دکتر حسين بشيريه

 

منظور از همبستگی ملی هماهنگی ميان اجزای تشکيل دهنده کل نظام اجتماعی است. در جوامع سنتی پيوند های گوناگونی از قبيله تا مذهب و حکومت موجب همبستگی جامعه می شد اما در عصر جديد، نوسازی و تحولات صنعتی ميان اجزای متجانس و همبسته قديم ناهماهنگی به وجود آورده است. از اين رو مسئله حفظ همبستگی در سطح فرهنگی، اجتماعی و ملی يکی از موضوعات اصلی مورد علاقه در جوامع و نظام های در حال گذار است. روند نوسازی و صنعتی شدن به فروپاشی پيوند های سنتی می انجامد ولی از سوی ديگر پيوند های مدرن به سهولت استقرار نمی يابند. در چنين شرايطی سياست گذاری برای حفظ همبستگی، اولويت می يابد.

 

چنانکه اشاره شد همبستگی وجوه گوناگونی دارد و در سطوح فرهنگی، اجتماعی و سياسی مطرح می شود. به علاوه همبستگی مفهومی نسبی است و درجات مختلفی از آن حوزه های مختلف قابل تصور است. همبستگی اجتماعی در مفهوم بسيار اساسی و حداقل آن هيچ گاه از ميان نمی رود و جز در شرايطی بسيار استثنايی، وضع هابزی جنگ همه بر عليه همه پديد نمی آيد. از سوی ديگر همبستگی کامل به معنای فقدان هرگونه ناهماهنگی در نظام اجتماعی هم در عالم واقع رخ نمی دهد. بنابراين می توان حدودی نسبی برای سنجش همبستگی جوامع و نظام های اجتماعی در نظر گرفت، يعنی می توان از درجات بالاتر و پائين تر همبستگی سخن گفت و عوامل نوسان در اين درجات را بررسی کرد. به علاوه از انواع همبستگی هم سخن به ميان آمده است.

 

برخی از نويسندگان از چهار نوع همبستگی سخن گفته اند: همبستگی فرهنگی يعنی اشتراک کلی در ارزش ها، همبستگی هنجاری يعنی هماهنگی ميان ارزش های فرهنگی و شيوه های رفتار، همبستگی ارتباطی يعنی گسترش ارتباطات در کل سيستم اجتماعی و همبستگی کارکردی، يعنی وابستگی متقابل اجزای نظام يا عدم تغاير ميان آنها. همبستگی ملی مستلزم هر چهار نوع است اما در سطح سياسی تر سه نوع آخر از اهميت بيشتری برخوردارند.نظريه کلاسيک در باب همبستگی همان نظريه اميل دورکهايم، جامعه شناس فرانسوی است که از دو نوع همبستگی در فرآيند تحول جوامع سخن می گفت: يکی همبستگی ابزار گونه يا همبستگی ارزشی، فرهنگی و هنجاری که ويژگی جوامع سنتی تر است و دوم همبستگی اندام وار که همبستگی کارکردی ميان اجزاء نظام اجتماعی است.

 

جوامع سنتی بر پايه اصل شباهت استوارند، اما هر چه مدرن تر می شوند شباهت جای خود را به تفاوت می سپارد. در جوامع سنتی اجزاء به واسطه ارزرش ها و عقايد مشترک و يکسانی همبستگی و تداوم پيدا می کنند که به نظر دورکهايم وجدان جمعی را تشکيل می دهد. البته هيچ جامعه ای بر شباهت کامل يا تفاوتی مطلق استوار نيست، بلکه منظور دورکهايم عرضه انواع مثالی جوامع است.

 

همبستگی اندام وار در جوامع پيشرفته تر مبتنی بر وابستگی متقابل اجزاء به صورت کارکردی است. با گسترش تقسيم کار اجتماعی، نوع همبستگی و روابط اجتماعی و اخلاقی مردم تحول می يابد. بنابراين در جوامع مدرن بايد انتظار نوع ديگر از همبستگی را داشت که با همبستگی مبتنی بر شباهت سنتی اساسا تفاوت دارد. در جوامع در حال گذاری مانند افغانستان بايد برای احيای همبستگی در مفهوم مدرن و کارکردی آن انديشيد.

 

هر چه تمدن و فرهنگ پيشتر می رود ضرورت ايجاد همبستگی کارکردی و اندام وار افزايش می يابد. در جوامع پيشرفته تر حفظ همبستگی سنتی معمولا مستلزم توسل به قوانين سرکوبگرانه و يکسان ساز است در حالی که با گسترش همبستگی اندام وار، چنين قوانينی جای خود را به قوانين ضامن حقوق فردی و جمعی می دهند. همبستگی اندام وار و کارکردی عمدتا در ميان نقش ها و گروه ها رخ می دهد، در حالی که همبستگی ابزاروار و فرهنگی ميان عناصر فرهنگی و عقيدتی برقرار می شود. اينک سه نوع اصلی همبستگی را که در همبستگی ملی گرد می آيند، بررسی می کنيم.

 

همبستگی هنجاری

 

همبستگی هنجاری به ويژه در آثار تالکوت پارسونز جامعه شناس آمريکايی مطرح شده است. همبستگی هنجاری وقتی پديد می آيد که عناصر اصلی نظام فرهنگی يعنی ارزش های مشترک جامعه در ساختارهای نظام اجتماعی نهادينه شوند.

 

چنانکه خواهيم ديد يکی از عناصر بحران همبستگی ملی درافغانستان ، فاصله فزاينده ای است که ميان ارزش های صوری و کردار اجتماعی پديد آمده است. بحران همبستگی در اين مورد به معنی فقدان رابطه اندام وار ميان سطح و عمق نظام اجتماعی است. همبستگی هنجاری هم در سطح کل سيستم اجتماعی و هم در سطح سيستم های فرعی مطرح می شود.اين مفهوم را می توان در سطح ارزش ها و عملکرد هرگروه (مثلا روحانيت، روشنفکران) و هر نهاد اجتماعی (مثلا دانشگاه يا دولت) بررسی کرد.

 

با گسترش جمعيت و نارسايی دستگاه های آموزش مشکلات فزاينده ای بر سر راه درونی سازی هنجار های اجتماعی در فرد پديد می آيد و اين خود بر دامنه بحران همبستگی می افزايد.

 

يکی از اهداف اصلی سياست گذاری در همبستگی ملی کوشش برای نزديک سازی هنجارهای رسمی و کردارهای واقعی است. ضعف قدرت و گفتمان موجب اتباع هنجارها از کردارهای رايج می گردد و اين خود بر بحران همبستگی می افزايد در حالی که قوت گفتمان به پيروی بيشتر کردارها از هنجارها می انجامد. در خصوص اين بحران مطالعات اندکی در افغانستان صورت گرفته است. همبستگی هنجاری بر طبق مطالعات موجود با ثبات سياسی و اجتماعی، استمرار نظام اجتماعی و معناداری زندگی رابطه نزديکی دارد.

 

همبستگی کارکردی

 

حاصل عملکرد مثبت و يا اجرای کار ويژه های اجزاء هر سيستم اجتماعی است. در نتيجه اجزاء با يکديگر روابط متقابل و مکمل پيدا می کنند و نقش ها، سازمان ها، گروه ها و ديگر عناصر نظام اجتماعی به تعادل متقابل می رسند. همبستگی کارکردی مهمترين شکل همبستگی در نظام های اجتماعی مدرن است و اصولا براساس الگوی بازار و يا کنش عقلانی معطوف به هدف مبتنی است. در اين نظام ها ميزان تخصص و نيز ميزان وابستگی متقابل افزايش می يابد.ضعف يا قوت اين نوع همبستگی در سراسر سيستم يکسان نيست.در عين حال همبستگی کارکردی مستلزم ميزان استقلال نسبی در مورد اجزاء يا سيستم های فرعی است. پس همبستگی کارکردی نيازمند وابستگی و استقلال نسبی هر دو است. اگر مکانيسم های لازم برای حفظ استقلال نسبی اجزاء در کار نباشد احتمال منازعه و آسيب رسيدن به همبستگی کلی افزايش می يابد. چنانکه قبلا اشاره شد همبستگی کارکردی همان همبستگی اندام وار از نظر دورکهايم است.

 

همبستگی کارکردی و اندام وار اساسا از نظام اقتصادی يعنی هنجارهای مربوط به مالکيت، قرارداد، روابط بازاری و غيره برمی خيزد، در حالی که همبستگی مکانيکی و فرهنگی در جوامع معاصر محصول عملکرد حکومت است. با گسترش روابط اجتماعی مدرن نياز به همبستگی کارکردی شرط اصلی حفظ همبستگی سيستم در سطح کلان خواهد شد و امکان حفظ همبستگی ابزاری و شباهت، محور کاهش می يابد. يکی از مشکلات اساسی همبستگی ملی در افغانستان کوشش برای ايجاد همبستگی مکانيکی در عصری است که جامعه به همبستگی کارکردی و اندام وار نياز فزاينده ای پيدا می کند.

 

همبستگی ارتباطی

 

از اين ديدگاه ارتباطات و رسانه ها نقش عمده ای در دستيابی به وفاق و همبستگی در جوامع مدرن دارند. همبستگی تنها به واسطه ارزش های مشترک فرهنگی و نهادهای اجتماعی حامی آنها، به وجود نمی آيد بلکه چنان ارزش ها، هنجارها و نهادهايی بايد در شبکه ای از ارتباطات گسترده قرار بگيرد .

 

جوامع مدرن و يا در حال نوسازی دارای مرکز و پيرامون هستند و يکی از عرصه های گسيختگی اجتماعی و يا ضعف همبستگی بر حول همين محور پديد می آيد. همبستگی در عصر جديد بدون بهره گيری از وسايل ارتباطی در سطحی گسترده حاصل نمی شود. ميان وسايل ارتباطی جديد، افکار عمومی سازمان يافته، و همبستگی ملی ارتباط نزديکی وجود دارد. با اين حال نقش وسايل ارتباطی در ايجاد و گسترش همبستگی ملی بايد در پرتو تمايز ميان همبستگی ابزاری و شباهت پايه و همبستگی کارکردی و اندام وار در نظر گرفته شود.

 

ميان همبستگی ارتباطی و همبستگی کارکردی پيوندی اساسی وجود دارد. به عبارت ديگر مفهوم همبستگی ارتباطی ميان دو مفهوم همبستگی هنجاری و همبستگی کارکردی پيوند ايجاد می کند و به آنها وحدت می بخشد. با اين حال به نظر برخی صاحب نظران همبستگی ارتباطی ثانوی و ابزاری، و خود قائم به همبستگی کارکردی است. گسترش همبستگی ارتباطی از لحاظ توسعه سياسی، به افزايش کارآمدی در حوزه فرآيند های تصميم گيری می انجامد. دستگاه های ارتباطی در افغانستان برخی کارويژه های لازم برای همبستگی ارتباطی( مثل بسيج وفاداری های گسترده) را ايفا کرده اند ولی مشکل اصلی آنها پذيرش تصور همبستگی شباهت - محور به جای همبستگی کارکردی بوده است. همچنين در بحث از ارتباط ميان اشکال همبستگی، استدلال اصلی اين است که همبستگی ارتباطی کم با همبستگی هنجاری پائين ملازمت دارد. آنومی در نظريه دورکهايم خود يکی از عوارض ضعف در همبستگی ارتباطی است.

 

دولت و همبستگی ملی

 

دستگاه حکومت در وجه قانونگذاری و اجرايی و قضايی قاعدتا نقش عمده ای در ايجاد و حفظ همبستگی در سطوح مختلف دارد. همبستگی خود محصول ساختار قدرت است. ميان همبستگی و ساختار دولت مدرن رابطه نزديکی وجود دارد.

 

دولت مدرن در پيدايش هويت ملی و مليت به عنوان چارچوب همبستگی در عصر جديد نقش اساسی داشته است. پيش از پيدايش دولت مدرن در همه جا، هويت های اجتماعی پراکنده موزائيک مانندی برقرار بود. به دلايل مختلف دولت های سنتی دغدغه ايجاد هويت جامعه ای يکسانی نداشتند، اما دولت مدرن به منظور دستيابی به اهداف اصلی خود در فرآيند نوسازی و توسعه اقتصادی و اجتماعی، نيازمند تعريف اتباع و جمعيت تابع خود بر حسب ملاک های مشترک بود. از اين رو برخلاف تصور رايج که تکوين هويت ملی را در پيدايش دولت های مدرن مؤثر می داند، ساختار قدرت دولت مدرن خود در تکوين و تشکيل هويت ملی و مليت به عنوان چارچوب همبستگی اجتماعی در عصر مدرن نقش عمده را ايفا کرد.

 

در جوامع در حال توسعه امروز هم بنا به همين استدلال بايد علت اساسی ضعف در همبستگی اجتماعی و ملی را در ضعف ساختار دولت مدرن و قدرت سياسی در اين کشورها جست وجو کرد. تقويت ساختار دولت مدرن لازمه تقويت مبانی همبستگی اجتماعی است.در ادبيات علوم سياسی مجموعه سياست های معطوف به ايجاد و تقويت همبستگی ملی، با عنوان ملت سازی شناخته می شود.ساده ترين نوع ملت سازی موجب پيدايش نهادهای ملی مشترک ارتباطات و نهادهای وحدت بخش می گردد. مسئله ايجاد و تقويت همبستگی ملی در کشورهای در حال توسعه پس از زوال استعمار مطرح شد و به عنوان شرط اصلی نوسازی و توسعه سياسی عنوان گرديد.

 

در شرايطی که مليت و دولت ملی به مفهوم مدرن واحد اصلی زندگی و مناسبات سياسی در سطح بين المللی است، تقويت همبستگی ملی شرط تقويت موضع دولت ها در آن مناسبات است.يکی از مشکلات همبستگی ملی درافغانستان  ناديده گرفتن هويت و همبستگی ملی در مقابل نوعی همبستگی ايدئولوژيک بود که در شرايط موجود در جهان قابل پيشرفت نبود. برعکس در مورد انقلاب فرانسه، مليت سمبل وحدت و پيوند ميان شهروندان شد و از طرق مختلف تقويت گرديد.

 

در ادبيات توسعه سياسی، ملت سازی دارای چند مرحله به شمار می رود: اول- استقرار قدرت دولت در حدود سرزمينی معين؛ دوم- يکسان سازی فرهنگی از طريق دستگاه های آموزشی؛ سوم- ترويج مشارکت عمومی در سياست و چهارم- تقويت هويت و همبستگی ملی از طريق سياست توزيع خدمات رفاهی. ملت سازی در اين معنا دو بعد دارد: اول- گسترش اقتدار عمومی دولت و دوم - گسترش حقوق مدنی شهروندان. مفهوم شهروند و شهروندی به عنوان ملاک و واحد هويت در چارچوب مليت و همبستگی ملی مهمترين مفهوم در اين ميان است و به عناصر پراکنده و متفاوت وحدت می بخشد. اين مفهوم نيز در افغانستان به واسطه علائق ايدئولوژيک آسيب هايی ديده است و بايد بازسازی شود.يکی از شرايط لازم برای پيشبرد نقش دولت در اين خصوص انجام پژوهش های لازم است.

 

مطالعه ميزان همبستگی هنجاری در سطح کل جامعه در اولويت قرار دارد. اين مطالعه را می توان به صورت تطبيقی در بين طبقات اجتماعی، شهرها، گروه های سنتی، مردان و زنان و گروه ها يا اقليت های مختلف فرهنگی انجام داد.همواره بايد توجه داشت که همبستگی چون ساير مقولات اجتماعی، پديده ای در حال تغيير است و عوامل مختلفی در تقويت يا تضعيف آن مؤثرند. شاخص های عمده برای چنين پژوهشی شامل ميزان نافرمانی مدنی، وفاداری سياسی و اجتماعی، بزهکاری، مهاجرت، رشد گروه های فکری و فرهنگی در حاشيه و غيره است.

----------------------------------------------------------------------------------------------------- 

تأملی در مسألهء ملی و هويت مليت ها

احمد شاه عبادی

اينکه مليت چيست و پروسهء تکاملی آن بر چه روال تاريخی است و ويژگی های وجوه مشترک ملی کدامند بايد به بررسی دانشمندان علو م انسانی و جامعه شناسی و مردم شناسی (اتنولوژی) که مسأله را از مدت ها قبل روشن نموده اند رجوع شود، اين نوشته سعی می کند تا تحليل مختصر در معرفی اتنيکهای ملی و چگونگی رشد ستم ملی و ادعا های ناسيوناليستی و شوؤنيستی رايج باشد.


 اگر بدقت بتاريخ جوامع بشری ديده شود خواهيم ديد که جوامعی پر تحرک بوده اند که حيات خود را با شرايط جديد درست انطباق داده اند با تغيير و تکامل خود را تکامل داده اند برخی چيز ها را در ميان تبديل و برخی را هم که ارزش خود را از دست ميدهند رها نموده خود را با وضع جهان انطباق داده با مقتضيات عصر و زمان وفق ميدهند. تغيير و تکامل به معنی تقليد از فرهنگ های ديگر يا رسوم و عادات ديگران يا دورانداختن هر چيز گذشته نمی باشد بلکه به معنی آنست که بعد از طی پروسهء آنها خود را بهتر و مناسبتر با مقتضيات جهان در حال تغيير و تحول يافته اند. دانستن تاريخ و گذشتهء ما ضرور است بايد بدانيم از کدام فرهنگ برخاسته ايم، بايد دانست که مسألهء ملی و هويت مليت ها درکشور ما چگونه است. بايد بتوانيم چون افراد متمدن زندگی کنيم و آرمان های ما را آيندهء درخشان و جامعهء پيشرفته تشکيل بدهد. پرابلم هميشه موجود در ميان هموطنان ما، پرابلم فقدان گفتگو و تبادل نظر توأم با صبر و تحمل عقيده مخالف است علاوه بر اين عدهء از هموطنان ناسيوناليست ما، بخاطر بحران سياسی و نبودن ديموکراسی در افغانستان برای حفاظت از هويتی که ظاهراً از طرف ديگران تهديد می شود بسوی افراط در «هويت ملی» خويش به عنوان سمبول افغان بودن کشانيده شده اند و هويت ملی شان را، پشتون، تاجيک، ترکمن، ازبک، هزاره و ... بودن تشکيل می دهد و انتقاد از افراطگری از اين «هويت ملی» قوم گرايی و مليت گرايی را حمله بر فرهنگ خود تلقی می کنند اين وضعيت که ريشه آنرا در وجود فرهنگ استبدادی و در بحران سياسی و اجتماعی و پراگندگی بسياری از مردم از وطن برخلاف ميل باطنی شان بايد ديد، همچنان نااميدی و تشويش نسبت به آينده و احساس ناتوانی در برابر بازيگران قدر قدرت جهانی بخشی بزرگی از افغان ها را چنان به قوم گرايی کشانيده است که فراموش کرده اند بدانند افغانستان کشوريست که در آن مليت های مختلف و اقليت های ملی  و مذهبی در کنار هم باهم زندگی می کنند و ساکنان آنرا تشکيل می دهند. يک بررسی مردم شناسی (انتولوژی) نشان می دهد که اين مليت ها و اقليت ها از اصل تعين سرنوشت خود، يعنی تساوی کامل حقوق ملی و فرهنگی خود محروم بوده اند. در جريان تاريخ معاصر اين حقوق توسط استبداد و استعمار و ستمگران حاکم شوؤنيست از آنان دريغ شده و ستم ملی و کاپيتولاسيون فرهنگی، هژمونی سياسی و انحصار طلبی مذهبی و زبانی بالای آنان تحميل گرديده است، ستم ملی که مضمون اصلی مسألهء ملی است يک پديدهء جديد تاريخی است که در ميان مليت ها و اتنيک های متنوع در کشور ما اشکال گوناگون داشته از نفی موجوديت آنان گرفته تا توهين و تحقطر به آنان، از بهره گيری منابع طبيعی شان گرفته تا جلوگيری از رشد و تکامل افتصادی و اجتماعی شان، از پايمان حقوق آنان در مساوات و برابری و حق تعيين حاکميت و سرنوشت خويش به مفهوم کامل آن، را در بر می گيرد. وقتی از ستم ملی و تبعيض عليه مليت ها و اقليتها صحبت می شود نبايد چنين استنباط شود که همه آنها در يک سطح و به يک شکل مورد ستم قرار می گيرند، بلکه منظور اينست که آنها در يک مسألهء ملی وجه مشترکی دارند و آن اينکه به نحوی و شکلی به حقوق انسانی آنها تعرض می شود، اينکه به کدام مليت و اقليت در چه زمينه ظلم ميشود کدام مسأله اکادميک نيست بلکه موضوع يک مسأله سياسی است که در تحول و انکشاف کشور ارزش بلاواسطهء عملی دارد. بنابران بايد برای تعيين اينکه چه ستمی بکدام مليتی و يا اقليتی روا ميگردد ضرور نيست تا به دانشمندان در اين امور مراجعه گردد يا حتماً منابع تحقيقی مطالعه گردد بلکه بايد از طريق تماس مستقيم با مردم اين مليت ها يا اقليت ها خواستها و مطالبات آنها را درک و  تشخيص کرد اينکه هر مليت تحت ستم عليه کدام جنبه ستم ملی مبارزه می کند و چه خواسته های را از ميان مطالبات جنبش آن مليت ميتوان پيداکرد و شناخت و از روی ا ين شناخت مضمون جنبش ملی را که از هر حيث تابع مطالعات گوناگون است تشخيص نمود. در کشور ما اين مطالبات در طول زمانه ها طوری بوده که خودمختاری در چوکات افغانستان دموکراتيک را مليتی و مسألهء تصاحب و بازپس گرفتن سرزمين خودی را مليتی ديگر و حل مسألهء فقر و مساوات و برابری و عدالت را ديگری مطالبه کرده اند که مضمون مطالبات مليت ها را تشکيل می دهد. مسأله زبان مادری و لغو کامل انحصار فرهنگی هم گاهی بيان شده است، از خلال اين خواسته های رنگارنگ است که غالباً خصوصيات و وجوه تمايز و يا به عباره علمی تر وجوه مشترک ملی به منصهء ظهور می رسد که بطور کلی معرف مليت ميتوانند باشند. اينکه مليت چيست و پروسهء تکاملی آن بر چه روال تاريخی است و ويژگی های وجوه مشترک ملی کدامند بايد به بررسی دانشمندان علو م انسانی و جامعه شناسی و مردم شناسی (اتنولوژی) که مسأله را از مدت ها قبل روشن نموده اند رجوع شود، اين نوشته سعی می کند تا تحليل مختصر در معرفی اتنيکهای ملی و چگونگی رشد ستم ملی و ادعا های ناسيوناليستی و شوؤنيستی رايج باشد.

روند ايجاد «وجوه مشترک ملی» طوريست که در جريان تکامل تاريخی جوامع در يک منطقه معين جغرافیایی گروه های مردم به وجود می آيند که تدريجاً از لحاظ زبان، نحوه زندگی و فرهنگ و اخلاقيات به هم نزديک می شوند و در دوران بعدی پيشرفت جامعه در جريان مناسبات اقتصادی و تقسيم کار و داد و ستد اين گروه ها، طبقات و اقشار مختلف اجتماعی (زمين داران، دهقانان، اصناف و پيشه وران، تجار و دلالان وغيره) ظاهر ميشوند که در علو م معاصر مردم شناسی و جامعه شناسی اين گروه ها را بنام «اشتراک اتنيک» ياد ميکنند يعنی گروه از مردم که دارای وجوه مشترک قومی هستند که آنرا در يک روند نسبتاً طولانی کسب می کنند و مرام از تکامل اتنيک بررسی رشد گروپ اجتماعی از جهت متحول شدن آن از گروه طايفه و از طايفه به قبيله و از قبيله به اتحاد قبايل و عشاير و از اتحاد قبايل به قوم و از قوم به سلسله و از آن به ملت است. در دوران جامعهء ابتدائيه اشتراک قومی شکل قبيلوی داشت که عمدتا از طوايف تشکيل می شود و اين امر از زوال جوامع ابتدائی و پيدايش نظام مالکيت خصوصی بر زمين به اتحاد قبايل و پسانتر در نتيجه رشد بيشتر به شکل عاليتر قوم و اقوام تکامل يافته اند چون کشور ما از لحاظ تکامل تاريخی و مراحل تاريخی در مراحل ابتدائيه بوده  و از کاروان پيشرفت و تکامل بسيار عقب مانده است بحدی که در آنجا به اسانی می توانند جنگسالاران مصيبت های فراوانی را بالای مردم تحميل کنند. با زوال نظام ملالی و توسعه مناسبات سرمايه داری شکل جديدتری از وجوه مشترک اتينکی يعنی ملت بوجود می آيد. پس ملت در مرحله معينی از تکامل جامعه انسانی يعنی در مرحله و رشد جوامع سرمايه داری بوجود آمده و در واقع محصول ناگزير شکل اتنيک درين مرحله از رشد جوامع است. در کشور ما نيز پروسه رشد «اشتراک اتنيکی» مردم مراحل تاريخی معين خود را طی کرده است باوجود اينکه سطح رشد اقتصادی و صورتبندی اجتماعی آن همگون نميباشد از لحاظ قومی ساکنين افغانستنان متعلق به انواع اقوام  اند که به زبان های  پشتو، دری، ترکمنی، ازبکی وغيره تکلم می کنند اين اقوام در جريان ظهور و رشد مناسبات اقتصادی، تقسيم کار و نفوذ و رقابت های قدرت های استعماری به مليت ها و اقليت های ملی تغيير شکل داده اند، به غير از زبان اين مليت ها از لحاظ وجوه ديگر اشتراک اتنيکی و طرز زندگی ترکيب رنگارنگ و متنوع مليت های ساکن کشور امروز در نتيجه ويژگی های تاريخی مشخص بخود ميباشد که قابل توجه است که ترکيب متلون نفوس معلول چند هزار سال تاريخ پر تلاطم مهاجرت و رسوخ و هجوم پی در پی و سيل وار قبايل مختلف آريايی، يونانی، عربی، ترکی و افغان و مغلولها وغيره. اين ترکيب متلون و اشکال اتنيک ها در افغانستان علت ديگری هم دارد که بنوبهء خود قابل توجه فراوان می باشد و آن اينکه برخی از شاهان و حکمرانان برای تحکيم حکومت استبدادی خود و جلوگيری از رشد مبارزات مردم بطور وسيعی استفاده کرده در کوچاندن و جابجا کردن آنها و يا بخش از آنها در مناطق مليت های ديگر استفاده می کردند. شاهان مستبد قبايل وفادار به خود را برای دفاع در مناطق مرزی و قبايل جنگجو و سلحشور را در مناطق دوردست و کم حاصل و در بيابان ها و دشت ها و کوهستانات صعب العبور سکونت می دادند که در نتيجه اين علل مهاجرت ها، نفوذ و رسوخ ها و هجوم ها و کوچاندن های اجباری، افغانستان دارای ترکيبی متلون اقوام و مليت ها شده که در پروسه زمان بصورت يک کشور دارای مليت های مختلف تکامل يافته است. البته همزيستی طولانی اقوام مختلف در طول قرون متمادی و امتزاج آنها با هم منتج به اين شده است که در ميان اين مليت ها خطوط وجوه مشتر ک بوجود آيد. آگاهی تعلق به يک کشور، يک ملت و يک حاکميت بخصوص در مواقع تهديد از جانب بياگانگان، زبان های مشترک ملی و دولتی و امر تابعيت و آگاهی و دلبستگی به افغانستان جز اين وجوه مشترک می باشد. علی الرغم اين همگونيها و وجوه مشترک که در ايجاد و حفظ استقلال و هويت کشور همواره نقش مهمی در تاريخ افغانستان بازی  کرده اند، مادران اقوام مختلف کشور به فرزندان خود به زبان های ملی خود لالائی گفته و شيوه عشق و محبت و دلباختگی و وارستگی را ياد می دهند، در سراسر کشور از پير و جوان، زن و مرد، شادی ها و غم های شانرا با کلمات زبان های رايج در ديار خود ادا می کنند. چون افغانستان کشوريست دارای مليت های مختلف بنابران زبان مردم متعلق به مليت های افغانستان هرچه باشد وطنشان افغانستان است، کسانی که اين واقعيت ها را هنوز نپذيرفته که کشور ما از مليت های مختلف با زبان های مختلف ايجاد شده است افراد متعصبی اند که بخاطر داشتن انديشه های تنگ نظرانه نژادی و ملی نمی توانند اين واقعيت های عينی تاريخی را بپذيرند و به مليت های مختلف حقوق مساوی قايل باشند. در سه دههء گذتشه اگر چپی ها در پيشراندن تحولات کشور برخورد نهائی گرانه و عجولانه می کردند و نسبت عدم درک واقعيت ها و ويژه گی هايی جامعهء افغانی نتايجی معکوسی بدست می آوردند، بنيادگرايان بالعکس در به عقب کشيدن کشور به دوران قرون وسطايی آسيب بزرگی به پيکر اقتصادی و اجتماعی و فرهنگی افغانستان وارد نمودند همينطور تجربهء سه دههء اخير قرن بيستم اين واقعيت را آفتابی ساخت که زعمای کشور و سازمان های مربوطهء شان در زد و بند های بين المللی و يا توطئه های درونی شان منافع مردم و وطن را بار ها  بخاطر منافع شخصی خويش در مورد معامله قرار داده اند، آنها در راه رسيدن به قدرت يا حفظ آن خون هزاران هموطن خود را بيرحمانه ريخته اند، همچنان زندگی ده هزار عضو و کدر سالم حزبی معتقد به حقانيت را ه شان و بهترين جوانان سازمان های جنگی جنگجويان با شهامت را قربان راه جهاد و هوا و هوس شخصی و رهبران و گروه مربوط شان گرديده اند که با استفاده انحصاری از رسانه های جمعی و فعاليت گسترده تبليغاتی، اين اعمال خويش را در ميان مردم و سازمان های حزبی و سياسی به نحوی از انحا توجيه می نمايند واقعيت های را وارونه جا ميزنند که همسويی با آنها بيانگر لجاجت و محصور شدن در قيد مفاهيم عنعنوی و افغانی از قبيل مردانگی، دوستی و رفاقت و جوانمردی ميباشد و در واقعيت مفهوم شريک شدن در نارسائی و خطا های ديگران را دارد.

در شرايط عقب ماندگی اقتصادی ـ اجتماعی مسألهء ملی در کشور ما راه حل معاصر نيافته است که بتوان از مطرح نکردن آن حرفی زد. در زندگی مردم افغانستان هيچ نوع اختلافی که از عمق توده ها مردم برخاسته باشد در ميان اقوام و مليت ها وجود ندارد، اختلافات قومی، قبيلوی و مليتی، زبانی و  منطقوی و مذهبی از عقب مانی ذهنی مردم نيرويی را برای تأمين اهداف شخصی و گروهی خويش سازمان می دهند و به سلامت معنوی جامعه، استقلال و تماميت ارضی و وحدت ملی صدمهء بزرگی وارد می نمايند.

در جهان امروز هيچ کشوری وجود ندارد که ساکنين آن مربوط به يک مليت واحد باشند، در اکثر اين کشور ها مسألهء ملی اصلاً مطرح نيست و در آنهايی که مطرح هم است تنها و تنها با ايجاد نظام دموکراتيک و با استفاده از شيوه های دموکراتيک به حل موفقانهء آن دست يافته اند، در افغانستان در آغاز قرن بيست و يکم و پيشرفت های معجزه آسای علم و فن متاسفانه هستند روشنفکرانی که دست و پای شان با زنجير های قرون وسطايی بسته شده و از مغاره های قومی، قبيلوی و مليتی و مذهبی به زندگی می بينند و نمی توانند يک پارچه و متحد اصل انسانيت و هموطن بودن را بر روح و جان خود مسلط گردانند و با فرهنگ بلند سياسی خود را والاتر از اختلافات عقب مانده جوامع بدوی بدانند.