير کارناپ Carnap خدمات ارزنده اي ارائه کردند که پايه توسعه کامپيوتر در آينده شدند.

تئوري هاي علوم ذرات زير اتمي نظير فيزيک کوانتا، و نيز دست آوردهاي ژنتيک، ارتباطات، و کشفيات جديد نجوم و سفرهاي فضائي ديدگاه پلوراليستي را در ميان دانشمندان عصر حاضر تقويت کرده است. در واقعفيزيسيست هاي معروفي نظير ديويد بوهمDavid Bohm و استون هاکينگ بيشتر دست اوردهاي فلسفي در قرن بيستم ارائه کرده اند تا فلاسفه به معني اخص کلمه.

بنظر من کتاب علم، نظم، و خلاقيتScience, Order, and Creativity بوهم در 1989 از بهترين عرضه هاي فلسفه پلوراليستي در زمان ماست. در ميان آثار فلاسفه آناليتيک در زمان ما، کتاب  نلسون گودمن Nelson Goodman به نام "طرق مختلف جهان سازيMany Ways of World-making"،  اثري جالب توجه است. 

همچنين بسياري کارهاي کمتر شناخته شده،  نظير کتاب "فن معماري فحوا،،  بنيان پلوراليسم نو Architectonics of Meaning, Foundations of the New Pluralism  نوشته  والتز واتسون Walter Watson ،  کوششهائي بنياني براي درک مباني پلوراليسم در انديشه فلسفي است. 

بنظر من انديشه روشنفکري  ميتوانند از دستاوردهاي فلاسفه اي که در زمان ما بيشتراز زاويه نگرش پلوراليستي کار کرده اند، بهره زيادي ببرد.  برخي از آنها نظير جان رالز John Rawls ،  در زمينه فلسفه و علوم اجتماعي کار کرده اند،  وبرخي ديگر نظير کواين Quine ،دستاورد هايشان بيشتر در زمينه هاي هستي شناسي ontology و منطق،و رياضيات است. 

دستاوردهاي پلوراليسم تازه در جامعه فراصنعتي شکوفا ميشوند و من دليل اين موضوع را در نوشته خود تحت عنوان رقص در آسمان توضيح داده ام.  در عصر حاضر که همه ملل جهان بيشتر در رد وبدل همزمان از طريق اينتر نت هستند، گوناگوني در جهان بيشتر درک ميشود. در واقع آنگونه که در نوشته تأثير ابزار هوشمند ذکر کردم، تازه جامعه امکان آن را مييابد کد نيازهاي فرد را بدون تغيير تنوع به يکنواختي  برآورده کند،  و قرديت پايگاه اجتماعي پلوراليسم است.  انديشه هاي نوي فراصنعتي راهگشاي تفکر پلوراليستي هستند،  که در اقصي نقاط گيتي در حال شکل گيري هستند.

-----------------------------------------------

تسامح و تساهل

ولتر چکیده: در این مقاله، توصیفی از ویژگی‌های فرهنگ تسامح و تساهل در نزد مردم و نخبگان سیاسی ارايه می‌دهیم. استدلال مقاله این است که تسامح و تساهل یعنی تحمل و آسان‌گیری نسبت به عقاید مخالف باعث عقلانی‌شدن فرهنگ عمومی و سیاسی یک جامعه در جهت تحقق فرهنگ سیاسی سالم و مدنی خواهد شد. زیرا که امروزه یکی از بنیان‌های فرهنگ سیاسی سالم و مردم‌سالاري تحقق یافتن اصل تسامح و تساهل در نزد مردم و نخبگان سیاسی می‌باشد. مقدمه اصولاً از نظر لغت‌شناسی تسامح و تساهل یعنی آسان‌گرفتن و مدارا کردن. می‌توان معنی «نرم رفتاری» را هم برای این دو کلمه در نظر گرفت. مترادف تسامح و تساهل، رواداری (tolerance) می‌باشد یعنی عقاید مختلف سیاسی و فلسفی و مذهبی در یک جامعه مورد پذیرش مردم و حاکمان قرار گیرد. به عبارتی عقاید مختلف دارای آزادی بیان باشند و بتوانند نظرات خود را در چارچوب یک نظم اجتماعی مردم‌سالار بیان نمایند. اصل تسامح و تساهل ارتباطی اساسی با حفاظت از آزادی‌های فردی دارد. زمانی افراد یک جامعه آزاد هستند که از بیان رسمی عقاید شخصی خود در جامعه احساس خطر ننمایند. تکثرگرایی فکری - عقیدتی از بنیان‌های فرهنگ سیاسی مردم‌سالاري در یک جامعه محسوب می‌شود. اگر افراد جامعه ترس داشته‌باشند که عقاید خود را بیان نمایند دیگر نمی‌توان آن جامعه را از نظر فلسفی و فرهنگی مردم‌سالار به حساب آورد. نقطه‌ي مقابل فرهنگ رواداری (tolerance)، فرهنگ انقیاد طلبی یا مطلق اندیشی می‌باشد. در مطلق‌اندیشی فقط اندیشه‌ي خود به‌عنوان حقیقت مطلق محسوب می‌شود و اندیشه‌ي دیگران تباهی و پلیدی و انحراف از حقیقت تصور می‌گردد و بنابراین باید سرکوب شود. زمانی یک جامعه می‌تواند به سمت توسعه‌یافتگی مردم‌سالاري گام بردارد که افراد جامعه بتوانند عقاید خودشان را بیان نمایند علی‌رغم این‌که آن عقاید مخالف هم‌دیگر هم باشد. بین اصل رواداری و اصل پلورالیسم ارتباط تنگاتنگی وجود دارد یعنی این‌که یک جامعه‌ي توسعه‌یافته از نظر فرهنگی، جامعه‌ای است که چند صدایی در آن به‌جای تک صدایی نهادینه شده‌باشد و همه‌ي صداها برای هم‌دیگر احترام قايل شوند و هیچ صدایی سعی نکند خود را بر دیگران تحمیل نماید. در واقع در یک جامعه‌ي پلورالیستی فرهنگ گفت‌وگو و دیالوگ (گفت‌وگوی دو طرفه و چند طرفه) جای مونولوگ (تک‌گویی و تک صدایی) را می‌گیرد. این امر خود باعث ارتقا‌ي فکری آحاد شهروندان می‌گردد. به عبارتی افراد یک جامعه نحوه‌ي بحث کردن با مخالف را یاد می‌گیرند و با عقاید مخالفان خود هم آشنا می‌شوند. گفت‌وگوی آزاد بین الاذهانی فرهنگ هم‌پذیری و تحمل‌پذیری را در جامعه نسبت به عقاید گوناگون ارتقا می‌دهد و خود پالایش فکری شهروندان را به‌دنبال می‌آورد ضمن این‌که فرآیند آگاهی ذهنی عموم هم رشد و ارتقا می‌یابد. معرفت شناسی اصل رواداری فلسفه‌ي اصل تسامح و تساهل ( رواداری) بر این نکته قرار دارد که «حقیقت مطلق وجود ندارد» و بنابراین کلیه ایدئولوژی‌هایی که مدعی دست‌یافتن به حقیقت مطلق هستند، نسبی می‌باشند. بنابراین نسبی‌گرایی از اصول رواداری می‌باشد. فلذا انواع عقاید و ایدئولوژی‌ها باید دارای آزادی بیان در جامعه باشند چرا که طبق اصل رواداری هیچ عقیده‌ای بر عقیده‌ي دیگر برتری مطلق ندارد. بنابراین تمامی عقاید موجود در جامعه دارای احترام هستند و هیچ عقیده‌ای نباید عقیده‌ي دیگر را سرکوب نماید به بهانه‌ي این‌که آن عقیده «حقیقی» نیست. اصل رواداری هم‌چنین بر «انسان‌گرایی» یا اومانیسم استوار است یعنی هر انسانی ذاتاً دارای ارزش و احترام می‌باشد و هر انسانی تفکر و عقیده‌ي خاص خود را دارد و نمی‌توان انسان‌ها را به صرف این‌که عقیده‌شان با عقیده‌ي ما متفاوت و مخالف است از آزادی بیان محروم کرد یا آن‌ها را تنبیه نمود. ما همه در «انسان بودن»، مشترکیم اما عقیده‌های متفاوت داریم. این اصل شعار کلیدی طرفداران رواداری در جوامع بشری می‌باشد. اصل تسامح و تساهل بر این قاعده استوار است که نظرات گوناگون خصوصاً نظرات مخالف هم باید به رسمیت شناخته شوند و حق بیان برای خود داشته‌باشند. در واقع در اصل رواداری عقیده‌ي مخالف حق دارد تفکر و نظر خود را بیان نماید، بدون این‌که ما مجبور باشیم عقیده‌ي وی را بپذیریم. این از اصول اساسی حکومت‌های مردم‌سالار تلقی می‌گردد. در واقع دمکراسی با این شاخص بررسی می‌گردد که تا چه حد «منتقدان و مخالفان دولت‌ها» از آزادی بیان در جامعه برخوردار هستند؟ اصل تسامح و تساهل بر این نکته پای می‌فشارد که مخالف آزادی بیان برای ابراز نظرات خود را داشته باشد و این آزادی بیان در جامعه نهادینه و تضمین شده‌باشد. در واقع در اصل رواداری ما مخالف عقیده‌ي مخالف خود هستیم اما آن را سرکوب نمی‌کنیم، بلکه اجازه می‌دهیم که عقیده‌ي مخالفان هم گفته شود. این امر خصوصاً تفاوت بین حکومت‌های مردم‌سالار با حکومت‌های توتالیتر و اقتدارگرا را به‌وضوح مشخص می‌کند. این‌که آیا حکومت‌ها اجازه‌ي آزادی بیان به مخالفان خود را می‌دهند یا خیر؟ آیا مخالفان می‌توانند آزادی گردهمآیی و آزادی گروه‌بندی (تشکیل حزب و انجمن) داشته‌باشند یا خیر؟ با این شاخص‌ها امروزه می‌توانیم میزان پایبندی حکومت‌های مختلف در جهان امروز را به اصول دمکراسی بسنجیم. نباید فراموش کردکه آزادی بیان ما در تمامی آزادی‌ها شمرده می‌شود. در دمکراسی درست است که اکثریت حکومت می‌کند اما اصل رواداری (tolerance) در مورد اقلیت رعایت می‌شود. چرا که دمکراسی بدون اصل تسامح و تساهل دیگر دمکراسی نیست بلکه استبداد اکثریت است بر اقلیت و این استبداد با دیگر انواع استبداد هیچ فرقی ندارد و بلکه شدیدتر و فراگیرتر می‌باشد. اصل تسامح و تساهل مستلزم عدم سرکوب عقیده‌ي مخالف می‌باشد به عبارتی باید این حق را برای مخالف قايل شد که نظرات و عقاید خود را آزادانه و بدون ترس بیان نماید. فرهنگ سیاسی مردم‌سالاري بر احترام به عقیده‌ي هم‌دیگر در جامعه و پذیرش اصل تساهل نسبت به عقاید مخالف بنا شده‌است. مطلق اندیشی و خود برتر بینی و خود و عقیده‌ي خود را فقط درست دانستن و حقیقت محض دانستن ترس و آمریت و اقتدارگرایی و توتالیتاریسم و در نهایت استبداد عقیدتی را به‌دنبال می‌آورد. ساده‌ترین نوع تساهل و تسامح، تساهل رفتاری می‌باشد. یعنی ما حق دیگران را برای این‌که لباس متفاوت و روابط اجتماعی متفاوت و مخالف عقیده‌ي ما داشته‌باشند، به رسمیت می‌شناسیم اگر چه ممکن است نسبت به آن قلباً اعتراض داشته‌باشیم. یک شخصیت مردم‌سالار چه در سطح جامعه و چه در سطح نخبگان سیاسی حاکم، همیشه نسبت به مخالفان عقیدتی خود رواداری اعمال می‌نماید یعنی حق آن‌ها را برای ابراز عقایدشان تضمین می‌نماید گرچه آن عقاید مخالف عقاید حاکم یا فرمانروا یا جامعه باشند. رواج اصل تسامح و تساهل باعث کم رنگ شدن خشونت یا خشونت‌زدایی در جامعه می‌گردد. یعنی اگر افراد یک جامعه عقاید مخالف خود را هم به رسمیت بشناسند دیگر خود را حقیقت مطلق نمی‌دانند و در نتیجه خود را حقیقتی می‌دانند در میان دیگر حقایق عقیدتی موجود. بنابراین عقاید مخالف خود را دیگر سرکوب نمی‌کنند و این امر خشونت‌گرایی در جامعه را تعدیل می‌نماید و قانونمندی در روابط اجتماعی و دیالوگ و گفت‌وگو را رواج می‌دهد که خود از شاخصه‌های یک فرهنگ سیاسی سالم می‌باشد. یک فرهنگ سیاسی ناسالم مبتنی بر عدم تساهل نسبت به مخالفین است یعنی پدیده‌ای که کریستیان دلاکامپانی آن را «نفرت از غیر خودی» می‌نامد. (Delacampagne Christian۲۰۰۰) یعنی فقط اندیشه‌ای که موافق می‌باشد حق دارد ابراز شود و اندیشه‌ي مخالف جایی برای بیان ندارد و در صورت بیان سرکوب می‌گردد. اگر عدم تساهل در ذهن حاکمان حکم‌فرما باشد آن‌ها اجازه‌ي شکل‌گیری احزاب سیاسی مخالف قانونی را هم نمی‌دهند. چرا که فقط خود را صاحب حق می‌دانند و دیگری را ضد حقیقت و دشمن فرض می‌نمایند. در این‌جا دگراندیشی همراهی و همگامی با دشمن فرض می‌شود و بنابراین باید سرکوب گردد. (سیاست عدم تساهل). در واقع سیاست عدم تساهل رد اندیشه مخالف همراه سرکوب آن می‌باشد. تساهل تا کجا؟ تا جایی باید با مخالفان مدارا کرد که آن‌ها خود مخالف اصل تسامح و تساهل یا رواداری نباشند. اگر مخالفان حامی و تبلیغ کننده‌ي اندیشه‌هایی باشند که تساهل را پذیرا نیست و عدم تساهل را تشویق می‌نماید باید آن مخالفان مهار شوند و اجازه‌ي فعالیت آزادانه به آن‌ها داده نشود. این از گفته‌های فیلسوف مشهور معاصر کارل پوپر می‌باشد که معتقد است در دمکراسی تا جایی باید با مخالفان تساهل نمود که آن‌ها خود مخالف تساهل نباشند. مثلاً اگر یک انجمنی در جامعه خشونت را تبلیغ نماید یا هدف خود را برپایی یک نظام سیاسی ایدئولوژیک بداند که فقط خود را درست فرض می‌نماید و اندیشه‌های مخالف را نمی‌پذیرد و وعده‌ي سرکوب خشن این اندیشه‌ها را می‌دهد؛ به اعتقاد کارل پوپر نمی‌توان در یک نظام مردم‌سالار اجازه‌ي فعالیت به این انجمن را داد. بنابراین مشاهده می‌گردد که اصل تسامح و تساهل یا رواداری(tolerance) چه‌قدر برای سنجش یک نظام سیاسی مردم‌سالار اهمیتی اساسی دارد. جمع‌بندی در این مقاله گفتیم که بنیان دمکراسی بر آزادی بیان قرار داد. آزادی بیان مستلزم وجود اصل تسامح و تساهل نسبت به اندیشه‌های مخالف می‌باشد. بدون وجود تساهل نسبت به مخالفین نمی‌توان مدعی وجود فرهنگ سیاستی مردم‌سالار بود. اصل تساهل به معنی اجازه دادن به مخالفین برای استفاده از خشونت نیست. بلکه آن‌ها باید بتوانند عقاید خود را آزادانه و بدون ترس در جامعه برای مردم مطرح نمایند. در فرهنگ متسامح هر کس می‌تواند آزادانه عقاید و اندیشه‌های خود را بیان نماید. بر طبق اصل تسامح و تساهل هیچ کسی را نباید به صرف داشتن عقیده‌ای مخالف و بیان آن در جامعه، بازداشت کرد. عدم تساهل فقط در مورد افراد یا گروه‌هایی به‌کار می‌رود که خشونت و عدم تساهل را در جامعه تبلیغ می‌نمایند. زیربنای اصل رواداری (tolerance) ضمین آزادی بیان در جامعه به‌وسیله حاکمان و مردم می‌باشد. رعایت و تضمین آزادی بیان توسط حکومت‌ها، از مواد اصلی اعلامیه جهانی حقوق بشر سازمان ملل متحد می‌باشد. (اعلامیه جهانی حقوق بشر، مجمع عمومی سازمان ملل متحد، ۱۹۴۸ میلادی). نقض آزادی بیان در یک جامعه، نقض حقوق بشر محسوب می‌گردد. چرا که بشر حق دارد عقاید خود را آزادانه و بدون ترس در اجتماع بیان نماید. اصل تسامح و تساهل(روا داری) به‌عنوان معیاری مهم می‌تواند برای ارزیابی میزان پایبندی نظام‌های سیاسی به دمکراسی مورد استفاده قرار گیرد. من با اندیشه‌ي تو مخالفم، اما به تو اجازه می‌دهم که اندیشه‌ات را آزادانه بیان کنی، چون تو هم مثل من انسان هستی. *

--------------------------------------------------- 

ادامه نوشته

مفهوم از ملت

 

مفهوم از  ملت

ملت (En,Fr: Nation, Gr: Nation, Staat, Volk) یکی از مفاهیم بنیادین فلسفه سیاست است. در عین حال این مفهوم در زبان روزمره و سیاسی ما نیز کاربرد وسیعی یافته است که یکی از دلایل آن بار ارزشی و احساسی است که آنرا برای اهداف سیاسی وسیله ای بسیار مناسب می سازد. اما ملت چیست؟ ما عموما ملت را به عنوان گروهی از افراد که دارای زبان ، فرهنگ و سابقه تاریخی مشترک هستند معرفی می کنیم و گاه وجود یک حکومت واحد را نیز به این عوامل اضافه می کنیم. این تعریف بدون توجه به سابقه تاریخی مفهوم ملت که ترجمه فارسی Nation در زبان فرانسه و انگلیسی است ارائه می شود. کلمه ملت از ریشه natio و natus در زبان لاتین گرفته شده است. این کلمه ریشه Naissance در زبان فرانسه که به معنی تولد و زایش است ( به renaissance رنسانس به معنی نوزایی توجه کنید) نیز می باشد و بعضی معادلهای این کلمه عبارتند از زاده شدن، فرزند، گونه، نژاد و قبیله. به عبارت دیگر، در زبان لاتین این کلمه به معنای اشتراک خونی و نژادی گروهی از افراد است. کلمه لاتین تقریبا معادل کلمه ethnos (eqnos) در زبان یونانی است که در عهد جدید به وفور به چشم می خورد و ریشه واژه امروزی قوم (ethnos)،  قومی (ethnic) و رشته قوم شناسی (ethnology) است. بنابراین دربنیاد میان این دو کلمه تفاوتی وجود نداشته است و هر دو به یک معنا به کار می رفته اند : یعنی به معنای گروهی از انسانها که دارای تبار و خویشاوندی نژادی هستند و از یک خانواده مشتق شده اند. اما مفهوم ملت در قرن 18 و همزمان با انقلاب فرانسه دچار تحول بنیادین می شود. با وقوع انقلاب فرانسه مفهوم امروزین دولت ـ ملت (En:Nation-State, Fr: Etat-Nation) متولد می شود. بدین معنا، یک پیکره سیاسی با مرزهای مشخص و حکومت واحد با یک ملت همراه می گردد. اما باید توجه کرد که در نگرش فلاسفه انقلاب فرانسه یا عصر روشنگری، این همراهی یک دولت، و یک ملت به معنای همراهی یک گروه دارای نژاد و قومیت یگانه با یک دولت نیست. به عبارت دیگر، فلاسفه روشنگری معتقد نبودند که یک دولت ـ  ملت باید دارای یک نژاد باشد. از تئوریسینهای اصلی این مفهوم مدرن ملت می توان از امانوئل ژوزف سیس (E.J. Sieyès) و ارنست رنان (Ernest Renan) نام برد. ارتباط مستقیمی میان این نگرش مدرن به ملت و نگرش قراردادگرایانه فلسفه سیاسی عصر روشنگری موجود است. فلاسفه مدرن سیاسی – هابز، لاک و روسو – پیکره سیاسی را ناشی از توافق و قرارداد آزادانه افراد می دانستند. در این نگرش، ملت نه به معنای یک گروه با نژاد، تاریخ و فرهنگ مشترک، بلکه به معنای گروهی از افراد است که آزادانه و به اراده خود در طی قراردادی ملت را تشکیل می دهند. به عبارت دیگر، عضوی از یک ملت بودن، در اندیشه متفکران عصر روشنگری، امر پیشینی نیست بلکه افراد به واسطه تصمیم خود جزئی از ملت می شوند و نه به دلیل نژاد و سابقه فرهنگی و تاریخی خود. این ایده ملت متضمن این است که افراد می توانند در زمانی به یک ملت بپیوندند و در زمانی دیگر از آن جدا شوند. آشکار است که میان این مفهوم ملت و اصل دیگری از اصول فلسفه سیاست مدرن، یعنی خودمداری (Autonomy) ارتباط مستقیمی برقرار است. به عبارت دیگر، تصمیم هر فرد باید ناشی از اراده آزاد او و نه تحت تأثیر عوامل خارجی، از جمله نژاد و قومیت او باشد.

اما پس از دوران روشنگری، صورت بندی دیگر از مفهوم ملت ارائه می شود که درست در مقابل مفهوم مدرن ملت قرار می گیرد. این مفهوم ملت در نزد فلاسفه رمانتیک آلمانی که نقادان اندیشه روشنگری محسوب می شوند، مانند نووالیس (Novalis)، هردر و شلگل (Schlegel) بچشم می خورد. فلاسفه رمانتیک آلمان در عکس العمل به جنبش عقلگرای روشنگری شروع به فعالیت کردند و سعی داشتند با تاکید بر عناصر غیر عقلانی حیات انسانی به انقاد از عقل گرایی انقلاب فرانسه بپردازند. باید توجه کرد که بعضی از فلاسفه رمانتیک مانند نووالیس اصولا با دموکراسی نیز مخالف بودند و آنرا حکومتی نامناسب تشخیص می دادند. این نقد دموکراسی مدرن عموما با نوعی بازگشت به مسیحیت و کاتولیسیسم، بویژه از سوی نووالیس و شلگل همراه است. در عین حال تأکید بر روح ملی، و خاص بودن هر گروه انسانی که در اینجا با مفهوم ملت همراه می شود، نقطه اتکای اندیشه رمانتیک را بر خلاف اندیشه روشنگری، نه بر عقلانیت بلکه بر احساس قرار می دهد. به همین دلیل فلاسفه رمانتیک با تاکید بر اهمیت هنر، ادبیات و زبان هر ملت، بر نوعی تکثر  فرمهای زندگی انگشت می گذارند. به در عین حال، فلاسفه سیاسی معاصر (مانند آیزایا برلین و چارلز تیلور) که بر اهمیت چند فرهنگی (Multiculturalism) و تکثرگرایی (Pluralism) تاکید می کنند ریشه های خود را در آثار فلاسفه رمانتیک می یابند. فلاسفه رمانتیک در مقابل جهانشولی (Universalism) روشنگری و عقلگرایی انقلاب فرانسه، نگرشی تفاوت گرایانه (Differentialism) پیشنهاد می کنند که به جای عناصر جهانشمولی مانند حقوق بشر، برابری و آزادی، بر تفاوت میان فرهنگهای گوناگون تاکید دارد. بنابراین، بجای مفهوم  انسان در نزد فلاسفه روشنگری، که در نزد فلاسفه رمانتیک نوعی امانیسم انتزاعی (Abstract Humanism) است، فلاسفه روشنگری مفهومی از انسان را پیشنهاد می کنند که هویت خویش را همواره با عضویت در یک اجتماع (Community)، فرهنگ و نژاد خاص می یابد .انسانیت انسان ناشی از ریشه های او در یک قوم، نژاد، فرهنگ، تاریخ و محصولات آن، مانند زبان، هنر و ادبیات است. این تاکید بر عناصر غیر ارادی هویت انسانی ما را به آنچیزی هدایت می کند که می توان از آن به عنوان مفهوم رمانتیک ملت نام برد. مفهوم رمانتیک ملت، عضویت انسان در ملت را بر اساس هویت تاریخی، فرهنگی و نژادی آن می داند و نه در اراده خودمدار (autonomous will) فرد برای عضویت در یک سازمان سیاسی.

در واقع، در حالیکه نگرش مدرن، نشأت گرفته از انقلاب فرانسه، تفکیکی میان قوم (Ethnic Group) و ملت قائل می شود ـ قوم به معنای گروهی از افراد که دارای ریشه های تاریخی و نژادی یکسانی هستند و ملت به معنای گروهی از افراد که به واسطه اراده آزاد خود در این گروه عضویت یافته اند ـ نگرش رمانتیک ملت را با قومیت یکسانی می داند و هر دو را نشأت گرفته از عوامل تاریخی، نژادی، فرهنگی و در نتیجه غیرارادی می داند. بنابراین، در نگرش مدرن، شهروندان یک دولت ـ ملت لزوما نیازمند هم نژادی و اشتراک فرهنگ و تاریخ مشترک نیستند و آنچه آنها را واجد صفت دولت ـ ملت می سازد تنها اراده آزاد آنها برای همزیستی است. در مقابل ،نگرش رمانتیک دولت ـ ملت را چیزی جز دولتی که بر یک ملت واحد حکومت می کند نمی داند. بنابراین، تنها آنچیزی یک دولت ـ ملت است که شامل یک دولت و یک ملت باشد. نتایج این مفهوم رمانتیک از ملت آنچنان دور از ذهن نیست. در حالیکه مفهوم مدرن ملت به سادگی چندفرهنگی و تکثرگرا است، و سیستمی باز بشمار می رود که افراد تنها با قبول اصول همزیستی متقابل در ذیل یک سازمان سیاسی (یعنی قانون اساسی) می توانند به عضویت آن در آیند، مفهوم رمانتیک ملت تنها گروهی از انسانهای متحد الشکل و دارای اشتراکات نژادی، فرهنگی و زبانی را قابل قبول می داند و در نتیجه ذاتا سیستمی بسته بشمار می رود.

تعصب

 

در ادبیات عرفانی، تعصب ورزیدن، امری مذموم و نکوهیده است و عارفان بلند‌نظر ما،‌ چه مولوی و چه عطار و حتی شاعری چون حافظ، متعصبان و خشک‌اندیشان را سخت مورد شماتت قرار داده‌اند و وجود آنها را سمی مهلک برای هم جمع و انجمنی دانسته‌اند که فرصت و فراغت را از دیگران می‌ستانند و محتسب مزاجانه سعی‌می‌کنند تنها حرف و مرام خود را بر کرسی بنشانند.

ای تعصب بند‌بندت کرده بند / چند گویی، چند از هفتاد و اند؟
در سلامت هفتصد ملت ز تو / لیک هفتاد ودو پر علت ز تو
هست کیش و راه و ملت بی‌شمار / تا تو بشماری نیابی روزگار
هر زمان خوی دگر نتوان گرفت / با همه کس تیغ بر نتوان گرفت

عطار تعصب را نتیجه بی‌خبری از عوالم دیگر می‌داند و معتقد است کسی که از خود و دنیای خود و خوی طبیعی‌اش فاصله نگیرد، نمی‌تواند قضاوتی دقیق و واقعی از خود و پیرامونش داشته باشد. و تنها راه رسیدن به چنین بینشی فاصله گرفتن از تقلید و در پیش‌نهادن راه تحقیق ‌است.
گر تو بر تقلید خواهی رفت راه / کوه باشی، نه جوی ارزی، نه کاه

به زعم عطار کوه اگرچه با شکوه و بلند است، اما به دلیل آنکه تحرکی در وی نیست و سخت و صلب برجای خود نشسته است،‌ تحولی هم در وی اتقاق نمی‌افتد و به اندازه جوی هم نمی‌ارزد، چرا که جو این خاصیت را دارد که بعد از مدتی به گیاهی تبدیل شده و زاینده و پایا دانه‌های دیگری از وی سر برکشد و حتی در نهایت اگر ثمری نداشته باشد کاهی از وی باقی خواهد ماند.

مولوی داشتن تعصب را معلول خام و ناپخته بودن فکر و نظر فرد می‌داند و اینکه دنیای فرد متعصب دنیایی کوچک وخرد است و طبیعی است که «ز آب خرد ماهی خرد خیزد»
سخت گیری و تعصب خامی است / تا جنینی کار خون‌آشامی است

اگر چه مولوی این بیت را در ذیل داستان معروف «پیل در تاریکی» (در دفتر سوم) می‌آورد، اما در ابتدای همین دفتر و در دیباچه ‌آن، توصیفی دقیق‌تر از تعصب را ذکر می‌کند و به یک معنا می‌توان گفت: آنچه عطار به اختصار بیان کرد، مولوی به شکلی دقیق‌تر و با مثالی روان‌تر بیان می‌کند. این البته از ویژگی‌های مولوی است و شاید یکی از دلایل برتری یافتن مثنوی معنوی بر تمامی کتاب‌های تعلیمی-‌حکمی و اخلاقی قبل و بعد خویش، همین بسط معنایی باشد که مولوی در کار‌ می‌اندازد و سعی می‌کند گوهر معنا را در هر مضمون و موضوعی بیابد و شرحی دقیق، با بسطی به اندازه و همه فهم از آن به‌دست دهد.

گر جنین را کس بگفتی در رحم / هست بیرون، عالمی بس منتظم
یک زمین خرمّی با عرض و طول / اندرو صد نعمت و چندین اکوُل
کوه‌ها و بحر‌ها و دشت‌ها / بوستان‌ها، باغ‌ها و کشت‌ها
آسمانی بس بلند و پر ضیاء / آفتاب و ماهتاب و صد سُها1
از جنوب و از شمال و از دِبُور2 / باغ‌ها دارد عروسی‌ها و سور
در صفت ناید عجایب‌های آن / تو در این ظلمت چه‌یی در امتحان؟

«جنین» و یا همان فرد متعصب و محتسب مزاج به اقتضای حال و طبیعت خود هر چیزی را منکر می‌شود و بر طبل منازعت می‌کوبد و می‌گوید:
«کین محالست و فریب است و غرور» / زانکه تصویری ندارد وهم کور

مولوی با ارائه چنین توصیفی از «جنین» آن را همانند دنیای کنونی می‌داند که ما (آدمیان زندگی کننده در این دنیا) به جهت آنکه جز این دنیا تصویری از دنیای دیگر نداریم، پس همانند آن جنین یا آن فرد متعصب که تنها دنیا و افکار خود را قبول دارد ، چیزی دیگر را بر‌نمی‌تابیم.
هیچ در گوش کسی زایشان نرفت / کین طمع آمد حجاب ژرف و زفت
گوش را بندد طمع از استماع / چشم را بندد غرض از اطلاع

همچنان‌که در گوش فرد متعصب چیزی فرو نمی‌رود،‌ چرا که وی چشم غرض‌ورزانه‌ای دارد و تا این چشم دوبین و محتسب مزاجانه را به کناری ننهد و از خود و هستی خویش ارتفاع نگیرد و از بالا در موضوع ننگرد، طبیعی است که گوش و چشمش سخن حق را تاب شنیدن ندارد.

در پایان همین دیباچه مولوی می‌نویسد همچنان‌که خوردن خون از سوی جنین باعث می‌شود، تا فرد در جاها و مکان‌های پست و دون شان خویش باقی بماند، داشتن تعصب کور و بی‌جا هم سبب می‌شود تا فرد در دنیای تنگ و ترش خود درجا بزند.
همچنانکه آن جنین را طمع خون / کآن غذای اوست در اوطان دون
از حدیث این جهان محجوب کرد / غیر خون او می‌ندارد چاشت خورد

عطار هم هنگامی که در فضیحت تعصب سخن می‌گوید با تفکیک بین طبیعت و شریعت ، شریعت را طریقی می‌نامد که آدم‌‌های «پس‌رو» و خر صفت و مقلد را به آن جایگاه راهی نیست و تنها کسانی را توان گام نهادن در این وادی است که بی تعصب و آزاد از هر بندی بتوانندخود را در چنین مسیری افکنند.
کُرّه خر، بر شریعت کی‌رود؟ / یا رود جز بر طبیعت کی‌رود؟
کُرّه خر کز پس مادر رود / چون به تقلیدی رود هم خر رود

 


1- سُها: ستاره کم نوری در صورت فلکی دب اکبر که در قدیم برای آنکه قوت چشم و دوربینی فردی را امتحان کنند، آن را با این ستاره می‌آزمودند.
2- دبور: بادی که از مغرب می‌وزد و در ادبیات و شعر در برابر باد صبا قرار می‌گیرد که از مشرق می‌وزد.

 ------------------------------------------------------------------------------------------------------------

نکاتي مهم در خصوص آسيب شناسي تعصب در دنياي انديشه


 



  1. اينکه انسان پابند و متعصب به يک نوع نگرش و جهان بيني باشد، امرمطلوبي نيست .چرا که قصه يکسو نگري در طول تاريخ رشد فکروانديشه انسان رهاورد هاي رو به جلويي نداشته است .


  2.  انسان بايد تعصبات را از انديشه خود پاک کند .تعصب خطرناکترين و مسموم ترين فضا براي تنفس انديشه است .اگر فضاي انديشيدن انسان پر از تعصب باشد ، قدرت باروري انديشه ها را زايل ميکند .


  3. انسان بايد باور داشته باشد که هر جهان بيني ، داشته هاي مفيدي را به جامعه بشريت تقديم کرده است .پس هرگاه صرفا متعصب به يک جهان بيني و نگرش انديشه اي باشيم ، از ديگر مواهب دنياي انديشه بشر بي بهره مانده ايم .


  4. هنگامي که انسان بصورت چرخشي در کلان جهان بيني ها در حرکت باشد ، به محض برخورد با متريال هايي که قابليت ايجاد پويش عقلاني براي انسان را دارد ، ميتواند ، آنرا به جزيي از دنياي انديشه خود تبديل کند و همچنين هرگاه در نقطه اي ديگر امري متفاوت با دريافت خود ، پيدا نمود و متوجه اثر پويشي بالاتري از دريافت قبلي خود گرديد ، به راحتي آنرا کنار بگذارد و به مطلوب جديد خود رو کند .


  5. منظور از تعصبات ، تعصب در کلان انديشه هايي است که ساختار شخصيت متفکر و دنياي انديشه انسان را شکل ميدهد . و اصلا نظر به، تعصب در معارف و انديشه هاي درجه چندم نيست .


  6. بايد به تجربه بياموزيم که پيشرفت انسان ناشي از دور زدنش در درون خود نبوده است . بلکه ناشي از برخورد تک تک سلولهاي مغزش با ارکان مختلف طبيعت بوده است .و از آنجاييکه نگرشهاي مختلف و ديدگاههاي متفاوت بشري محصول برخورد هاي متفاوت با طبيعت است ، پس قابليت برخورد دادن سلولهاي مغزي با نگرشهاي مختلف را نبايد نا ديده گرفت .


  7. بايد به تجربه بياموزيم که حتي متعالي ترين باورهاي امروزمان ، احتمال دارد نا خواسته در فضا ها و مکانها و زمانهاي مختلف باعث ايستائي مان گردد . پس اصل تطبيق انديشه با فضا و مکان وزمان  را نبايد فراموش کنيم .


  8. بايد قبول داشته باشيم از هر آنچه باعث ايستايي مغزمان ميگردد ، دوري جوييم .


  9. نحوه تشخيص موجبات ايستايي و پويايي مغز :    اشکال مختلف شخصيتي واکنش هاي متفاوتي در اين خصوص دارد . اما بيشتر شبيه به يک حس ميباشد .


  10.       آنچه که باعث ايجاد دريافتهاي نو و تازه در ما ميگردد ، شکلي از پويايي مغز است . بايد با تمام وجود حس  کنيم انديشه اي ما را رو به جلو ميبرد . و اين حرکت رو به جلو را در انديشه و اعمال خود تجربه کنيم .


  11. هر اتفاقي که در طبيعت مي افتد مستقل از نگاه انساني و انسان صورت ميگيرد . هر حرکتي از طبيعت پروسه کيهاني دارد . بزرگترين آفت انديشه انسان اينست که مسايل طبيعت و طبيعي را مستقل از نگاه انساني نداند و فقط با نگاه انساني و فهم انساني به اجزاء طبيعت نگاه کند . در صورتي که اجزاء طبيعت پديده هايي کيهاني هستند و بايد بصورت مجزا و مستقل از نگاه انساني به اجزاء طبيعت نگاه کرد و بررسي نمود ( پيش فرض مهم براي پرورش انسان با انديشه هاي کيهاني )

 

------------------------------------------------------------------------------------------------

«تعصب»

متعصب کسی است که کورکورانه به آرا و عقاید خود پایبند باقی می‌ماند و در قلب و ذهن خود جایی برای دیگران پیدا نمی‌کند. کسانی که تعصب به‌خرج می‌دهند وسرسختانه به آرا و نظرات خود می‌چسبند، نمی‌دانند و متوجه نیستند که تعصب نشانه‌ی خصومت درونی است که ضمیر و نفس شخص را تخریب می‌کند.

اکنون «آناتومی تعصب» را بررسی می‌کنیم، شاید بتوان گفت که تعصب از نکات زیر شکل می‌گیرد:

 1 - خصمانه.  قبل از این‌که نسبت به دیگران رفتار خصمانه داشته باشید، نسبت به خود خصومت می‌ورزید.

 2 - متناقض.  قبل از این‌که در نظر دیگران متناقض برسید، در برخورد با خود متناقض هستید.

 3 - خودرای. تنها رای و عقیده‌ی شما مهم است و آرای دیگران مطرح نیست. شما رای خود را به دیگران تحمیل می‌کنید.

 4 - وحشت. خود را به وحشت می‌اندازید و این وحشت را روی دیگران فرافکن می‌کنید.

 5 - انتقام. در درون شما احساسی از خودتخریبی وجود دارد و می‌خواهید که دیگران را نابود کنید.

انسان متعصب با خود و با دیگران رفتار غیرمنطقی می‌کند. خود و دیگران را عذاب می‌دهد، با خود تعاون و همکاری ندارید و با دیگران هم چنین نمی‌کنید. از تنش عذاب می‌کشید و می‌خواهید دیگران را نیز گرفتار عذاب تنش کنید. رنجش به دل دارید و از این که دیگران را عذاب بدهید، لذت می‌برید. خود را از شادی و سعادت محروم کرده‌اید و بنابراین دیگران را لعن و نفرین می‌کنید.

تعصب، نداشتن شکیبایی با خویشتن است که به جراحت زدن به دیگران منجر می‌شود. تعصب، انکار خویشتن است. تنها وقتی بدانید که تعصب چه بلایی بر سر شما می‌آورد و چه‌گونه آرامش ذهن شما را به هم می‌ریزد، به این دشمن مهار پشت می‌کنید.

  

 «غرور کاذب»

به گفته‌های «کارل سندبرگ» Carl Sandburg توجه کنیم:

 - نگاه کن چه‌گونه کلمات مغرورانه را به‌کار می بری،

 - وقتی کلمات غرورآمیز را به زبان جاری می‌کنی،

 - بازگردانیدن‌شان آسان نیست،

 - آن‌ها چکمه‌هایی بلند و سخت برپا دارند،

 - نگاه کن که چه‌گونه کلمات مغرورانه را به‌کار می‌بری.

غرورگاه خصوصیتی مخرب است - وقتی توام با خشم، تعصب و رنجش باشد، وقتی از محبت، عشق یا دوستی بری باشد. غرور کاذب به معنای ناشکیبایی، گردن‌فرازی و جهل است - جهل از واقعیت‌های مربوط به زنده‌گی خلاق، ساده‌گی، فروتنی و دلگرمی.

هدف بزرگ انسان برای پیشرفت کردن و از خود و از دیگران چیزی آفریدن در قوه‌ی تصور اوست. قوه‌ی تصور او برای یافتن ارزش واقعی خود خلاصه است. غرور بی‌جا و کاذب تنها بدین معناست که شما از تصور خود برای آسیب رساندن به دیگران و بی‌آن‌که بدانید برای آسیب رساندن به خودتان استفاده‌ی مخرب می‌کنید.

غرور کاذب شما را از واقعیت‌ها دور نگه می‌سازد، از زیبایی‌های زنده‌گی فاصله می‌گیرید و در شرایطی قرار می‌گیرید که نمی‌توانید خوش‌بختی را برای خود بیابید.

تراژدی غرور ناسالم، غیراخلاقی و گناه‌آلود بودن آن است که مانع می‌شود انسان به وحدت و یک‌پارچه‌گی برسد. آیا می‌توان در آن ِواحد غرور ناسالم داشته باشید و ببخشایید؟ هرگز.

غرور و افتخار واقعی مربوط به زمانی است که به خود محبت می‌کنید، ترکیبی شاد و سالم از موفقیت و فروتنی.

بازگردانیدن کلمات غرورآمیز ناسالم، راحت نیست، اما شما می‌توانید از غرور ناسالم فاصله بگیرید و خویشتن بزرگ خود را با محبت کردن و مهر ورزیدن به خود بازیابید.

 

ادامه نوشته