ســــیر تــــاریـخـی فـلســــــفــه 13(روشنگری)
رنسانس
ما در بحث قبلی خاطر نشان کردیم که دانشمندان عصر رنسانس، طبیعت را از طریق آزمایش و تجربه مورد موشکافی و بررسی قرار میداند و این روش را بررسی تجربی نامیده اند. دانشمندان توانستندبه کمک همین آزمایش ها و اندازه گیریها ،به اکتشافات بزرگی دست پیدا کنند.
این روش علمی جدید زمینۀ زایش انقلاب صنعتی را فراهم و ممکن ساخت،همین تحول صنعتی محیط مناسبی برای تمامی اکتشافات جدید مهیا کرد. خلاصه اینکه در این دوره مردم کوشش داشتند تا خود را از قید وبند طبیعت آزاد کنند.یعنی انسان دیگر بخشی از طبیعت نبود،بلکه این طبیعت بود که مورد استفاده و به رهبرداری انسان قرار می گرفت. فراسیس بیکن،فیلسوف انگیسی به این باور بود که "دانش قذرت است".منظور او از "دانش" شناختی بود که از طریق تجربه به دست می آمد.
ما از کوپرنیک و ادعای او که خورشید به دور زمین نمی گردد،بلکه زمین است که به دور خورشید در حال گردش است گفتیم.این مهم ترین نظر کوپرنیک بود،اما کوپرنیک خورشید را مرکز عالم می دانست در حالی که امروز میدانیم خورشید یکی از ملیارد هاستارۀ کهکشان ماست و تازه، این کهکشانی هم که منظومه شمسی در آن قرار دارد،یکی از ملیارد ها کهکشانی است که وجود دارد. علاوه بر این، کوپرنیک معتقد بود که زمین و دیگر سیارات در مداری دایره ای شکل به دور خورشید می گردند. اما یوهانس کپلر منجم آلمانی در آغاز قرن هفدهم میلادی پس از سالها تحقیق و بررسی توانست ثابت کند که مدار گردش کرات به دور خورشید بیضوی(تخمی) است.کپلر باور داشت که با نزدیک شدن کرات به خورشید،سرعت گردش آنها بیشتر می شود و هرچه در مدار خود از خورشید دور شوند،سرعت گردششان هم کمتر می شود.در زمان کپلر بود که ثابت شد، زمین هم چیزی بیش از سیارات دیگر نیست.او معتقد بود که مجموعۀ قوانین فیزیکی مشخصی بر تمامی عالم حاکم است.
عالم بزرگ دیگر این دوره بعد از گالیله که در بحث قبلی نظریات او را بیان کردیم، اسحاق نیوتن فزیکدان انگلیسی(1642-1727 میلادی)
بود.ما تبیین کامل منظومۀ شمسی و گردش سیارات را مدیون او هستیم.نیوتن نه تنها مشخص کرد که چرا سیارات منظومۀ شمسی به دور خورشید می گردند،بلکه دلیل این گردش را هم توضیح داد. او این کار را بر مبنای نظر گالیله انجام داد.
نیوتن قانون جاذبۀ عمومی را مطرح کرد منظور از قانون جاذبۀ عمومی این است که هر دو ذرۀ ماده در جهان،یکدیگر را جذب می کنند و شدت این جذب متناسب با جرم آنها و نسبت عکس مجذور فاصلۀ آنها است.
نیوتن ثابت کرد که سیارات در مدار هایی به شکل بیضوی به دور خورشید می گردند و دونوع حرکت دارند.یکی به دور خود،تحت تاثیر نیروی وارده از کرات دیگر منظومه شمسی که ما به آن حرکت وضعی می گوییم و یکی هم گردش به دور خورشید تحت تاثیر نیروی جاذبه خورشید که آنرا حرکت انتقالی می نامیم. در واقعیت نیوتن موفق شد ثابت کند که این قوانین در مورد حرکت تمامی اجسام در کل کهکشان ها صادق است.او از این طریق تواست تصوری را که در قرون وسطی معتبر بود،رد کند.در قرون وسطی مردم معتقد بودند که قوانین زمینی با قوانین آسمانی فرق دارد.دیدگاه خورشید مرکزی به اثبات رسیده بود و قطعیت داشت.
رنسانس تصویر جدیدی هم از خداوند به دست داد. پس از جدایی فلسفه و علم از الهیات،به تدریج تغییراتی هم در جهان بینی مسیحی ظاهر شد.رنسانس تصویر جدیدی از انسان به دست داد و همین تصویر جدید باعث شد تا در شیوۀ عبادات مردم تغییراتی به وجود بیاید.رابطۀ هر فرد با خداوند نسبت به رابطه از طریق کلیسا، اهمیت بیشتری یافت.
مارتین لوتر (1483-1546) بنیانگذارِ پروتستانتیسم، مترجم انجیل بهزبان آلمانی ،شاخص ترین چهره اصلاحات دینی اروپا در قرن شانزدهم، کسی است که توانست برای نخستین بار اهمیت ایمان عمیق فردی به خداوند را نشان دهد و نقش مهمی در پایان گرفتن قرون وسطی داشته باشد.
لوتر که خود کشیش بود از کلیسا برید چون نمی خواست برای آمرزش روحش به کلیسا پول بدهد. او معتقد بود که آنچه در کتاب مقدس آمده است، ملاک است و نه چیز دیگر.لوتر از این طریق سعی داشت تا به سرچشمه مسیحیت باز گردد؛درست همانطور که انسان مداران دورۀ رنسانس به دنبال سرچشمه های هنر و فرهنگ عهد باستان می گشتند.او تورات و انجیل را به آلمانی ترجمه کرد تا هرکس کتاب مقدس را می خواند و کشیش خود میشد. لوتر بار مسئولیت بزرگی را بردوش افراد جامعه گذاشت تا رابطۀ فردی با خداوند بر قرار سازند، این کار لوتر در واقع با دیدگاههای رایج دورۀ رنسانس همخوانی داشت. یکی از دانشمندان گفته است :"لوتر مذهب را آزاد کرد نه انسان را".
در این دوران شیوه اندیشیدن انسانها به خودشان هم تغییر کرد. تحصیل برای عده بیشتری غیر از طبقه ثروتمند امکان پذیر شد و تبعیض اجتماعی تا حد زیادی از بین رفت و مردمان ثروتمند از هنرمندان حمایت کردند تا در انواع هنرها به درجات بالاتر برسند، دیگر دربار یا کلیسا قدرت مطلق نبودند و تنها نقش حامی داشتند. در چنین جو هنری، هنرمندانی با هر پس زمینه اجتماعی قادر بودند تا فارغ از قید و بند های قرون وسطایی، تا هر درجه که میتوانستند رشد کنند و از طرف مردم و حامیان خود بیشترین احترام و توجه را دریافت کنند. آنها به سفر در سراسر اروپا میپرداختند و تمام شنوندگان و بینندگان خود را غرق در شگفتی میکردند.
رنسانس و نخستین دولت شهر
به گواهی تاریخ، از درون استبداد مذهبی فرهنگی اروپا برای اولین بار جنبش اومانیزم«عقلانیت» در فلورانس ایتالیا از زیر خاکستر های هزار ساله فروزان گشت،در فلورانس برای نخستین بار دولت شهر فلورانس بر روی شانه های طبقه متوسط شکل گرفت، سپس ایدۀ دولت و ملت باعث حرکت دانش و هنر گردید،از متفکران آن دوره یکی لیوناردو داونچی(۱۵ آوریل ۱۴۵۲ - ۲ مه ۱۵۱۹) هنرمند شهیر ایتالیا بود که با آثارش روح تازه ای به ملت ایتالیا و بخصوص شهروندان فلورانس دمید .او چه زیبا گفته است:
"معرفت زمان های گذشته و جغرافیای عقل را زینت و پرورش می دهند"
داوینچی را کهنالگوی «فرد رنسانسی» دانستهاند. او بینهایت خلاق و کنجکاو بود.بیشتر معروفیت او بخاطر نگارگری نقاشیهای شام آخر و مونالیزا است.
متفکر دیگری این دوره کسی نیست به جز ماکیاولی که با اثر همیشه جاویدان اش یعنی کتاب شهروند،برای نخستین بار به صورت هدفمند و نظام مندتیوری دولت وملت را به بشریت پیشکش نمود که در غایت تکامل فکری خود دولت شهر فلورانس را به ملت دولت فرانسه تبدیل کرد.
سپس لویاتان که نمادی از دولت است بوسیله ای فلیسوف انگیسی توماس هابز به حیث دومین اثری بود که در
سالهای 1588-1679 به زبان انگیسی نوشته شد،هابز در تیوری فلسفی سیاسی خود،دولت را لویاتان نامید،لویاتان در کتاب مقدس تورات به اژدهار بسیار خطرناک اشاره میشود که نماد قدرت است،هابز این نماد را از تورات به عاریت گرفت ولی خواست بگوید که باید یک قدرت واحد وجود داشته باشد تا قادر به کنترول جامعه و ملتی باشد که این همان مفکوره دولت- ملت را تداعی می کنند.
یعنی اینکه تا وقتیکه ملت شکل نگرفته و به غایت تکامل خود نرسیده،ابتدا باید نحبگان جامعه پیشقدم شوند و دولت ملت ها را بسازند.
هابز طرفدار ایجاد دولت متمرکز و قوی بود،چون به عقیده وی انسان ها ذاتآ خود سر و انارشیست هستند و تاریخ نشان داده که قوی همیشه بر ضعیف حاکمیت داشته پس دولت پایدار از نیرومندان بوجود بیاید تا رعیت ضعیف و خود سر را با استقرار زور و انظباط، سر جایش بنشاند.
اصل گپ این است که هابز تیوی دولت متمرکز ملی و تیوری شهروند را پایه گذاری کرد، و این تیوری ها بودکه در فرایند تکامل خود ملت دولتهای امروزی را بوجود آورد.
بعد از هابز جان لاک فیلسوف انگلیسی در سالهای (1704-1633) جامعه مدنی را مطرح کرد و تیوریزه ساخت، لاک جامعه مدنی را قطب دوم دولت میدانئ،لاک به این عقیده بود که دولت ها بدون جامعه مدنی به سمت استبداد میروند و برای تامین آزادی های اساسی مثل آزادی عقیده و بیان لازم است تا ملتها بوسیله نهاد های مدنی از یکطرف از آزادی ها خود حراست کنند از طرف دیگر بر اعمال دولت ها نظارت داشته باشند، افکار لاک اثر ژرف بر انقلاب فرانسه،انقلاب امریکا و آلمان گذاشت وبورژوازی صنعتی رادر قاره اروپا به جامعه مدنی تبدیل کرد،چنانچه در اعلامیه انقلاب کبیر فرانسه افکار جان لاک به روشنی دیده میشود و بخش از مواد اعلامیه را تشکیل میدهد.
لاک بر عکس هابز به این باور بود که دولت باید مشروعیت خود را از ملت بگیرد و مدنی باشد و بوسیله ای قانون همه ای شهروندان از قوی و ضعیف دارای حق برابر باشند.با عقاید لاک است که ناسیونالیسم تاریخی جایش را به ناسیونالیسم مدنی میدهد،یعنی ملت- دولت و شهروند آزاد.
اگر ما نظرات ارسطو را بخاطر داشته باشیم،او معتقد بود که انسان و حیوان ویژگی های مشابه متعددی دارند،ولی یک مشخصۀ مهم آنها را از هم متمایز می سازد و آن قوۀ تفکر است.
دموکرایتوس تفاوت چندانی میان انسان و حیوان ندیده بود،زیرا معتقد بود همه چیز از ذرات کوچکی به نام اتم ساخته شده است.او حتی اعتقاد نداشت که انسان یا حیوان روح جاودانه داشته باشند.دموکرایتوس روح را هم مشکل از همین اتم ها می دانست و معتقد بود که اتم های آن پس از مرگ درجهات مختلف از هم پاشیده می شوند.بنابران دموکرایتوس تفکر را مستقل از روح نمی دانست.
حالا ببینیم در قرن هفدهم که این دوره را باروک می نامند، انسان متفکر چگونه می اندیشد.
باروک در اصل شکل تحول یافتۀ واژه ای است که در معنی "مروارید های نامنظم "به کار میرود.مشخصۀ بارز هنر دورۀ باروک کثرت شکل های متوع و استفاده از تضاد در ترکیب است؛درست برخلاف هنر دورۀ رنسانس که سر تا پایش هماهنگی است.این تضاد های آشتی ناپذیر را باید ویژگی قرن هفدهم دانست.در یک طرف هنوز رنسانس با جهان بینی خاص خود و ارزشی که برای انسان و حیات قایل بود،قرار داشت و در طرف دیگر و درست در تضاد با آن،نفی زندگی دنیوی و ارتجاع مذهبی قرار گرفته بود.ما در این دوره چه در زمینه های هنری و چه در زندگی روزمرۀ مردم شاهد تنوع شدید جهان بینی ها هستیم.درهمین ایام دیر هایی تاسیس شدند و راهبانی به آنها راه یافتند که معتقد بودند باید خود را از زندگی کنار کشید.
یکی از شعار های دورۀ باروک (Carpe diem) "دم غنیمت است" بود؛در مقابل هم شعار دیگری به همین زبان لاتینی (Memento mori) به کار میرفت،یعنی"مرگ را به یاد داشته باش" .
در نقاشی نیز همین دو گانگی در جهان بینی به چشم می خورد.نقاش مجلس پر شوری را نقاشی کرده و در پایین همین نقاش تصویر یک اسکلت را هم رسم می کرد.
بنابرین عصر باروک را می توان از یک سو دورۀ غرور و جنون دانست و از سوی دیگر دوره ای به شمار آورد که در آن به بی ثباتی و نا پایداری حیات توجه شد.
عصر باروک از نظر سیاسی هم دورۀ تضاد ها بود.در طی جنگ های متمادی،اروپا به نیمه بیابانی مبدل شده بود.بدترین آنها جنگ های سی ساله بود که از1618تا1648 میلادی ادامه داشت.این جنگ تمام اروپا را در برگرفت و همه جا را با خاک یکسان کرد.البته جنگ های سی ساله در اصل مجموعه ای از چندین جنگ است.در این جنگ ها آلمان بیش از هر کشور دیگر لطمه دید و در نتیجه،فرانسه به تدریج به قدرت بزرگ اروپا مبدل شد.این جنگ در اصل میان پروتستان ها و کاتولیک ها بود،ولی مساله قدرت سیاسی هم مطرح بود.
علاوه براین،قرن هفدهم نشانگر اختلاف شدید طبقات اجتماع است.درکنار اشرافیت فرانسوی و مجموعۀ کاخ های ورسای ،فقر و بدبختی شدید گریبان گیر مردم عادی بود.به هر حال قدرت، با خود شکوه و جلال می آورد.برخی مدعی اند که شرایط سیاسی عصر باروک در هنر و معماری این دوره قابل رویت است.بناها عصر باروک مالامال از زوایای شکسته و متداخل و سیاست آن روزگار نیز آکنده از قتل و فتنه و دسیسه است.در عصر باروک تیاتر مفهومی بیش از یک هنر ساده داشت.تیاتر شاخص ترین نماد باروک است. تیاتر دورۀ باروک نمونه ای بود از زندگی انسان.مردم در تیاتر می توانستند دریابند که مثلآ غرور موجب شکست می شود.تیاتر می توانست تصویری بی رحمانه از ضعف و ناتوانی انسان را به نمایش بگذارد.چیزی که ما امروز در قرن بیست و یکمی سخت محتاج آنیم.
فلسفه در دوره باروک:
ایده آلیسم و ماتریالیسم دو دیدگاه مخالف و متقابل فلسفی در عصر باروک نیر حضور گسترده دارند، در این عصر نیز تضاد های فلسفی قد افرازی دارند.در گذشته گفتیم که بعضی از فیلسوفان معتقد بودند که آنچه هست معنوی و ساخته ذهن است.مکتب آنان را ایده آلیسم می نامند.در برابر آنها ،گروهی از فلاسفه هم فقط به جهان مادی توجه داشتند ،آنها پیرو مکتب ماتریالیسم بوده ومعتقد بودند که تمام چیزهای حقیقی از مواد مادی ملموس به دست می آید.
ماتریالیسم هم در قرن هفدهم میلادی پیروان فراوانی داشت.در این میان شاید بتوان گفت که دید گاه توماس هابس،فیلسوف انگلیسی بیش از هر فیلسوف دیگر این دوره در مکتب ماتریالیسم تاثیر گذارد.او معتقد بود که تمامی پدیده ها،حتی انسان و حیوان از مجموعه ای عناصر مادی تشکیل شده اند و حتی درک انسان از جهان خارج نیز به دلیل عملکرد مجموعه ای از این عناصر در مغز است.
پس او معتقد به چیزی بودکه دوهزار سال قبل دموکرایتوس مطرح کرده بود."ایده آلیسم و ماتریالیسم در سر تا سر تاریخ فلسفه مطرح بوده اند. اما کمتر اتفاق می افتد که مانند عصر باروک،این دو مکتب فکری کنار هم حضور داشته باشند.ماتریالیسم دایمآ از طریق علوم طبیعی جدید تقویت می شد. نیوتن اعلام کرده بود که قوانین حرکت عمومی اند و صدق آنها دایمی است.او معتقد بود که قوانین جاذبه و حرکت اجسام در تمامی تغییرات طبیعی معتبرند، خواه این تغییرات در کره زمین رخ دهد،خواه در کل کائیات.بنابرین آنچه وجود دارد تابع قوانینی غیر قابل تغییر یا علم مکانیک است که می توان آن را با دقت ریاضی توضیح داد.بدین ترتیب نیوتن جهانبینی مکانیکی را تکمیل کرد.
واژه میکانیک از ریشه یونانی گرفته شده است که به معنی ماشین است.اما باید توجه داشته باشیم که هابس و نیوتن هیچ کدام تضادی میان جهان بینی مکانیکی و ایمان به خداوند نمی دیدند.این موضوع برای بسیاری از ماتریالیست های قرن هجدهم و نوزذهم نیز مطرح نبود. در میانه قرن هجدهم میلادی لامتری طبیب و فیلسوف فرانسوی کتابی تحت عنوان "انسان- ماشین "نوشت او در کتابش به این موضوع اشاره کرد که انسان همان طور که برای راه رفتن از ماهیچه استفاده می کند،"ماهیچه" هایی هم برای فکر کردن دارد.مدتی بعد لاپلاس ریاضی دان فرانسوی با آرای خود،دیدگاهی کاملآ مکانیکی را رواج داد. او معتقد بود که اگر هوش انسان بتواند موقعیت تمامی اجزای ماده را در زمانی خاص تشخیص دهد،احتمال از میان میرود و آینده همچون گذشته در برابر چشمان ما قطعیت می یابد،به این ترتیب هر چه قرار است اتفاق بیفتد از پیش مشخص خواهد یود.این جهان بینی را دتر مینیسم می نامیم.
در این شرایط همه چیز محصول فرایند های مکانیکی خواهد بود،حتی فکر کردن و خواب دیدن.ماتریالیست های آلمانی قرن نوزدهم اعتقاد داشتند که تولید فکر در مغز چیزی شبیه به تولید ادار در کرده یا تولید صفرا در جگر است.
یکی دیگرا از فیلسوفان مهم قرن هفدهم یعنی لایبنیتس به این نکته اشاره می کند که تفاوت مهم میان آنچه به ماده مربوط است و آنچه با ذهن ارتباط دارد،دراین است که پدیده های مادی به عناصر کوچک تری قابل تقسیم اند،ولی پدیده های ذهنی یک کلیت را تشکیل می دهند و قابل تجزیه به عناصر کوچک تر نیستند و نمی توان آنها را برید.
باروک، هنر و ادبیات
رنسانس ادبی و هنری، 200 سال پیش از رنسانس صنعتی و فلسفه عصر مدرن شکل گرفت؛ یعنی قبل از آن که دگرگونیهای علمی و فلسفی پدید آید و اندیشمندانی همچون فرانسیس بیکن و رنه دکارت پا به عرصه وجود گذارند و اندیشههای سوبژکتیویستی و راسیونالیستی دکارت و روششناسی علمی و تجربه گرایی بیکنی در جهان علم تحقق یابد، در عرصه هنر، تحولات ژرف هنری پدید آمده بود؛ بدین صورت که رنسانس آغازین و رنسانس پیشرفته در عرصه هنر در تضاد با سبک گوتیک شکل گرفت و بزرگانی مانند رافائل، مازاتچو، میکلانژ، تیسین، جوتو، داوینچی، دوناتلو در عرصه نقاشی و مجسمهسازی، و افرادی چون برونلسکی و برامانته در عرصه معماری به ابداع و ابتکار هنری دست یافتند و در حوزههای متفاوت هنری، تحولاتی چشمگیر به وجود آوردند؛ به طوری که تاریخ هنر از گذشته خود تفکیک گشت و هنر وارد دوره رنسانس و نوزایی شد.

پس از آنکه در قرن چهاردهم و پانزدهم (1) تحولات هنری در نقاشی، مجسمهسازی، معماری، ادبیات و دیگر عرصهها روی داد، در روشها و سبکهای هنری چنان پیشرفتهای چشمگیری رخ داد که پس از رنسانس پیشرفته، تا حدود 200 سال نه تنها این دگرگونیهای رو به رشد در عرصه نقاشی و مجسمهسازی رخ نداد، بلکه به گفته بسیاری از مورخان، هنری التقاطی، بدون نوآوری و واپسگرایانه شکل گرفت که از آن جمله میتوان به سبکهایی همچون شیوهگری (منریسم) و روکوکو اشاره نمود.
سبک باروک از جمله سبکهای به وجود آمده در تاریخ هنر است که در اواخر قرن شانزدهم تا اواخر سده هجدهم در میان دو سبک شیوهگری (منریسم) و روکوکو در اروپا پدید آمد. تحولات باروک مانند بسیاری از جریانها و دگرگونیهای هنری، نخست در ایتالیا شکل گرفت و سپس به بسیاری از کشورهای اروپایی کشانده شد و در پارهای از کشورها همانند فرانسه و انگلیس، هلند و فنلاند، ویژگیهای محلی و منطقهای یافت. سبک شیوهگری که در نقاشی و معماری بر رویکرد تقلیدی، تصنعی و التقاطی مبتنی بود، حد فاصل میان رنسانس و باروک شد؛ به گونهای که برخی این سبک را نسبت به رشد و پیشرفتی که در عصر رنسانس یافته بود، سبک و مکتبی منحط و ارتجاعی میدانستند که نوعی عقبگرد نسبت به هنر رنسانس قلمداد میشد؛ از این رو در اواخر قرن شانزدهم، هنرمندانی چون کاراوادجو با رویکردی واقعگرایانه در برابر رویکرد تخیلگرایانه شیوهگری و افرادی همچون کاراتچی با شیوه کلاسیکگری و وفاداری به اصول کلاسیک دوره رنسانس و یا به تعبیر دیگر، اصول کلاسیک روم و یونان، در برابر عناصر التقاطی و تصنعی شیوهگری، قیام کردند و آن سبک را به حاشیه راندند و به تدریج، سبک باروک را تأسیس کردند.

مهم ترین فیلسوفان قرن هفدهم دکارت و اسپینوزا اند.لازم است تا این دو دانشمند وفیلسوف را دقیق تر بشناسیم.
دکارت:
دکارت(۱۵۹۶-۱۶۵۰)هم مانند سقراط معتقد بود که حقیقت را تنها از طریق عقل و خرد می توان دریافت.او اعتقاد داشت که آنچه در کتاب های قدیمی آمده است،قابل اعتماد نیست و حتی به آنچه از طریق حواس درک می شود نمی توان به طور کامل اعتماد داشت.
افلاتون هم به همین اصل معتقد بود.او هم اعتقاد داشت که شناخت مطمئن یا معرفت یقینی تنها از طریق عقل قابل کسب است.در حقیقت خطی مستقیمی سقراط،افلاتون،آوگوستین و بالاخره دکارت را به هم پیوند میدهد.به همین دلیل است که همه آنها را خرد گراه می نامیم.آنها عقل و خرد را تنها منبع مطمئن برای دستیابی به شناخت می دانستند.دکارت پس از سال ها مطالعه به این نتیجه رسید که نمی تواند به اندیشه های قرون وسطی دلخوش باشد.در این مورد او را می توان با سقراط مقایسه کرد.او هم معتقد بود که دیدگاه های متداول مردم کوچه و بازار آتن قابل اعتماد نیست.
دکارت پس از مر هم نقش عمده ای در فلسفه ایفا کرد. بدون هر نوع اغراق ومبالغه ای می توان گفت که دکارت بنیانگذار فلسفه جدید بوده است.پس از کشفیات بزرگی که در دوره رنسانس در باره انسان و طبیعت به وقوع پیوست، نیاز به طرح منظم تفکرات معاصر احساس می شد.متفکران احساس می کردند که باید نظام فلسفی منسجمی به وجود آورند.این نظام فلسفی را نخستین بار دکارت بنا کرد و به دنبال او اسپینوزا،لایبنیتس،لاک،بارکلی،هیوم و کانت در طرح چنین نظامی دست داشتند.
زمان آن فرا رسیده بود تا فلسفه ای جدیدی بوجود می آمد که بتواند برای تمامی مسایل مهم فلسفی پاسخی بیابد.دردوره باستان بنیانگذاران این نظام افلاتون و ارسطو بودند.قرون وسطی فیلسوفی چون توماس آکویناس داشت که می خواست پلی میان فلسفه ارسطو و الهیات مسیحی برپا کند.سپس نوبت به دوره رنسانس رسید با تمامی هیاهویش در مورد طبیعت،علم،خدا وانسان.و مجددآ در قرن هفدهم،فلسفه سعی کرد تا تفکرات جدید را در یک نظام منسجم شکل بدهد.اولین کسی که این کار را انجام داد،دکارت بود.او را را برای نسل بعد از خود هموار کرد تا طرح فلسفی دوره جدید مشخص شود.اولین مساله ای که ذهن دکارت را به خود مشغول کرد،معرفت یقینی بود و دومین مساله به رابطه میان جسم و روح مربوط می شد.یافتن پاسخ برای این دو مساله را می توان ویژگی مباحث فلسفی دوره ای به طول مدت یک صد و پنجاه سال داشت.
رنه دکارت یکی از موثرترین فیلسوفان و ریاضیدانان در طول تاریخ بوده است او در لاهی فرانسه به دنیا امد او پسر اشراف زاده ای بود که ثروت زیادی هم نداشت در 8 سالگی تحصیل خود را در مدرسه شبانه روزی یسوعی در لافلش اغاز کرد پس از پنج سال تحصیلات عمومی به مدت سه سال در ریاضیات و نظرات جدید علمی آموزش دید. یکی از باورهای جدید علمی احترام زیادی بود که برای آزمایشگری منظور می شد. تفاوت روشهای جدید تجربی با آموزشهای قبلی سبب شد که دکارت به آموخته های قبلی خود شک کند. این شک گرایی و تردید پایهفلسفه بعدی او بود.
دکارت به مسافرت علاقه مند بود و به همین دلیل در سال 1616 به ارتش پرنس موریس هلندی پیوست. بعد از آن در تابستانها به مسافرت می پرداخت و در زمستانها در شهرهایی که دوست داشت آقامت می کرد در سال 1629 به سبب فضای باز و آزاد روشنفکری دوباره در هلند ساکن شد.
دکارت در هلند نخستین کتاب خود را با عنوان قواعد به کارگیری ذهن در سال 1629 شروع کرد که در طول زندگی او منتشر شد در سال 1633 به نوشتن کتاب دیگرش موسوم به جهان پرداخت, اما وقتی از مخالفت کلیسای کاتولیک با کپرنیک با خبر شد نوشتن کتاب را متوقف کرد. سومین کتاب وی گفتاری در روش است که انتشار ان بسیار موثر بود این اثر دکارت را به عنوان وزنه موثری در فلسفه حدید تثبیت کرد در این اثر او در مورد ماهیت دانش و فرایند یادگیری اطلاعات جدید بحث کرده است جمله معروف او می اندیشم پس هستم. برای نشان دادن وجود خود در کنار وجود خداوند ابراز شده است. دکارت سه مقاله بلند در موضوع مطالعات علمی خود و به دنبال کتاب گفتاری در روش منشر کرد. یکی از جزئیات مطالعات او درباره قانون اساسی بازتاب نور است که آن را دکارت کشف کرده است بنابر این قانون زاویه ای که پرتو فرودی نور با خط عمود در نقطه فرود می سازد با زاویه ای که پرتو بازتابیده با همین خط می سازد برابر است.
سومین مقاله ضمیمه گفتاری در روش اهمیت بسیار زیادی برای دانشمندان داشت. زیرا دکارت در این ضمیمه هندسه تحلیلی را که خود ابداع کرده شرح داده است هندسه تحلیلی ترکیبی ازهندسه و جبر است. در این رشته علمی شکلهای هندسی را با قرار دادن آنها بر محورهای مختصات X و Y مورد مطالعه قرار می دهند.
در این دستگاه هر نقطه از یک شکل هندسی را می توان با مشخص کردن فاصله آن از محورهای مختصات پیدا کرد این دستگاه امکان می دهد که شکلهای هندسی به صورت اعداد بیان شوند دکارت اندیشه استفاده از حروف اخر الفبا را برای نشان دادن اعداد مجهول و نماها را برای مشخص کردن توان آنها ابداع کرد.
در سال 1649 ملکه سوئد کریستینا که در سن 23 سالگی بود دکارت را به عنوان معلم خصوصی خود به دربار دعوت کرد. پس از پذیرفتن این دعوت دکارت متوجه شد که ملکه آموزش خود را طبق برنامه از ساعت 5 صبح شروع می کند. متاسفانه دکارت نخستین زمستان استکهلم را تاب نیاورد و چهارماه پس از ورود به سوئد به دلیل سرماخوردگی و سینه بغل یا سینه پهلو درگذشت.
از خرد تا تجربه در سرای فلسفه

تفکر خردگرا ویژگی فلسفه در قرن هفدهم
ما بخاطر داریم که دکارت برای تفکرات فلسفی از اصطلاح روش ریاضی استفاده می کرد و منظور او تفکری بود که بر پایۀ استدلال قرار گرفته باشد.اسپینوزا هم تابع همین سنت خرد گرایی بود.او در علم اخلاق خود سعی داشت تا نشان دهد زندگی انسان تابع قوانین طبیعت است.او معتقد بود که ما باید خود را از بند احساسات و تصورات رها سازیم تا بتوانیم به آرامش و سعادت دست یابیم.
ما دیدیم که دکارت معتقد بود ،واقعیت از دو جوهر کاملآ متمایز از یکدیگر،یعنی نفس و جسم تشکیل شده است.
اما اسپینوزا تمایزی میان نفس و جسم نمی دید.او تنها به یک جوهر اعتقاد داشت و معتقد بود که همه چیز به همین یک جوهر باز می گردد.او در مباحث خود از اصطلاح"جوهر" استفاده می کند.ولی در برخی موارد هم به جای آن از واژه های "خدا" یا "طبیعت" بهره می گیرد.به این ترتیب اسپینوزا بر خلاف دکارت معتقد به ثنویت یا دوگانگی نبود.او از دیدگاه وحدت یا یگانگی پیروی کی کرد.یعنی اعتقاد داشت که کل طبیعت و حیات به یک جوهر واحد باز می گردد.
دکارت نیز باور داشت که وجود خداوند قائم به ذات است .نظر اسپینوزا وقتی با دیدگاه دکارت تفاوت پیدا کرد که خدا و طبیعت و خالق و مخلوق را یکی دانست .البته این نظر اسپینوزا با دیدگاه مسیحیت و دین یهود هم مغایرت داشت.
به بیان ساده تر اینکه اسپینوزا خداوند یا قوانین طبیعی را علت درونی رویداد ها می داند.خداوند علت بیرونی نیست،زیرا او تنها از طریق قوانین طبیعی تجسم می یابد.
از بحث مان به این نتیجه میرسیم که دکارت و اسپینوزا هردو آنها خرد گرا بودند. و خرد گرا کسی است که بر اهیمت عقل تاکید دارد یعنی خردگرا عقل را منشاء و سر چشمۀمعرفت می داند.
تفکر خرد گرا ویژگی فلسفۀ قرن هفدهم میلادی بود. این مکتب فکری در قرون وسطی هم رایج بود و حتی در نظریات افلاطون و سقراط نیز دیده می شد.از خرد گرایی در قرن هژدهم شدیدآ انتقاد شد.در این قرن بسیاری از فیلسوفان بر این باور بودند که معرفت تنها از طریق تجربه کسب می شود و تا زمانی که تجربه ای نباشد،معرفتی وجود ندارد.این دیگاه را تجربه گرایان می نامند.
مهم ترین فیلسوفان تجربه گرا سه فیلسوف انگلیسی لاک،بارکلی و هیوم هستند. در حالیکه مهم ترین خردگرایان قرن هفدهم دکارت فرانسوی،اسپینوزای هالندی و لایبنیتس آلمانی بودند.
تجربه گرا معتقد است که شناخت انسان از جهان اطرافش تنها به کمک حواسش کسب می شود.شکل کلاسیک تجربه گرایی را در تفکرات ارسطو می بینیم.او معتقد بود که آگاهی از هر چیز زمانی به دست می آید که به کمک حواس درک شده باشد.
ارسطو با این نظر خود، از دیدگاه افلاطون انتقاد کرد، زیرا افلاطون معتقد بود که انسان از دنیای مُثُل به شکلی فطری مُثُل را با خود می آورد.لاک نظر ارسطو را تائید کرد و این دیدگاه را در رد نظر دکارت به کار برد.
باور چنین بود که ما هیچ گونه شناخت و تصور فطری از جهان نداریم.انسان پیش از درک واقعی هر پدیده،نسبت به آن پدیده نا آگاه است.تصوری که از طریق تجربه و بر اساس واقعیات حسی،دریافت نشده باشد، تصوری غلط به حساب می آید.وقتی ما واژه هایی چون "خدا"، "ابدیت" یا "جوهر" را به کار می بریم،عقل و شعور مان در فضایی خالی دست و پا می زند،زیرا هیچ کس تا به حال پدیده هایی مانند خدا، ابدیت یا آنچه را فلاسفه "جوهر" می نامند،به تجربه درنیافته است؛ و به همین دلیل است که متفکران به نظریاتی پرداخته اند که معرفت جدیدی را به همراه نداشته است.این تفکرات فلسفی شاید جذاب به نظر برسند،ولی فقر خیالبافی اند و بس.اکنون نوبت و زمان آن فرا رسیده بود که میراث گذشتگان به زیر ذره بین برده شود و تمامی آنچه ذهنی و به دور از تجربه بود،کنار گذاشته شود.یعنی طلا شویی باید صورت گیرد.تا ذرۀ کوچک طلا را از میان شن و ماسه جدا کرد.
یعنی آنچه برای تجربه گرایان انگلیسی اهمیت داشت،بررسی تمامی تصورات انسان بود تا مشخص شود کدام شناخت و اندیشه از طریق تجربی قابل تایید است.
لازم است تا در باره این سه فیلسوف مهم تجربه گرا بپردازیم.
تجربه گرایان
امپريسيست ها
خون تو را احساست به جوش می آورد نه عقلت!.
جان لاک1632-1704 :

« جان لاک» متفکری از کشور انگلستان که عليه حق الهی پادشاهان و جاودانه بودن ( حقيقت مطلق) مذهب و تعصبات کليسا و ... اعتراض کرد. او می گفت: " هيچ انسانی حقی بيشتر از ديگری ندارد؛ چراکه مه برابريم و همه همان ويژگی ها و شرايط را داريم که ديگری دارد. همه برابريم و حقی يکسان در لذت بردن از ثمرات طبيعت داريم".
مهم ترین اثر جان لاک فیلسوف تجربه گرا انگلیسی تحقیقی در بارۀ قوۀ فاهمه انسانی است،که در سال 1690 میلادی منتشر شد.لاک در این کتاب سعی کرد تا به دو سوال پاسخ دهد.نخست این که انسان از چه طریق به تصورات و اندیشه ها ی خود دست می یابد و دوم این که آیا می توان به آنچه از طریق حواس درک می شود، اعتماد کرد یا نه؟
لاک معتقد بود که تمامی اندیشه ها و ادراکات ما بازتابی از تجربیاتی است که از طریق حواس کسب شده اند.ذهن ما پیش از کسب تجربه،لوح سفید و نانوشته ای بیش نیست.او باور داشت که ما جهان اطراف خود را می بینیم، می بوییم، می چشیم،لمس می کنیم و می شنویم،این کار ما در دوران کودکی شدت بیشتری دارد.از این طریق تصورات حسی بسیط پدید می آیند.اما ذهن انسان این اطلاعات و تجربه های خارجی را به صورت منفعل ذخیره یا انبار نمی کند،بلکه به کمک فکر،اعتقاد و تردید به بررسی دوبارۀ آنها می پردازد و از این طریق به مجموعه ای دیگر از تصورات دست می یابد.لاک این دسته از تصورات را تصورات انعکاسی می نامد.به این ترتیب،لاک میان ادراک و تفکر تمایز قایل می شود. او معتقد است که ذهن انسان دریافت کنندۀ منفعلی نیست، بلکه به ترکیب تجربیات می پردازد.
لاک میان دو نوع کیفیت حسی تمایز قایل شد.او این دو کیفیت را کیفیت های نخستین و کیفیت های دومین نامید و به این ترتیب دیدگاه خود را به دیدگاه فیلسوفان قبل از خود مثلآ دکارت نزدیک کرد.
منظور لاک از کیفیت های نخستین،بُعد،وزن،شکل،حرکت و تعداد است .این کیفیت ها مشخصه های واقعی اشیاءاند.ولی کیفیت های دیگری هم در اشیاء وجود دارد.مثلآ ما می گوییم که چیزی شیرین یا ترش است،سبز یا سرخ است و گرم یا سرد است.لاک این ویژگی ها را کیفیت های دومین می دانست.کیفیت های دومین مانند رنک،بو،مزه یا صدا چیزی نیستند که واقعآ در اشیاء باشند،بلکه کیفیت هایی هستند که به واسطۀ کیفیت های نخستین،احساسی در ما به وجود می آورند.
در مورد کیفیت های نخستین هیچ اختلاف نظری وجود ندارد، زیرا این کیفیت ها در خود اشیاء وجود دارند.اما در مورد کیفیت های ثانوی مثلآ رنگ یا مزه از یک حیوان به حیوان دیگر یا از یک انسان تا انسان دیگر اختلاف نظر وجود دارد و این امر به خاطر آنست که اینها در خود اشیاء وجود ندارند و از طریق حواس فردی به وجود می آیند؛بنابرین به نوع تصورات حسی افراد بستگی دارند.
لاک با دکارت در مورد حالت جسم هم عقیده بود،یعنی معتقد بود که اجسام ویژگی هایی دارند که از طریق عقل قابل درک اند..لاک در مورد برخی از ادراکات ذاتی یا فطری هم با دکارت هم عقیده بود.برای مثال او بعضی از قواعد بنیادین اخلاقی را فطری انسان می دانست و در این مورد اصطلاح حق طبیعی استفاده می کرد.این دیدگاه،او را به سمت خرد گرایی سوق می داد.یکی دیگر از گرایش های آرای او به سمت خرد گرایی در این عقیدۀ وی دیده می شود که اعتقاد به وجود خداوند در عقل انسان نهفته است.
اما برای جان لاک اعتقاد به وجود خداوند یک باور مذهبی نبود.او معتقد بود که شناخت خدا با عقل انسان مطابقت دارد.
لاک به آزادی عقیده و بردباری در برابر آرای دیگران نیز اعتقاد داشت.علاوه بر این،او به تبلیغ تساوی حقوق زن و مرد می پرداخت و معتقد بود که قایل شدن حقی مساوی برای زن و مرد به اختیار انسان صورت گرفته است و به همین دلیل ممکن است تغییر کند.
جان لاک یکی از نخستین فیلسوفان دورۀ جدید است که به مساله تساوی زن و مرد توجه کرد.آنچه لاک در این مورد مطرح ساخت،الگوی مهمی برای جان استوارت میل شد،تا او نیز به دفاع از تساوی حقوق زن و مرد بپردازد.لاک پیش از عصر روشنگری فرانسه به مساله آزادیخواهی پرداخته بود.برای نمونه او نخستین کسی بود که بر اصل تفکیک قوا در حکومت تاکید کرد.
تقسیم بندی سه گانه قدرت(قوۀ مقننه، قوۀ قضاییه و قوۀ اجرایه) را نخستین بار یکی از فلاسفۀ عصر روشنگری فرانسه به نام مونتسکیو مطرح کرد.لاک بیشتر به تفکیک دوقوه مجریه و مقننه تاکید داشت.زیرا معتقد بود که این تفکیک می تواند به از بین بردن استبداد منجر شود.لاک در زمان لویی چهاردهم پادشاه مستبد فرانسه زندگی میکرد.
جالب ترين جنبه منطق جان لاک تجربه گرا(امپريسيست) استفاده از مفاهيم احتمالات است، که در عين حال علت ليبراليسم فلسفي وي نيز هستند. گرچه لايبنيتس منطق ارسطوئي را در آثار نشر نشده اش رد کرده است، وليکن وي يک ثبات کامل منطقي در آثارش دارد که به منطق رياضي تزديک است، در عوض براي جان لاک تنها اصل منطق مفهوم احتمالات بود، که يک تئوري رشد يافته اي در آن زمان نبوده و باعث تناقض در فلسفه لاک ميشد. اما منطق لاک باعث عدم برخورد دگماتيک وي در سياست بود، و او رد رژيم هاي سلطنت موروثي و رژيم هاي مطلقه و عشق به دموکراسي را دنبال کرد و بخاطر افکارش عاقبت از انگلستان فرار کرد شد.
در تئوري شناخت، جان لاک تجربه را افضل ميدانست وبا نظريات انتزاعي افلاطون، دکارت، و لايبنيتس مخالفت مي ورزيد، و اين اولين جدائي تجربه گرايان از خردگرايان است. در واقع فرانسيس بيکن به امپريسيسم ار طريق خردگرائي رسيده بود. اما لاک براي حفظ تجربه گرائي، خردگرائي را ترک کرد. اين امر به خاطرخصلت مطلق منطق سنتي بود. تئوري هاي جديد منطق احتمالات در طفوليت بودند، و منطق غير مونوتونيکnonmonotonic logic ، و سيستم هاي ديگر منطق هنوز تولد نيافته بودند، و در نتيجه رد هرگونه "ايده هاي انتزاعي" براي تقويت تجربه گرائي توسط لاک، شگفت آور نيست.
جورج برکلی1685-1753:

برکلی با خانواده اش
جورج برکلی اسقف و فیلسوف ایرلندی و یکی از پیشروان تجربه گرایی معتقد بود که فلسفه و علم در زمان او جهان مسیحی را تهدید می کند. او به چشم خود می دید که ماده گرایی با رشد روز افزون خود، در این اعتقاد مسیحی که خداوند طبیعت را آفریده و به آن حیات بخشیده است،تردید ایجاد کرده است. وی را عقیده برین بود که آنچه در جهان وجود دارد،همان شکلی است که ما تجربه می کنیم،ولی آنها را نمی توانیم "شی" یا "ماده" بنامیم.
بر کلی اسقف کلوین، منکر وجود جهان مادی در خارج از ذهن انسان بود و اعتقاد داشت که به واسطۀ مُدرِک خدا، وجود ظاهری اشیای مادی ممکن می شود.شهرت او به دلیل عرضه مکتب "اصالت تصور ذهن" است
بیاد داریم که لاک گفته بود که کیفیت های نخستین مثل وزن واقعآ به واقعیت های جهان اطراف ما تعلق دارند.پس میتوان گفت که واقعیت خارجی نوعی "جوهر" فیزیکی دارد.لاک مانند دکارت و اسپینوزا جهان فیزیکی را یک واقعیت می دانست.
برکلی در همین مورد تردید کرد و این تردید او را به سمت نوعی تجربه گرایی کشاند. او معتقد بود آنچه وجود دارد،همانی است که درک می شود.ولی درک ما مادی نیست.آنچه ما از اشیاء درک میکنیم خود شی نیست.
بارکلی معتقد بود که آنچه بر حواس ما اثر می گذارد نیروی الهی یا روح است.علاوه برین ،او اعتقاد داشت که تمامی تصورات ما علتی خارج از ذهن ما دارد واین علت مادی نیست،بلکه معنوی است. منظور برکلی از این روح،خداوند بوده است.او معتقد بود ما می توانیم ادعا کنیم که درک ما از وجود خداوند به مراتب روشن تر از درک ما نسبت به وجود انسان دیگری است.
به باور برکلی هر چه ما می بینیم یا حس می کنیم معلول نیروی الهی است،زیرا خداوند درون ذهن ما حاضر است و بر تمامی احساسات و تصورات ما اثر می گذارد.هر چه در طبیعت وجود دارد،از جمله هستی ما معلول نیروی الهی است. خداوند تنها علت وجودی همه جیز است.
برکلی فقط در بارۀ واقعیت مادی تردید نکرد. او حتی نسبت به وجود مطلق زمان و مکان نیز تردید داشت،زیرا معتقد بود که تجربۀ ما از زمان و مکان نیز ممکن است زاییدۀ ذهن ما باشد.اگر زمان برای ما به این صورتی که هست، می گذرد دلیلی وجود ندارد که برای خداوند هم به همین شکل بگذرد.
دیوید هیوم 1711-1776 :

ما بیاد داریم که جان لاک معتقد بود که انسان ها آزادند که به شيوه ی خود در مورد خدا بينديشند، نه طبق توصيه های اين و يا آن مذهب... اين امر مثل صاعقه ای بود که بر سر کشيشان مسیحی و پیش نماز شان جرج برکلی اسقف کليسای انگليس فرود آمد. وی سعی کرد نظريات لاک را رد کند، اما موفق نشد چون فيلسوف ديگری به دفاع از عقايد لاک قد علم کرد. او « ديويد هيوم» انگلیسی بود.
دیوید هیوم همانند دو متفکر بزرگ فرانسوی ولتر و ژان زاک روسو در میانۀ عصر روشنگری زندگی می کرد. هیوم مهم ترین اثر خود را که رساله ایست در بارۀ طبیعت انسان، در سن بیست و هشت سالگی نوشت وخودش مدعی است مطالب این کتاب در 15 سالگی به ذهنش خطور کرده است.
هیوم سعی داشت تا به سر چشمۀ معرفت انسان از جهان دست یابد.او معتقد بود که ممکن نیست هیچ فلسفه ای تجربیاتی را مطرح سازد یا قواعدی را بدست دهد که مغایر تجربۀ روزمره ما از زندگی است.
هیوم در گام نخست میان تاثرات و تصورات تمایز قایل می شود. منظور او از تاثرات،ادراکاتی است که طور مستقیم و بدون واسطه از واقعیت های جهان خارج کسب می شوند.تصورات نیز به نوبۀ خود از تجربه ای سر چشمه می گیرند که ناشی از تاثرات است.
مثلآ: اگر دست ما به بخاری داغ بخورد و بسوزد،تاثیری مستقیم و بدون واسطه خواهیم یافت.پس از مدتی،یاد ما می آید که آن روز دست به بخاری خورد و سوخت.این مورد دوم از نظر هیوم نوعی تصور است. تفاوت میان تصورات و تاثرات ار این است که تصورات از لحاظ نیرو و شدت بر خورد با ذهن ضعیف ترند.بنابرین می توان تاثرات را اصل و تصورات را نسخۀ بدل آن دانست،زیرا تاثرات به صورت مستقیم احساس می شوند و تصورات خاطره ای از تاثراتی هستند که در ذهن باقی می ماند.
هیوم تاثر و تصور را قابل تقسیم به دو نوع بسیط و ترکیبی میداند. او معتقد بود،انسان می تواند گاهی به تصوراتی ترکیبی دست یابد که در واقعیت وجود ندارند؛ یعنی بر پایۀ تاثرات ترکیبی به وجود نیامده اند. به این ترتیب انسان تصوری را به وجود می آورد که غلط است و در طبیعت نمونه ای ندارد. هیوم سعی داشت تا تمامی تصورات ترکیبی انسان را بررسی کند و آن دسته از تصوراتی را که با واقعیت جهان خارج تطبیق نداشتند، مشخص کنداو کار خود را با این سوال آغاز می کرد که این تصور از طریق چه تاثر یا تاثراتی به وجود آمده است؟ هیوم باید در قدم اول مشخص می کرد که یک مفهوم از چه تصورات بسیطی تشکیل شده است.هیوم از این طریق به روشی دست یافته بود تا بتواند تصورات انسان را تحلیل کند و درست و غلط را از یکدیگر باز شناسد.
هیوم می خواست تمامی اندیشه ها و تصوراتی را که مبنایی حسی نداشتند کنار بگذارد.او گفته بود که می خواهد تمامی یاوه گویی های نامفهومی را که پایه ای جز تفکر ماوراء الطبیعی نداشتند،دور بیندازد.اما ما در زندگی روزمره ما هم از تصورات ترکیبی خاصی استفاده می کنیم که اعتبار شان برایمان مسلم نیست.
هیوم معتقد بود که ذهن انسان از سادگی و هویت کامل برخوردار نیست بلکه مجموعه ای از رشته های گوناگون و به هم پیوسته ای است که می آیند و می روند.این تحلیل هیوم از ذهن انسان و انکار وجود نوعی اصالت نفس خود ثابت، حدود 2500 سال قبل از او توسط بودا مطرح شده بود.
بودا زندگی انسان را رشته ای پیوسته از فرایند های مادی و معنوی می دانست که هر لحظه سبب تغییر انسان می شوند.یک کودک شیر خوار با یک نوجوان همانند نیست و من هم همانی نیستم که دیروز بودم.بودا می گوید که نمی توانم بگویم چه به من تعلق دارد و نمی توانم بگویم چه هستم بنابراین نه"من" وجود دارد و نه مذهب اصالت نفس تغییر ناپذیر است.بودا قبل از مرگش به شاگرانش گفته بود:
هر شی ء مرکبی سرانجام تجزیه خواهد شد.
هیوم هرگونه تلاش برای اثبات روحی جاودانه و وجود خدا را مردود می دانست.این نظر به آن معنی نیست که هیوم وجود روح یا خدا را رد می کرد،بلکه معتقد بود اثبات باور های مذهبی از طریق عقل نوعی جنون خرد گرا ست. او تنها واقعیتی را باور داشت که از طریق حواس تایید شده باشد. نسبت به امکانات دیگر با تردید برخورد می کرد.
هیوم معتقد است ،کودک جهان را همان طوری می بیند که هست و چیزی به آن نمی افزاید،زیرا تابع اعتقادات از پیش تعیین شده نیست. این اصل نخستین فصلیت فلسفه است. هیوم پس از بحث در بارۀ قوۀ عادت در انسان،به قانون علیت توجه می کند.قانون علیت می گوید که هر رویدادی باید علتی داشته باشد.
دیوید هیوم حتی در اخلاقیات هم مخالفت خود را با خردگرایی اعلام داشت.خرد گرایان ادعا می کردند که تشخیص حق از ناحق و درست از نا درست فطری انسان است.مساله حق طبیعی نزد بسیاری از فلاسفه از سقراط گرفته تا لاک مطرح بوده است. اما هیوم منکر رهبری عقل در گفتار و کردار انسان بود.
به اعتقاد هیوم،همه انسانها نسبت به خوب و بد دیگران احساسی در خود دارند. احساس همدردی بخشی از این احساس کلی است.ولی این احساس ربطی به عقل ندارد.
ما از این بحث هیوم به این نکته پی می بریم که عقل ما بر تمامی رفتار های ما حاکم نیست.مسئوولیت پذیری در برابر دیگران تابع عقل نیست،بلکه بر اساس احساس است که ما نسبت به دیگران داریم.هیوم معتقد بود که نمی توان به آتش کشیدن جهان را به بهانۀ خراشی بر روی انگشت غیر عاقلانه دانست.
خون تو را احساست به جوش می آورد نه عقلت!.

« روشنگری، خروج آدمیست از نابالغی به تقصیر خویشتن خود.»
تاریخ نویسان، عصر روشنگری را قرن هژدهم می دانند. در این عصر خرد می کوشد تاخود را از همه قیود رها سازد. عصر ی که مسئله معرفت شناسی به طور جدی مد نظر فیلسوفان قرار گرفت و جهت فلسفه از وجود به معرفت تغییریافت.کشف حقیقت مطلق از بین رفت و نسبیت به جای آن نشست. عصر روشنگری بر آن است که نباید اصل هر چیز را در بیرون از آن جستجو کرد.
در عصر بيداري يا دوره روشنگري ، نقش فعاليت هاي عقلاني بسيار حساس و پررنگ بوده است. تعيين آغاز و پايان براي دوران روشنگري کاري دشوار است ولي مسامحتاً مي توان سه دهه آخر قرن هفدهم تا آغاز قرن نوزدهم در اروپا را متعلق به اين دوره دانست. بهترين مساله در اين عصر مساله «معرفت» است که از تمام ابعاد بررسي مي شود. برخي دانشمندان بر عنصر عقلي شناخت تاکيد مي کنند و گروهي ديگر آنچه را از راه حس گردآوري شده مهم مي دانند. علوم طبيعي و علوم اجتماعي با ديدي نو و با توجه به مسائل مدرن مورد پژوهش قرار مي گيرند و موضوعاتي چون تفسير تاريخ، رشد انسان، شکل دولت، نظريه آموزش و پرورش و مخصوصاً اقتصاد به نحو جدي تر بررسي مي شوند.در اين دوره دين از جهات مختلف مورد سنجش قرار مي گيرد.
عصر روشنگری نوعی حرکتی از غرب به شرق دارد یعنی انگلستان در نیمۀ نخست قرن هجدهم،مرکز فلسفی اروپا محسوب میشد؛این مرکزیت در اواسط قرن هجدهم به فرانسه تعلق گرفت و در اواخر این قرن آلمان این مرکزیت را از آنِ خود کرد.
فیلسوفان عصر روشنگری معتقد بودندکه هر کس باید برای تمامی سوالات موجود پاسخ های خاص خود را بیابد.بنابرین می بینیم که فیلسوفان آن ایام فرانسه تحت تاثیر سنت فلسفی دکارت بودند. چون دکارت هم میخواست که همه چیز را از اول بسازد.
اولین مساله برای روشنگران،قیام علیه خود کامگی بود که بیش از همه شامل کلیسا،شاه و دربار می شد.کلیسا،شاه و دربار در فرانسۀ قرن هژدهم به مراتب قدرتمند تر و مستبدتر از انگلستان عمل میکرد.انقلاب فرانسه مولود همین طرز تفکر بود.
پیش کسوتان روشنگری را عقیده برین بود که مردم باید نسبت به مسایل "روشن" شوند.زیرا در آن ایام جهل و خرافات میان مردم بیداد می کرد.لزومآ بر گسترش آموزش و پرورش تاکید شد.اگر مدارس در قرون وسطی تاسیس شدند ولی در حقیقت آموش و پرورش در عصر روشنگری آغاز شد.
فلاسفه عصر روشنگری مانند انسان گرایان دورۀ باستان از جمله سقراط و رواقیون به عقل و خرد انسان اعتقاد راسخ داشتند.این اعتقاد سبب شد که بسیاری از مردم،عصر روشنگری فرانسه را "عصر خرد گرایی" بنامند.بررسی های جدیدی که در علوم طبیعی انجام شده بود ثابت می کرد که طبیعت به شکل خرد مندانه نظم یافته است.در این میان،فیلسوفان عصر روشنگری نیز به دنبال آن بودند تا برای اخلاقیات و دین نیز بنیانی درنظر گیرند که بتواند با خرد انسان مطابقت داشته باشد.این نکته ما را به بررسی تفکرات عصر روشنگری می کشاند.
بطوركلي روشنگري از ماهيت پديده ها و مفاهيم پرسش مي كند. روشنگري مي خواهد بداند حقيقت چيست؟ انسانيت چيست؟ آزادي چيست؟ وعدالت چيست؟ روشنگري در پرسش از ماهيت چيزها هيچگونه محدوديتي را به رسميت نمي شناسد. بنابراين، پرسش هاي روشنگري همه پرسش هاي فلسفي هستند كه بطور همزمان، حقايق مسلم و اصول ثابت و بديهيات و حتي خود فلسفه را به چالش مي گيرند. بايستي كوشش ها به يافتن پاسخ هاي درست در برابر پرسش هاي نو معطوف شود، نه اينكه جزم گرايانه و خشمگينانه بر پرسشگران بانگ برآورند كه چرا مي انديشيد و چرا پرسش مي كنيد.
امانوئل کانت،فیلسوف آلمانی قرن هژدهم،که پس از هیوم بزرگترین پدید آورندۀ نظام فلسفی به شمار می رفت؛جامعترين تعريف را از روشنگری،
به دست داده است.
« روشنگری، خروج آدمیست از نابالغی به تقصیر خویشتن خود.»
کانت خود نابالغی را چنین معنا میکند:
« و نابالغی، ناتوانی در به کار گرفتن فهم خویش است بدون هدایت دیگری.» و « به تقصیر خویشتن خود » را چنین توضیح میدهد:
« به تقصیر خویشتن است این نابالغی، وقتی که علت آن نه کمبود فهم بلکه کمبود اراده و دلیری در به کار گرفتن آن باشد بدون هدایت دیگری.»
به اعتقاد كانت، «خودانديشيدن»، اصل بنيادين روشنگري است. از تعريف كانت برمي آيد كه او تفكر مستقل و پويا را اساس روشنگري مي داند. تفكر مستقل و پويا، درگرو آزادي انديشه است. از اين رو تعريف كانت از روشنگري با آزادي معنا مي يابد. انسان، برپايه تعريف كانت از روشنگري، موجودي است آزاد و خردمند كه با گام نهادن در وادي تفكر، مي تواند از تنگناي نابالغي خارج شود.
انديشمندان روشنگري براي اين مفهوم هيچگونه حدومرزي قائل نيستند. آنان معتقدند كه در پرتو روشنگري بايد همه چيز را مشاهده كرد وشناخت.
نامداران بزرگ روشنگريمونتسكيو، لاك، نيوتن، ولتر، روسو، ديدرو، دالامبر، هولباخ و كانت. كه به تدريج در قرن هجدهم ميلادي به صورت فرايندي پرتكاپو و تأثيرگذار درآمد، بطورعمده از فرانسه، انگلستان و آلمان سربرآوردند . درميان طيف گسترده كوشندگان روشنگري، هم فيلسوفان تجددگرا جاي مي گرفتند، هم انديشه وران الهي و هم اديبان، شاعران و خطيبان.
در فرايند روشنگري، جايگاه و حقوق انسان، خرد خودبنياد، خودانديشي، نقادي، دانش تجربي بر پايه مشاهده و آزمايش و استقلال دونهاد دين و سياست از يكديگر، موردتأكيد قرارگرفت؛ اما نبايد پنداشت كه درونمايه و آهنگ روشنگري در فرانسه، انگلستان و آلمان يكسان بوده است.
در فرانسه، روشنگري جانمايه و صورتي پرجوش و خروش و انقلابي داشت. خداوندان قدرت در هيأت حكومت و كليسا، دست در دست يكديگر، نوگرايان ديني و سياسي را سركوب مي كردند؛ چرا كه آنان بر اين باور بودند كه سياست بايد به محك نقد خردمندانه زده شود و نهادهاي سياسي برشالوده خرد استوار گردد. نوانديشان ديني و سياسي، برشكاكيت و پرسشگري نقادانه درحوزه دين و اخلاق نيز تأكيدمي كردند.
درانگلستان، روشنگري بر دو بنياد دانش تجربي لاك و فيزيك نيوتني، از بالندگي، ژرفا و رويكردي سازنده برخوردار گرديد. لاك در راه بردن به گستره شناخت شناسي و اندازه گيري مرزهاي آن، گام هاي بلندي برداشت كه كانت پس از وي، در تعيين حدود شناخت بشري از آنها بهره جست. او رساله هايي در باب حكومت مدني برپايه رضايت مردم و در تبيين فلسفي تساهل و مدارا نگاشت. دراين دوران، انگلستان از آزادي هاي سياسي ـ اجتماعي ـ هرچند بطور نسبي ـ برخوردار بود.
بي ترديد، تلاش هاي انديشه وران روشنگري در سايه سار آزادي هاي مدني در انگلستان، به غنا و فربهي فرايند روشنگري افزود. اگرچه لاك درهنگامه اي مجبورشد انگلستان را ترك گويد و در هالند آرا و انديشه هاي خويش را درباب تساهل و مدارا به رشته تحرير درآورد، اما مي توان با ولتر هم صداشد و گفت: اگر لاك و نيوتن در فرانسه بودند اعدام مي شدند؛ اگر در رم بودند به زندان مي افتادند و اگر در ليسبون بودند سوزانده مي شدند.
در آلمان، روشنگري سيمايي متفاوت از فرانسه و انگلستان داشت. انديشه وران آلماني، بدون اعتناي جدي به يافته هاي فلسفه تجربي، بيشتر با آرا و انديشه هاي انتزاعي و نظري سرگرم بودند.
آزادي انديشه، بيان و قلم در آلمان محدودبود و انديشه وران آلماني از آزادي هايي همانند در انگلستان، برخوردار نبودند. نظام سياسي حاكم بر اين سرزمين، پس از درگذشت فريدريك بزرگ در سال ،۱۷۸۶ دربرابر روشنگري و كوشندگان آن، گستاخانه صف آرايي كردند.
حكومت فريدريك ويلهلم دوم، با معرفي روشنگري به عنوان پديده اي خطرناك و مخالف دين و دولت، نابخردانه به سركوب انديشه وران ، توقيف و مصادره كتاب ها و نشريات پرداخت. به فرمان رهبر خودكامه سرزمين پروس، كانت را مجبوركردند كه درباره دين، هيچ نوشته اي منتشرنكند و هيچ سخني نگويد.
هرچند آلمان برپايه شرايط سياسي، اجتماعي و فرهنگي، نمي توانست به مثابه گرانيگاه روشنگري نقش آفريني كند، اما از دگرگوني هاي روشنگري در فرانسه، بويژه انقلاب بزرگ آن تأثير پذيرفت. انقلاب فرانسه(1789-1799) درميان انديشه وران آلماني، شوق و شور و سرزندگي آفريد و كانت را در واپسين سال هاي زندگي فكري، به جانبداري و ارزيابي فيلسوفانه پديده انقلاب واداشت.
در قرن نوزدهم ميلادي، پرچم انديشه روشنگري در دستان هگل و هاينه و انگلس و ماركس قرارگرفت.
در قرن بيستم، انديشمنداني همچون آدرنو و هوركهايمر به بازانديشي در نظريه روشنگري پرداختند. گلوكاچ و ماركوزه نيز در شمار بازنگران نظريه روشنگري در قرن بيستم قراردارند.
هدف فلسفه روشنگری آراسته ساختن جهان با زیور خرد و آگاهی و از میان بردن جهل و خرافات است بر خرد و علم و آگاهی مباهات میکند و هر چیزی را که با عقل همخوانی نداشته باشد متعلق به قلمرو پندار و تخیل میداند.. روشنگری به گالیله و نیوتن می بالد یعنی علم را بر تر از اسطوره و عقل را برتر از تخیل میداند.
روشنگری اشاره به حرکت تاریخی روشنفکریِ روشنگری که مدافع عقل به عنوان بنا نهانندهٔ سیستم زیباییشناسی معتبر، اخلاق،حکومت و منطق که به فلاسفه اجازه میدهد که حقیقت قابل مشاهده را در جهان بدست آورند.
در حقیقت روشنگری با الهام از انقلاب در فیزیک که با قانون حرکت نیوتن آغاز شد، متفکرین روشنگری استدلال داشتند که تفکر روشمند مشابه آن می تواند در همهٔ شکلهای فعالیتهای بشر به کار بسته شود. از اینرو عصر روشنگری به انقلاب علمی پیوند یافته است. برای هردو حرکت تجربهگرایی، خرد، علم و عقلانیت اهمیت داشت.
سردستگان روشنگران باور داشتند که آنها جهان را که سالها در زیر سنتهای مشکوک، نابخردی، موهوم پرستی و استبداد عصر تاریکی (قرون وسطی) بوده است به پیشرفت سوق خواهند داد. حرکت روشنگری به بوجود آمدن چهارچوب روشنفکرانه انقلابهای امریکا و فرانسه، حرکت استقلال طلبانهٔ کشورهای امریکای لاتین، قانون اساسی مشروطه ۳ ماه مه ۱۷۹۱ لهستان، کمک نمود و منجر به ترقی لیبرالیسم کلاسیک، مردم سالاری و سرمایه داری گردید.
عصر روشنگری همزمان است با بالندگی سبک باروک و عصر کلاسیک در موسیقی و دورهٔ کلاسیک جدید در هنر، که توجه امروزی به عنوان یکی از سرمشقهای جنبشهای در عصر مدرن را می طلبید.
عصر روشنگری به عنوان یک حرکت فقط دربریتانیا، فرانسه، آلمان و اسپانیا روی داد اما به زودی به دیگر جاها گسترش یافت. بسیاری از به وجود آورندگان امریکا سخت تحت تآثیر آرمانهای دورهٔ روشنگری به خصوص در مذهب، اقتصاد و حوزهٔ دولتداری قرار داشتند.
(ادامه مطلب) را کلیک کنید



نخستین فیلسوفی که در شهر ملطیه شناخته شد، تالس نام داشت. تالس بیشتر عمر خود را در سفر بود.در بارۀ وی گفته اند که او در سفری به مصر ارتفاع هرمی را با اندازه گرفتن سایه آن به دست آورد. اوزمانی از روز به این کار دست زد که طول سایۀ خودش درست به اندازۀ قدش بود.تالس در سال 585 قبل میلاد وقوع کسوفی را نیز پیش بینی کرده بود.
آناکسیماندروس فیلسوف دیگریست که در شهر ملطیه زندگی می کرده و اعتقاد داشته است که جهان ما تنها یکی از جهان های بی شمار است و این جهان های بی شمار از ماده ای جاویدان پدید آمده اند و به آن باز می گردند.مشکل است بتوان دقیقآ منظور او را از مادۀ جاویدان درک کرد؛ اما مسل است که وی بر خلاف تالس به ماده ای مشخص اشاره ندارد.
پارمنیدس معروفترین فیلسوف الئایی حدود(540-480 ق.م) به مساله تغییر و تبدیل ماده توجه داشت و نخستين کسی ست که درباره متافيزيک بحث کرده است. پارمنيدس میتافزیک خود را در اثرش با نام "درباره طبيعت" که به شرح شهودی پرداخته که درباره هستی برايش ييش آمده بود، پی ریزی کرده است. او معتقدبود که هر چه هست همیشه بوده است. یونانیان از قبل معتقد بودند که هرچه در جهان وجود دارد، همیشه وجود داشته است. پارمنیدس که اهل شهر الئا در جنوب ایتالیا که در آن ایام از مستعمرات یونان به شمار میرفت و در جمع دیگر از فیلسوفان الئایی معروفترین شان بود برین باور بود که هیچ چیز نمی تواند از هیچ بوجود آمده باشد و آنچه هست نمی تواند به هیچ مبدل شود.
هراکلیت از هم عصران پارمنیدس بود. او از اهالی اِفه سوس(شهر افه سوس دومين شهر بزرگ يونان بود نزديك ميلتوس(ملطیه) قرار داشت.)در آسیای صغیر، ترکیه کنونی به شمار می آمد. هراکلیت یا هراکلیتوس یا هرقلیتوس از معروفترين فيلسوفان پيش سقراطی است كه فلسفه او را بسياری از فلاسفه بزرگ غرب مورد توجه قرار داده اند از آن جمله میتوان به افلاطون، هگل، نيچه و هايدگر اشاره كرد.
امپدکلس حدود(494-434 پ.م) توانست سر انجام راهی برای خلاصی از این ابهام بزرگ بیابد و فلسفه را از سرگردانی برهاند.او معتقد بود که پارمنیدس و هراکلیتوس هرکدام در یکی از دو نظر خود محق بوده اند و در نظر دیگر راه اشتباه رفته اند.
آناکساگوراس فیلسوف دیگریست که نمیتوانست وجود تنها یک مادۀ اولیه را بپذیرد. او نظر امپیدکلس را نیز قبول نداشت و نمی توانست بپذیرد که خاک،هوا،آتش یا آب به خون، استخوان، پست یا مو مبدل شده باشد.
اشکال ابتدایی تفکر فلسفی برای نخستین بار در دوران باستان در جامعه برده داری پدید شد. فلسفه باستان دارای مشخصات بارزی است كه بعدها در فلسفه مدرن غرب بروز می كند از جمله فيلسوفان اين عصر كه تاثير گذاری بيشتری بر فلسفه مدرن داشته اند می توان به افلاطون، ارسطو، سقراط و دمکریت اشاره كرد. نمونه شکل ابتدایی ماتریالیسم، سیستم عقاید دمکریت فیلسوف بزرگ یونان باستان است. در دوران باستان فلسفه بر علم متکی نبوده و نارس بود زیرا که بر همان سطح رشدی که جامعه به آن رسیده بود و بر شناسایی های سطحی و ابتدایی آن دوران تکیه داشت و بنابر این نمی توانست علمی باشد.
دوت شامل نه كتاب است و از اينجهت آن را «تاريخ در نه كتاب» مینامند و هر يك از كتابهاى او به نام يكى از ارباب انواع يونان كهن نامگذاری شده است. بعضى از محققان تقسيم و نامگذارى آثار هرودوت راکار دیگران در قرون بعدی مىدانند و معتقدند كه تأليفات او در ابتدا تقسيماتى نداشته است.
توسیدید میان "سبب" و "دلیل" جنگ تفاوتی مهم میگذارد، که برای تاریخ نویسی جنگی پس از او از اهمیت بسیاری برخوردار است، و بهمین گونه ما میتوانیم این تفاوت گذاری را برای توضیح جنگ آمریکا علیه عراق بکار بندیم. دلایل متفاوتی، که در سده پنجم پیش از میلاد از سوی طرفین جنگ بکار رفتند، تا اسپارتیها را برآن داشت، که به آتن اعلان جنگ بدهند، یعنی گسست قرارداد بین دوطرف از سویی و حمله بزرگتر آتن از سوی دیگر، را توسیدید تنها بعنوان "سبب" جنگ، یعنی دلایل بلاواسطه جنگ برمیشمرد و او به آنها ارزش چندانی نمیدهد. توسیدید تاریخدان برجسته یونانی پس از تحلیل جامع و کامل مبتنی بر دادههای بیشمار پیش زمینه این جنگ، به این نتیجه میرسد، که مهمترین دلیل این جنگ این پنداشت اسپارتیها بود، که آنها در یک پیمان با آتن، یعنی آتنی که همواره روبه گسترش و توسعه طلبی داشت، در درازمدت تنها زیان میبینند و ضرر میکنند: "نخستین دلیل و دلیل اصلی؛ که البته کمتر در باره آن سخن گفته میشد؛ را من در افزایش قدرت آتنیها میبینم، که اسپارتیها را به وحشت انداخت و آنان را به جنگ وادار کرد. ..."
بر اساس سنت طبابت بقراط، مهم ترین محافظ انسان در برابر بیماری ها، تعادل در زندگی و تطبیق با اصول صحی است. سلامتی برا ی انسان امری طبیعی است و بروز بیماری به این خاطر است که طبیعت آدمی به خاطر اختلالی جسمانی یا روانی بر هم میخورد. راه سلامتی انسان در تعادل، هماهنگی و و جود روحی سالم در جسمی سالم نهفته است.
تین و مهمترین نظریه پرداز فلسفه سوفسطایی پیش ازسقراط واستاد سخنوری اهل آبدره درشمال یونان آنزمان و همشهری دمکریت مشهور بود. پروتاگوراس گفته است که " انسان مقیاس همه چیز است. " به اعتقاد وی، حق و ناحق و خوب و بد و باید بر اساس نیاز های انسان ارزیابی شود. او در برابر این سوال که آیا خدایان یونان را قبول دارد یانه، چنین جواب داده است: " در بارۀ خدایان، هیچ نمی دانم که هستند یا نیستند...چیز های زیادی ما را از این شناسایی باز می دارد: پیچیدگی مساله و کوتاهی عمر ما ".
همه ای اینها، اگر تمامی گذشته و حال را جستجو کنیم، محال است بتوانیم کسی را مانند او بیابیم.
هموطنان وانسان دوستان عزیز