در ادبیات عرفانی، تعصب ورزیدن، امری مذموم و نکوهیده است و عارفان بلند‌نظر ما،‌ چه مولوی و چه عطار و حتی شاعری چون حافظ، متعصبان و خشک‌اندیشان را سخت مورد شماتت قرار داده‌اند و وجود آنها را سمی مهلک برای هم جمع و انجمنی دانسته‌اند که فرصت و فراغت را از دیگران می‌ستانند و محتسب مزاجانه سعی‌می‌کنند تنها حرف و مرام خود را بر کرسی بنشانند.

ای تعصب بند‌بندت کرده بند / چند گویی، چند از هفتاد و اند؟
در سلامت هفتصد ملت ز تو / لیک هفتاد ودو پر علت ز تو
هست کیش و راه و ملت بی‌شمار / تا تو بشماری نیابی روزگار
هر زمان خوی دگر نتوان گرفت / با همه کس تیغ بر نتوان گرفت

عطار تعصب را نتیجه بی‌خبری از عوالم دیگر می‌داند و معتقد است کسی که از خود و دنیای خود و خوی طبیعی‌اش فاصله نگیرد، نمی‌تواند قضاوتی دقیق و واقعی از خود و پیرامونش داشته باشد. و تنها راه رسیدن به چنین بینشی فاصله گرفتن از تقلید و در پیش‌نهادن راه تحقیق ‌است.
گر تو بر تقلید خواهی رفت راه / کوه باشی، نه جوی ارزی، نه کاه

به زعم عطار کوه اگرچه با شکوه و بلند است، اما به دلیل آنکه تحرکی در وی نیست و سخت و صلب برجای خود نشسته است،‌ تحولی هم در وی اتقاق نمی‌افتد و به اندازه جوی هم نمی‌ارزد، چرا که جو این خاصیت را دارد که بعد از مدتی به گیاهی تبدیل شده و زاینده و پایا دانه‌های دیگری از وی سر برکشد و حتی در نهایت اگر ثمری نداشته باشد کاهی از وی باقی خواهد ماند.

مولوی داشتن تعصب را معلول خام و ناپخته بودن فکر و نظر فرد می‌داند و اینکه دنیای فرد متعصب دنیایی کوچک وخرد است و طبیعی است که «ز آب خرد ماهی خرد خیزد»
سخت گیری و تعصب خامی است / تا جنینی کار خون‌آشامی است

اگر چه مولوی این بیت را در ذیل داستان معروف «پیل در تاریکی» (در دفتر سوم) می‌آورد، اما در ابتدای همین دفتر و در دیباچه ‌آن، توصیفی دقیق‌تر از تعصب را ذکر می‌کند و به یک معنا می‌توان گفت: آنچه عطار به اختصار بیان کرد، مولوی به شکلی دقیق‌تر و با مثالی روان‌تر بیان می‌کند. این البته از ویژگی‌های مولوی است و شاید یکی از دلایل برتری یافتن مثنوی معنوی بر تمامی کتاب‌های تعلیمی-‌حکمی و اخلاقی قبل و بعد خویش، همین بسط معنایی باشد که مولوی در کار‌ می‌اندازد و سعی می‌کند گوهر معنا را در هر مضمون و موضوعی بیابد و شرحی دقیق، با بسطی به اندازه و همه فهم از آن به‌دست دهد.

گر جنین را کس بگفتی در رحم / هست بیرون، عالمی بس منتظم
یک زمین خرمّی با عرض و طول / اندرو صد نعمت و چندین اکوُل
کوه‌ها و بحر‌ها و دشت‌ها / بوستان‌ها، باغ‌ها و کشت‌ها
آسمانی بس بلند و پر ضیاء / آفتاب و ماهتاب و صد سُها1
از جنوب و از شمال و از دِبُور2 / باغ‌ها دارد عروسی‌ها و سور
در صفت ناید عجایب‌های آن / تو در این ظلمت چه‌یی در امتحان؟

«جنین» و یا همان فرد متعصب و محتسب مزاج به اقتضای حال و طبیعت خود هر چیزی را منکر می‌شود و بر طبل منازعت می‌کوبد و می‌گوید:
«کین محالست و فریب است و غرور» / زانکه تصویری ندارد وهم کور

مولوی با ارائه چنین توصیفی از «جنین» آن را همانند دنیای کنونی می‌داند که ما (آدمیان زندگی کننده در این دنیا) به جهت آنکه جز این دنیا تصویری از دنیای دیگر نداریم، پس همانند آن جنین یا آن فرد متعصب که تنها دنیا و افکار خود را قبول دارد ، چیزی دیگر را بر‌نمی‌تابیم.
هیچ در گوش کسی زایشان نرفت / کین طمع آمد حجاب ژرف و زفت
گوش را بندد طمع از استماع / چشم را بندد غرض از اطلاع

همچنان‌که در گوش فرد متعصب چیزی فرو نمی‌رود،‌ چرا که وی چشم غرض‌ورزانه‌ای دارد و تا این چشم دوبین و محتسب مزاجانه را به کناری ننهد و از خود و هستی خویش ارتفاع نگیرد و از بالا در موضوع ننگرد، طبیعی است که گوش و چشمش سخن حق را تاب شنیدن ندارد.

در پایان همین دیباچه مولوی می‌نویسد همچنان‌که خوردن خون از سوی جنین باعث می‌شود، تا فرد در جاها و مکان‌های پست و دون شان خویش باقی بماند، داشتن تعصب کور و بی‌جا هم سبب می‌شود تا فرد در دنیای تنگ و ترش خود درجا بزند.
همچنانکه آن جنین را طمع خون / کآن غذای اوست در اوطان دون
از حدیث این جهان محجوب کرد / غیر خون او می‌ندارد چاشت خورد

عطار هم هنگامی که در فضیحت تعصب سخن می‌گوید با تفکیک بین طبیعت و شریعت ، شریعت را طریقی می‌نامد که آدم‌‌های «پس‌رو» و خر صفت و مقلد را به آن جایگاه راهی نیست و تنها کسانی را توان گام نهادن در این وادی است که بی تعصب و آزاد از هر بندی بتوانندخود را در چنین مسیری افکنند.
کُرّه خر، بر شریعت کی‌رود؟ / یا رود جز بر طبیعت کی‌رود؟
کُرّه خر کز پس مادر رود / چون به تقلیدی رود هم خر رود

 


1- سُها: ستاره کم نوری در صورت فلکی دب اکبر که در قدیم برای آنکه قوت چشم و دوربینی فردی را امتحان کنند، آن را با این ستاره می‌آزمودند.
2- دبور: بادی که از مغرب می‌وزد و در ادبیات و شعر در برابر باد صبا قرار می‌گیرد که از مشرق می‌وزد.

 ------------------------------------------------------------------------------------------------------------

نکاتي مهم در خصوص آسيب شناسي تعصب در دنياي انديشه


 



  1. اينکه انسان پابند و متعصب به يک نوع نگرش و جهان بيني باشد، امرمطلوبي نيست .چرا که قصه يکسو نگري در طول تاريخ رشد فکروانديشه انسان رهاورد هاي رو به جلويي نداشته است .


  2.  انسان بايد تعصبات را از انديشه خود پاک کند .تعصب خطرناکترين و مسموم ترين فضا براي تنفس انديشه است .اگر فضاي انديشيدن انسان پر از تعصب باشد ، قدرت باروري انديشه ها را زايل ميکند .


  3. انسان بايد باور داشته باشد که هر جهان بيني ، داشته هاي مفيدي را به جامعه بشريت تقديم کرده است .پس هرگاه صرفا متعصب به يک جهان بيني و نگرش انديشه اي باشيم ، از ديگر مواهب دنياي انديشه بشر بي بهره مانده ايم .


  4. هنگامي که انسان بصورت چرخشي در کلان جهان بيني ها در حرکت باشد ، به محض برخورد با متريال هايي که قابليت ايجاد پويش عقلاني براي انسان را دارد ، ميتواند ، آنرا به جزيي از دنياي انديشه خود تبديل کند و همچنين هرگاه در نقطه اي ديگر امري متفاوت با دريافت خود ، پيدا نمود و متوجه اثر پويشي بالاتري از دريافت قبلي خود گرديد ، به راحتي آنرا کنار بگذارد و به مطلوب جديد خود رو کند .


  5. منظور از تعصبات ، تعصب در کلان انديشه هايي است که ساختار شخصيت متفکر و دنياي انديشه انسان را شکل ميدهد . و اصلا نظر به، تعصب در معارف و انديشه هاي درجه چندم نيست .


  6. بايد به تجربه بياموزيم که پيشرفت انسان ناشي از دور زدنش در درون خود نبوده است . بلکه ناشي از برخورد تک تک سلولهاي مغزش با ارکان مختلف طبيعت بوده است .و از آنجاييکه نگرشهاي مختلف و ديدگاههاي متفاوت بشري محصول برخورد هاي متفاوت با طبيعت است ، پس قابليت برخورد دادن سلولهاي مغزي با نگرشهاي مختلف را نبايد نا ديده گرفت .


  7. بايد به تجربه بياموزيم که حتي متعالي ترين باورهاي امروزمان ، احتمال دارد نا خواسته در فضا ها و مکانها و زمانهاي مختلف باعث ايستائي مان گردد . پس اصل تطبيق انديشه با فضا و مکان وزمان  را نبايد فراموش کنيم .


  8. بايد قبول داشته باشيم از هر آنچه باعث ايستايي مغزمان ميگردد ، دوري جوييم .


  9. نحوه تشخيص موجبات ايستايي و پويايي مغز :    اشکال مختلف شخصيتي واکنش هاي متفاوتي در اين خصوص دارد . اما بيشتر شبيه به يک حس ميباشد .


  10.       آنچه که باعث ايجاد دريافتهاي نو و تازه در ما ميگردد ، شکلي از پويايي مغز است . بايد با تمام وجود حس  کنيم انديشه اي ما را رو به جلو ميبرد . و اين حرکت رو به جلو را در انديشه و اعمال خود تجربه کنيم .


  11. هر اتفاقي که در طبيعت مي افتد مستقل از نگاه انساني و انسان صورت ميگيرد . هر حرکتي از طبيعت پروسه کيهاني دارد . بزرگترين آفت انديشه انسان اينست که مسايل طبيعت و طبيعي را مستقل از نگاه انساني نداند و فقط با نگاه انساني و فهم انساني به اجزاء طبيعت نگاه کند . در صورتي که اجزاء طبيعت پديده هايي کيهاني هستند و بايد بصورت مجزا و مستقل از نگاه انساني به اجزاء طبيعت نگاه کرد و بررسي نمود ( پيش فرض مهم براي پرورش انسان با انديشه هاي کيهاني )

 

------------------------------------------------------------------------------------------------

«تعصب»

متعصب کسی است که کورکورانه به آرا و عقاید خود پایبند باقی می‌ماند و در قلب و ذهن خود جایی برای دیگران پیدا نمی‌کند. کسانی که تعصب به‌خرج می‌دهند وسرسختانه به آرا و نظرات خود می‌چسبند، نمی‌دانند و متوجه نیستند که تعصب نشانه‌ی خصومت درونی است که ضمیر و نفس شخص را تخریب می‌کند.

اکنون «آناتومی تعصب» را بررسی می‌کنیم، شاید بتوان گفت که تعصب از نکات زیر شکل می‌گیرد:

 1 - خصمانه.  قبل از این‌که نسبت به دیگران رفتار خصمانه داشته باشید، نسبت به خود خصومت می‌ورزید.

 2 - متناقض.  قبل از این‌که در نظر دیگران متناقض برسید، در برخورد با خود متناقض هستید.

 3 - خودرای. تنها رای و عقیده‌ی شما مهم است و آرای دیگران مطرح نیست. شما رای خود را به دیگران تحمیل می‌کنید.

 4 - وحشت. خود را به وحشت می‌اندازید و این وحشت را روی دیگران فرافکن می‌کنید.

 5 - انتقام. در درون شما احساسی از خودتخریبی وجود دارد و می‌خواهید که دیگران را نابود کنید.

انسان متعصب با خود و با دیگران رفتار غیرمنطقی می‌کند. خود و دیگران را عذاب می‌دهد، با خود تعاون و همکاری ندارید و با دیگران هم چنین نمی‌کنید. از تنش عذاب می‌کشید و می‌خواهید دیگران را نیز گرفتار عذاب تنش کنید. رنجش به دل دارید و از این که دیگران را عذاب بدهید، لذت می‌برید. خود را از شادی و سعادت محروم کرده‌اید و بنابراین دیگران را لعن و نفرین می‌کنید.

تعصب، نداشتن شکیبایی با خویشتن است که به جراحت زدن به دیگران منجر می‌شود. تعصب، انکار خویشتن است. تنها وقتی بدانید که تعصب چه بلایی بر سر شما می‌آورد و چه‌گونه آرامش ذهن شما را به هم می‌ریزد، به این دشمن مهار پشت می‌کنید.

  

 «غرور کاذب»

به گفته‌های «کارل سندبرگ» Carl Sandburg توجه کنیم:

 - نگاه کن چه‌گونه کلمات مغرورانه را به‌کار می بری،

 - وقتی کلمات غرورآمیز را به زبان جاری می‌کنی،

 - بازگردانیدن‌شان آسان نیست،

 - آن‌ها چکمه‌هایی بلند و سخت برپا دارند،

 - نگاه کن که چه‌گونه کلمات مغرورانه را به‌کار می‌بری.

غرورگاه خصوصیتی مخرب است - وقتی توام با خشم، تعصب و رنجش باشد، وقتی از محبت، عشق یا دوستی بری باشد. غرور کاذب به معنای ناشکیبایی، گردن‌فرازی و جهل است - جهل از واقعیت‌های مربوط به زنده‌گی خلاق، ساده‌گی، فروتنی و دلگرمی.

هدف بزرگ انسان برای پیشرفت کردن و از خود و از دیگران چیزی آفریدن در قوه‌ی تصور اوست. قوه‌ی تصور او برای یافتن ارزش واقعی خود خلاصه است. غرور بی‌جا و کاذب تنها بدین معناست که شما از تصور خود برای آسیب رساندن به دیگران و بی‌آن‌که بدانید برای آسیب رساندن به خودتان استفاده‌ی مخرب می‌کنید.

غرور کاذب شما را از واقعیت‌ها دور نگه می‌سازد، از زیبایی‌های زنده‌گی فاصله می‌گیرید و در شرایطی قرار می‌گیرید که نمی‌توانید خوش‌بختی را برای خود بیابید.

تراژدی غرور ناسالم، غیراخلاقی و گناه‌آلود بودن آن است که مانع می‌شود انسان به وحدت و یک‌پارچه‌گی برسد. آیا می‌توان در آن ِواحد غرور ناسالم داشته باشید و ببخشایید؟ هرگز.

غرور و افتخار واقعی مربوط به زمانی است که به خود محبت می‌کنید، ترکیبی شاد و سالم از موفقیت و فروتنی.

بازگردانیدن کلمات غرورآمیز ناسالم، راحت نیست، اما شما می‌توانید از غرور ناسالم فاصله بگیرید و خویشتن بزرگ خود را با محبت کردن و مهر ورزیدن به خود بازیابید.