خودرهايي از راه دانش
مقا له اي از سر کارل رايموند پوپر ( برگردان از آلماني)
َ از هنگاميــکه فلسفه بــزرگترين فيلسوف آلمــان، يعني امانوئل کانت (Immanuel Kant)، و به همراه آن فلسفه تاريخ او، به عنوان فلسفه اي کهنه و قديمي کنار گذاشته شد، مدت زمان زيادي مي گذرد. شخصيت بسيار برجسته روشنفکرانه و اخلاقي کانت خاري در چشم مقلدان بي اهميت و غير خلاق او بود. در هر صورت، فيشته (Fichte)، و بعدها هگل (Hegel) تلاش کردند با معرفي کانت، به عنوان پيشاهنگ خويش، مشگل خود را حل کنند. ولي کانت نه تنها (هرگز) پيشاهنگ مکتب رمانتيسم (آنها) نبود، بلکه از مخالفانش بود. کانت آخرين فيلسوف بزرگ از جنبشي است که خود را جنبش روشنگري مي نامد . کانت در يک مقاله جالب، تحت عنوان «روشنگري چيست»، مي نويسد:
« روشنگري يعني خروج انسان از قيموميت خود کرده. و قيموميت يعني اينکه انسان نتواند بدون هدايت و راهنمايي فرد ديگري خرد خويش را بکار گيرد. اين قيمومت به اين دليل خود کرده است، که علت آن نه در نقض يا کمبود عقل انسان [مقلد]، بلکه در ضعف تصميم گيري و شجاعت آن فردِ مقلدي نهفته است که نمي خواهد بدون راهنمايي ديگران از عقل خود استفاده کند. بنابراين، شعار روشنگري اين است: «شهامت داشته باش و از خرد خويش استفاده کن»
کانت اينگونه مي انديشد. و اين بخش از مقاله او آشکارا نشان مي دهد اساسي ترين ايده روشنگري، از نظر او، چه چيزي بوده است. براي او، خودرهايي از راه کسب دانش، ايده ا ساسي و محوري جنبش روشنگري است.
هر چند کانت خودرهايي از راه کسب دانش را يکي از مهمترين و با اهميت ترين وظائف زندگي خويش مي دانست، و هر چند معتقد بود که هر انساني داراي چنين وظيفه اي است، مگر داراي عقل لازم براي انجام اينکار نباشد، اما او از اينکه معنا و مفهوم زندگي را فقط و عمدتاً در يک وظيفه عقلاني (روشنگرانه)، يعني خودرهايي انسان از راه کسب دانش خلاصه کند، فرسنگها فاصله داشت. کانت براي نقد خردِ ناب، و يا براي پي بردن به اين که انسان موجودي صرفاً عقلاني نيست، و دانش عقلاً کسب شده هرگز نمي تواند به معناي عالي ترين و بالاترين ارزش و معيار زندگي براي او باشد، هيچ نيازي به [فيلسوفان] و رمانتيست هايي [چون فيشته و هگل] نداشت. او يک چندگرا [پلوراليست] بود. کانت فيلسوفي بود که براي اهدافي متعدد و گوناگون و انساني، و در نتيجه براي يک جامعه چندگرا، يا يک نظام اجتماعي باز و با اين شعار مبارزه مي کرد: «جرأت بکن که آزاد باشي [زندگي کني]، و به آزادي و تفاوت ها و اختلاف هاي خود با ديگران توجه کن، زيرا شرف و حيثيت انسان در آزادي و در استقلال او است».
با اين وجود، براي او تربيت عقلاني (روشنگرانه)، يعني خودرهايي انسان از راه کسب دانش، از نظر فلسفي، وظيفه اي ضروري است. وظيفه اي که تمام انسانها را، در هر جايي باشند، فوراً به عمل فرا مي خواند. زيرا [از نظر کانت] ما فقط از راه کسب دانش مي توانيم ذهن خود را از بنده گي ايده هاي غلط، پيش قضاوتي و ُبت پرستي ها رها سازيم. و هر چند مفهوم زندگي ما مطمئناً در تنها وظيفه خودرهايي خلاصه نمي شود، امـا خـودرهايي ما مي تواند در معنا دادن به زندگي ما بطور قطعي نقشي اساسي داشته باشد.
من در اينجا از اصطلاح «معنا يا مفهوم زندگي» استفاده کردم، و از آنجائيکه موضوع صحبت من معنا يا مفهوم تاريخ است، ضروري مي دانم به همانندي اين دو اصطلاح - يعني «معنا يا مفهوم زندگي» و «معنا يا مفهوم تاريخ» - اشاره اي بکنم. ابتداء لازم مي دانم که تذکري درباره معاني متفاوت لغت «معنا يا مفهوم»، در اصطلاح بکار رفته «معنا و مفهوم زندگي»، بدهم. اين اصطلاح (برخي اوقات) به گونه اي مورد استفاده قرار مي گيرد، که گويا منظور از آن معنا يا مفهومي ويژه و نهفته در بطن زندگي مي باشد، مانند معناي باطني يا پنهانيِ نهفته در يک قطعه شعر. اما حکمتِ زندگي يک شاعر يا فيلسوف به ما مي آموزد که اصطلاح «معنا يا مفهوم زندگي» را بايد بگونه اي ديگر فهميد: به اين معنا که مفهوم زندگي نه امري پنهاني و فطري نهفته در طبيعت ما است که بايد توسط ما کشف شود، بلکه زندگي همان معنايي را دارد که ما خود آن را به زندگي امان مي دهيم. ما مي توانيم از راه ِاعمالي که انجام مي دهيم، از راه کار و تلاش امان، از راه مؤثر بودنمان، از راه نوع نگاهي که به زندگي يا به انسانهاي ديگر يا به پيرامون و دنيا داريم، به زندگي امان معنا و مفهوم بدهيم. يعني معناي زندگي را انسان تعيين مي کند، و نه بر عکس.
و بدين ترتيب، پرسش درباره معنا و مفهوم زندگي تبديل به پرسشي اخلاقي و مربوط به علم اخلاق مي شود. اين پرسش را مي توان اينگونه طرح کرد: من چه کارها و وظائفي را بايد به عهده بگيرم تا زندگي ام داراي معنا و مفهوم باشد؟ يا به زبان کانت: « چه بايد بکنم؟» ايده هاي کانت درباره آزادي و استقلال [فرد]، و نيز ايده او درباره چندگرايي [پلوراليسم] اجتماعي، که در اساس و گوهرش فقط توسط ايده تساوي همه انسانها در برابر قانون، و نيز توجه به آزادي انسانهاي ديگر، محدود مي شود، بخشي از پاسخ به اين پرسش است. اينها ايده هايي هستند که همچون ايده خودرهايي از راه کسب دانش مي توانند کمکي در راه معنا بخشيدن به زندگي ما بکنند.
اصطلاح «معنا و مفهوم تاريخ» نيز مشابه همين است. در اينجا نيز اکثراً به معنا و مفهومي پنهان، و اسرارآميز و نهفته در روند تاريخ جهاني، يا به گرايش و روند تکاملي و پنهانِ نهفته در تاريخ، يا به هدفي غايي، که گويا تاريخ سياسي جهان در حال حرکت به سوي آن است و ما را نيز به همراه خود خواهد برد، فکر مي شود. و من فکر مي کنم در اينجا نيز پاسخ ما بايد پاسخي مشابه با معنا و مفهوم زندگي باشد: يعني، ما به جاي پرسش درباره معنا و مفهوم گويا پنهان و نهفته در «فطرت» تاريخ، بايد خودمان به تاريخ معنا و مفهوم بدهيم [يعني ما بايد هم زندگي و هم تاريخ را بسازيم. و نه اينکه در پي کشف معناي پنهان آن باشيم، زيرا معناي پنهاني و گويا نهفته در فطرت آنها وجود خارجي ندارد]. ما بايد براي تاريخ سياسي وظيفه اي تعيين کنيم، و از اين راه [وظيفه اي] براي خود در نظر بگيريم. ما به جاي پرسش درباره معنا يا هدف دروني و پنهان، يا نهفته در تاريخ سياسي جهان، بايد از خود سئوال کنيم که کدام يک از اهداف سياسي تاريخ جهان هم انساندوستانه هستند و هم قابل تحقق. [انسان سازنده زندگي و تاريخ است و نه برعکس].
بنابراين، اولين تز من اين است که ما بايد از سخن گفتن درباره معناي [فطري] تاريخ پرهيز کنيم. در اينجا منظور من از معناي فطري نهفته در بطن تاريخ، آن معنا و مفهومي است که گويا در درامِ تاريخ پنهان و نهفته است، و يا منظور از آن همان گرايش يا روند تکاملي تاريخ است، يعني معنا و مفهومي که گويا در تاريخ سياسي جهان نهفته است و مي بايستي از جانب مورخان يا فيلسوفان کشف گردد. [ما بايد از اين نوع تفکر پيامبرگونه و قضا و قدري پرهيز نماييم].
پس، اولين تز من منفي ا ست: اين تز مي گويد تاريخ [به خودي خود] داراي معنا و مفهومي پنهانِ در خويش نيست، و آن مورخان يا فيلسوفاني که ُمدعي اند آن [قانونمندي يا امر پنهان] را کشف کرده اند، دچار خودفريبي پليدي شده اند.
دومين تز من، بر خلاف اولي، بسيار مثبت است: اين تز مي گويد ما مي توانيم، خودمان، به تاريخ سياسي معنا و مفهوم دهيم. معنا و مفهومي در شأن انسان و در حد امکان. اما ادعاي من بسيار بيشتر از اين است. زيرا سومين تز من مي گويد: ما حتا مي توانيم از تاريخ بيآموزيم که تعيين چنين معنا و مفهوم، يا هدفي اخلاقي، [براي تاريخ و زندگي] به هيچوجه کاري بيهوده و بي ثمر نيست. بلکه بر عکس، اگر ما به قدرت و توان تاريخي چنين اهداف اخلاقي اي کم بها دهيم، هرگز موفق به درک درست تاريخ نخواهيم شد. اين اهداف، بدون شک، شايد اغلب به نتايج بسيار وحشتناکي هم منتهي بشوند، اما ما در برخي از زمينه ها به ايده هاي روشنگرانه مطروحه از سوي کانت، در مقايسه با نسلهاي پيشين، بسيار نزديک تر شده ايم. به ويژه به ايده خودرهايي انسان از راه کسب دانش، يا ايده جامعه چندگرا (کثرت گرا)، يا ايده جامعه باز و همچنين ايده تلاش براي دست يازيدن به صلح دائمي، به عنوان هدف سياسي تاريخ جنگ ها. اگر من مي گويم: ما به اين هدف نزديک تر شده ايم، هرگز به معناي قصد پيشگويي درباره آينده نيست که گويا اين هدف به زودي يا اصولاً قابل دسترسي خواهد بود. مطمئناً براي امکان شکست هم وجود دارد. امـا مـن بــر اين نظرم که ايده صلح، که افراد زيـادي و از جمله ِاراسموس فون روتردام (Erasmus von Rotterdam)، امـانوئـل کانت (Immanuel Kant)، فريدريش شبلر (Friedrich Schiller)، برتا فون سـاتنر (Berta von Suttner) و فـريـدريـش ويـلهـلم فـورستـر (Friedrich-Wilhelm Förster)، براي آن مبارزه کرده اند، امروز حداقل از سوي ديپلماتها، و سياستمداران به عنوان هدف آگاهانه سياست بين المللي تمام حکومت هاي متمدن به رسميت شناخته شده است و در اين راه تلاش مي شود. و اين واقعيت بسيار بيشتر از حد توقعات پيش آهنگان مبارز اين ايده هاست. و حتا بسيار بيشتر از آن حدي است که انسان در 25 سال پيش مي توانست انتظارش را داشته باشد.
من اعتراف مي کنم که اين موفقيتِ فوق العاده، فقط بخشي از کلِ موفقيت است که صرفاً مربوط به ايده هاي ِاراسموس و کانت نمي شود، بلکه بيشتر به دليل خطر بسيار بزرگي است که در اثر وقوع يک جنگ [اتمي جهاني] تمام بشريت را تهديد مي کند. اما اين موضوع تغييري در اين واقعيت ايجاد نمي کند که در شرايط کنوني دست يازيدن به صلح جهاني آشکارا از سوي همه به رسميت شناخته شده و مشگلات ما عمدتاً در اين نهفته است که ديپلماتها و سياستمداران ما نمي دانند چگونه بايد به اين هدف دست يابند. روشن است من در اينجا نمي توانم به بحث و بررسي اينگونه مشگلات بپردازم، بلکه مي خواهم به بحث و توضيحات بيشتري درباره سه تز خود بپردازم تا فهم آنها براي شما آسان تر شود.
من با تز اول، يعني تز منفي ام شروع مي کنم. به اين معنا که تاريخ سياسي جهان داراي هيچ معناي پنهاني اي که (گويا) بايستي [توسط مورخان و فيلسوفان] کشف بشود، نيست. و من همچنين معتقدم که تاريخ داراي هيچ سير يا گرايش تکاملي پنهان و نهفته در بطن يا فطرت خويش، که گويا بايد کشف گردد، نمي باشد. اين تز نه تنها شديداً در تضادي با تئوري هاي پيشرفت [قانونِ مربوط به سير رشد و رو به پيشرفت تاريخ] سده نوزدهم - به عنوان مثال در تضاد با تئوري هاي فيلسوفاني چون کومه (Comte)، هگل (Hegel) و مارکس - بلکه اصولاً در تضادي بنيادين با تئوري زوال (فروپاشي) اسوالد اشپنگل (Oswald Spengel) و در تضاد اساسي با تئوري هاي ادواري افلاطون، جواني باتيستا (Giovani Battista) و ديگران است.
به نظر من تمام اين تئوري ها کاملاً اشتباه هستند، مي گويم اشتباه زيرا نمي خواهم بگويم پوچ و مسخره. آنچه در اينجا بيشتر از همه اشتباه است طرحِ اشتباه خودِ پرسش است. کلمات «پيشرفت»، «پس رفت»، «زوال و فروپاشي» و غيره داراي معنايي [حکمي] ارزشي هستند، يعني تئوري هاي مربوط به پيشرفت يا پس رفت تاريخ، يا تئوري هاي ادواري بودنِ تاريخ که پيشرفت و پس رفت تاريخ را پيشگويي مي کنند، همگي الزاماً در چارچوب يک نظام ارزشي قرار مي گيرند. اما چنين نظام ارزشي يکدستي براي کل جامعه وجود خارجي ندارد و فقط مي تواند مربوط به يکي از بخش ها بشود، مثلاً مربوط به اخلاق يا علم اخلاق يا به نظام اجتماعي، يا نظام اقتصادي، يا نظام زيبايي شناسانه - هنرمندانه و... به عنوان مثال نظام ارزشي مربوط به زيبايي شناسي يا هنر نيز خود به بخش هاي گوناگون تقيسم مي شود و در نتيجه معيارهاي ارزشي آن مي تواند مربوط به هنر موسيقي يا مربوط به نقاشي يا معماري، يا ادبيات باشد. و يا اينکه اين معيارهاي ارزشي [يعني پيشرفت يا پس رفت يا زوال] طبيعتاً مي توانند مربوط به علوم يا فن آوري بشوند [يا نشوند] و يا يک نظام ارزشي مي تواند [به عنوان مثال] در ارتباط با آمار مربوط به طول زندگي يا مربوط به بيماري قرار داشته باشد. کاملاً روشن است ما مي توانيم، در حاليکه در يکي از بخشهاي ( ارزشي) پيشرفت و ترقي داريم و به بالاترين سطوح دست مي يابيم، همزمان در بخش ديگر پس برويم و به پايين ترين سطح برسيم. مثلاً در آلمان، در سالهاي ميان 1720 تا 1750، که دوران آفرينش آثاري بزرگ توسط موسيقي داناني چون باخ است، نه نقطه اوجي در ادبيات مشاهده مي شود و نه در نقاشي. اما نکته بسيار با اهميت تر از اين مثـال ايـن واقعيت است کـه پيشـرفت در بـرخـي از زمينـه هـا - بـويـژه در زمينه اقتصـاد و تعلـيم و تـربيت- اغـلب بـه قيمت پس رفت در سـايـر زمينـه هـا انجام مي گيرد، کاملاً مانند پيشرفت در سرعت اتومبيل و تراکم ترافيک که به بهاي پس رفت (کم شدن) امنيت در ترافيک انجام مي پذيرد.[يعني اين دو باهم داراي رابطه اي معکوس هستد].
و درست همان تناسبي [و دو گانگي اي] که در ارتباط با تحقق ارزش هاي اقتصادي برقرار است، در ارتباط با تحقق خواستهاي اخلاقي معيني نيز وجود دارد، بويژه در ارتباط با خواسته هاي اساسي بنياديني چون آزادي و شرف و حيثيت انسان. مثلاً در ايالات متحده آمريکا، بخش بزرگي از شهروندان آنجا ادامه برده داري در ايالات جنوبي را ننگي غير قابل تحمل و در تضاد با وجدان خود مي دانستند، اما آنها مجبور شدند بهاي لغو برده داري را با يک جنگ داخلي وحشتناک، و به قيمت ويراني يک فرهنگ ويژه و شکوفا، بپردازند. پيشرفت در علوم نيز مشابه همين [و دوگانه] است - که بخشاً نتيجه ايده خودرهايي انسان از راه دانش است- پيشرفتي که در شرايط کنوني موجب طولاني تر شدن و غناي زندگي ما شده است. اما پرسش اين است که آيا [اين پيشرفت و ترقي] آيا موجب خوشبختي يا رضايت خاطر و آرامش انسانها هم شده است يا خير.
بنابراين، اين واقعيت که ما همزمان با پيشرفت، پس رفت نيز مي کنيم، نشان مي دهد نه تنها تئوري هاي پيشرفت تاريخ، بلکه تئوري هاي پس رفت، يا ادواري بودن تاريخ، يا پيشگويي هاي پيامبرانه مربوط به زوال آن، همگي نادرست هستند و اصولاً و طرح پرسش آنها کاملاً اشتباه است.
اينها، همگي شبه علوم هستند (همچنانکه من در آثار گوناگونم تلاش کردم آن را اثبات نمايم ). اين تئوري هاي شبه علمي همگي با هم داراي يک تاريخ عجيب و ويژه هستند. تئوري تاريخ هومر - و نيز مشابه آن، تئوري تاريخ کتاب مقدس مربوط به عهد عتيق - روند تاريخ و حوادث آن را، بيان مستقيم خواستها و اميال خداوندان خودسري مي داند که شبيه انسان هستند. هومر در اينجا تاريخ را فراانساني [و خدايي] تفسير مي کند. چنين تئوري و تفسيري از تاريخ و روند حوادث آن، با ايده خداي [يگانه و مطلق] و قدرت فوق انساني او در دين هاي يهود، و نيز مسيحيت، که بعدها بوجود آمدند، ناسازگار بود. زيرا اين تز که گويا تاريخ سياسي جهان - يعني تاريخ جنگهاي ويرانگر و غارتگرانه، به آتش کشيدن ها، و ابزارهاي نابودي در حال رشد- به عنوان خواست و ارادة بلاواسطه خداوند تلقي شود، (براي آن اديان) عملاً کفرگويي و الحاد بود. به عبارت ديگر، اگر ما تاريخ را نتيجه خواست و مشيتِ خداوند بخشنده و مهربان فرض کنيم، و از سوي ديگر بپذيريم که خواست و مشيت او فقط در معنا و مفهومي است که براي ما غير قابل فهم، غير قابل لمس و غير قابل تصور مي باشد، اين دو با هم در تضاد خواهند بود. يعني اگر ما انسانها، از يک سو معنا و مفهوم تاريخ را به عنوان کار بلاواسطه خدا تصور نماييم و از سويي ديگر تلاش کنيم آن را درک کنيم، اين دو مهم با يکديگر در تضاد خواهند بود، زيرا درک مشيت الهي [بنا بر تصور اديان] براي ما ممکن نيست [زيرا، اين مشيت براي ما غير قابل فهم، لمس و تصور است]. بنابراين، هنگاميکه دين مي خواهد معنا و مفهوم تاريخ را (براي پيروانش) توضيح دهد، بايد تلاش کند تاريخ را نه به عنوان وحي و خواست و مشيت بلافاصله خداوند، بلکه به شکل، و به عنوان نبردي ميان نيروهايي اهورايي و اهريمني نشان دهد - يعني به شکل نيروهاي خوب و بدي که در درون ما، يا توسط ما عمل مي کنند. يعني آن را به همانگونه اي توضيح دهد که آگوستينوس مقدس نيز آن را در کتاب اش درباره حکومت خدا، توضيح داده است. پيش آهنگ او [اگوستينوس] افلاطون بود که تاريخ [سياسي جهان] را به عنوان گناه سياسي و اخلاقي انسان تفسير کرد. گناه مربوط به تأثيرات مخرب و خودخواهي هاي انسان در رابطه با نظام کاملِ کمونيستي [که موجب خروج او از اين نظام ايده آل و فروپاشي آن شد]. عنصر مهم و مؤثر ديگر در انديشه هاي آگوستينوس مربوط به دين ماني مي شود: نفوذ انديشه هاي ماني - پارسي و آموزش هاي مربوط به نبرد ميان اصول خوب و بد (ميان اهورامزدا و اهريمن) را مي توان به راحتي در آثار او مشاهده کرد.
آگوستينوس، تحت تأثير اين افکار، تاريخ بشريت را به عنوان نبردي ميان اصول خوب، يعني حکومت خدا، و اصول بد، يعني حکومت شيطان، توصيف مي کند. و تقريباً تمام تئوري هاي مربوط به تکامل تاريخ از اين تئوري آگوستينوس، که تحت تأثير افکار دين ماني است، سرچشمه مي گيرد.
تئوري هاي جديد مربوط به روند تکامل تاريخ (معنا و مفهوم تاريخ)، به مقولات ديني يا متافيزيکي آگوستينوس لباس علوم طبيعي يا علوم جامعه شناسانه مي پوشانند و آنها را به زبان ديگري ارائه مي نمايند. آنها به جاي واژه هاي خدا (خوب) و شيطان (بد)، از واژه بيولوژيک نژاد خوب و نژاد بد، يا از طبقات خوب و بد، از پرولتاريا (خوب) و سرمايه داران (بد)، سخن مي گويند. اما چنين ترجمان هاي نويني از نبرد ميان اهورامزدا و اهريمن گوهر و کاراکتر اساسي اين تئوري ها را فقط اندکي تغيير مي دهد.
به نظر من، واقعيت صحيح فقط اين است: در دنياي واقعي، ايده هاي ما (همان) قدرتهايي هستند که تاريخ را تحت نفوذ خود دارند و آن را مي سازند. اما توجه به اين امر نکته بسيار مهم است که ما بدانيم و آگاه باشيم که حتا ايده هاي خوب و بسيار عالي نيز، برخي اوقات، مي توانند عواقب بسيار بدي براي تاريخ داشته باشند. و يا برعکس، آنچنان که برنارد ماندويل (Bernard Mandeville) براي اولين بار بيان داشت، همواره مي توان چيزهايي همچون يک نيروي تاريخي يافت که هر چند خواهان شر بوده اند، اما موجب خير شده اند.
ما بايد از سياه و سفيد نشان دادن تاريخ بسيار کثرت گراي (پلوراليستي) خود، و يا تصوير کردن آن به صورت يک نقاشي با رنگهايي صرفاً متضاد، پرهيز نماييم. و ما همچنين بايد از استخراج و نتيجه گيري هاي صرفاً کلامي - منطقي و قانونمدارانه از اينگونه تصاوير سياه و سفيد پرهيز نماييم. ما نبايد از اينگونه حوادث قوانين تکامل تاريخ بيرون بکشيم، قوانيني که گويا مي توانند روند پيشرفت يا فروپاشي و زوال تاريخ، يا ادواري بودن آن و يا پيشگويي هاي تاريخي را به ما ارائه کنند.
متأسفانه مردم از زمان هگل، يا حتا بيشتر، از زمان اشپنگلر عادت کرده اند و منتظرند مردي با دانش، يا بويژه فيلسوفي، يا يک فيلسوف تاريخ بيايد و آينده را براي آنها پيشگويي کند. [و اين امر] براي ما مصيبت بزرگي شده است، زيرا چنين تقاضايي به راحتي عرضه ايجاد خواهد کرد. همچنانکه صرف وجود تقاضاي [نياز و احتياج] ظهور يک پيامبر، عرضه هاي فراواني را در طول تاريخ در پي داشت. ما امروز شاهديم هر فردي که اندکي پيرو دارد، خود را موظف مي بيند تا از هنر پيشگويي در رابطه با روند و سير حرکت تاريخ بهره گيرد.
« - او گفت -
و چرا نبايد به هنگام راه رفتن
به دور دست ها نظر کنم.»
به نظر من زمان آن فرا رسيده است تا حداقل تلاش شود که تمام اينگونه پيشگويي و فالگيري ها، يکبار براي هميشه، به محل اصلي اشان، يعني به بازارهاي اشياهء دست دوم فرستاده شود. من ابداً و هرگز نمي خواهم ادعا کنم که پيشگوها هرگز توان بيان حقيقت را ندارند. صحبت من اين است که اگر آنها اصولاً بتوانند سخن مشخص و واقعي اي بگويند، به همان ميزان هم سخناني غيرواقعي خواهند گفت. و سرانجام، متأسفانه بايد گفت که هيچ روش علمي يا تاريخي يا فلسفي اي وجود ندارد که بتواند اساسِ و پايه علمي چنين سخنان و پيشگويي هاي بلندپروازانه اي، به سبک اشپنگلر، قرار گيرد.
در نتيجه، امکان تحقق چنين پيش گويي هاي تاريخي اي فقط مربوط به خوش شانسي خواهد بود. اين نوع پيشگويي ها اصولاً خودسرانه، بدون پايه و اساس، اتفاقي و غير علمي هستند که به خاطر طبيعت اشان مي توانند تاثيرات تبليغاتي قوي اي نيز داشته باشند. اگر انسانهاي زيادي به زوال و فروپاشي تمدن غرب معتقد شوند، در آنصورت تمدن غربي حتماً فرو خواهد پاشيد. حتا اگر اين تمدن بي توجه به چنين تبليغاتي، به راه رشد خود ادامه دهد. زيرا ايده ها مي توانند کوهها را جابجا کنند، حتا ايده هايي که اشتباه و نادرست هستند. اما، خوشبختانه برخي اوقات براي ما اين امکان نيز وجود دارد که با ايده هاي درست به نبردِ ايده هاي نادرست برويم.
من، از آنجاييکه در نظر دارم در ادامه [اين موضوع] به طرح برخي از افکار و انديشه هاي خوشبينانه بپردازم، در همين جا به شما هشدار مي دهم که مبادا اين خوشبيني را به عنوان يک پيشگويي خوشبينانه براي آينده از سوي من تلقي کنيد.
اينکه در آينده چه اتفاقي خواهد افتاد، من نمي دانم و سخن آن کساني را که ادعا مي کنند آن را مي دانند، قبول ندارم. خوشبيني من به آينده فقط مربوط به اموري مي شود که انسان مي تواند در رابطه با گذشته و حال از آنها بياموزد، و محتوايش اين است: همانگونه که [در گذشته] بسياري از چيزها ممکن بودند، [در آينده] نيز ممکن خواهند بود. چيزهاي خير و چيزهاي شر، خوب و بد. مي خواهم بگويم براي ما هيچ دليل قانع کننده اي براي قطع اميد کردن به آينده، و نيز قطع ادامه تلاش، بمنظور ساختن دنيايي بهتر، وجود ندارد.
من در اينجا موضوع مربوط به تز اولم، يعني تز منفي ام درباره معنا و مفهوم تاريخ، را تمام مي کنم تا به تز مهمتر خود، يعني تز مثبت ام بپردازم.
دومين تز من اين است که ما [خودمان] مي توانيم به تاريخ سياسي معنا و مفهوم بدهيم و براي آن هدف تعيين کنيم. معنا و هدفي در خور شرف و حيثيت انسان، يعني معنايي انساندوستانه. ما مي توانيم از يک معناي تاريخ و دو مفهوم متفاوت آن سخن بگوييم: مهمترين و اساسي ترين موضوع در تعيين هدف [براي تاريخ]، ايده هاي اخلاقي [اتيکي] هستند. تئودور لسينگ (Theodor Lessing)، که از پيروان کانت است، درباره اهميت ثانوي و کمتر اساسي «دادن معنا و مفهوم» به تاريخ، آن را «معنا دادن به امري بي معنا» توصيف مي کند. تز لسينگ، که مورد تأييد من نيز هست، مي گويد: ما مي توانيم سعي کنيم از تاريخ، که در خويش داراي معنا و مفهوم خاصي نيست، معنا و مفهومي را قرائت کنيم، مثلاً، بررسي تاريخ را با اين پرسش شروع کنيم که بر سر ايده هاي ما، و بويژه ايده هاي اخلاقي (اتيکي) ما- همچون ايده آزادي يا ايده خودرهايي انسان از راه دانش - در طول تاريخ و در روند آن چه آمده است. اگر ما از بکارگيري واژه «پيشرفت»، به معناي قانونمندي سير تکاملي و طبيعي تاريخ پرهيز نماييم، در آنصورت به راحتي مي توانيم از تاريخ موجودمان معنا و مفهومي استخراج نماييم، به اين معنا که از خود بپرسيم چه پيشرفت ها و پس رفت هايي داشته ايم و چه بهايي را براي آنها پرداخته ايم. و به نظر من ريشه تمام اشتباهات و خطاهاي تراژيکِ تاريخي ما نيز درست در همين جا نهفته است. يعني خطا در تعيين هدف و خطا در انتخاب وسيله.
اين امر را هيچ کس ديگري بهتر از مورخ انگليسي فيشر (H. I. L. Fischer) فرمولبندي نکرده است. او، از يک سو تمام تئوري هاي تکامل تاريخ، يا گويا قوانين مربوط به تکامل تاريخ را رد مي کند، و از سوي ديگر، و با جسارت تمام، به بررسي تاريخ از زاويه پيشرفت هاي اخلاقي [اتيکي]، اقتصادي و سياسي مي پردازد. فيشر در اين مورد مي نويسد:
« مرداني با دانش تر و با هوش تر از من، براي تاريخ [سياسي جهان] معنا و مفهومي کشف کرده اند، يعني يک روند قانونمند، يا يک ريتم معين و ... اما من [براي تاريخ] فقط بحراني غير قابل پيش بيني از پي بحراني ديگر مي بينم؛ بحرانهايي که مانند امواج پياپي، در پي هم، مي آيند و مي روند، [تاريخ] فقط زنجيري طولاني از حوادث [است]، حوادثي که هر يک ويژه گي هاي خود را دارد، و در نتيجه نمي توان از آنها نتايجي کلي و قانونمند [همچون قوانين علم فيزيک يا طبيعت] گرفت. بنابراين، سير تاريخ و حوادث آن براي مورخ يا پژوهشگرِ تاريخ، فقط مبين قاعده و قانون زير باشد:
او بايد مراقب [هواداران] سير قانونمند و روند قانونمدارانه تکامل تاريخ باشد. به عبارت ديگر، فيشر بر اين نظر است که هيچ قانونمندي دروني (و طبيعي اي) براي سير و روندِ تاريخ وجود ندارد، و چنين ادامه مي دهد: «اما نقطه نظرات من نبايد به عنوان نظراتي بدبينانه که گويا قصد تمسخر ديگران را دارم، برداشت شود. برعکس، من بر اين نظرم که واقعيت پيشرفت در تاريخ را مي توان بگونه اي بسيار روشن و آشکار مشاهده کرد، اما [موضوع بر سر اين است که] آيا اين پيشرفت يک قانون طبيعي نهفته در بطن تاريخ است و يا منتج از ارادة آزاد انسان؟ همه مي دانيم. آنچه را اين نسل بدست آورده است، نسل بعدي مي تواند دوباره از دست بدهد.» يعني ما شاهديم که در ميان بازي خشن و بي معناي نبرد قدرت سياسي و هرج و مرج هاي (موجود) پيشرفت هم وجود دارد. اما از آنجاييکه تاريخ داراي هيچ قانون [طبيعي] تکاملي اي نيست که ضامن پيشرفت و ترقي باشد، پس (و در نتيجه] سرنوشت پيشرفت [و سير تکامل] در تاريخ - و به همراه آن سرنوشت ما -بستگي کامل به خود ما و ايده هاي ما دارد.
گفتاوردهاي من از فيشر (در اينجا) فقط به اين دليل نيست که از نظر من حق با اوست، بلکه به اين دليل است که مي خواهم توجه شما را به يک نکته مهم جلب نمايم، و آن اينکه ايده فيشر - اين ايده که تاريخ وابسته به ما است - چقدر انساني تر و با محتواتر از ايده هايي است که مدعي اند گويا تاريخ داراي قوانين دروني مکانيکي، ديالکتيکي يا ارگانيک خويش است، بگونه اي که ما فقط عروسکاني در يک خيمه شب بازي تاريخ، يا فقط توپي در زمين بازي نيروها و قدرت هاي تاريخي برفراز انسان هستيم، قدرت هايي چون قدرت خير (خوبان) وقدرت شر (بدان)، يا قدرت پرولتاريا و قدرت سرمايه داري.
من در اينجا وارد بحث درباره اهميت ثانوي و مهمتر مربوط به ايده «تعيين معنا و مفهوم» (براي تاريخ) مي شوم: تعيين معنا و مفهوم براي تاريخ [از سوي ما]، يعني اينکه ما نه تنها تلاش کنيم براي زندگي فردي امان هدف و وظيفه اي تعيين کنيم، بلکه به زندگي سياسي امان، و به زندگي امان، به عنوان انسان هاي سياسي انديش، و بويژه به عنوان انسان هايي که تراژدي بي معناي تاريخ برايشان غير قابل تحمل است، محتوا بدهيم و آن را به عنوان فراخواني براي بهترين تلاش خود، بمنظور بارآورتر و پرمعناتر ساختن تاريخ آينده، تلقي نماييم.
اين امر وظيفه اي بسيار مشگل است. و سختي آن بيشتر به اين دليل است که خواست هاي خوب و اعتقادات و ايمان خوب ما، متاسفانه مي توانند ما را به راههاي اشتباه هم ببرند. و از آنجائيکه من پيرو ايده روشنگري هستم، پس، خود را کاملاً موظف مي دانم فوراً و در همين جا توجه همه را به اين مهم جلب کنم که حتا ايده هاي خوب جنبش روشنگري و خردگرايي نيز پيامدهاي وحشتناکي براي بشريت داشته اند.
کانت، که از پيروان انقلاب فرانسه بود، ابتداء پس از ترورهاي روبسپير متوجه شد که حتا کريه ترين و زشت ترين اعمال را هم مي توان به نام آزادي، برابري و برادري انجام داد. و يا اعمال کريه و زشت مشابه اي که در دوران جنگ هاي صليبي، دوره سوزاندن افسونگران، يا در دوره جنگ هاي سي ساله اي که تحت نام مسيحيت انجام گرفتند، همگي به نام آزادي و برابري بودند. کانت از تاريخ وحشتناک انقلاب فرانسه يک درس گرفت. اين درس، که تکرار و يادآوري آن همواره لازم و ضروري است، اين است که ايمان و اعتقاد کور (خشک انديشي) بدبختي و شرارتي است که همواره در تضاد با اهداف جامعه اي کثرت گرا (چندگرا، پلوراليستي) و باز قرار دارد. و ما موظف هستيم با هر نوع از تعصب و خشک انديشي، در هر شکل آن، مبارزه کنيم، حتا زماني که اهداف آن، از نظر اخلاقي - اتيکي، کاملاًٌ درست و مورد پذيرشِ ما هم باشد.
خطر تعصب و خشک انديشي [فاناتيسم]، و نيز وظيفه ما در تقابل و مبارزه با آن، يکي از مهمترين درس ها و آموزه هايي است که ما مي توانيم از تاريخ استخراج کنيم.
اما [براي ما همواره اين پرسش وجود خواهد داشت که] آيا ما اصولاً توان آن را داريم که از تعصب و خشک انديشي و زياده روي ها پيش گيري کنيم؟ آيا تاريخ به ما نمي آموزد که تمام اهداف و معيارهاي اخلاقي (اتيکي) در مبارزه با خشک انديشي تاکنون بي ثمر بوده اند؟ و [شايد] دقيقاً درست به اين دليل [بيهوده و بي ثمر بوده اند] که اين گونه اهداف تنها هنگامي موفق به ايفاي نقش تاريخي اي شده اند که با همان ابزار ايمان و اعتقادي کور به اجرا درآمده اند؟ و آيا تاريخِ تمام انقلابات به ما نمي آموزد که اعتقاد تعصب آميز به يک ايده اخلاقي- اتيکي، همواره اين ايده را دوباره به ضد خود مبدل خواهد ساخت؟
يعني اينکه آيا ايمان و تعصب خشک درهاي زندان را ابتداء به نام آزادي نمي گشايد تا هر چه زودتر همان درها را در پشت سر قربانيان جديداش قفل کند؟ آيا تساوي (حقوقي) همه انسانها وعده داده نمي شود تا هر چه سريعتر اقشار و طبقات صاحب امتياز گذشته تحت پيگرد قرار گيرند؟ آيا برادري انسانها اعلام و تبليغ نمي شود تا اينگونه وانمود شود که اگر فرد متعصب و خشک انديش دست به قتل مي زند، اين قتل، قتل برادر است، هر چند که او همواره و همزمان به عنوان حافظ برادرش ظاهر مي گردد. آيا تاريخ به ما نمي آموزد که تمام ايده هاي اخلاقي - اتيکي همگي فاسدند و بهترين ايده ها اغلب از همه فاسدتر؟ و آيا ايده هاي روشنگرانه، براي ساختن جهاني بهتر، توسط انقلاب فرانسه و انقلاب روسيه، به اندازه کافي به عنوان مزخرف گويي هايي جنايتکارانه به اثبات نرسيده اند؟
پاسخ من به تمام اين پرسش ها در سومين تز نهفته است. تز سوم من مي گويد ما مي توانيم از تاريخ اروپاي غربي و تاريخ ايالات متحده آمريکا ياد بگيريم. اين دو تاريخ به ما مي آموزند که تعيين محتوا يا هدفي اتيکي - اخلاقي (براي تاريخ) ابداً بيهوده نخواهد بود. اين امر مطمئناً هرگز به اين معنا نيست که اهداف اتيکي- اخلاقي (تعيين شده) کاملاً تحقق يافته اند يا مي توانند کاملاً تحقق يابند. تز من بسيار متواضع تر از چنين ادعاهايي است. من معتقدم که فقط نقد اجتماعي الهام گرفته از اصول و معيارهاي اخلاقي، آنهم در برخي جاها، موفق بوده و توانسته است بطور موفقيت آميزي با بدترين شر و بدبختي هاي مربوط به زندگي عمومي مبارزه کند.
بنابراين، سومين تز من اين بود که بيان کردم. اين تز به اين معنا خوشبينانه است که مجموعة برداشت ها و تفسيرهاي بدبينانه از (روند قانونمند تکامل) تاريخ را نفي مي کند. زيرا، اگر ما [خودمان] بتوانيم به تاريخ يک محتواي اخلاقي - اتيکي بدهيم، و يا براي آن هدفي اخلاقي تعيين نماييم [مثلاً بدنبال آزادي باشيم]، در اينصورت تمام تئوري هاي مربوط ادواري بودن تاريخ يا زوال آن [يا جباريت تاريخ] نفي خواهند شـد. [تئـوري هايي که انسان را فقط يک مهره بي ارادة قانونمندي تاريخ مي داند].
اما، چنين به نظر مي رسد که نقد اجتماعي کاملاً وابسته به شرايط معيني باشد. يعني نقد اجتماعي نتها در جايي همراه با موفقيت است، که در آنجا انسانها ياد گرفته اند به نظرات ديگران احترام بگذارند و در تعيين اهداف سياسي خود متواضع باشند و دقت لازم را به عمل آورند. در جايي که انسانها ياد گرفته بـاشند کـه هـرگونـه تـلاش بـمنظور تـحقق بـهشت به روي زمين، مي تواند بـه راحتي زمين را تبديل بـه جـهنمي بـراي همه آنها نمايد.
کشورهايي که به موقع اين تجربه را کردند، سوئيس و انگلستان بودند. [اين دو] اولين کشورهايي بودند که در آنجا تلاشي خيالي براي تشکيل حکومت خدا به روي زمين انجام گرفت. اين تلاش ها در هر دو کشور [شکست خورد و] موجب بيداري و آگاهي شد.
انقلاب انگلستان، که اولين انقلاب بزرگ عصر نوين بود، نه تنها منتهي به حکومت خدا (بر روي زمين) نشد، بلکه به کشته شدن کارل اول و ديکتاتوري کرام ول (Cromwell) انجاميد. درسي را که انگلستانِ بيدار شده از اين انقلاب گرفت، روي کرد به قانوگرايي و قانونمداري بود. شکستِ تلاش هاي قهرآميز ياکوب دوم، بمنظور رسمي کردن دوباره مذهب کاتوليک در انگلستان، مديون همين قانونمداري و قانون گرايي بود. انگلستان که ديگر از جنگ هاي مذهبي داخلي خسته شده بود، آماده بود تا به پيام هاي جان لاک (John Locke) و ساير روشنگران گوش فرا دهد. پيام هايي که از مدارا و بردباري ديني- مذهبي، و از اين اصل که ايمان و اعتقاد اجباري بي ارزش است، دفاع مي کردند. پيام هايي که خواهان راهنمايي و هدايت آزادانه انسان به کليسا و نه کشاندن اجباري او به آنجا بودند.
اين واقعيت ابداً اتفاقي نيست که کشورهايي چون سوئيس و انگلستان (درست به خاطر گذر از کوران چنين تجربياتِ سياسي بيدار کننده اي) عملاً تبديل به کشورهايي شدند، که در آنجا از راه اصلاحات دمکراتيک به چنان اهداف سياسي و اخلاقي- اتيکي اي دست يافتند، که رسيدن به آنها از راه انقلاب، قهر و خشونت، تعصب و خشک انديشي (فاناتيسم) و ديکتاتوري غير ممکن است.
در هر صورت ما مي توانيم از [تجربه] تاريخ کشورهايي چون سوئيس و دمکراسي هاي اسکانديناوي و کشورهاي انگل ساکسون ياد بگيريم که مي توان براي خويش اهدافي عالي تعيين کرد و موفق نيز شد، فقط مشروط به اينکه اين اهداف کثرت گرا باشند. به اين معنا که ما به آزادي و افکار و عقايد ساير انسانها و نيز گوناگوني و تفاوت آنها توجه لازم را داشته باشيم. بنابراين، اين امکان وجود دارد که ما به تاريخ امان معنا و محتوا بدهيم. و اين موضوع همان چيزي است که من آن را در سومين تزم مطرح کردم. يعني ما تعيين کننده محتوا و هدف تاريخ باشيم و نه برعکس.
[دست آوردها و] نتايج [اين کشورها] نشان مي دهند که انتقاد رمانتيکرها به کانت و (فلسفه) روشنگري اش بسيار سطحي است. کانت و (فلسفه) روشنگري از سوي رمانتيکرها، به عنوان امري ساده لوحانه، به تمسخر گرفته مي شد، زيرا براي کانت و پيروان جنبش روشنگري ايده هاي ليبراليسم، و ايده دمکراسي واقعياتي بمراتب بيشتر از يک پديده گذراي تاريخي بودند. و امروز نيز هنوز، و دوباره، درباره زوال و از ميان رفتن اين انديشه ها سخن هاي بسياري گفته مي شود. اما، به نظر من بهتر است به جاي پيشگويي هاي [بي فرجام] درباره زوال اين انديشه ها، براي بقاء و ادامه آنها مبارزه شود، زيرا اين ايده ها نه تنها توان ادامه زيست و حيات خود را به اثبات رسانده اند، بلکه خصلتي که کانت درباره آنها بيان کرده بود را نيز از خود نشان داده اند: به اين معنا که وجود يک نظامِ اجتماعي کثرت گرا، پيش شرط لازم براي هرگونه سياست گذاري و هدفي است که از حال فراتر را نگاه مي کند و براي تاريخ معنايي آگاهانه و انساني در نظر گرفته است.
و بدين ترتيب به آخرين نکته مي رسم: جنبش روشنگري و نيز فلسفه رمانتيک، هر دو، در تاريخ جهان، بيش از هر چيز، يک تاريخ نبرد ايده ها را مي بينند، تاريخ نبرد اعتقادات و افکار و انديشه ها. ما با هم در اين نکته هم نظريم. اما، آنچه (جنبش) روشنگري را از (فلسفه) رمانتيک جدا مي سازد، نگاه به اين ايده ها و رابطه با آنها است. (فلسفه) رمانتيک به اعتقاداتِ در خويش، به خودِ اعتقادات يا به ايده اي براي خود، و بـراي عمق و قدرت آنها، احترام قائل است و بـه آنهـا ارج مـي نهد، و بـه حقيقت درونـي ايـن اعتقـادات، هر چـه مي خواهد باشد، يعني بـه محـتواي آنهـا کـاري نـدارد. و ايـن نکته اصلي ترين دليل آنها براي تحقير (جنبش) روشنگري است، زيرا اين جنبش [روشنگري] اساسـاً و اصـولاً نسبت بـه اعتقـاد و ايمـان (بـه غير از زمينه اخلاقي - اتيکي) بـا شک و ترديد نگاه مي کند. هـر چند جنبش روشنگري نيز اعتقاد و ايمان افراد را با بردباري و شکيبايي تحمل مي کند و بـه آنهـا احترام مي گذارد، امـا بـراي ايـن جنبش جنبه ارزشمند عقـايـد و افـکار گـونـاگون، نـه خودِ اعتقادات و ايمان، کـه حقيقت [احتمالاً نهفته در آن] است. فلسفه روشنگري اعتقادي اساسي و بنيـادي بـر اين اصل دارد کـه چيـزي چـون حقيقت مطلق وجود دارد و ما مي توانيم همواره به آن نزديک و نزديک تر شويم. و اين امر در تضادي اساسي با انديشه هاي فلسفه رمانتيسم است که نگاهي نسبي گرا به تاريخ و پديده ها دارد.
اما، نزديک و نزديک تر شدن به حقيقت امر ساده اي نيست. براي اين منظور فقط يک راه بيشتر وجود ندارد، و آن راهي است که از درون اشتباهات و خطاهاي ما مي گذرد. ما فقط مي توانيم از اشتباهات و خطاهايمان درس هاي لازم را بگيريم. و به نظر من تنها آن کسي ياد خواهد گرفت که آماده باشد اشتباهات و خطاهاي ديگران را به عنوان گامهايي به سوي حقيقت ارزيابي کند. و تنها کسي ياد خوهد گرفت که در پي کشف اشتباهات و خطاهاي خودش نيز باشد تا خود را از آنها رها سازد. بنابراين، ايده خودرهايي [انسان] از راه دانش، با ايده تسلط [انسان] بر طبيعت [ از راه دانش] يکسان نيست. خودرهايي انسان از راه کسب دانش عمدتاً از راه خودرهايي معرفتي از راه انتقاد به ايده هاي خويش انجام مي گيرد.
ما در اينجا مي بينيم که نگاه انتقادي فلسفه روشنگري به تعصب و خشک انديشي (فاناتيسم) يا اعتقادات و ايمان کور، فقط مربوط به نوع رفتار آنها نيست و ما آنها را فقط به دليل َاعمال و رفتارشان محکوم نمي نماييم. جنبش روشنگري حتا به اين دليل که گويا خودش داراي نگاه بهتري به زندگي هست و در نتيجه موفق تر به پيش مي رود، به فاناتيسم و خشک انديشي نگاه نمي کند. محکوميت جزم گرايي از جانب فلسفه روشنگري، بيشتر پيامد ايده مربوط به کشف حقيقت از راه نقد اشتباهات و خطا است. و به نظر ما، يک چنين انتقاد از خود و خودرهايي اي فقط در فضا و محيطي کثرت گرا ممکن خواهد بود، يعني در يک جامعه باز، يعني در جامعه اي که بتواند اشتباهات و خطاهاي ما، و نيز خطاهاي بسيار زياد ديگري، را تحمل کند.
بدين ترتيب، ايده خودرهايي از راه دانش، که دست آورد فلسفه روشنگري است، از همان ابتداء به اين معنا بود که بجاي يکي شدن با ايده هايمان، بايد از آنها فاصله بگيريم. ما نبايد هويت خودمان را با ايده هايمان يکي کنيم. شناخت ما از قدرت معنوي (معرفتي) ايده ها، ما را موظف مي کند خود را از شرِ تکبر ايده هاي نادرست رها کنيم. ما به خاطر رهايي از اشتباهات و خطاها، و نيز به خاطر [تعهدي که براي] کشف حقيقت داريم، بايد خودمان را بگونه اي تربيت کنيم که بتوانيم ايده هايمان را همانگونه نقد و بررسي کنيم که به نقد ساير ايده ها مي پردازيم.
اين امر ابداً به معناي امتياز دادن به فلسفه نسبي گرايي (رلاتيويسم، Relativismus) نيست زيرا ايده دست يازي به حقيقت ارجح بر ايده هاي اشتباه و خطا ارجحيت دارد. هنگامي که ما مي پذيريم ديگري حق دارد و ما اشتباه کرده ايم، اين امر هرگز به اين معنا نيست که مسئله فقط بر سر جايگاه فرد و زاويه اي است که او از آنجا به موضوع نگاه مي کند، و بنابراين حق با او هم هست. يعني هرکدام از ما از منظر خود حق دارد. و همچنانکه نسبي گرايان مدعي اند، هر کس از زاويه نگاه و جايگاه خويش به يک موضوع نگاه مي کند و از آن زاويه حق با اوست، در حاليکه از زاويه و جايگاهي ديگر حق با ديگري است. خيلي ها در دمکراسي هاي غربي ياد گرفته اند که برخي اوقات حق با مخالفان آنهاست. اما بسياري از کساني که اين آموزش مهم را درک و هضم کرده اند، متأسفانه به دامن نسبي گرايي سقوط کرده اند. در رابطه با اين وظيفه تاريخي و بزرگ، يعني براي ساختن جامعه اي کثرت گرا و باز و آزاد (به عنوان چارچوب اجتماعي لازم و ضروري براي خودرهايي انسان از راه دانش) ما بايد خود را به گونه اي تربيت کنيم که بتوانيم به ايده هاي خودمان برخوردي انتقادي داشته باشيم، بدون آنکه نسبي گرا يا شکاک و بدبين بشويم، بدون آنکه شهامت و اراده راسخ خود را در راه انديشه ها و اعتقاداتمان از دست بدهيم.
- سخنراني کارل پوپر در راديو [ايالت] بايرن [در آلمان] در سال 1961 در چارچوب سلسله سخنراني هايي درباره معنا يا مفهوم تاريخ».از کتاب: در جستجوي دنياي بهتر، انتشارات ر - پيپر، مونيخ 1984
1- نگاه کنيد، بويژه، به سحر افلاطون و پيامبران دروغين، در کتاب «جامعه باز و دشمنانش»، جلد 1 و 2
2- ويلهلم بوش / Plisch und Plum
3- هـ . آ. ل. فيشر، تاريخ اروپا، 1935
- خودرهايي از راه دانش، از مجموعة « در پي يک دنياي بهتر»، کارل پوپر، انتشارات پيپر (Piper)، مونيخ 1984
+ نوشته شده در ساعت توسط
|
هموطنان وانسان دوستان عزیز