محافظه کاری، ليبراليسم و سوسياليسم

نگاهی به تولد سه ايدئولوژی راهنما

محسن حيدريان


جنينی که با توليد فکری و ذهنی فلاسفه و متفکران سده های قبل و بويژه از دورانهای رنسانس و روشنگری در زهدان جامعه شکل گرفته بود در سده نوزدهم تولد يافت. ريشه مکاتب و انديشه های سياسی به افلاطون و ارسطو باز می گردد که فلسفه سياسی در نگاه آنها جای ويژه ای داشته است. ولی در سده های جديد يعنی پس از دوران رنسانس و روشنگری با متفکرانی روبرو می شويم که «فيلسوف» به معنای تنها نظری کلمه نبودند. از سوی ديگر جنبش ها و نهادهای سياسی تازه، همچون پاسخ به نيازهای جوامع مدرن پديدار گشتند. به عبارت ديگر مفاهيمی که در عصر روشنگری از سوی فلاسفه و نظريه پردازان بزرگ شکل گرفته بود در پرتو تجربه انقلاب فرانسه و ديگر حوادثی که اروپا از سر گذراند در ميانه سده نوزدهم به بار نشست و به شکل گيری و انسجام ايدئولوژيها و مکاتب و احزاب سياسی منجر شد. سه ايدئولوژی بزرگ و دورانساز محافظه کاری، ليبراليسم و سوسياليسم سرمنشا ديگر مکاتب و انديشه های سياسی بوده اند. بعنوان نمونه دمکرات مسيحی، سوسيال دمکراسی، آنارشيسم و انواع جريانات چپ همگی از دل اين سه ايدئولوژی و بازخوانی و تکامل، انطباق و يا اختلاط آنها در شرايط و کشورهای مختلف پديد آمده اند.


برای مطالعه و شناخت هر ايدئولوژی آنرا از چهار منظر ميتوان مد نظر قرار داد:


۱_ پيدايش : چرايی و مراحل شکل گيری ايدئولوژی و بنيانگذاران و موسسان.


۲_کارکرد: اهداف اساسی و نيز نتيجه بخشی و عواقب (دستاوردها و زيانهای) آن در عمل.


۳_ محتوی نظری: نگاه به فرد انسانی (خداگونه، شيطانی، اختلاطی، طبقاتی، نژادی، ...) و نگاه به جامعه ( طبقاتی ، قومی و ملی، متحول يا راکد، محرک رشد جامعه: توده ها و نخبگان و نيز منشا مشروعيت قدرت سياسی ....) چگونه است؟


۴_ انتقادی و تحليلی: پاسخ به پرسشهايی نظير تزهای اساسی يک نظريه سياسی، کشف پارادوکس های آن و غيره.


 محافظه کاری (کنسرواتيسم)


در واکنش به انقلاب فرانسه و در نقد تلاشهای انقلابی و جهش وار، محافظه کاری به عامل بسيار نيرومندی تبديل شد. مبنای فکری محافظه کاری را ادموند بورک پی ريخت. بورک که از شخصيتهای برجسته سياسی دوران خود در انگلستان و بنيانگذار مکتب محافظه کاری است، از طريق تحليل و بررسی انقلاب فرانسه نقش مهمی در فرمولبندی پايه ای ترين باورهای اين مکتب نيرومند سياسی بازی کرد. وی در کتاب کلاسيک خود موسوم به «تاملاتی درباره انقلاب فرانسه» عواقب و پيامدهای منفی حاصل از انقلاب را بطور سيستماتيک تدوين کرد که تبديل به کارپايه اصول محافظه کاری گرديد. بورک همچنين موسس و معمار «دموکراسی انتخابی» است که چند دهه پس از وی به نظام سياسی تمام جهان باز تبديل شد. جايگاه او در توليد انديشه سياسی مدرن و بويژه آزاد کردن نمايندگان منتخب ملت از گروه گرايی های قومی و محلی و نيز آزاد کردن نمايندگان پارلمان از قيد و بندهای فکری انتخاب کنندگان هر محل و پاسخگو کردن آنان در برابر ملت به شکل مستقل، چنان اهميتی در تاريخ دمکراسی دارد که او را «مخترع دمکراسی انتخابی» ميدانند.


علاوه بر اين، محافظه کاری از منظر فلسفی نيز با افکار هگل تقويت شد. مخالفان روشهای انقلابی با تاکيد بر برداشت هگل درباره ضرورت ايجاد يک دولت ملی با ثبات و مقتدر برای انجام اصلاحات اجتماعی دست به يک مبارزه ايدئولوژيک عليه انديشه های انقلابی زدند و در اين مبارزه فکری استدلالات فلسفی و سياسی هگل تبديل به يکی از بنيانهای مکتب محافظه کاری گرديد. همچنين بسياری از روشنفکران و نويسندگان نيمه اول سده نوزدهم مانند بالزاک به دفاع از انديشه های محافظه کارانه برخاستند. يکی ديگر از باورهای پايه ای محافظه کاری که هگل نقش مهمی در تئوريزه کردن آن داشت اين است که جامعه بيشتر به يک اندامه (ارگانيسم) می ماند تا به يک ماشين. جامعه تاروپود پيچيده ای از روابط بشری است که طرحهای اصلاحی بزرگ و شتابکارانه به آسانی نظم آنرا بر هم می زند. بنابراين ديرينگی نهادها و افکار برای محافظه کاری اهميتی فراوان دارد و هرچه نهادهای اجتماعی ديرينه ترباشند، ماندگاری آنها عمق و اصالت بيشتری دارد. ادموند بورک در اين باره می گويد: «من از اصلاح چشم نمی پوشم، اما حتی هنگامی که تغيير ميدهم، باز آن تغيير بايد حفظ شود...در هر چه می کنيم بايد دنباله رو پيشينيانمان باشيم. ما بايد بازسازی را تا حد ممکن نزديک به سبک بنا انجام دهيم.»


بايد تاکيد کرد که محافظه کاری دارای نهادهای گوناگون و ريشه داری در جوامع غربی بود و همين رابطه گسترده محافظه کاران با بخشهای وسيعی نه تنها از طبقات بالايی جامعه بلکه توده های مردم به آن امکان بازسازی دائمی بمنظور ايجاد رضايت مردم و شرکت دمکراتيک در رقابتهای سياسی داد. بطور کلی محافظه کاری در سنتهای سياسی انگستان و آلمان و نيز ديگر کشورهای با ريشه های تاريخی کهن مانند يونان و هند و ايران پايگاهی قوی دارد. در نظام سياسی انگستان حزب محافظه کار انگستان همواره يکی از حزبهای نيرومند و بزرگ بوده است و مردانی چون ادموند بورک، کالريج، پيل و ديزرائيلی در کمال بخشيدن به سنت محافظه کاری اين کشور سهمی بزرگ داشته اند. ديزرائيلی بر اساس تجربه انقلاب فرانسه به اين جمع بندی رسيد که : « انقلابها و انقلابيون، نهادهای سياسی را بر اصول مجرد و علم نظری بنا می کنند، بجای آنکه اجازه دهند که آنها خود از جريان رويدادها بيرون آيند و نيازهای ملت آنها را به طور طبيعی بيافريند....خطرناکتر از همه اين اصول مجرد باور به کمال مطلق است، زيرا هيچ چيز به اندازه ی نمای خيره کننده آرمانشهر (اتوپيا) برای پيشرفت واقعی زيانبار نيست، سياست در عمل بسيار ناتوان است و هيچ چيز خطرناکتر از به کاربردن زور برای تحقق آرمانها نيست.»


اگر بخواهيم جوهر و چکيده ايدئولوژی محافظه کاری کلاسيک را در چند تز فشرده کنيم ميتوانيم بگوييم که اساس آن عبارت از احکام زير است:


۱_انسان موجودی نه خدا گونه است و نه شيطان صفت، بلکه اختلاطی از خوب و بد و زشت و زيباست و از او نبايد توقعات بيش از حد داشت و نبايد مرتبه او را بيش از حد پايين آورد.


۲_ جامعه محصول رشد تدريجی است و صورت بندی نهادهای آن در طول تاريخ و در اثر زحمات نسلهای متعدد شکل گرفته است و لذا هر گونه تلاش برای تحول ناگهانی هم از منظر منطق و هم پيامدهای اجتماعی آن نادرست و زيانبار است.


۳_ نهادهای پايدار جامعه که مهمترين آنها نهاد پادشاهی، دين و کليسا و حکومت می باشند، حاوی شعور و حکمت و تجربه نسلهای متعدد انسانی است و لذا تغيير آنها در صورت نياز بايد با حداکثر احتياط و تدبير همراه باشد.


۴_ دين از مبانی اساسی جامعه است و حفظ آن برای توازن جامعه و افراد آن بسيار ضروری است.


۵_تجربه و عمل از تئوری و تجريد بسی بهتر و مفيدتر است. تئوری ها فرضياتی کلی و تجريدی اند و در کار اجتماعی نبايستی مبنای حرکت و تصميم گيری قرار گيرند.


۶_ وظايف و تکاليف اعضای جامعه از حقوق آنها (برای حفظ نهادهای موجود) مهمتر و بيشتر است.

ليبراليسم


جنبش ملی گرايی که از اوايل سده نوزدهم پديدار شده بود همچنان تداوم يافت. مبارزه آزاديخواهانه ايتاليايی ها در نيمه سده نوزدهم، وحدت آلمان به سال ۱۸۷۱، استقلال نروژ از سوئد به سال ۱۹۰۵ همگی دارای مشخصه ملی بودند و تاثير زيادی در شعله ور شدن افکار ملی گرايانه و خود آگاهی ملی داشتند. اما جنبش های ملی گرايانه در اروپای سده نوزدهم يک جنبش مترقی بودند و قيام عليه نظم کهن اشرافی نيز يک رکن اساسی آنها بود. از اينرو اين جنبش ها که مورد حمايت روشنفکران و نويسندگان نيز قرار داشتند، در نظر و عمل جنبشی راديکال، آزاديخواهانه و ليبرالی بحساب ميامدند. انقلاب فرانسه بطور کلی اعتراض و قيام بورژوازی تازه فرانسه عليه نظم اشرافی و کهن بود. اما بورژوازی پا به ميدان گذاشته به دلايل متعدد اقتصادی و ذهنی همسوی انديشه های محافظه کارانه نبود و به دنبال نظام اجتماعی تازه ای بود که جايگاه نوين و محکم او را در نظام اقتصادی و سياسی تازه تضمين کند. بنابراين انديشه های ليبرالی که در دوران روشنگری از سوی متفکران و فلاسفه بزرگی همچون جان لاک و مونتسکيو و آدام اسميت پی ريخته شده بود، جاذبه بيشتری برای بورژوازی داشت. بويژه انديشه تجارت آزاد و آزادی و ايمنی مالکيت که از ارکان اساسی انديشه های ليبرالی بود به اين جنبش افقهای تازه ای در ليبراليزه کردن اقتصاد و تجارت ميداد و زمينه ساز ايجاد افکار عمومی برای برقراری آزاديهای سياسی و اجتماعی بود. بنابراين ليبراليسم تبديل به نيروی محرکه جوان و نيز پايه گسترش اجتماعی طبقه بورژوازی گرديد و جايگزين فکری محافظه کاری و ديگر انديشه های سياسی شد. انديشه های ليبراليستی از يکسو آزاديهای فردی و اجتماعی و اقتصادی را افزايش داد و از سوی ديگر مبدل به تکيه گاه مهمی در پيکار با هر گونه اقتدار گرايی و زور و اجبار سياسی، اقتصادی و دينی گرديد. همچنين فرد گرايی و رشد فردی انسانها را بيش از پيش تقويت کرد. بنابراين ليبراليسم يک مقوله فراگير اجتماعی ، سياسی و اقتصادی است که ابعادی فراتر از آزادی سياسی دارد و مقوله ای تمدنی و فرهنگی نيز می باشد.


ليبراليسم تکيه گاه فراخی به اميد به آينده بهتر و خوش بينی به رشد فردی و اجتماعی آفريد، اما رشد شتابان سرمايه داری و افزايش دشواريها و آسيب های اجتماعی و بويژه شکاف طبقاتی نياز به ترميم و نوسازی نظری ليبراليسم را در دستور قرار داد. در اين نوسازی نظری اصل نظام سرمايه همچون مبنای حرکت و ضامن پويايی و رشد و رقابت اجتماعی قرار گرفت، اما مولفه های مهمی چون احساس مسئوليت و رفاه همگانی و نياز به گسترش افق ديد نسبت به وجدان اجتماعی در کل جامعه مطرح گرديد. دو متفکر برجسته اين مفاهيم تازه در انديشه های سياسی را در مسايل اجتماعی مربوط به رفاه همگانی پيش کشيدند. جرمی بنتام Jeremy Bentham و جان استوارت ميل John Stuart Millاين دو نظريه پرداز تازه بودند که افکار فايده باورانه Utilitarianism آنها مورد توجه زيادی قرار گرفت. جان استوارت ميل نقش برجسته ای در تکميل ايده دمکراسی و مشارکت انتخابی شهروندان و نيز الگوی رقابت مسالمت آميز احزاب سياسی بازی کرد و يکی از معماران اصلی دمکراسی مدرن بحساب ميايد. بر اساس چنين درکی است که جان استوارت ميل علاوه بر استدلهای برشمرده فوق در باره امتيازات دمکراسی دو اصل ديگر يعنی رفتار برابر با همه شهروندان و اصل عدالت را نيز اضافه می کند. او تاکيد می کند : «کسانی که از حقوق سياسی برابر محرومند، تحت سلطه اراده ديگران قرار می گيرند و اين رنجی بزرگ و ناشايست است. تحقير هر انسانی چه او آگاه باشد و چه ناآگاه، به معنای کسب اختيارات نامحدود در تعيين سرنوشت اوست.»


نظريات جان استوارت ميل در باره دمکراسی و بويژه فاکتور سطح فرهنگ و ذهنيت سياسی مردم در کشورهايی که دوران گذار به دمکراسی را طی می کنند، هنوز از اهميت زيادی برخوردار است. يک جنبه مهم آموزه های جان استوارت ميل اهميت گذار تدريجی به دمکراسی به دليل کوشش آگاهانه برای اجتناب از جدالهای تند و خشونت آميز است.


جوهر انديشه پراگماتيسی جرمی بنتام معروف به «بيشترين حد ممکن خوشبختی برای حداکثر ممکن انسانها» است. جرمی بنتام اقتصاد آزاد و آرمان آنرا قبول داشت، اما با روشهای آن مخالف بود و کوشيد بازاراقتصاد آزاد و سودجويی فردی را با مفاهيم حکومت قانونی و وظايف آن به هم پيوند دهد.


اما بايد تاکيد کرد که افکار ليبرالی بيشترين نقش را در گسترش آزاديهای مطبوعاتی، آزادی بيان و مبارزه با سانسور ايفا کرد. مطبوعات به مهمترين عامل پيدايش و تحکيم آزادی و دمکراسی تبديل شدند. نويسندگان و شاعران برای انتشار افکارشان هرچه بيشتر به نشريات مستقل و غير وابسته روی آوردند. روزنامه ها و نشريات تازه برای جلب خوانندگان توجه بيشتری به مسايل فرهنگی نشان دادند. در آلمان روزنامه نگاران ليبرال معروفی همچون لودويگ بورنه Ludwig Borne و هانريش هاينه Heinrich Heine نقش برجسته ای برای گسترش آزادی بيان بازی کردند. هر دوی آنها مدتی بعد ناگزير به ترک آلمان شدند و با سکونت در پاريس پيکار خود را برای آزادی پی گرفتند. در دهه ۱۸۴۰ پاريس به مرکز مهم روزنامه نگاران آزاديخواه تبديل شد. در انگستان و نيز ديگر کشورهای غربی آزادی بيان و مطبوعات در اين دوران به شکفتگی رسيد. اما نيمه سده نوزدهم يعنی سال ۱۸۵۰ که حق رای همگانی سرانجام در برخی از کشورها پذيرفته شد، نقطه تحول مهمی در تاريخ انديشه های ليبراليستی است. بعبارت ديگر ليبراليسم در اثر اين تحول با خواست و اراده همگانی جامعه انطباق پيدا کرد و پيروزی مهمی نصيب خود کرد.


آلکسی دو توکويل (۱۸۵۹_ Alexis de Tocquelle۱۸۰۵از ديگر انديشه سازان بزرگ دمکراسی است که در دو کتاب «دمکراسی در امريکا» و « انقلاب فرانسه» نسبت ميان آزادی و برابری اجتماعی را از منظر جامعه شناسی سياسی مستدل ساخت. حلقه مرکزی انديشه توکويل اين است که هر چيز در جامعه مدرن ميتواند موجب به خطر افتادن آزادی فردی شود و چيزی شکننده تر از اين آزادی يافت نمی شود. دل مشغولی اصلی انديشه توکويل اين است که ساز و کارهايی بيابد تا خطر آسيب رسانی به آزادی فردی را به کمترين ميزان ممکن برساند. توکويل در کتاب «انقلاب فرانسه» به توصيف رودر رويی يک «جامعه خيالی» با يک «جامعه واقعی» می پردازد و نشان ميدهد که جامعه خيالی روشنفکران توانست بر جامعه واقعی غلبه کند. بررسی اين «جامعه خيالی» و اهميت آن در انقلاب فرانسه همچون مهمترين محصول انديشه که توانست مناسبات اجتماعی فرانسه را دگرگون کند، تز اصلی توکويل را تشکيل ميدهد. هر دو کتاب توکويل اهميتی کم سابقه يافتند و کتاب انقلاب فرانسه وی به يک مرجع مهم بازخوانی تاريخ فرانسه تبديل گرديد. بطوری که از ديد بسياری از صاجب نظران کتاب انقلاب فرانسه توکويل انقلابی در تاريخ نويسی فرانسه ايجاد کرد و تفوق ديدگاههای سوسياليستی و نيز ديدگاههای جامعه شناسانه و مارکسيستی را زير سوال برد. جوهر تاويل توکويل چنين است که: «خواست برابری حقوق سياسی، نتيجه اجتباب ناپذير برابری واقعی مادی است.» توکويل بر اين باور است که مردم عادی قبل از آنکه به فکر محافظت از دمکراسی سياسی باشند، به فکر دفاع از برابری اند. وی می گويد: «گرچه همه انسانها بطور غريزی آزادی می خواهند، اما تنها عده اندکی حاضرند که به دفاع جانانه از آن برخيزند. در حاليکه اکثريت مردم تاب تحمل از دست دادن آزادی سياسی را دارند.» توکويل همچنين بر اين باور است که آزاديخواهی نسبت به برابری طلبی در ذهنيت اکثريت افراد جامعه از کشش ضعيف تری برخوردار است. توکويل می نويسد: « در حاليکه دغدغه آزادی هر از چند گاهی ميتواند تعدادی از شهروندان را به اوج لذت برساند، اما برابری دغدغه ای است که همه روزه هر فرد انسانی را از انبوهی لذات کوچک برخوردار می کند....لذت از آزادی تنها هنگامی گسترده تر ميشود که انسان در راه آن چيزی را قربانی کرده باشد، در حاليکه برابری لذتی در خود و برای خود است.» نگرانی توکويل قربانی کردن آزادی سياسی برای کسب برابری است. توکويل می نويسد: « نوعی لوده گی در بين ضعفا وجود دارد که آنها را به فکر به زير کشيدن قدرتمندان به سطح خود می اندازد. بخاطر آنکه می خواهند از زندگی در جامعه ای رها شوند که عده ای از امکانات بيشتر از ديگران برخوردارند.» بنابراين توکويل بر اين باور است که گاهی زمامداران سياسی با افراد پايينی و بی حقوق جامعه متحد ميشوند تا حقوق سياسی موجود در جامعه را براندازند، بويژه اگر قدرتمندان از گروههای سنتی باشند.

توکويل می نويسد:«معجزه دمکراسی محصول قوانين نيست بلکه چيزی است که مردم آنرا در شرايط دمکراتيک خلق کرده اند.» لذا مهمترين فايده حکومت دمکراتيک از ديد توکويل آن است که کارايی همه نظام به فرد انسانی گره می خورد و هرچه فرد کارآمد تر ميشود، کل زندگی اجتماعی و سياسی نيز کارآمد تر می گردد. بنابراين دمکراسی در عمل به وطن دوستی واقعی و تحرک و کار آمدی بيشتر شهروندان و جامعه منجر ميشود. بر اساس چنين استدلالی است که توکويل تاکيد می کند که عدم محافظت جدی از آزادی و دمکراسی عواقب فوق العاده منفی برای فرد و جامعه دارد و نتيجه می گيرد که: « گزينه استبدادی هر گونه کارآيی و ميل به فعاليت خلاق در انسان ها را می کشد.»

به هر حال ليبراليسم نيز همانند ديگر ايدئولوژيها با انواع قرائتها روبروست. ليبرالها بنا به تاکيدات ويژه ای که در مسايل و يا حيطه های معينی می کنند، سوسيال ليبرال، ليبراليسم سياسی و يا ليبراليسم اقتصادی نام می گيرند. اما اگر بخواهيم صرفنظر از قرائتهای گوناگون، جوهر و وجوه مشترک ليبراليسم را بطور بسيار فشرده مد نظر قرار دهيم ميتوان باورهای اصلی آنرا به قرار زير فرمولبندی کرد:


۱_ فردباوری؛ که منظور از آن بسيار فراتر از معنی لغوی آن است و در برگيرنده يک روش توضيح و درک انسان و هستی اوست. باور و پذيرش «حقوق جدايی ناپدير فردی انسان» بر حسب «قانون طبيعی» حقی ناگزير، نامشروط و تغييرناپذير است و برای همه افراد بشر يکسان است. اين حقوق پيش از برقراری جامعه مدنی و در غياب دولت نيز بطور طبيعی از آن بشر است و درست مانند حق زندگی و بهره بری از آزادی نه از مذهب بلکه اصلی مبتنی بر بداهت عقلی است و در مورد همه افراد بشر در هر مکان و زمان يکسان است. ليبراليسم فرد انسانی را جوهر و سلول اساسی جامعه و نقطه حرکت تحليل اجتماعی ميداند و بر فرديت انسان مستقل از طبقه، دين و دولت و نژاد و مليت تاکيد می ورزد. فردباوری، فرد انسانی را در مرکز توجه قرار ميدهد و کاميابی فردی را غايت اجتماعی در زندگی می شمرد و مبتنی بر آن است که سودجويی فرد به خودی خود به سود کلی جامعه می انجامد. اين قرائت فلسفی با در مرکزقرار دادن فرد انسانی، منافع، نيازها و غرايز وی در شکل دهی زندگی سياسی و اجتماعی و فرهنگی غرب و از جمله شکل گيری مفهوم شهروندی نقش اساسی بازی کرده است.


۲_ آزادی؛ که جوهر آن آزادی فردی و پذيرش حقوق فرد انسانی است. آزادی معمولا به دو مفهوم آزادی منفی و آزادی مثبت بکار ميرود. مقصود از آزادی منفی يا سلبی عبارت از آزاد بودن از قيد و بند و موانع دولتی و سياسی است. بعبارت ديگر آزادی قانونی است. مراد از آزادی مثبت آزادی در داشتن و بهره وری از حقوق مختلف مانند حق رشد و حق کار و غيره است.


۳_ برابری؛ که مراد از آن اين است که همه افراد انسانی آزاد و برابر آفريده شده اند. لذا تعلق دينی، طبقاتی و قومی و جنسی و غيره نبايد مزيت و يا مانعی در راه کسب حقوق برابر انسانی افراد باشد. ليبراليسم اما تاکيد می کند که اين برابری نه در ميزان ثروت و يا بهره برداری از امکانات و مواهب مادی و در آمد يکسان همه افراد جامعه بلکه در ايجاد فرصت و شانس برابر برای کسب ثروت و در آمد يکسان است. برابری همچنين همراه با اين تاکيد است که انسانها برای تامين حقوق و فرصت برابر است که حکومتها را بنياد کرده اند و حکومتها قدرت عادلانه خود را از رضايت فرمانگزارانشان به دست می آورند.


 سوسياليسم


بورژوازی تازه بر پايه برنامه مترقی و نوسازی اجتماعی و فرهنگی خود توانست نقش رهبر با ثبات و مقتدر جوامع سده نوزدهم اروپا را به عهده گيرد. اما طبقه ديگری که با گامهای پرشتاب به پيش ميامد و مرتب به دامنه رشد کمی و نقش آن افزوده ميشد، طبقه کارگر بود. رشد فنی و علمی گسترده و اختراعات تازه به تکامل سريع صنايع گوناگون منجر شد و نياز به نيروی کار تازه نفس و يارگيری کارخانجات از روستاها و مناطق پرجمعيت غير شهری را از نيمه سده نوزدهم بنحو محسوسی افزايش داد. شهرها گسترش می يافت و توده های سراريز شده به کارخانجات ناگزير در مناطق حاشيه شهرها دچار فقر و حرمان وحشتناکی شدند. مسايل کارگری به سرعت به يک پرسش جدی و تازه تبديل شد. قيام سال ۱۸۳۰ پاريس که با مبارزه کارگران و شرکت آنها در سنگرهای خيابانی و فداکاريهای بسيار تحقق يافت، در عمل به سود طبقه بورژوازی و بهره برداری سياسی و اقتصادی او انجاميد. ولی در انقلاب سال ۱۸۴۸ فرانسه انديشه های سوسياليستی قوت بيشتری گرفت و اين بار کم و بيش در مرکز توجه بيشتری قرار گرفت و در عمل اثبات کرد که عامل جديدی به نام طبقه کارگر وارد نبردهای سياسی و اجتماعی شده است که از توان و ظرفيت چشمگير سياسی او نميتوان چشم پوشيد. به اين ترتيب انديشه سوسياليستی که بهبود زندگی کارگران و اعتراض راديکال به شرايط کار و زندگی کارگران را در مرکز توجه خود قرار داده بود، به سرعت رشد پيدا کرد و به رقيب جدی ليبراليسم در ميان روشنفکران تبديل شد.


متفکران سوسياليست در سده نوزدهم کوشيدند که حرمان وسيع طبقه کارگر را درک کنند و درمانی برای معضلات اقتصادی و اجتماعی عرضه کنند. سن سيمون Sant Simon و شارل فوريه Charles Fourier دو متفکر سوسياليست پيش از مارکس بودند که حق آموزگاری بر وی دارند، اما خصلت غالب آثار آنان اتوپيستی و خيالی بود.. سن سيمون اخلاق و مذهب را دو عامل قاطع رشد جامعه و حرکت آن بسوی هدف نهايی می شمرد و کاهش تضادهای درونی جامعه و تقويت همبستگی را مورد توجه جدی قرار ميداد.


 شارل فوريه (۱۸۳۷_۱۷۷۲) نيز از بانفوذترين متفکران سوسياليست بود. اما هم سيمون و هم فوريه به «مردان ديوانه» شهرت داشتند، زيرا بجای کوشش در راه حل مسايل واقعی و موجود، کوشش خود را صرف جستجوی راه حل برای سرنوشت کل بشريت می کردند. شاعر معروف فرانسه پير برانژه شعری در باره اين «دو ديوانه» سروده است. فوريه جامعه ايده آل خود را جامعه ای تصوير می کند که ياخته نخستين آن «فالانکس» يا «فالانژ» است. واژه فالانژ از زبان يونانی اتخاذ شده و به معنای رده يا صف سخت مسلح و مرصوص نظامی بوده است که در مقدم ترين موضع کارزار می رزميد. به عقيده فوريه فالانژ ها واحد اصلی توليد را بايد در جامعه جهانی تشکيل دهند. اين فالانژها مرکب از تجمع هايی است که با ترکيب مردان، زنان و کودکان بوجود ميايند و زمينه ساز « شخصيت کامل» انسانی اند. پس از مرگ فوريه يک سوسياليست مشهور ديگر بنام رابرت آوئن انگليسی ( ۱۸۵۸_۱۷۷۱) Rabert Owen افکار او را تکامل داد و جنبش تعاونی را براه انداخت.


 مارکس و انگلس با انتشار «مانيفست کمونيست» به سال ۱۸۴۸ انواع برداشتهای قبلی از سوسياليسم را «سوسياليسم تخيلی» دانستند و پايه «سوسياليسم علمی» و «پرولتری» خود را ريختند. البته آنها در تدوين مارکسيسم از انديشه های هر سه سوسياليست فوق در جهات گوناگون مثلا پيوند دادن تئوری سوسياليستی با جنبش طبقه کارگر، لزوم ايجاد تعاونيها و کار عملی تشکيلاتی سود بسيار بردند. در اين ترديدی نيست که هيچ يک از انديشه ورزان سده نوزدهم به اندازه مارکس و مارکسيسم نفوذ نيافتند و پيامد نظری، سياسی و عملی به مقياسی چنين گسترده کسب نکردند. مارکس اعلام کرد: « فلاسفه تاکنون در پی توضيح جهان بوده اند، وظيفه ما تغيير آن است.»


مارکس نويسنده اصلی مانيفست است و انگلس تنها در چند بخش مهم با وی همکاری کرده است. با اين وجود نام هر دو آنها در زير مانيفست قيده شده است. بايد بياد داشت که مارکس به هنگام تحرير اين اثر تنها ۲۹ سال داشت. اما اهميت مانيفست علاوه بر جمع بندی نظری اجتماعی و سياسی آن، در شيوه نگارش توانمند و تکان دهنده و نوع بيان و زاويه ديد تازه آن به تاريخ، جامعه و سياست است. مانيفست با عبارت معروف « کارگران سراسر جهان متحد شويد» همه زحمتکشان جهان را به پيکار عليه سرمايه داری فراخواند و نقش و رسالت تاريخی بی نظيری را برای طبقه کارگر در جامعه و سياست قائل شد. صرفنظر از همه انتقاداتی که به چنين رسالتی ميتوان کرد، تاثير روانی آن نه تنها در دوران رشد سريع سرمايه داری سده نوزدهم بلکه در بخش بزرگی از قرن بيستم نيز به ايجاد يک هويت و رسالت خاص برای انواع احزاب و گروههای سياسی در سراسر جهان منجر شد. با اين وجود شهرت و اعتبار «مانيفست» پس از مرگ نويسندگان آن به مراتب افزايش يافت. ميتوان گفت که اين رساله کوچک و مختصر اما روانشناسانه تبديل به پلاتفرم دهها و صدها نهضت و تلاش سياسی و اجتماعی در اقصی نقاط جهان گرديد. مانيفست و ديگر آثار مارکس اما نشان ميدهد که او اصولا شناختی از مفهوم اساسی «دولت دمکراتيک بورژايی» نداشت. برای او قدرت سياسی تنها شر مطلق بود. مارکس بطور کلی در همه آثار خود تحت تاثير چنين تفکر غير واقع بينانه ای از يکسو و از سوی ديگر ميل سوزان خود به تغيير انقلابی جهان همواره کوشش آزاديخواهان در راه حق رای همگانی و نيز آزادی و دمکراسی پارلمانی را باطل و دروغ می دانست. او در اين يکسونگری چنان تند می رفت که حتی کسب رای همگانی را منوط به کسب قدرت سياسی از سوی پرولتاريا می دانست. اما واقعيت آن است که اکثريت مطالباتی که که در مانيفست مورد تاکيد مارکس قرار گرفته نظير حق رای همگانی، ماليات بر حسب مقدار در آمد، برنامه ريزی صنعتی، آموزش و پرورش رايگان، ممنوعيت کار کودکان و غيره بدون نياز به انقلاب و کسب قدرت سياسی از سوی پرولتاريا در نظام سرمايه داری تحقق يافت. با اين وجود تفکر انتقادی .مارکس اهميت بزرگی در شناخت جهان داشت. بدون ترديد «سرمايه» مهمترين اثر مارکس است که تنها پس از مرگ نويسنده در سراسر اروپا مشهور شد. هنگامی که مارکس «سرمايه» را می نوشت سرمايه داری هنوز در جهان به شيوه توليد مسلط تبديل نشده بود و تنها در چند کشور غربی رشد يافته بود. اما بسياری از پيامدمای رشد سرمايه داری در جهان نظير دشواريهای سودجويی در انباشت سرمايه و بحران افزونه توليد اجتماعی در اين کتاب به روشنی مورد تحليل قرار گرفته است. يکی از ويژگيهای کتاب «سرمايه» که نشانه روحيه و شخصيت هميشگی نويسنده آن است، قرائت انقلابی و دل بستگی عميق به رسالت «تغيير جهان» و نه تنها «تفسير جهان» است. اين رويه ای است که مارکس همه عمر برای آن می سوخت و انگيزه و محرک پايدار نوشتار و زندگی او بود. اما بايد بياد داشت که دامنه نفوذ مارکس در ايام زندگی او نه تنها در ميان جنبش کارگری بلکه حتی در دنيای روشنفکران نيز چندان وسيع نبود و بسياری از آثارش حتی معروف ترين آنها يعنی «سرمايه» بطور کامل تا آن زمان نشر نيافته بود. تنها جلد اول سرمايه در سال ۱۸۶۷ تحت نظر نويسنده و به ويراستاری همسر مهربانش انتشار يافت.


قرائتهای گوناگون و گاه متناقص از سوسياليسم و پيدايش انواع مکاتب و جنبش های سياسی و اجتماعی که خود را سوسياليستی و يا چپ می نامند، پژواک گستردگی و نفوذ انديشه های مارکس در قرون نوزدهم و بيستم است. قرائتهای گوناگون از سوسياليسم در قرن بيستم آنقدر وسيع و متناقص گرديد که بطور مثال از احزاب کمونيست هوادار شوروی و چين گرفته تا انواع چپ های انقلابی و چه گوارايی و نيز تا سوسيال دمکراسی را در بر می گيرد. اما با اين وجود وجه مشترک سوسياليسم عليرغم تنوع و پارادوکس های گوناگون آن در دو اصل زير خلاصه ميشود:


۱_ دفاع از حقوق طبقه کارگر و زحمتکشان و محرومين و نيز تکيه بر برتری جامعه و سود همگانی بر فرد و منافع فردی است. از جهت تاريخی سوسياليسم اعتراضی عليه فردباوری وليبراليسم اقتصادی است.


۲_ موضع انتقادی و منفی ( که درجات و ادبيات گوناگونی دارد) نسبت به مالکيت خصوصی وجه مشترک ديگر آن است. اما در ميان نيروهای چپ گرايشهايی وجود دارند که خواهان لغو انقلابی و اراده گرايانه مالکيت خصوصی و برقراری مالکيت دولتی بودند و نيز نيروهايی مانند سوسيال دمکراسی که با ساز و کارهای قانونی و در درجه نخست نظام مالياتی و تز رفاه همگانی، خواهان نظارت و کنترل آن بسود حقوق بگيران بودند. سوسيال دمکراتهای غربی از همان انقلاب اکتبر با ايده «انقلاب پرولتری» به مخالفت برخاسته و در پذيرش آزادی و پارلمانتاريسم با ليبرالها و محافظه کاران هم سو بودند.

 

*********


دو قرن اخير نشان ميدهد که انديشه های سياسی مرجع در جريان جنبش های اجتماعی از يکسو بطور دائم تکامل يافته اند و از سوی ديگر محافظه کاران، ليبرال ها و سوسياليستها هيچ يک به تنهايی رسالت و امکان تغيير جامعه و تحقق مطالبات مردمی را بدون مشارکت و رقابت با ديگران نداشته اند. درست برعکس در هم آميختگی و تاثير گيری و تاثير گذاری جنبه اصلی حيات و تکامل هر يک بوده است.