بنی آدم اعضای یکدیگرند
که در آفرینش زیک گوهرند 

چو عضوی به درد آورد روزگار، 
دگر عضوها را نماند قرار

تو کز محنت دیگران بی غمی
نشاید که نامت نهند آدمی

-------------------------------------------------------

رباعی از عمر خیام  
 
گویند کسان بهشت با حور خوشست
             من میگویم که آب انگور خوشست
                        این نقد بگیر و دست از آن نسیه بردار
                                   که آواز دهل شنیدن از دور  خوشست
----------------------------------------------------------------------------
دو چيز روح مرا به اعجاب وا مي‌دارد؛

اول آسمان پرستاره‌اي که بالاي سرماست و

دوم وجدان اخلاقي که در درون ماست .

(ايمانوئل کانت)
------------------------------------------
 

 شعری از قهار عاصی

 

عشق چیست ؟ 

 

دهقان پیر! عشق چیست ؟

عشق ؟ رود باریست که آغازش را

ابر های بلند میدانند

 و انجامش را شاخساران بلند

در میان مزرعه ام برگ می بردارد

بته کن ! عشق چیست ؟

عشق ؟ یک دهکده است

کز سر کوی بلند میتوانش به تماشا بنشست

و از آنجا به هوای یک کس سرود آغازید

آسیابان ! عشق چیست ؟

عشق ؟ یک پلیست از کمان رستم

بر فراز رودی

 که همه روزه از آن جانب رود

دختری می آید و میرقصد و سر چرخی را

 از سرم ام میکاهد

مسافر ! عشق چیست ؟

عشق؟ یک سوار است آشنا با منزل

وقتی پرسان بکنیش که چه حد فاصله مانده است ؟

خنده اش میگیرد

خوشه چین ! عشق چیست ؟

عشق ، فصلیست که از مزرعه ها میگذرد

دانه های خوش گندم را به کبوتر های دشتی تعارف میکند

و کوچک ترین خوشه را به من مینهد

معدن چی ! عشق چیست ؟

عشق یک وسوسه است

در فرو رفتن تا عمق کوهی

وچراغی را آن جا افروختن است

دختر ! عشق چیست ؟

عشق ، آرامش و خاموشی چشم مردیست

وقتی از دوست داشتن میلرزد

و سرا پا سخن است وقتی از گرمی دیدار

بیهوده سخن میگوید

نه !!!

عشق ، خشمیست به هنگامی که مردی می آشوبد

نه ! نه !!!

عشق ، احساس لطیفیست به چشمانی شوخ

نه !عشق احمقی های بلند ایمانیست

نه ! عشق چیز دگر است

به دلم میگذرد به زبانم نه مگر

قراول !عشق چیست ؟

عشق ، بازار سر افرازانیست از جسارت ، از خشم

  علم سبز، بر افراخته ایست

 بر فراز گوری از شهیدی ، گمنام

و هم عشق چیزی از جنس گل سوری

و باغ ناجوست ، چیزی از زمزمه ء تلخ اسیرزنگیست

چیزی از آزادیست

نقاش ! عشق چیست ؟

عشق یک پیکر موزون سراپا رنگست

رنگ سبز ، رنگ آبی و کبود

رنگ نیلوفری و نارنجی

خوابیست که به هیچ عبارت در نمی آید

و دیوانه نمودست مرا

گیتار نواز ، گیتار نواز ! عشق چیست ؟

آه ، بهتر آنست که پرسان نکنی !

آه از این دختر شوخ ، آه از این نغمه ی کوتاه و بنفش

تار تارم کرده است

عشق ؟ بلبلیست ، بر سر هر سنگی ، هر شاخی که نشست

چیز نو میخواند ، پر و پا تار و ترنگست

همه میلودیست

 دست آموز نمیگردد و پیرم کرده است

شرابی ! عشق چیست ؟

عشق ؟ باش جامی بزنم !

عشق ؟ صبر کن !

مچم.......

دیوانه ! عشق چیست ؟

عشق ؟ یک مهتاب است

شبانه خوشه ، خوشه میشه

او به مه میخنده مه به او میخندم

هوش کن !!! رسوا نکنی !

شاعر ! عشق چیست ؟

قراول چیزی نگفت ؟

 گفت !

گیتار نواز چیزی نگفت ؟

 گفت !

بس است دیگر !

---------------------

تنهايي

گريبان گير جان خويشم از بسيار تنهايي
سرم ميريزد امشب از دروديوار تنهايي

دلي كه داشتم ديوانه گيهايش زپا افگند
سري تا مي بر آرم ميدهد آزار تنهايي

خموشيهاي من در پرده هايش رنگ ميگردد
چه ساز روشني دارد به چشم يار تنهايي

به هر جمعي كه آواز محبت ميشود بالا
خيالي را به خونم ميكند بيدار تنهايي

صداي آ شنا  ره ميكشايد از درون اما
گلو ميگيرد م اندوه دريا بار تنهايي

هميشه چشم من ازهمسرايان دستياري بود
ولي اينك رفيق  راه غربتسار تنهايي

---------------------------                                       

قهار عاصی

آزادی

قفس خون می شود تا می كشد آواز آزادی

كهستان ميتپد تا می كند پرواز آزادی

گلوی بغض سنگ از هيبت اش خورشيد ميزايد

زهی بانگ بلند مشرق اعجاز آزادی

هم آ
هنگ نماز عشق و عاشورای اين مردم

شگفتن را از آتش ميشود آغاز آزادی

بروز جان نثاری حين تجليل از قيام وخون

برقص اندر مي آرد مرگ را بی ساز آزادی

بخون مرده آتش ميزند شور نيايش را

به رامش می نشاند عشق را همراز آزادی

چه نام ارغوانی و چه سيما ی بنفشينه

زهی گلرنگ آزادی زهی گلباز آزادی

صدايی از تفنگستان مرد و سنگ می آيد

قيامت كرده در كوه و بيابان باز آزادی

چراغ هفت رنگ استخوان سرزمين من

ديت پيموده آزادی ديت پرداز آزادی

دل نامرد جاسوس از حضورش تنگ ميگردد

چه شيرين محضری دارد به اين اندازه آزادي

---------------------------

ارمان

عاشقی خواهم كه دل درياي دريای باشدش

عشق دست و عشق پای وعشق دنيا باشدش

من كسی خواهم كه از وسعت نگنجد در كسی

يعنی از هر چيز والا جلوه والا باشدش

يك بيانان گرد دريانوش يك آتش نفس

بی مقامی كش مقر با لای بالا باشدش

يك كسی آبستن فرياد های هركسی

يك كسی كش ذكر لب هوهو و هاها باشدش

يك كسی تركيب از آبی و سبز و آتشی

يك كسی كز روشنی هر شيوه شيوا باشدش

يك كسی مانند من ، مانند تو ، مانند او

ليك ايمان وفا محكمتر از ما باشدش

---------------------- 

 ای شام مختصر

با خود مرا ببر

با خود مرا بسوی افقهای دور بر

اينجا دگر شب است و به نامم ستاره نيست

ای شام مختصر

آنجا ببر كه جلگه سبزينه ها ونور

با ناز بوسه های سحر

شخم می خورد

آنجا كه آفتاب

برهان آشتيست

آنجا كه عشق

شيرينترين عبارت فرياد های ماست

-------------------------------

درخت عاشق

من آن درخت عاشقم كه ساحلي است جای من

صدايی رود خانه يی نشسته در هوای من

ز ابر هاي قبله هم تمطی نمی برم

مرا بهار می كند حضور آشنای من

زآب و خاك آتشی، قد و قيام كرده ام

زمين عا شقانه يي گرفته است پاي من

به برگ برگ من دلی،از انتظار می تپد

به شاخه شاخه ميدود، جنون ريشه های من

هزار بار ديگرم سر شكوفه كردن است

ازاين زمين، ازاين هوا، اگر رسد نوای من

 

------------------------------

وجود يار

گاه دشت گه دريای زر مي بينمت

اي وجود يار، سر تا پا هنر مي بينمت

موج موج از پيرهن تابيده ميايي به چشم

نازنين! امروز دريايي گهر می بينمت

رگ رگم با ديدنت هنگامه جوشی می كند

خاصه هنگاميكه با رخسارتر می بينمت

ديده بودم جلوه های رويت اما همسفر

آيت قران به دامان قمر می بينمت

هر چه می بينم ترا در خواب و در بيداريم

برگ گل در كاروان های شكر می بينمت

------------------------------

از بستر گلهای سرخ

كسی از بستر گلها ی سرخ آواز می خواند

كه گويی عاشقی از عشق ها يش باز می خواند

چه افتاده است ياران، خلوت گلخانه پر پر شد

مگر بشكسته بالی از پر و پرواز می خواند

غزل گل كرده از اندام خار و خس بيابان را

كسی از جلوه می گويد، كسی از ناز ميخواند

به آهنگی كه در خون می نشاند خاطر عاصی

محبت پيشه يی از آيه های راز می خواند

-------------------------

خلوت
خلوتی كو كه خيالات تو آنجا ببرم

ديده بربندم و دل را به تماشا ببرم

قصه ام را به كدام آيينه فرياد كنم

شهر خود را به  سر راه كی آباد كنم

با راين درد همان به كه تنها ببرم

جلوه شوخ بهارم كه ز رنگ افتادم

مشت اميدم و در سينه تنگ افتادم

آه اگر حسرت امروز به فردا ببرم

گوشه كو كه تسلی كده دل باشد

عاشقی را وطنی باشد و منزل باشد

كه به آن گوشه دل بی سرو پا ببرم

بهتر آنست كه برخيزم و بی هيچ صدا

دست تنهايی خود گيرم و تنها تنها

عشق را وسوسه انگيزم و خود را ببرم
------------------------------------------------

ديار نازنين من

خيال من يقين من

جناب كفر و دين من

بيهشت همفتمين من

ديار نازنين من

كوه و كمر غلام شان

چه آفتاب و آتشی

قيامتی قيام شان

چه مردمان سركشی

شهادت و مراد را

به گوش سنگ سنگ خود

چه سخت نعره می كشد

گلوی سرزمين من

به خانه خانه رستمی

به خانه خانه آرشی

برای روز امتحان

دلاوری كمانكشی

چه سر فراز ملتی

چه سر بلند مردمی

كه خاك راهشان بود

شرافت جبين من

---------------------------

خدايا

نوای كيست كه اينقدر آشنا است خدايا

صدای درد چنين دل كش از كجاست خدايا

دل من اينهمه فرياد را كجا برساند

نه آتش است كه مي سوزم بلاست خدايا

تهی زشوق حضوراش نمی شود دل وجانم

هوای او به سرم اينقدر چرا است خدايا

تلاطم عجبي آمد و شكست طلسمي

چه فتنه بود خدايا چه ماجرا است خدايا

تابستان ١٣٧٠

--------------------------------

  عاشقی خـــــــواهم که دل دریای دریا باشدش

عشق دست و عشق پای وعشق دنیا باشدش

من کسی خواهم که از وسعت نگنجد در کسی

یعــــــــنی از هـــــر چیز والا جلوه والا باشدش

یک بیــــــــابان گـــرد دریانوش یک آتــــش نقس

بی مقامی کـــــــــــش مقر با لای بالا باشدش

یک کســـــــــی آبستن فریاد های هــــرکسی

یک کسـی کش ذکر لب هوهو و هاها باشدش

یک کســــــــــی ترکیب از آبی و سبز و آتشی

یک کسی کز روشنی هر شیوه شیوا باشدش

یک کســــــی مانند من، مانند تو، ماننـــــــد او

لیک ایمــــــــان وفا محــــــــکمتر از ما باشدش

آرمــــان از عبدالقهار عاصی

 

من درد بدوش شام تار وطنم
دلپخته رنج روزگار وطنم
آهم همه انتظار،اشكم همه صبر
من خاطره دار حال زار وطنم

ياراز وطن خويش فراری شد و رفت
از ده و ديارش متواری شد و رفت
بر مزرعه و باغچه اش
از آتش و خون گلوله باری شد رفت

---------------------

اگر ميشد

اگر ميشد كه دردم را برايت گريه می كردم

زمين و آسمان را  پيش پايت گريه می كردم

جوانی را وفا را عشق را ديوانگی ها را

بنام آرزو در يك لقايت گريه می كردم

اگر ميشد نماز عشق را پيشت ادا كردن

دو زانو می نشستم از جفايت گريه می كردم

لبانت گر به تكليفی ز نامم داغ می آمد

گل سرخی به تمهيد صدايت گريه می كردم

اگر عيبی ترا نسبت نمی شد در تقلايم

بد آموزانه بر درب سرايت گريه می كردم

عاصي

----------------------------

من سراپا آ شنايي من سراپا همزبانم
عطر صدها ساله عشقي ميوزد از باغ جانم
رو به كفترخانه هاي بيشه يي در دور دستي
بال شوقي ميكشايد پر شوقي ميفشانم
چشمهاي نازنيني انتظارم مي بر آرد
هرچه بادا باد تا او خويشتن را ميرسانم
ناله گر نا ساز افتد از تب خاموشي خود
برمسير نيستان من هم چراغي مي نشانم
تا به اقبال اختري از سازگاريها بر آيد
روزگاري شد، كه مه در سنبلستان مي چرانم
روزگاري شد كه تا نام از محبت مي بر آيد
ميگدازد ريشه هايم ميگدازد استخوانم
كابل ‌‌- خزان  ١٣٦٩

--------------------------------------------

زين چمن

ني به بوي گل نه با باد بهاران زنده ام
زين چمن دردي بجان دارم كه با آن زنده ام


مشعلي از دور دستيها نويدم ميدهد
تا كه او در ديده ام باشد نمايان زنده ام


گاه ديوارم گهي ويرانه گاهي هم درخت
پشت بر كوه دل به دريا رخ به طوفان زنده ام

كابل ‌ پاييز  ١٣٦٥ هجري شمس

---------------------------------------

چشمهايت

دو شاهدخت يكي ولايت بنام ويداست چشمهايت
دو خط فرمان خواجگي بر قلمرو ماست چشمهايت

دو ركعت فرض از نماز اجابت  عذر صبحگاهان
دو آيت راز رستگاري دو بال عنقاست چشمهايت

دو خواهر راز داري هم ز لطفهاي جواني شان
چه در هماهنگي هميشه چقدر زيباست چشمهايت

دو لحن شيرين دو باغ ناجو دودست ناخورده جام جادو
پيامداران سبز جنگل خداي درياست چشمهايت
 
چقدر شاد و چقدر شيرين  چه در تسلا و لطف ديرين
چه ناتمام و چه بر گزيده چه رو به فرداست چشمهايت


كابل ‌‌- پاييز  ١٣٦٩

-------------------------------------

 

سفري

آيينه شكست آيينه دارم سفري شد
باغم به ره افتاد و بهارم سفري شد

امروز عزا دار دل مرده ي خويشم
ديروز ز دعا خوان مزارم سفري شد

بيكس تر از آنم كه توان برد گمانش
ياران بشتابيد كه يارم سفري شد

جان بود و جهان گوهر نو يافته ي من
هيهات همه دار و ندارم سفري شد

ازلطف، همه شيرواز آداب ، همه شهد
اسباب خوشي ، رونق كارم سفري شد

پاييز فراز آمد و گسترده بساطش
طاووس پر از نقش و نگارم سفري شد

دل بود و نفس بود و تماميت من بود
آرامش خاطر زكنارم سفري شد

اسباب رفاقت سخنش بود و نگاهش
مجموعه ي قدسي قرارم سفري شد

---------------------------------------------

برآمدن


چنان مبارك و بي انتها ز خانه برآمد
كه درقفاي وي از بام و در ترانه بر آمد

چراغ وسوسه يي از بهار راه چمن زد
گلي زباغ و تذروي از آشيانه بر آمد

نهال نورس شايسته هزار بهشتم
چه نا تمام عزيز و چه نازدانه بر آمد

خوشا خوشا گل سوري كه با بر آمدن ازخود
صداي مردم عاشق بدين بهانه بر آمد

 

كابل ٣٠  دلو ١٣٦٦ هجري شمسي

.....................

تو

توشب به جلوه شدي دود ماهتاب بر آمد
تو لب بخنده گشودي و آفتاب بر آمد


تو راه باغ گرفتي هوا هواي طرب شد
تو رخ به رود نمودي غريو آب بر آمد


تو گل به موي زدي و پرنده ي غم عاشق
ترانه ي بلب از بستر گلاب بر آمد


تو رفتي آتش تنهايي آب كرد وجودم
تو  آمدي و دل تنگم از عذاب بر آمد

..................

 

يك دريچه


مي وزد هردم به گوشم زنگ آرام صدايت
ميگريزم سوي تنهايي و مي ميرم برايت

اندكي تا دست مي يابم به روزان گذشته
بوسه واري مي شكوفم از گريبانم به جايت

روزگاري را كه چون مه مي تراويدي به بامم
تازه مي سازم ، فرا مي خوانم ازلبخند هايت

تا به آيين درختستان پر از ياد تو باشم
يك دريچه تا ابد باز است در دل از هوايت

عاصی

-------------------------------------------

 

************************************************

 مولانا جلال الدين بلخی

بنمای رخ که باغ و گلستانم آرزو ست      بگشای لب که قند  فراوانم آرزوست

         ای آفتا ب حسن برون آ دمی زا بر           که آن چهرۀ مشعشع تابانم آرزوست

         بشنيدم از هوای تو آواز طبل باز            باز آمدم که ساعد و سلطانم آرزوست

        گفتی زناز بيش مرنجا ن مرا برو             آن گفتنت که بيش مرنجانم آرزوست

       وآن دفع گفتنت که برو شه به خانه نيست     وآن ناز و باز تندی دربانم آرزوست

       اين نان و آب چرخ چو سيل است بی وفا      من ماهي ام نهنگم عمانم آرزوست

     و الله که شهر بی تو مرا حبس می شود         آوارگی و کوه و بيابانم  آرزوست

      زا ين همرهان سست عناصر دلم گرفت        شير خدا و رستم دستانم آرزوست

      جانم ملول گشت زفرعون و ظلم او            آن نور طورو موسی عمرانم آرزوست

      زا ين خلق پر شکايت گريان شدم ملول        آن های هوی  و نعرۀ مستانم آرزوست

      گويا ترم ز بلبل اما ز رشک عام               مهر است بردهانم و افغانم آرزوست

      دی شيخ با چراغ همی گشت گرد شهر        که از ديو و دد ملولم و انسانم آرزوست

      گفتند يافت می نشود جسته ايم ما                گفت آنکه يافت می نشود آنم آرزوست

      هر چند مفلسم نپذيرم عقيق خرد                 که آن عقيق نادر ارزانم آرزوست

      يک دست جام باده و يک دست زلف يار      رقصی چنين ميانۀ ميدانم آرزوست

       من هم رباب عشقم و عشقم ربابی است       و آن لطفهای زخمۀ رحمانم آرزوست

       باقی اين غزل را ای مطرب ظريف         زاين سان همی شمار که زاين سانم آرزوست

                              بنمای شمس مفخر تبريز روز شرق

                             من هدهدم حضور سليمانم آرزوست

 --------------------------------------

نه شبم نه شب پرستم، که حديث خواب گويم

  چوغلام آفتا بم ، همه زآفتا ب گويم

--------------------------------------

درباغ شدم پرير گل می چيدم       +    ازديدن باغبان همی ترسيدم

    ناگه سخنی زباغبان بشنيدم        +    گل را چی محل باغ بتو بخشيدم

-------------------------------------

چند شعر از هانس کروپا  شاعر و نویسندهء معاصر آلمانی 

ترجمه از منصور سایل شبآهنگ

 

 

عشق هیاهو نیست

 

عشق هیاهو نیست

بهایش را جار نمیزند

همچون بقالی که اجناسش را

 

او بیشتر به گلی مانندگی دارد

که دور ازکوچه های پرگشت و گذار

ــ هنگامی که با چشم دل می بینندش ــ

با زیبایی افسانه آمیز

می شگفد

***

تنها در توازن

وقتی که عاشق شوی

انتظار بخشش بیشتر از معشوق

از آنچه که خود بخشیده میتوانی

نداشته باش.

عشق تنها در توازن دریافتن و بخشیدن است

که اوج میگیرد

کسی که بیشتر دریافت میکند

از آنچه که میبخشد

توازن را بهم میزند

و عشق را میگذارد

که سقوط کند.

***

 

ناخواسته

 

سنگهای که ما

ناخواسته در راهء خویشتن گذاردیم

دیواری در میان ما شد:

یک بنای یادگاری

از لغزش های که داشتیم.

***

ثروت

 

ثروتمند واقعاً کسی است

که در روحش

رؤیای بیشتر از آن دارد

که واقعیت را توان ویران کردنش باشد

***

 راه به آنسو

 

آزادیی خریده شده با سطحیت در عشق

آزادیی بس گران پرداخته شده است

عشقی خریده شده در بدیل آزادی

عشقی بس گران پرداخته شده است

 

عشقی که به قیمت آزادی تمام نشود

و آزادیی که به قیمت عشق تمام نشود

هدف این است

راه به آنسو:

رقصی برطناب

با چشمان بسته

***

آدمهای وجود دارند

 

آدمهای وجود دارند

که میترسند مبادا

خود را در عشقی گم کنند

بدون آنکه از خویش

باری با جدیت پرسیده باشند

که آیا اصلآ خود را یافته اند!

***

 

مسلهء ترتیب

 

من گمان میکنم تو میخواهی مرا تغییر بدهی

اما تو چگونه میخواهی مرا تغییر بدهی

وقتی که شناخت اندک از من داری؟

این یک مسلهء ترتیب است:

پیش از آنکه آدم شخصی را تغییر بدهد

می باید که او را خوب فهمیده باشد

و اگر آدم او را خوب فهمید

شاید دیگر نخواهد تغییرش بدهد!