ســــیر تــــاریـخـی فـلســــــفــه 5-6

 رنسانس

       

 

ما در بحث قبلی خاطر نشان کردیم که دانشمندان عصر رنسانس، طبیعت را از طریق آزمایش و تجربه مورد موشکافی و بررسی قرار میداند و این روش را بررسی تجربی نامیده اند. دانشمندان توانستندبه کمک همین آزمایش ها و اندازه گیریها ،به اکتشافات بزرگی دست پیدا کنند.

این روش علمی جدید زمینۀ زایش انقلاب صنعتی را فراهم و ممکن ساخت،همین تحول صنعتی محیط مناسبی برای تمامی اکتشافات جدید مهیا کرد. خلاصه اینکه در این دوره مردم کوشش داشتند تا خود را از قید وبند طبیعت آزاد کنند.یعنی انسان دیگر بخشی از طبیعت نبود،بلکه این طبیعت بود که مورد استفاده و به رهبرداری انسان قرار می گرفت. فراسیس بیکن،فیلسوف انگیسی به این باور بود که "دانش قذرت است".منظور او از "دانش" شناختی بود که از طریق تجربه به دست می آمد.

ما از کوپرنیک و ادعای او که خورشید به دور زمین نمی گردد،بلکه زمین است که به دور خورشید در حال گردش است گفتیم.این مهم ترین نظر کوپرنیک بود،اما کوپرنیک خورشید را مرکز عالم می دانست در حالی که امروز میدانیم خورشید یکی از ملیارد هاستارۀ کهکشان ماست و تازه، این کهکشانی هم که منظومه شمسی در آن قرار دارد،یکی از ملیارد ها کهکشانی است که وجود دارد. علاوه بر این، کوپرنیک معتقد بود که زمین و دیگر سیارات در مداری دایره ای شکل به دور خورشید می گردند.  اما یوهانس کپلر منجم آلمانی در آغاز قرن هفدهم میلادی پس از سالها تحقیق و بررسی توانست ثابت کند که مدار گردش کرات به دور خورشید بیضوی(تخمی) است.کپلر باور داشت که با نزدیک شدن کرات به خورشید،سرعت گردش آنها بیشتر می شود و هرچه در مدار خود از خورشید دور شوند،سرعت گردششان هم کمتر می شود.در زمان کپلر بود که ثابت شد، زمین هم چیزی بیش از سیارات دیگر نیست.او معتقد بود که مجموعۀ قوانین فیزیکی مشخصی بر تمامی عالم حاکم است.

عالم بزرگ دیگر این دوره بعد از گالیله که در بحث قبلی نظریات او را بیان کردیم، اسحاق نیوتن فزیکدان انگلیسی(1642-1727 میلادی) بود.ما تبیین کامل منظومۀ شمسی و گردش سیارات را مدیون او هستیم.نیوتن نه تنها مشخص کرد که چرا  سیارات منظومۀ شمسی به دور خورشید می گردند،بلکه دلیل این گردش را هم توضیح داد. او این کار را بر مبنای نظر گالیله انجام داد.

نیوتن قانون جاذبۀ عمومی را مطرح کرد منظور از قانون جاذبۀ عمومی این است که هر دو ذرۀ ماده در جهان،یکدیگر را جذب می کنند و شدت این جذب متناسب با جرم آنها و نسبت عکس مجذور فاصلۀ آنها است.

نیوتن ثابت کرد که سیارات در مدار هایی به شکل بیضوی به دور خورشید می گردند و دونوع حرکت دارند.یکی به دور خود،تحت تاثیر نیروی وارده از کرات دیگر منظومه شمسی که ما به آن حرکت وضعی می گوییم و یکی هم گردش به دور خورشید تحت تاثیر نیروی جاذبه خورشید که آنرا حرکت انتقالی می نامیم. در واقعیت نیوتن موفق شد ثابت کند که این قوانین در مورد حرکت تمامی اجسام در کل کهکشان ها صادق است.او از این طریق تواست تصوری را که در قرون وسطی معتبر بود،رد کند.در قرون وسطی مردم معتقد بودند که قوانین زمینی با قوانین آسمانی فرق دارد.دیدگاه خورشید مرکزی به اثبات رسیده بود و قطعیت داشت.

رنسانس تصویر جدیدی هم از خداوند به دست داد. پس از جدایی فلسفه و علم از الهیات،به تدریج تغییراتی هم در جهان بینی مسیحی ظاهر شد.رنسانس تصویر جدیدی از انسان به دست داد و همین تصویر جدید باعث شد تا در شیوۀ عبادات مردم تغییراتی به وجود بیاید.رابطۀ هر فرد با خداوند نسبت به رابطه از طریق کلیسا، اهمیت بیشتری یافت.

مارتین لوتر (1483-1546) بنیان‌گذارِ پروتستانتیسم، مترجم انجیل به‌زبان آلمانی ،شاخص ترین چهره اصلاحات دینی اروپا در قرن شانزدهم، کسی است که توانست برای نخستین بار اهمیت ایمان عمیق فردی به خداوند را نشان دهد و نقش مهمی در پایان گرفتن قرون وسطی داشته باشد.

لوتر  که خود کشیش بود از کلیسا برید چون نمی خواست برای آمرزش روحش به کلیسا پول بدهد. او معتقد بود که آنچه در کتاب مقدس آمده است، ملاک است و نه چیز دیگر.لوتر از این طریق سعی داشت تا به سرچشمه مسیحیت باز گردد؛درست همانطور که انسان مداران دورۀ رنسانس به دنبال سرچشمه های هنر و فرهنگ عهد باستان می گشتند.او تورات و انجیل را به آلمانی ترجمه کرد تا هرکس کتاب مقدس را می خواند و کشیش خود میشد. لوتر بار مسئولیت بزرگی را بردوش افراد جامعه گذاشت تا رابطۀ فردی با خداوند بر قرار سازند، این کار لوتر در واقع با دیدگاههای رایج دورۀ رنسانس همخوانی داشت. یکی از دانشمندان گفته است :"لوتر مذهب را آزاد کرد نه انسان را".

در این دوران شیوه اندیشیدن انسانها به خودشان هم تغییر کرد. تحصیل برای عده بیشتری غیر از طبقه ثروتمند امکان پذیر شد و تبعیض اجتماعی تا حد زیادی از بین رفت و مردمان ثروتمند از هنرمندان حمایت کردند تا در انواع هنرها به درجات بالاتر برسند، دیگر دربار یا کلیسا قدرت مطلق نبودند و تنها نقش حامی داشتند. در چنین جو هنری، هنرمندانی با هر پس زمینه اجتماعی قادر بودند تا فارغ از قید و بند های قرون وسطایی، تا هر درجه که میتوانستند رشد کنند و از طرف مردم و حامیان خود بیشترین احترام و توجه را دریافت کنند. آنها به سفر در سراسر اروپا میپرداختند و تمام شنوندگان و بینندگان خود را غرق در شگفتی میکردند.

 رنسانس و نخستین دولت شهر

به گواهی تاریخ، از درون استبداد مذهبی فرهنگی اروپا برای اولین بار جنبش اومانیزم«عقلانیت» در فلورانس ایتالیا از زیر خاکستر های هزار ساله فروزان گشت،در فلورانس برای نخستین بار دولت شهر فلورانس بر روی شانه های طبقه متوسط شکل گرفت، سپس ایدۀ دولت و ملت باعث حرکت دانش و هنر گردید،از متفکران آن دوره یکی لیوناردو داونچی(۱۵ آوریل ۱۴۵۲ - ۲ مه ‌۱۵۱۹) هنرمند شهیر ایتالیا بود که با آثارش روح تازه ای به ملت ایتالیا و بخصوص شهروندان فلورانس دمید .او چه زیبا گفته است:

"معرفت زمان های گذشته و جغرافیای عقل را زینت و پرورش می دهند"

داوینچی را کهن‌الگوی «فرد رنسانسی» دانسته‌اند. او بی‌نهایت خلاق و کنجکاو بود.بیشتر معروفیت او بخاطر نگارگری نقاشی‌های شام آخر و مونالیزا است.

  متفکر دیگری این دوره کسی نیست به جز ماکیاولی که با اثر همیشه جاویدان اش یعنی کتاب شهروند،برای نخستین بار به صورت هدفمند و نظام مندتیوری دولت  وملت را به بشریت پیشکش نمود که در غایت تکامل فکری خود دولت شهر فلورانس را به ملت دولت فرانسه تبدیل کرد.

سپس لویاتان که نمادی از دولت است بوسیله ای فلیسوف انگیسی توماس هابز به حیث دومین اثری بود که در سالهای 1588-1679 به زبان انگیسی نوشته شد،هابز در تیوری فلسفی سیاسی خود،دولت را لویاتان نامید،لویاتان در کتاب مقدس تورات به اژدهار بسیار خطرناک اشاره میشود که نماد قدرت است،هابز این نماد را از تورات به عاریت گرفت ولی خواست بگوید که باید یک قدرت واحد وجود داشته باشد تا قادر به کنترول جامعه و ملتی باشد که این همان مفکوره دولت- ملت را تداعی می کنند.

یعنی اینکه تا وقتیکه ملت شکل نگرفته و به غایت تکامل خود نرسیده،ابتدا باید نحبگان جامعه پیشقدم شوند و دولت ملت ها را بسازند.

هابز طرفدار ایجاد دولت متمرکز و قوی بود،چون به عقیده وی انسان ها ذاتآ خود سر و انارشیست هستند و تاریخ نشان داده که قوی همیشه بر ضعیف حاکمیت داشته پس دولت پایدار از نیرومندان بوجود بیاید تا رعیت ضعیف و خود سر را با استقرار زور و انظباط، سر جایش بنشاند.

اصل گپ این است که هابز تیوی دولت متمرکز ملی و تیوری شهروند را پایه گذاری کرد، و این تیوری ها بودکه در فرایند تکامل خود ملت دولتهای امروزی را بوجود آورد.

بعد از هابز جان لاک فیلسوف انگلیسی در سالهای (1704-1633) جامعه مدنی را مطرح کرد و تیوریزه ساخت، لاک جامعه مدنی را قطب دوم دولت میدانئ،لاک به این عقیده بود که دولت ها بدون جامعه مدنی به سمت استبداد میروند و برای تامین آزادی های اساسی مثل آزادی عقیده و بیان لازم است تا ملتها بوسیله نهاد های مدنی از یکطرف از آزادی ها خود حراست کنند از طرف دیگر بر اعمال دولت ها نظارت داشته باشند، افکار لاک اثر ژرف بر انقلاب فرانسه،انقلاب امریکا و آلمان گذاشت وبورژوازی صنعتی رادر قاره اروپا به جامعه مدنی تبدیل کرد،چنانچه در اعلامیه انقلاب کبیر فرانسه افکار جان لاک به روشنی دیده میشود و بخش از مواد اعلامیه را تشکیل میدهد.

لاک بر عکس هابز به این باور بود که دولت باید مشروعیت خود را از ملت بگیرد و مدنی باشد و بوسیله ای قانون همه ای شهروندان از قوی و ضعیف دارای حق برابر باشند.با عقاید لاک است که ناسیونالیسم تاریخی جایش را به ناسیونالیسم مدنی میدهد،یعنی ملت- دولت و شهروند آزاد.

 اگر ما نظرات ارسطو را بخاطر داشته باشیم،او معتقد بود که انسان و حیوان ویژگی های مشابه متعددی دارند،ولی یک مشخصۀ مهم آنها را از هم متمایز می سازد و آن قوۀ تفکر است.

دموکرایتوس تفاوت چندانی میان انسان و حیوان ندیده بود،زیرا معتقد بود همه چیز از ذرات کوچکی به نام اتم ساخته شده است.او حتی اعتقاد نداشت که انسان یا حیوان روح جاودانه داشته باشند.دموکرایتوس روح را هم مشکل از همین اتم ها می دانست و معتقد بود که اتم های آن پس از مرگ درجهات مختلف از هم پاشیده می شوند.بنابران دموکرایتوس تفکر را مستقل از روح نمی دانست.

حالا ببینیم در قرن هفدهم که این دوره را باروک می نامند، انسان متفکر چگونه می اندیشد.

باروک در اصل شکل تحول یافتۀ واژه ای است که در معنی "مروارید های نامنظم "به کار میرود.مشخصۀ بارز هنر دورۀ باروک کثرت شکل های متوع و استفاده از تضاد در ترکیب است؛درست برخلاف هنر دورۀ رنسانس که سر تا پایش هماهنگی است.این تضاد های آشتی ناپذیر را باید ویژگی قرن هفدهم دانست.در یک طرف هنوز رنسانس با جهان بینی خاص خود و ارزشی که برای انسان و حیات قایل بود،قرار داشت و در طرف دیگر و درست در تضاد با آن،نفی زندگی دنیوی و ارتجاع مذهبی قرار گرفته بود.ما در این دوره چه در زمینه های هنری و چه در زندگی روزمرۀ مردم شاهد تنوع شدید جهان بینی ها هستیم.درهمین ایام دیر هایی تاسیس شدند و راهبانی به آنها راه یافتند که معتقد بودند باید خود را از زندگی کنار کشید.

یکی از شعار های دورۀ باروک (Carpe diem) "دم غنیمت است" بود؛در مقابل هم شعار دیگری به همین زبان لاتینی (Memento mori) به کار میرفت،یعنی"مرگ را به یاد داشته باش" .

در نقاشی نیز همین دو گانگی در جهان بینی به چشم می خورد.نقاش مجلس پر شوری را نقاشی کرده و در پایین همین نقاش تصویر یک اسکلت را هم رسم می کرد.

بنابرین عصر باروک را می توان از یک سو دورۀ غرور و جنون دانست و از سوی دیگر دوره ای به شمار آورد که در آن به بی ثباتی و نا پایداری حیات توجه شد.

عصر باروک از نظر سیاسی هم دورۀ تضاد ها بود.در طی جنگ های متمادی،اروپا به نیمه بیابانی مبدل شده بود.بدترین آنها جنگ های سی ساله بود که از1618تا1648 میلادی ادامه داشت.این جنگ تمام اروپا را در برگرفت و همه جا را با خاک یکسان کرد.البته جنگ های سی ساله در اصل مجموعه ای از چندین جنگ است.در این جنگ ها آلمان بیش از هر کشور دیگر لطمه دید و در نتیجه،فرانسه به تدریج به قدرت بزرگ اروپا مبدل شد.این جنگ در اصل میان پروتستان ها و کاتولیک ها بود،ولی مساله قدرت سیاسی هم مطرح بود.

علاوه براین،قرن هفدهم نشانگر اختلاف شدید طبقات اجتماع است.درکنار اشرافیت فرانسوی و مجموعۀ کاخ های ورسای ،فقر و بدبختی شدید گریبان گیر مردم عادی بود.به هر حال قدرت، با خود شکوه و جلال می آورد.برخی مدعی اند که شرایط سیاسی عصر باروک در هنر و معماری این دوره قابل رویت است.بناها عصر باروک مالامال از زوایای شکسته و متداخل و سیاست آن روزگار نیز آکنده از قتل و فتنه و دسیسه است.در عصر باروک تیاتر مفهومی بیش از یک هنر ساده داشت.تیاتر شاخص ترین نماد باروک است. تیاتر دورۀ باروک نمونه ای بود از زندگی انسان.مردم در تیاتر می توانستند دریابند که مثلآ غرور موجب شکست می شود.تیاتر می توانست تصویری بی رحمانه از ضعف و ناتوانی انسان را به نمایش بگذارد.چیزی که ما امروز در قرن بیست و یکمی سخت محتاج آنیم.

فلسفه در دوره باروک:

ایده آلیسم و ماتریالیسم دو دیدگاه مخالف و متقابل فلسفی در عصر باروک نیر حضور گسترده دارند، در این عصر نیز تضاد های فلسفی قد افرازی دارند.در گذشته گفتیم که بعضی از فیلسوفان معتقد بودند که آنچه هست معنوی و ساخته ذهن است.مکتب آنان را ایده آلیسم می نامند.در برابر آنها ،گروهی از فلاسفه هم فقط به جهان مادی توجه داشتند ،آنها پیرو مکتب ماتریالیسم بوده ومعتقد بودند که تمام چیزهای حقیقی از مواد مادی ملموس به دست می آید.

ماتریالیسم هم در قرن هفدهم میلادی پیروان فراوانی داشت.در این میان شاید بتوان گفت که دید گاه توماس هابس،فیلسوف انگلیسی بیش از هر فیلسوف دیگر این دوره در مکتب ماتریالیسم تاثیر گذارد.او معتقد بود که تمامی پدیده ها،حتی انسان و حیوان از مجموعه ای عناصر مادی تشکیل شده اند و حتی درک انسان از جهان خارج نیز به دلیل عملکرد مجموعه ای از این عناصر در مغز است.


پس او معتقد به چیزی بودکه دوهزار سال قبل دموکرایتوس مطرح کرده بود."ایده آلیسم و ماتریالیسم در سر تا سر تاریخ فلسفه مطرح بوده اند. اما کمتر اتفاق می افتد که مانند عصر باروک،این دو مکتب فکری کنار هم حضور داشته باشند.ماتریالیسم دایمآ از طریق علوم طبیعی جدید تقویت می شد. نیوتن اعلام کرده بود که قوانین حرکت عمومی اند و صدق آنها دایمی است.او معتقد بود که قوانین جاذبه و حرکت اجسام در تمامی تغییرات طبیعی معتبرند، خواه این تغییرات در کره زمین رخ دهد،خواه در کل کائیات.بنابرین آنچه وجود دارد تابع قوانینی غیر قابل تغییر یا علم مکانیک است که می توان آن را با دقت ریاضی توضیح داد.بدین ترتیب نیوتن جهانبینی مکانیکی را تکمیل کرد.


واژه میکانیک از ریشه یونانی گرفته شده است که به معنی ماشین است.اما باید توجه داشته باشیم که هابس و نیوتن هیچ کدام تضادی میان جهان بینی مکانیکی و ایمان به خداوند نمی دیدند.این موضوع برای بسیاری از ماتریالیست های قرن هجدهم و نوزذهم نیز مطرح نبود. در میانه قرن هجدهم میلادی لامتری طبیب و فیلسوف فرانسوی کتابی تحت عنوان "انسان- ماشین "نوشت او در کتابش به این موضوع اشاره کرد که انسان همان طور که برای راه رفتن از ماهیچه استفاده می کند،"ماهیچه" هایی هم برای فکر کردن دارد.مدتی بعد لاپلاس ریاضی دان فرانسوی با آرای خود،دیدگاهی کاملآ مکانیکی را رواج داد. او معتقد بود که اگر هوش انسان بتواند موقعیت تمامی اجزای ماده را در زمانی خاص تشخیص دهد،احتمال از میان میرود و آینده همچون گذشته در برابر چشمان ما قطعیت می یابد،به این ترتیب هر چه قرار است اتفاق بیفتد از پیش مشخص خواهد یود.این جهان بینی را دتر مینیسم می نامیم.


در این شرایط همه چیز محصول فرایند های مکانیکی خواهد بود،حتی فکر کردن و خواب دیدن.ماتریالیست های آلمانی قرن نوزدهم اعتقاد داشتند که تولید فکر در مغز چیزی شبیه به تولید ادار در کرده یا تولید صفرا در جگر است.

یکی دیگرا از فیلسوفان مهم قرن هفدهم یعنی لایبنیتس به این نکته اشاره می کند که تفاوت مهم میان آنچه به ماده مربوط است و آنچه با ذهن ارتباط دارد،دراین است که پدیده های مادی به عناصر کوچک تری قابل تقسیم اند،ولی پدیده های ذهنی یک کلیت را تشکیل می دهند و قابل تجزیه به عناصر کوچک تر نیستند و نمی توان آنها را برید.

باروک، هنر و ادبیات

رنسانس ادبی و هنری، 200 سال پیش از رنسانس صنعتی و فلسفه عصر مدرن شکل گرفت؛ یعنی قبل از آن که دگرگونی‌های علمی و فلسفی پدید آید و اندیشمندانی همچون فرانسیس بیکن و رنه دکارت پا به عرصه وجود گذارند و اندیشه‌های سوبژکتیویستی و راسیونالیستی دکارت و روش‌شناسی علمی و تجربه گرایی بیکنی در جهان علم تحقق یابد، در عرصه هنر، تحولات ژرف هنری پدید آمده بود؛ بدین صورت که رنسانس آغازین و رنسانس پیشرفته در عرصه هنر در تضاد با سبک گوتیک شکل گرفت و بزرگانی مانند رافائل، مازاتچو، میکلانژ، تیسین، جوتو، داوینچی، دوناتلو در عرصه نقاشی و مجسمه‌سازی، و افرادی چون برونلسکی و برامانته در عرصه معماری به ابداع و ابتکار هنری دست یافتند و در حوزه‌های متفاوت هنری، تحولاتی چشمگیر به وجود آوردند؛ به طوری که تاریخ هنر از گذشته خود تفکیک گشت و هنر وارد دوره رنسانس و نوزایی شد.


پس از آن‌که در قرن چهاردهم و پانزدهم (1) تحولات هنری در نقاشی، مجسمه‌سازی، معماری، ادبیات و دیگر عرصه‌ها روی داد، در روش‌ها و سبک‌های هنری چنان پیشرفت‌های چشمگیری رخ داد که پس از رنسانس پیشرفته، تا حدود 200 سال نه تنها این دگرگونی‌های رو به رشد در عرصه نقاشی و مجسمه‌سازی رخ نداد، بلکه به گفته بسیاری از مورخان، هنری التقاطی، بدون نوآوری و واپس‌گرایانه شکل گرفت که از آن جمله می‌توان به سبک‌هایی همچون شیوه‌گری (منریسم) و روکوکو اشاره نمود.
سبک باروک از جمله سبک‌های به وجود آمده در تاریخ هنر است که در اواخر قرن شانزدهم تا اواخر سده هجدهم در میان دو سبک شیوه‌گری (منریسم) و روکوکو در اروپا پدید آمد. تحولات باروک مانند بسیاری از جریان‌ها و دگرگونی‌های هنری، نخست در ایتالیا شکل گرفت و سپس به بسیاری از کشورهای اروپایی کشانده شد و در پاره‌ای از کشورها همانند فرانسه و انگلیس، هلند و فنلاند، ویژگی‌های محلی و منطقه‌ای یافت. سبک شیوه‌گری که در نقاشی و معماری بر رویکرد تقلیدی، تصنعی و التقاطی مبتنی بود، حد فاصل میان رنسانس و باروک شد؛ به گونه‌ای که برخی این سبک را نسبت به رشد و پیشرفتی که در عصر رنسانس یافته بود، سبک و مکتبی منحط و ارتجاعی می‌دانستند که نوعی عقب‌گرد نسبت به هنر رنسانس قلمداد می‌شد؛ از این رو در اواخر قرن شانزدهم، هنرمندانی چون کاراوادجو با رویکردی واقع‌گرایانه در برابر رویکرد تخیل‌گرایانه شیوه‌گری و افرادی همچون کاراتچی با شیوه کلاسیک‌گری و وفاداری به اصول کلاسیک دوره رنسانس و یا به تعبیر دیگر، اصول کلاسیک روم و یونان، در برابر عناصر التقاطی و تصنعی شیوه‌گری، قیام کردند و آن سبک را به حاشیه راندند و به تدریج، سبک باروک را تأسیس کردند.

 

مهم ترین فیلسوفان قرن هفدهم دکارت و اسپینوزا اند.لازم است تا این دو دانشمند وفیلسوف را دقیق تر بشناسیم.

دکارت:

دکارت(۱۵۹۶-۱۶۵۰)هم مانند سقراط معتقد بود که حقیقت را تنها از طریق عقل و خرد می توان دریافت.او اعتقاد داشت که آنچه در کتاب های قدیمی آمده است،قابل اعتماد نیست و حتی به آنچه از طریق حواس درک می شود نمی توان به طور کامل اعتماد داشت.
افلاتون هم به همین اصل معتقد بود.او هم اعتقاد داشت که شناخت مطمئن یا معرفت یقینی تنها از طریق عقل قابل کسب است.در حقیقت خطی مستقیمی سقراط،افلاتون،آوگوستین و بالاخره دکارت را به هم پیوند میدهد.به همین دلیل است که همه آنها را خرد گراه می نامیم.آنها عقل و خرد را تنها منبع مطمئن برای دستیابی به شناخت می دانستند.دکارت پس از سال ها مطالعه به این نتیجه رسید که نمی تواند به اندیشه های قرون وسطی دلخوش باشد.در این مورد او را می توان با سقراط مقایسه کرد.او هم معتقد بود که دیدگاه های متداول مردم کوچه و بازار آتن قابل اعتماد نیست.
دکارت پس از مر هم نقش عمده ای در فلسفه ایفا کرد. بدون هر نوع اغراق ومبالغه ای می توان گفت که دکارت بنیانگذار فلسفه جدید بوده است.پس از کشفیات بزرگی که در دوره رنسانس در باره انسان و طبیعت به وقوع پیوست، نیاز به طرح منظم تفکرات معاصر احساس می شد.متفکران احساس می کردند که باید نظام فلسفی منسجمی به وجود آورند.این نظام فلسفی را نخستین بار دکارت بنا کرد و به دنبال او اسپینوزا،لایبنیتس،لاک،بارکلی،هیوم و کانت در طرح چنین نظامی دست داشتند.

زمان آن فرا رسیده بود تا فلسفه ای جدیدی بوجود می آمد که بتواند برای تمامی مسایل مهم فلسفی پاسخی بیابد.دردوره باستان بنیانگذاران این نظام افلاتون و ارسطو بودند.قرون وسطی فیلسوفی چون توماس آکویناس داشت که می خواست پلی میان فلسفه ارسطو و الهیات مسیحی برپا کند.سپس نوبت به دوره رنسانس رسید با تمامی هیاهویش در مورد طبیعت،علم،خدا وانسان.و مجددآ در قرن هفدهم،فلسفه سعی کرد تا تفکرات جدید را در یک نظام منسجم شکل بدهد.اولین کسی که این کار را انجام داد،دکارت بود.او را را برای نسل بعد از خود هموار کرد تا طرح فلسفی دوره جدید مشخص شود.اولین مساله ای که ذهن دکارت را به خود مشغول کرد،معرفت یقینی بود و دومین مساله به رابطه میان جسم و روح مربوط می شد.یافتن پاسخ برای این دو مساله را می توان ویژگی مباحث فلسفی دوره ای به طول مدت یک صد و پنجاه سال داشت.

رنه دکارت یکی از موثرترین فیلسوفان و ریاضیدانان در طول تاریخ بوده است او در لاهی فرانسه به دنیا امد او پسر اشراف زاده ای بود که ثروت زیادی هم نداشت در 8 سالگی تحصیل خود را در مدرسه شبانه روزی یسوعی در لافلش اغاز کرد پس از پنج سال تحصیلات عمومی به مدت سه سال در ریاضیات و نظرات جدید علمی آموزش دید. یکی از باورهای جدید علمی احترام زیادی بود که برای آزمایشگری منظور می شد. تفاوت روشهای جدید تجربی با آموزشهای قبلی سبب شد که دکارت به آموخته های قبلی خود شک کند. این شک گرایی و تردید پایهفلسفه بعدی او بود.
دکارت به مسافرت علاقه مند بود و به همین دلیل در سال 1616 به ارتش پرنس موریس هلندی پیوست. بعد از آن در تابستانها به مسافرت می پرداخت و در زمستانها در شهرهایی که دوست داشت آقامت می کرد در سال 1629 به سبب فضای باز و آزاد روشنفکری دوباره در هلند ساکن شد.
دکارت در هلند نخستین کتاب خود را با عنوان قواعد به کارگیری ذهن در سال 1629 شروع کرد که در طول زندگی او منتشر شد در سال 1633 به نوشتن کتاب دیگرش موسوم به جهان پرداخت, اما وقتی از مخالفت کلیسای کاتولیک با کپرنیک با خبر شد نوشتن کتاب را متوقف کرد. سومین کتاب وی گفتاری در روش است که انتشار ان بسیار موثر بود این اثر دکارت را به عنوان وزنه موثری در فلسفه حدید تثبیت کرد در این اثر او در مورد ماهیت دانش و فرایند یادگیری اطلاعات جدید بحث کرده است جمله معروف او می اندیشم پس هستم. برای نشان دادن وجود خود در کنار وجود خداوند ابراز شده است. دکارت سه مقاله بلند در موضوع مطالعات علمی خود و به دنبال کتاب گفتاری در روش منشر کرد. یکی از جزئیات مطالعات او درباره قانون اساسی بازتاب نور است که آن را دکارت کشف کرده است بنابر این قانون زاویه ای که پرتو فرودی نور با خط عمود در نقطه فرود می سازد با زاویه ای که پرتو بازتابیده با همین خط می سازد برابر است.
سومین مقاله ضمیمه گفتاری در روش اهمیت بسیار زیادی برای دانشمندان داشت. زیرا دکارت در این ضمیمه هندسه تحلیلی را که خود ابداع کرده شرح داده است هندسه تحلیلی ترکیبی ازهندسه و جبر است. در این رشته علمی شکلهای هندسی را با قرار دادن آنها بر محورهای مختصات X و Y مورد مطالعه قرار می دهند.
در این دستگاه هر نقطه از یک شکل هندسی را می توان با مشخص کردن فاصله آن از محورهای مختصات پیدا کرد این دستگاه امکان می دهد که شکلهای هندسی به صورت اعداد بیان شوند دکارت اندیشه استفاده از حروف اخر الفبا را برای نشان دادن اعداد مجهول و نماها را برای مشخص کردن توان آنها ابداع کرد.
در سال 1649 ملکه سوئد کریستینا که در سن 23 سالگی بود دکارت را به عنوان معلم خصوصی خود به دربار دعوت کرد. پس از پذیرفتن این دعوت دکارت متوجه شد که ملکه آموزش خود را طبق برنامه از ساعت 5 صبح شروع می کند. متاسفانه دکارت نخستین زمستان استکهلم را تاب نیاورد و چهارماه پس از ورود به سوئد به دلیل سرماخوردگی و سینه بغل یا سینه پهلو درگذشت.

 

از خرد تا تجربه در سرای فلسفه

تفکر خردگرا  ویژگی فلسفه  در قرن هفدهم

ما بخاطر داریم که دکارت برای تفکرات فلسفی از اصطلاح روش ریاضی استفاده می کرد و منظور او تفکری بود که بر پایۀ استدلال قرار گرفته باشد.اسپینوزا هم تابع همین سنت خرد گرایی بود.او در علم اخلاق خود سعی داشت تا نشان دهد زندگی انسان تابع قوانین طبیعت است.او معتقد بود که ما باید خود را از بند احساسات و تصورات رها سازیم تا بتوانیم به آرامش و سعادت دست یابیم.

ما دیدیم که دکارت معتقد بود ،واقعیت از دو جوهر کاملآ متمایز از یکدیگر،یعنی نفس و جسم تشکیل شده است.

اما اسپینوزا تمایزی میان نفس و جسم نمی دید.او تنها به یک جوهر اعتقاد داشت و معتقد  بود که همه چیز به همین یک جوهر باز می گردد.او در مباحث خود از اصطلاح"جوهر" استفاده می کند.ولی در برخی موارد هم به جای آن از واژه های "خدا" یا "طبیعت" بهره می گیرد.به این ترتیب اسپینوزا بر خلاف دکارت معتقد به ثنویت  یا دوگانگی نبود.او از دیدگاه وحدت یا یگانگی پیروی کی کرد.یعنی اعتقاد داشت که کل طبیعت و حیات به یک جوهر واحد باز می گردد.

دکارت نیز باور داشت که وجود خداوند قائم به ذات است .نظر اسپینوزا وقتی با دیدگاه دکارت تفاوت پیدا کرد که خدا و طبیعت و خالق و مخلوق را یکی دانست .البته این نظر اسپینوزا با دیدگاه مسیحیت و دین یهود هم مغایرت داشت.

به بیان ساده تر اینکه اسپینوزا خداوند  یا قوانین طبیعی را علت درونی رویداد ها می داند.خداوند علت بیرونی نیست،زیرا او تنها از طریق قوانین طبیعی تجسم می یابد.

از بحث مان به این نتیجه میرسیم که دکارت و اسپینوزا هردو آنها خرد گرا بودند. و خرد گرا کسی است که بر اهیمت عقل تاکید دارد یعنی خردگرا عقل را منشاء و سر چشمۀمعرفت می داند.

تفکر خرد گرا ویژگی فلسفۀ قرن هفدهم میلادی بود. این مکتب فکری در قرون وسطی هم رایج بود و حتی در نظریات افلاطون و سقراط نیز دیده می شد.از خرد گرایی در قرن هژدهم شدیدآ انتقاد شد.در این قرن بسیاری از فیلسوفان بر این باور بودند که معرفت تنها از طریق تجربه کسب می شود و تا زمانی که تجربه ای نباشد،معرفتی وجود ندارد.این دیگاه را تجربه گرایان می نامند.

مهم ترین فیلسوفان تجربه گرا سه فیلسوف انگلیسی لاک،بارکلی و هیوم  هستند. در حالیکه مهم ترین خردگرایان قرن هفدهم دکارت فرانسوی،اسپینوزای هالندی و لایبنیتس آلمانی بودند.

تجربه گرا معتقد است که شناخت انسان از جهان اطرافش تنها به کمک حواسش کسب می شود.شکل کلاسیک تجربه گرایی را در تفکرات ارسطو می بینیم.او معتقد بود که آگاهی از هر چیز زمانی به دست می آید که به کمک حواس درک شده باشد.

ارسطو با این نظر خود، از دیدگاه افلاطون انتقاد کرد، زیرا افلاطون معتقد بود که انسان از دنیای مُثُل به شکلی فطری مُثُل را با خود می آورد.لاک نظر ارسطو را تائید کرد  و این دیدگاه را در رد نظر دکارت به کار برد.

باور چنین بود که ما هیچ گونه شناخت و تصور فطری از جهان نداریم.انسان پیش از درک واقعی هر پدیده،نسبت به آن پدیده نا آگاه است.تصوری که از طریق تجربه و بر اساس واقعیات حسی،دریافت نشده باشد، تصوری غلط به حساب می آید.وقتی ما واژه هایی چون "خدا"، "ابدیت" یا "جوهر" را به کار می بریم،عقل و شعور مان در فضایی خالی دست و پا می زند،زیرا هیچ کس تا به حال پدیده هایی مانند خدا، ابدیت یا آنچه را فلاسفه "جوهر" می نامند،به تجربه درنیافته است؛ و به همین دلیل است که متفکران به نظریاتی پرداخته اند که معرفت جدیدی را به همراه نداشته است.این تفکرات فلسفی شاید جذاب به نظر برسند،ولی فقر خیالبافی اند و بس.اکنون نوبت و زمان آن فرا رسیده بود که میراث گذشتگان به زیر ذره بین برده شود و تمامی آنچه ذهنی و به دور از تجربه بود،کنار گذاشته شود.یعنی طلا شویی باید صورت گیرد.تا ذرۀ کوچک طلا را از میان شن و ماسه جدا کرد.

یعنی آنچه برای تجربه گرایان انگلیسی اهمیت داشت،بررسی تمامی تصورات انسان بود تا مشخص شود کدام شناخت و اندیشه از طریق تجربی قابل تایید است.

لازم است تا در باره این سه فیلسوف مهم تجربه گرا بپردازیم.

تجربه گرایان

امپريسيست ها

خون تو را احساست به جوش می آورد نه عقلت!.

 

جان لاک1632-1704 :

« جان لاک» متفکری از کشور انگلستان که عليه حق الهی پادشاهان و جاودانه بودن ( حقيقت مطلق) مذهب و تعصبات کليسا و ... اعتراض کرد. او می گفت: " هيچ انسانی حقی بيشتر از ديگری ندارد؛ چراکه مه برابريم و همه همان ويژگی ها و شرايط را داريم که ديگری دارد. همه برابريم و حقی يکسان در لذت بردن از ثمرات طبيعت داريم".

مهم ترین اثر جان لاک فیلسوف تجربه گرا انگلیسی  تحقیقی در بارۀ قوۀ فاهمه انسانی است،که در سال 1690 میلادی منتشر شد.لاک در این کتاب سعی کرد تا به دو سوال پاسخ دهد.نخست این که انسان از چه طریق به تصورات و اندیشه ها ی خود دست می یابد و دوم این که آیا می توان به آنچه از طریق حواس درک می شود، اعتماد کرد یا نه؟

لاک معتقد بود که تمامی اندیشه ها و ادراکات ما بازتابی از تجربیاتی است که از طریق حواس کسب شده اند.ذهن ما پیش از کسب تجربه،لوح سفید و نانوشته ای بیش نیست.او باور داشت که ما جهان اطراف خود را می بینیم، می بوییم، می چشیم،لمس می کنیم و می شنویم،این کار ما در دوران کودکی شدت بیشتری دارد.از این طریق تصورات حسی بسیط پدید می آیند.اما ذهن انسان این اطلاعات و تجربه های خارجی را به صورت منفعل ذخیره یا انبار نمی کند،بلکه به کمک فکر،اعتقاد و تردید به بررسی دوبارۀ آنها می پردازد و از این طریق به مجموعه ای دیگر از تصورات دست می یابد.لاک این دسته از تصورات را تصورات انعکاسی می نامد.به این ترتیب،لاک میان ادراک و تفکر تمایز قایل می شود. او معتقد است که ذهن انسان دریافت کنندۀ منفعلی نیست، بلکه به ترکیب تجربیات می پردازد.

لاک میان دو نوع کیفیت حسی تمایز قایل شد.او این دو کیفیت را کیفیت های نخستین و کیفیت های دومین نامید و به این ترتیب دیدگاه خود را به دیدگاه فیلسوفان قبل از خود مثلآ دکارت نزدیک  کرد.

منظور لاک از کیفیت های نخستین،بُعد،وزن،شکل،حرکت و تعداد است .این کیفیت ها مشخصه های واقعی اشیاءاند.ولی کیفیت های دیگری هم در اشیاء وجود دارد.مثلآ ما می گوییم که چیزی شیرین یا ترش است،سبز یا سرخ است و گرم یا سرد است.لاک این ویژگی ها را کیفیت های دومین می دانست.کیفیت های دومین مانند رنک،بو،مزه یا صدا چیزی نیستند که واقعآ در اشیاء باشند،بلکه کیفیت هایی هستند که به واسطۀ کیفیت های نخستین،احساسی در ما به وجود می آورند.

در مورد کیفیت های نخستین هیچ اختلاف نظری وجود ندارد، زیرا این کیفیت ها در خود اشیاء وجود دارند.اما در مورد کیفیت های ثانوی مثلآ رنگ یا مزه از یک حیوان به حیوان دیگر یا از یک انسان تا انسان دیگر اختلاف نظر وجود دارد و این امر به خاطر آنست که اینها در خود اشیاء وجود ندارند و از طریق حواس فردی به وجود می آیند؛بنابرین به نوع تصورات حسی افراد بستگی دارند.

لاک با دکارت در مورد حالت جسم هم عقیده بود،یعنی معتقد بود که اجسام ویژگی هایی دارند که از طریق عقل قابل درک اند..لاک در مورد برخی از ادراکات ذاتی یا فطری هم با دکارت هم عقیده بود.برای مثال او بعضی از قواعد بنیادین اخلاقی را فطری انسان می دانست و در این مورد اصطلاح حق طبیعی استفاده می کرد.این دیدگاه،او را به سمت خرد گرایی سوق می داد.یکی دیگر از گرایش های آرای او به سمت خرد گرایی در این عقیدۀ وی دیده می شود که اعتقاد به وجود خداوند در عقل انسان نهفته است.

اما برای جان لاک اعتقاد به وجود خداوند یک باور مذهبی نبود.او معتقد بود که شناخت خدا با عقل انسان مطابقت دارد.

لاک به آزادی عقیده و بردباری در برابر آرای دیگران نیز اعتقاد داشت.علاوه بر این،او به تبلیغ تساوی حقوق زن و مرد می پرداخت و معتقد بود که قایل شدن حقی مساوی برای زن و مرد به اختیار انسان صورت گرفته است و به همین دلیل ممکن است تغییر کند.

جان لاک یکی از نخستین فیلسوفان دورۀ جدید است که به مساله تساوی زن و مرد توجه کرد.آنچه لاک در این مورد مطرح ساخت،الگوی مهمی برای جان استوارت میل شد،تا او نیز به دفاع از تساوی حقوق زن و مرد بپردازد.لاک پیش از عصر روشنگری فرانسه به مساله آزادیخواهی پرداخته بود.برای نمونه او نخستین کسی بود که بر اصل تفکیک قوا در حکومت تاکید کرد.

تقسیم بندی سه گانه قدرت(قوۀ مقننه، قوۀ قضاییه و قوۀ اجرایه) را نخستین بار یکی از فلاسفۀ عصر روشنگری فرانسه به نام مونتسکیو مطرح کرد.لاک بیشتر به تفکیک دوقوه مجریه و مقننه تاکید داشت.زیرا معتقد بود که این تفکیک می تواند به از بین بردن استبداد منجر شود.لاک در زمان لویی چهاردهم پادشاه مستبد فرانسه زندگی میکرد.

جالب ترين جنبه منطق جان لاک تجربه گرا(امپريسيست) استفاده از مفاهيم احتمالات است،  که در عين حال علت ليبراليسم فلسفي وي نيز هستند. گرچه لايبنيتس منطق ارسطوئي را در آثار نشر نشده اش رد کرده است،  وليکن وي يک ثبات کامل منطقي در آثارش دارد که به منطق رياضي تزديک است، در عوض براي  جان لاک تنها اصل منطق مفهوم احتمالات بود، که يک تئوري رشد يافته اي در آن زمان نبوده و باعث تناقض در فلسفه لاک ميشد. اما منطق لاک باعث عدم برخورد دگماتيک وي در سياست بود، و او رد رژيم هاي سلطنت موروثي و رژيم هاي مطلقه و عشق به دموکراسي را دنبال کرد و بخاطر افکارش عاقبت از انگلستان فرار کرد شد. 

در تئوري شناخت، جان لاک تجربه را افضل ميدانست وبا نظريات انتزاعي افلاطون، دکارت، و لايبنيتس مخالفت مي ورزيد، و اين اولين جدائي تجربه گرايان از خردگرايان است. در واقع فرانسيس بيکن به امپريسيسم ار طريق خردگرائي رسيده بود. اما لاک براي حفظ تجربه گرائي،  خردگرائي را ترک کرد.  اين امر به خاطرخصلت مطلق منطق سنتي بود. تئوري هاي جديد منطق احتمالات در طفوليت بودند، و  منطق غير مونوتونيکnonmonotonic logic ، و سيستم هاي ديگر منطق هنوز تولد نيافته بودند،  و در نتيجه رد هرگونه "ايده هاي انتزاعي" براي تقويت تجربه گرائي توسط لاک،  شگفت آور نيست.

 

جورج برکلی1685-1753:

 

 

برکلی با خانواده اش

جورج برکلی اسقف و فیلسوف ایرلندی و یکی از پیشروان تجربه گرایی معتقد بود که فلسفه و علم در زمان او جهان مسیحی را تهدید می کند. او به چشم خود می دید که ماده گرایی با رشد روز افزون خود، در این اعتقاد مسیحی که خداوند طبیعت را آفریده و به آن حیات بخشیده است،تردید ایجاد کرده است. وی را عقیده برین بود که آنچه در جهان وجود دارد،همان شکلی است که ما تجربه می کنیم،ولی آنها را نمی توانیم "شی" یا "ماده" بنامیم.

بر کلی اسقف کلوین، منکر وجود جهان مادی در خارج از ذهن انسان بود و اعتقاد داشت که به واسطۀ مُدرِک خدا، وجود ظاهری اشیای مادی ممکن می شود.شهرت او به دلیل عرضه مکتب "اصالت تصور ذهن" است

بیاد داریم که لاک  گفته بود که کیفیت های نخستین مثل وزن واقعآ به واقعیت های جهان اطراف ما تعلق دارند.پس میتوان گفت که واقعیت خارجی نوعی "جوهر" فیزیکی دارد.لاک مانند دکارت و اسپینوزا جهان فیزیکی را یک واقعیت می دانست.

برکلی در همین مورد تردید کرد و این تردید او را به سمت نوعی تجربه گرایی کشاند. او معتقد بود آنچه وجود دارد،همانی است که درک می شود.ولی درک ما مادی نیست.آنچه ما از اشیاء درک میکنیم خود شی نیست.

بارکلی معتقد بود که آنچه بر حواس ما اثر می گذارد نیروی الهی یا روح است.علاوه برین ،او اعتقاد داشت که تمامی تصورات ما علتی خارج از ذهن ما دارد واین علت مادی نیست،بلکه معنوی است. منظور برکلی از این روح،خداوند بوده است.او معتقد بود ما می توانیم ادعا کنیم که درک ما از وجود خداوند به مراتب روشن تر از درک ما نسبت به وجود انسان دیگری است.

به باور برکلی هر چه ما می بینیم یا حس می کنیم معلول نیروی الهی است،زیرا خداوند درون ذهن ما حاضر است و بر تمامی احساسات و تصورات ما اثر می گذارد.هر چه در طبیعت وجود دارد،از جمله هستی ما معلول نیروی الهی است. خداوند  تنها علت وجودی همه جیز است.

برکلی  فقط در بارۀ واقعیت مادی تردید نکرد. او حتی نسبت به وجود مطلق زمان و مکان نیز تردید داشت،زیرا معتقد بود که تجربۀ ما از زمان و مکان نیز ممکن است زاییدۀ ذهن ما باشد.اگر زمان برای ما به این صورتی که هست، می گذرد دلیلی وجود ندارد که برای خداوند هم به همین شکل بگذرد.

 

دیوید هیوم 1711-1776  :

 

ما بیاد داریم که جان لاک معتقد بود که انسان ها آزادند که به شيوه ی خود در مورد خدا بينديشند، نه طبق توصيه های اين و يا آن مذهب... اين امر مثل صاعقه ای بود که بر سر کشيشان مسیحی و پیش نماز شان جرج برکلی اسقف کليسای انگليس فرود آمد. وی سعی کرد نظريات لاک را رد کند، اما موفق نشد چون فيلسوف ديگری به دفاع از عقايد لاک قد علم کرد. او « ديويد هيوم» انگلیسی بود.

دیوید هیوم همانند دو متفکر بزرگ فرانسوی ولتر و ژان زاک روسو در میانۀ عصر روشنگری زندگی می کرد. هیوم مهم ترین اثر خود را که رساله ایست در بارۀ طبیعت انسان، در سن بیست و هشت سالگی نوشت وخودش مدعی است مطالب این کتاب در 15 سالگی به ذهنش خطور کرده است.

هیوم سعی داشت تا به سر چشمۀ معرفت انسان از جهان دست یابد.او معتقد بود که ممکن نیست هیچ فلسفه ای تجربیاتی را مطرح سازد یا قواعدی را بدست دهد که مغایر تجربۀ روزمره ما از زندگی است.

هیوم در گام نخست میان تاثرات و تصورات تمایز قایل می شود. منظور او از تاثرات،ادراکاتی است که طور مستقیم و بدون واسطه از واقعیت های جهان خارج کسب می شوند.تصورات نیز به نوبۀ خود از تجربه ای سر چشمه می گیرند که ناشی از تاثرات است.

مثلآ: اگر دست ما به بخاری داغ بخورد و بسوزد،تاثیری مستقیم و بدون واسطه خواهیم یافت.پس از مدتی،یاد ما می آید که آن روز دست به بخاری خورد و سوخت.این مورد دوم از نظر هیوم نوعی تصور است. تفاوت میان تصورات و تاثرات ار این است که تصورات از لحاظ نیرو و شدت بر خورد با ذهن ضعیف ترند.بنابرین می توان تاثرات را اصل و تصورات را نسخۀ بدل آن دانست،زیرا تاثرات به صورت مستقیم احساس می شوند و تصورات خاطره ای از تاثراتی هستند که در ذهن باقی می ماند.

هیوم تاثر و تصور را قابل تقسیم به دو نوع بسیط و ترکیبی میداند. او معتقد بود،انسان می تواند گاهی به تصوراتی ترکیبی دست یابد که در واقعیت وجود ندارند؛ یعنی بر پایۀ تاثرات ترکیبی به وجود نیامده اند. به این ترتیب انسان تصوری را به وجود می آورد که غلط است و در طبیعت نمونه ای ندارد. هیوم سعی داشت تا تمامی تصورات ترکیبی انسان را بررسی کند و آن دسته از تصوراتی را که با واقعیت جهان خارج تطبیق نداشتند، مشخص کنداو کار خود را با این سوال آغاز می کرد که این تصور از طریق چه تاثر یا تاثراتی به وجود آمده است؟ هیوم باید در قدم اول مشخص می کرد که یک مفهوم از چه تصورات بسیطی تشکیل شده است.هیوم از این طریق به روشی دست یافته بود تا بتواند تصورات انسان را تحلیل کند و درست و غلط را از یکدیگر باز شناسد.

هیوم می خواست تمامی اندیشه ها و تصوراتی را که مبنایی حسی نداشتند کنار بگذارد.او گفته بود که می خواهد تمامی یاوه گویی های نامفهومی را که پایه ای جز تفکر ماوراء الطبیعی نداشتند،دور بیندازد.اما ما در زندگی روزمره ما هم از تصورات ترکیبی خاصی استفاده می کنیم که اعتبار شان برایمان مسلم نیست.

هیوم معتقد بود که ذهن انسان از سادگی و هویت کامل برخوردار نیست بلکه مجموعه ای از رشته های گوناگون و به هم پیوسته ای است که می آیند و می روند.این تحلیل هیوم از ذهن انسان و انکار وجود نوعی اصالت نفس خود ثابت، حدود 2500 سال قبل از او توسط بودا مطرح شده بود.

بودا زندگی انسان را رشته ای پیوسته از فرایند های مادی و معنوی می دانست که هر لحظه سبب تغییر انسان می شوند.یک کودک شیر خوار با یک نوجوان همانند نیست و من هم همانی نیستم که دیروز بودم.بودا می گوید که نمی توانم بگویم چه به من تعلق دارد و نمی توانم بگویم چه هستم بنابراین نه"من" وجود دارد و نه مذهب اصالت نفس تغییر ناپذیر است.بودا قبل از مرگش به شاگرانش گفته بود:

هر شی ء مرکبی سرانجام تجزیه خواهد شد.

هیوم هرگونه تلاش برای اثبات روحی جاودانه و وجود خدا را مردود می دانست.این نظر به آن معنی نیست که هیوم وجود روح یا خدا را رد می کرد،بلکه معتقد بود اثبات باور های مذهبی از طریق عقل نوعی جنون خرد گرا ست. او تنها واقعیتی را باور داشت که از طریق حواس تایید شده باشد. نسبت به امکانات دیگر با تردید برخورد می کرد.

هیوم معتقد است ،کودک جهان را همان طوری می بیند که هست و چیزی به آن نمی افزاید،زیرا تابع اعتقادات از پیش تعیین شده نیست. این اصل نخستین فصلیت فلسفه است. هیوم پس از بحث در بارۀ قوۀ عادت در انسان،به قانون علیت توجه می کند.قانون علیت می گوید که هر رویدادی باید علتی داشته باشد.

دیوید هیوم حتی در اخلاقیات هم مخالفت خود را با خردگرایی اعلام داشت.خرد گرایان ادعا می کردند که تشخیص حق از ناحق و درست از نا درست فطری انسان است.مساله حق طبیعی نزد بسیاری از فلاسفه از سقراط گرفته تا لاک مطرح بوده است. اما هیوم منکر رهبری عقل در گفتار و کردار انسان بود.

به اعتقاد هیوم،همه انسانها نسبت به خوب و بد دیگران احساسی در خود دارند. احساس همدردی بخشی از این احساس کلی است.ولی این احساس ربطی به عقل ندارد.

ما از این بحث هیوم به این نکته پی می بریم که عقل ما بر تمامی رفتار های ما حاکم نیست.مسئوولیت پذیری در برابر دیگران تابع عقل نیست،بلکه بر اساس احساس است که ما نسبت به دیگران داریم.هیوم معتقد بود که نمی توان به آتش کشیدن جهان را به بهانۀ خراشی بر روی انگشت غیر عاقلانه دانست.

خون تو را احساست به جوش می آورد نه عقلت!.

« روشنگری، خروج آدمیست از نابالغی به تقصیر خویشتن خود.»

 تاریخ نویسان، عصر روشنگری را قرن هژدهم می دانند. در این عصر خرد می کوشد تاخود را از همه قیود رها سازد. عصر ی که مسئله معرفت شناسی به طور جدی مد نظر فیلسوفان قرار گرفت و جهت فلسفه از وجود به معرفت تغییریافت.کشف حقیقت مطلق از بین رفت و نسبیت به جای آن نشست. عصر روشنگری بر آن است که نباید اصل هر چیز را در بیرون از آن جستجو کرد.

در عصر بيداري يا دوره روشنگري ، نقش فعاليت هاي عقلاني بسيار حساس و پررنگ بوده است. تعيين آغاز و پايان براي دوران روشنگري کاري دشوار است ولي مسامحتاً مي توان سه دهه آخر قرن هفدهم تا آغاز قرن نوزدهم در اروپا را متعلق به اين دوره دانست. بهترين مساله در اين عصر مساله «معرفت» است که از تمام ابعاد بررسي مي شود. برخي دانشمندان بر عنصر عقلي شناخت تاکيد مي کنند و گروهي ديگر آنچه را از راه حس گردآوري شده مهم مي دانند. علوم طبيعي و علوم اجتماعي با ديدي نو و با توجه به مسائل مدرن مورد پژوهش قرار مي گيرند و موضوعاتي چون تفسير تاريخ، رشد انسان، شکل دولت، نظريه آموزش و پرورش و مخصوصاً اقتصاد به نحو جدي تر بررسي مي شوند.در اين دوره دين از جهات مختلف مورد سنجش قرار مي گيرد.

عصر روشنگری نوعی حرکتی از غرب به شرق دارد یعنی انگلستان در نیمۀ نخست قرن هجدهم،مرکز فلسفی اروپا محسوب میشد؛این مرکزیت در اواسط قرن هجدهم به فرانسه تعلق گرفت و در اواخر این قرن آلمان این مرکزیت را از آنِ خود کرد.

فیلسوفان عصر روشنگری معتقد بودندکه هر کس باید برای تمامی سوالات موجود پاسخ های خاص خود را بیابد.بنابرین می بینیم که فیلسوفان آن ایام فرانسه تحت تاثیر سنت فلسفی دکارت بودند. چون دکارت هم میخواست که همه چیز را از اول بسازد.

اولین مساله برای روشنگران،قیام علیه خود کامگی بود که بیش از همه شامل کلیسا،شاه و دربار می شد.کلیسا،شاه و دربار  در فرانسۀ قرن هژدهم به مراتب قدرتمند تر و مستبدتر از انگلستان عمل میکرد.انقلاب فرانسه مولود همین طرز تفکر بود.

پیش کسوتان روشنگری را عقیده برین بود که مردم باید نسبت به مسایل "روشن" شوند.زیرا در آن ایام جهل و خرافات میان مردم بیداد می کرد.لزومآ بر گسترش آموزش و پرورش تاکید شد.اگر مدارس در قرون وسطی تاسیس شدند ولی در حقیقت آموش و پرورش در عصر روشنگری آغاز شد.

فلاسفه عصر روشنگری مانند انسان گرایان دورۀ باستان از جمله سقراط و رواقیون به عقل و خرد انسان اعتقاد راسخ داشتند.این اعتقاد سبب شد که بسیاری از مردم،عصر روشنگری فرانسه را "عصر خرد گرایی" بنامند.بررسی های جدیدی که در علوم طبیعی انجام شده بود ثابت می کرد که طبیعت به شکل خرد مندانه نظم یافته است.در این میان،فیلسوفان عصر روشنگری نیز به دنبال آن بودند تا برای اخلاقیات و دین نیز بنیانی درنظر گیرند که بتواند با خرد انسان مطابقت داشته باشد.این نکته ما را به بررسی تفکرات عصر روشنگری می کشاند.

بطوركلي روشنگري از ماهيت پديده ها و مفاهيم پرسش مي كند. روشنگري مي خواهد بداند حقيقت چيست؟ انسانيت چيست؟ آزادي چيست؟ وعدالت چيست؟ روشنگري در پرسش از ماهيت چيزها هيچگونه محدوديتي را به رسميت نمي شناسد. بنابراين، پرسش هاي روشنگري همه پرسش هاي فلسفي هستند كه بطور همزمان، حقايق مسلم و اصول ثابت و بديهيات و حتي خود فلسفه را به چالش مي گيرند. بايستي كوشش ها به يافتن پاسخ هاي درست در برابر پرسش هاي نو معطوف شود، نه اينكه جزم گرايانه و خشمگينانه بر پرسشگران بانگ برآورند كه چرا مي انديشيد و چرا پرسش مي كنيد.

امانوئل کانت،فیلسوف آلمانی قرن هژدهم،که پس از هیوم بزرگترین پدید آورندۀ نظام فلسفی به شمار می رفت؛جامعترين تعريف را از روشنگری، به دست داده است.

« روشنگری، خروج آدمیست از نابالغی به تقصیر خویشتن خود.»

کانت خود نابالغی را چنین معنا می‌کند:

« و نابالغی، ناتوانی در به کار گرفتن فهم خویش است بدون هدایت دیگری.» و « به تقصیر خویشتن خود » را چنین توضیح می‌دهد:


« به تقصیر خویشتن است این نابالغی، وقتی که علت آن نه کمبود فهم بلکه کمبود اراده و دلیری در به کار گرفتن آن باشد بدون هدایت دیگری.»

 به اعتقاد كانت، «خودانديشيدن»، اصل بنيادين روشنگري است. از تعريف كانت برمي آيد كه او تفكر مستقل و پويا را اساس روشنگري مي داند. تفكر مستقل و پويا، درگرو آزادي انديشه است. از اين رو تعريف كانت از روشنگري با آزادي معنا مي يابد. انسان، برپايه تعريف كانت از روشنگري، موجودي است آزاد و خردمند كه با گام نهادن در وادي تفكر، مي تواند از تنگناي نابالغي خارج شود.

انديشمندان روشنگري براي اين مفهوم هيچگونه حدومرزي قائل نيستند. آنان معتقدند كه در پرتو روشنگري بايد همه چيز را مشاهده كرد وشناخت.

نامداران بزرگ روشنگريمونتسكيو، لاك، نيوتن، ولتر، روسو، ديدرو، دالامبر، هولباخ و كانت. كه به تدريج در قرن هجدهم ميلادي به صورت فرايندي پرتكاپو و تأثيرگذار درآمد، بطورعمده از فرانسه، انگلستان و آلمان سربرآوردند . درميان طيف گسترده كوشندگان روشنگري، هم فيلسوفان تجددگرا جاي مي گرفتند، هم انديشه وران الهي و هم اديبان، شاعران و خطيبان.

در فرايند روشنگري، جايگاه و حقوق انسان، خرد خودبنياد، خودانديشي، نقادي، دانش تجربي بر پايه مشاهده و آزمايش و استقلال دونهاد دين و سياست از يكديگر، موردتأكيد قرارگرفت؛ اما نبايد پنداشت كه درونمايه و آهنگ روشنگري در فرانسه، انگلستان و آلمان يكسان بوده است.

در فرانسه، روشنگري جانمايه و صورتي پرجوش و خروش و انقلابي داشت. خداوندان قدرت در هيأت حكومت و كليسا، دست در دست يكديگر، نوگرايان ديني و سياسي را سركوب مي كردند؛ چرا كه آنان بر اين باور بودند كه سياست بايد به محك نقد خردمندانه زده شود و نهادهاي سياسي برشالوده خرد استوار گردد. نوانديشان ديني و سياسي، برشكاكيت و پرسشگري نقادانه درحوزه دين و اخلاق نيز تأكيدمي كردند.

درانگلستان، روشنگري بر دو بنياد دانش تجربي لاك و فيزيك نيوتني، از بالندگي، ژرفا و رويكردي سازنده برخوردار گرديد. لاك در راه بردن به گستره شناخت شناسي و اندازه گيري مرزهاي آن، گام هاي بلندي برداشت كه كانت پس از وي، در تعيين حدود شناخت بشري از آنها بهره جست. او رساله هايي در باب حكومت مدني برپايه رضايت مردم و در تبيين فلسفي تساهل و مدارا نگاشت. دراين دوران، انگلستان از آزادي هاي سياسي ـ اجتماعي ـ هرچند بطور نسبي ـ برخوردار بود.

بي ترديد، تلاش هاي انديشه وران روشنگري در سايه سار آزادي هاي مدني در انگلستان، به غنا و فربهي فرايند روشنگري افزود. اگرچه لاك درهنگامه اي مجبورشد انگلستان را ترك گويد و در هالند آرا و انديشه هاي خويش را درباب تساهل و مدارا به رشته تحرير درآورد، اما مي توان با ولتر هم صداشد و گفت: اگر لاك و نيوتن در فرانسه بودند اعدام مي شدند؛ اگر در رم بودند به زندان مي افتادند و اگر در ليسبون بودند سوزانده مي شدند.
در آلمان، روشنگري سيمايي متفاوت از فرانسه و انگلستان داشت. انديشه وران آلماني، بدون اعتناي جدي به يافته هاي فلسفه تجربي، بيشتر با آرا و انديشه هاي انتزاعي و نظري سرگرم بودند.

آزادي انديشه، بيان و قلم در آلمان محدودبود و انديشه وران آلماني از آزادي هايي همانند در انگلستان، برخوردار نبودند. نظام سياسي حاكم بر اين سرزمين، پس از درگذشت فريدريك بزرگ در سال ،۱۷۸۶ دربرابر روشنگري و كوشندگان آن، گستاخانه صف آرايي كردند.
حكومت فريدريك ويلهلم دوم، با معرفي روشنگري به عنوان پديده اي خطرناك و مخالف دين و دولت، نابخردانه به سركوب انديشه وران ، توقيف و مصادره كتاب ها و نشريات پرداخت. به فرمان رهبر خودكامه سرزمين پروس، كانت را مجبوركردند كه درباره دين، هيچ نوشته اي منتشرنكند و هيچ سخني نگويد.

هرچند آلمان برپايه شرايط سياسي، اجتماعي و فرهنگي، نمي توانست به مثابه گرانيگاه روشنگري نقش آفريني كند، اما از دگرگوني هاي روشنگري در فرانسه، بويژه انقلاب بزرگ آن تأثير پذيرفت. انقلاب فرانسه(1789-1799) درميان انديشه وران آلماني، شوق و شور و سرزندگي آفريد و كانت را در واپسين سال هاي زندگي فكري، به جانبداري و ارزيابي فيلسوفانه پديده انقلاب واداشت.

در قرن نوزدهم ميلادي، پرچم انديشه روشنگري در دستان هگل و هاينه و انگلس و ماركس قرارگرفت.

در قرن بيستم، انديشمنداني همچون آدرنو و هوركهايمر به بازانديشي در نظريه روشنگري پرداختند. گلوكاچ و ماركوزه نيز در شمار بازنگران نظريه روشنگري در قرن بيستم قراردارند.

 

  هدف فلسفه روشنگری آراسته ساختن جهان با زیور خرد و آگاهی و از میان بردن جهل و خرافات است بر خرد و علم و آگاهی مباهات میکند و هر چیزی را که با عقل همخوانی نداشته باشد متعلق به قلمرو پندار و تخیل میداند.. روشنگری به گالیله و نیوتن  می بالد یعنی علم را بر تر از اسطوره و عقل را برتر از تخیل میداند.

روشنگری اشاره به حرکت تاریخی روشنفکریِ روشنگری که مدافع عقل به عنوان بنا نهانندهٔ سیستم زیبایی‌شناسی معتبر، اخلاق،حکومت و منطق که به فلاسفه اجازه می‌دهد که حقیقت قابل مشاهده را در جهان بدست آورند.

در حقیقت روشنگری با الهام از انقلاب در فیزیک که با قانون حرکت نیوتن آغاز شد، متفکرین روشنگری استدلال داشتند که تفکر روشمند مشابه آن می تواند در همهٔ شکلهای فعالیتهای بشر به کار بسته شود. از اینرو عصر روشنگری به انقلاب علمی پیوند یافته است. برای هردو حرکت تجربه‌گرایی، خرد، علم و عقلانیت اهمیت داشت.

سردستگان روشنگران باور داشتند که آنها جهان را که سالها در زیر سنتهای مشکوک، نابخردی، موهوم پرستی و استبداد عصر تاریکی (قرون وسطی) بوده است به پیشرفت سوق خواهند داد. حرکت روشنگری به بوجود آمدن چهارچوب روشنفکرانه انقلابهای امریکا و فرانسه، حرکت استقلال طلبانهٔ کشورهای امریکای لاتین، قانون اساسی مشروطه ۳ ماه مه ۱۷۹۱ لهستان، کمک نمود و منجر به ترقی لیبرالیسم کلاسیک، مردم سالاری و سرمایه داری گردید.

عصر روشنگری هم‌زمان است با بالندگی سبک باروک و عصر کلاسیک در موسیقی و دورهٔ کلاسیک جدید در هنر، که توجه امروزی به عنوان یکی از سرمشقهای جنبش‌های در عصر مدرن را می طلبید.

عصر روشنگری به عنوان یک حرکت فقط دربریتانیا، فرانسه، آلمان و اسپانیا روی داد اما به زودی به دیگر جاها گسترش یافت. بسیاری از به وجود آورندگان امریکا سخت تحت تآثیر آرمانهای دورهٔ روشنگری به خصوص در مذهب، اقتصاد و حوزهٔ دولتداری قرار داشتند.

(ادامه مطلب) را کلیک کنید

  

ادامه نوشته

ســــیر تــــاریـخـی فـلســــــفــه 3-4

 س!"

  ما در جستار قبلی گفتیم که فلسفۀ یونانی در سه شاخه :فلسفۀ نو افلاطونی در غرب،فلسفۀافلاطونی در شرق و فلسفۀ ارسطویی در جنوب و میان اعراب به حیات خود ادامه داد. این سه شاخه در اواخر قرون وسطی در شما ایتالیا به هم پیوستند و رود خانه ای عظیم به وجود آوردند.اعراب فرهنگ خود را در اسپانیا اعمال کردند و فرهنگ یونانی نیز در یونان و بیزانس حاکم بود.در چنین ایامی رنسانس آغاز شد و عصر "نوزایی" فرهنگ باستان چهرۀ اروپا را تغییر داد. منظور از رنسانس یعنی "تجدید حیات" دورۀ شکوفایی فرهنگی اروپاست که در قرن چهاردهم در شمال ایتالیا آغاز شد و به سرعت در نواحی شمالی اروپا گسترش یافت.

پس از دوره ای طولانی قرون وسطی که حیات انسان را در انوار الهی خلاصه می کرد، یکبار دیگر عصر آن فرارسید تا انسان در مرکز هستی قرار گیرد.در سر لوحه این دوران "بازگشت به مبدا"بود و این مبدا مهم جز انسان مداری دورۀ باستان چیزی دیگری نبود.

  رنسانس یعنی دروانی که هنر و فرهنگ دورۀ باستان تجدید حیات می یافت. در این دوره، بیرون کشیدن هزاران مجسمه و دست نویس های باستانی از زیر خروار ها خاک، نوعی ورزش یا تفریح عمومی  به حساب می آمد،حتی فراگیری زبان یونانی نیز میان مردم متداول شده بود و این امر سبب شد تا به بررسی مجدد فرهنگ یونانی پرداخته شود.

مطالعه انسان مداری یونانی هدفی آموزشی نیز داشت.بررسی و مطالعه رشته های مختلف علوم انسانی سبب شد تا مردم نوعی پرورش کلاسیک بیابند و از اینطریق مقام انسان را بالاتر از موجودات دیگر بیابند.

در حقیقت سه اختراع عمده (قطب نما، باروت و صعنت چاپ) مهم ترین عوامل پدید آمدن عصر جدیدی است که آنرا رنسانس نامیده اند.

اختراع قطب نما کار دریانوردی را آسان کرد و ابزار مهمی برای سفر های اکتشافی به حساب آمد. همین موضوع برای باروت هم مطرح بود.سلاح های جدید این امکان را برای اروپا مساعد ساخت تا بر فرهنگ های آمریکایی و آسیایی و افریقایی و استرلیایی تسلط بیابند.ناگفته نماند که باروت در داخل اروپا هم نقش عمده ای داشت.صنعت چاپ هم برای انتشار آرای متفکران دورۀ رنسانس اهمیت ویژه ای داشت.صنعت چاپ باعث تا کلیسا قدرت انحصاری خود را برای نشر علوم از دست بدهد.پس از مدتی،چند وسیلۀ دیگر هم به این ابزار های اولیه اضافه شد.یکی از این ابزار ها تلسکوپ بود که انقلابی در زمینۀ نجوم به وجود اورد.

یکی از مهم ترین تحولات،تبدیل اقتصاد طبیعی به اقتصاد مالی بود.در پایان قرون وسطی،دربرخی از شهر های اروپا صنعت رونق فراوان یافته بود.اقتصاد برپایۀ تجارت استوار شده بود و حتی موسسات بانکی به وجود آمده بودند.به این ترتیب مبادلۀ کالا با کالا یه به عبارت دیگر اقتصاد طبیعی جای خود را به مبادلۀ کالا با پول داد. و همین امر باعث شد تا در امر اقتصاد،خلاقیت،استعداد و برنامه ریزی به وجود آید.اقتصاد مالی زمینه های رشد جدیدی را برای افراد جامعه به وجود آورد.

همانطور یکه فیلسوفان یونان باستان توانستند خود را از اعتقادات اساطیری فرهنگ زراعتی خلاص کنند.در دورۀ رنسانس هم مردم سعی کردند تا از همین طریق خود را از زیر سلطۀ مالکان و اربابان قدرت کلیسا بیرون بکشند. در همین ایام،ارتباط نزدیک با اعراب در اسپانیا وفرهنگ بیزانسی در شرق،سبب شد تا فرهنگ یونانی بار دیگر شناخته شود.

مهم ترین مساله ای که در رنسانس به چشم میخوردتصویر جدیدی بود که در این دوره از انسان مطرح می شود.انسان مداران دورۀ رنسانس اعتقاد جدیدی نسبت به انسان و ارزش های او عنوان  میکردند که با دیگاه قرون اوسطایی شدیدآ در تضاد بود.در قرون وسطی فقط به طبیعت گناهکار انسان توجه می شد،ولی در دورۀ رنسانس انسان مقامی بسیار والا و ارزشمند داشت.یکی از مهمترین شخصیت های عصر رنسانس مارسیلیو فیچینو نام داشت. او فریاد بر آورد که " ای موجود خدایی در جلد آدمی؛خود را بشناس!"یکی دیگر از آنها جووانی پیکودلامیراندولا بود که مدحی تحت عنوان"در باب شوکت انسان "نوشت.چنین چیزی در قرون وسطی غیر قابل تصور بود.در قرون وسطی همه چیز در خداوند خلاصه می شد،ولی در دورۀ رنسانس مرکزیت همه چیز انسان بود.

در دروۀ رنسانس بیش از دورۀ باستان به فرد گرایی اهمیت داده میشود، زیرا متفکران این عصر معتقد بودند که ما فقط انسان نیستیم بلکه هر کدام ما منحصر به فردیم.این اعتقاد ممکن بود به نوعی خود بزرگ بینی بی در و پیکر منجر شود؛ولی حد مطلوب آن چیزی بود که عنوان انسان عصر رنسانس یافته است.منظور از انسان عصر رنسانس،انسانی است که به تمام جنبه های زندگی،هنر و علم می پردازد. انسان رنسانس مانند انسان عصر باستان به اناتومی و کالبد شناسی و کالبدشگافی می پراختند نه تنها بخاطر مسایل طبی بلکه برای آفرینش های هنر ی نیز.نمایش بدن برهنۀ انسان در آثار هنری متداول شد؛می بینیم که بعد از یک دروۀ طولانی شرم و حیا مردم از بین رفته و انسان تلاش می کند مجددآ همان چیزی باشد که هست و از آنچه هست شرمنده نباشد.

در اروپای قرون وسطی، هنر بیشتر در خدمت کلیساها و دربار پادشاهان هر کشور بود. در واقع مردم عادی موسیقی خاص خود را داشتند که از آن اطلاعات بسیار کمی بجای مانده است. در آغاز رنسانس، اروپاییان پس از پشت سر گذاشتن دوران حکومت مطلق کلیسا، نسبت به مذهب و زندگی پس از مرگ کم توجه شدند و بیشتر متوجه زندگی این جهان شدند. آنها به تحقیق در باره گیاهان، جانوران و همچنین به مطالعات نجوم و فیزیک پرداختند تا بتوانند هرچه بیشتر در باره دنیای خود بیاموزند.

در این دوران شیوه اندیشیدن انسانها به خودشان هم تغییر کرد. تحصیل برای عده بیشتری غیر از طبقه ثروتمند امکان پذیر شد و تبعیض اجتماعی تا حد زیادی از بین رفت و مردمان ثروتمند از هنرمندان حمایت کردند تا در انواع هنرها به درجات بالاتر برسند، دیگر دربار یا کلیسا قدرت مطلق نبودند و تنها نقش حامی داشتند. در چنین جو هنری، هنرمندانی با هر پس زمینه اجتماعی قادر بودند تا فارغ از قید و بند های قرون وسطایی، تا هر درجه که میتوانستند رشد کنند و از طرف مردم و حامیان خود بیشترین احترام و توجه را دریافت کنند. آنها به سفر در سراسر اروپا میپرداختند و تمام شنوندگان و بینندگان خود را غرق در شگفتی میکردند.


در ابتدای دوران رنسانس سبکهای غالب یکی سبک نواحی هلند و بلژیک بود که به فلمیش (Flemish) شهرت داشت و دیگری سبک فرانسوی. اما در حدود سال 1550 کشورهای دیگر هم در این زمینه به فعالیت بیشتری پرداختند. در این دوران انگلستان چنان درگیر جنگهای داخلی بود که تا 1485 هیچ تحول موسیقایی در آن به وجود نیامد و حتا پس از رنسانس موسیقی در این کشور، آنها تمام فوت و فنهای خود را به صورت یک راز حفظ کردند.

بلاخره تصور جدید از انسان به نوعی شناخت جدید از زندگی منجر شد.دیگر انسان فقط به خواست خداوند آفریده نشده بود بلکه خواست انسان نیز در این آفرینش مطرح بود .به این ترتیب انسان می توانست از حضورش در این دنیا شادمان باشد.این احساس آزادی سبب شد تا امکانات نا محدودی در برابر انسان قرار گیرد.از این پس هدف انسان شکستن مرز ها و گذشتن از تمامی محدودیت ها گذشته بود.بنابرین ما می بینیم که انسان مداری عصر رنسانس با انسان مداری دوره باستان تفاوت های فراوانی دارد.یعنی انسان مداری عصر باستان بر آرامش،اعتدال و اقتدار انسان تاکید داشت.

مساله مهم در رابطه به رنسانس اینست که رنسانس به شناختی جدید از طبیعت منجر شد.انسان آن ایام احساس کرد که این دنیای مادی منزلگاه اوست و زندگی او در این جهان تنها به این خاطر نیست که خود را برای سفر به آخرت آماده کند.این احساس سبب شد تا تصویری جدید از دنیای مادی برای انسان به وجود آید.طبیعت برای انسان جنبه ای مثبت یافته بود.بسیاری از مردم حتی معتقد بودندکه خداوند در میان مخلوقات خود است زیرا برای خداوند نمی توان نهایتی در نظر گرفت به همین دلیل او در همه جا حاضر است. چنین دیدگاهی را آیین همه خدایی می نامند.فیلسوفان قرون وسطی همواره بر عرصه غیر قابل گذر میان انسان و خداوند تاکید داشتند ولی در دوره رنسانس طبیعت پدیده ای الهی به شمار و حتی "شکوه خداوندی"نامیده می شد. البته کلیسا تمامی این اندیشه های نو را نمی پسندید.آنچه بر سر جوردانو برونو آمد می تواند دلیل خوبی برای این ادعا باشد.او تنها معتقد بود که خداوند در طبیعت حاضر است بلکه اعتقاد داشت که قضا بی انتها ست او به همین خاطر به مجازات سختی محکوم شد.او را در سال ۱۶۰۰ میلادی در میدان گل های شهر روم سوزاندند. به سادگی متوجه میشویم که در کنار انسان مداری ضد انسان مداری نیز هنوز است و بیداد میکند.

دانشمندان عصر  رنسانس برای بررسی طبیعت در تلاس بودند تا از حواس شان استفاده کنند.رگه های حقیقت جویی و زمزمه های  مخالفت با پیروی چشم بسته و یا کورکورانه از تعالیم کلیسا و هم فلسفۀ ارسطویی و جمعی از نظرات گذشتگان از همان شروع قرن چهادرهم میلادی دیده و شنیده میشد. یعنی دانشمندان عصر رنسانس نتیجه گیری از  طریق تفکر محض را دیگرمردود میدانستند. روشی که در تمام در دوره دورۀ قرون وسطی مورد تائید بود. ولی در  دورۀ رنسانس،آزمایش و تجربه(روش بررسی تجربی) جای ویژه یافت .طبیعت باید از طریق آزمایش مورد تحقیق و بررسی قرار میگرفت. ناگفته نماند که در قرون وسطی نیز از روش تجربی استفاده صورت گرفته است، اما غیر منظم بود،ولی در دورۀ رنسانس به روش های تجربی وآزمایش ها نظم بخشیده شد.

در  دورۀ رنسانس تلاش شد تا مطالعات و تحقیقات علمی خود را بر پایۀ ریاضیات استوار کرده و آنچه قابل اندازه گیری بود باید به شکلی دقیق اندازه گیری میشد، وحتی روش های برای اندازه گیری کشف شد. انسان  عصر رنسانس در تلاش آن بود تا خود  و دیگران را ازقید و بند طبیعت آزاد کند.یعنی انسان دیگر بخشی از طبیعت نبوده،بلکه این دیگر طبیعت بود که باید مورد بهره برداری و استفاده وی قرار میگرفت.

گالیلوگالیله مهم ترین دانشمند قرن هفدهم معتقد بود که کتاب طبیعت به زبان ریاضی نوشته شده است

(ادامه مطلب) را کلیک کنید

ادامه نوشته

ســــیر تــــاریـخـی فـلســــــفــه  1-2

فـــلســفه چیست؟

یکی از فیلسوفان یونان باستان، که بیش از دو هزار سال پیش زندگی میکرد، معتقد بود که فلسفه با حیرت انسان پدید آمده است.او بر این باور بود که پرسش های فلسفی خود به خود پدید آمده اند، زیرا حیات انسان بسیار عجیب بوده است.

عبارت "فلسفه" به معنای واقعی کلمه عشق به خرد است. با این تعبیر، فلسفه یک اشتیاق و کنکاشگری است به گنجینه ی یافته ها و دانش های قابل انتقال بشری. سقراط میگوید فیلسوفان آنانی هستند که فقط ادعای عشق به خرد را دارند ونه ادعای برخورداری از آن.

فلسفه در اصل، شکل جدیدی از تفکر است برای کشف حقیقت که در یونان حدود 600 سال قبل از میلاد آغاز شد. پش از فلسفه، ادیان مختلفی بودند که به تمام پرسش های مردم جواب میدادند.این پاسخها و توضیحات دینی سینه به سینه و نسل به نسل  انتقال و جریان می یافت. انسان صبحدم تاریخ سعی می کند با اسطوره به مسئله زندگی، مسئله تقدیر، مسئله گذشته و آینده اش ﭘاسخ دهد.

اسطوره در اصل داستانی  دربارۀ خدایان است و توضیح میدهد که چرا زندگی به این شکلی است که هست. و موضوع اساسی همه اساطیر نبرد میان نیروهای نیک با نیروهای بد است.

در طی هزاران سال توضیحات اسطوره ای در تار و پود پرسش های فلسفی ریشه دوانده بود.فلاسفه یونانی می خواستند ثابت کنند که این توضیحات معتبر نیستند و انسان نمی تواند به آنها اعتماد داشته باشد.

دانشمندان اغلب اسطوره را به عنوان کوشش هائی ابتدائی برای توضیح پدیده های طبیعت و کوتاه سخن، به عنوان یک دانش بدوی تلقی می کنند. فیلسوفان و الهیون گرایش دارند که اسطوره را یک فلسفه یا دین بدوی بدانند. مورخین و کسانی که نگرش تاریخی دارند داستانهای اسطوره ای را رسوباتِ وقایع تاریخی نیمه فراموش شده ای می دانند که به این صورت در ذهن یک قوم باقی مانده است. انسان شناسان و جامعه شناسان معتقدند که اسطوره تغیییراتی را که در ساختار اجتماعی رخ داده است توصیف می کنند. در نظر هنرمندان و شاعران، اسطوره کنجینه ای از تصاویر ذهنی است که باید در هنر و کار خود به کار گیرند.

  برای اینکه بتوان نظریات نخستین فلاسفه را درک کرد،باید مفهوم تصور اسطوره ای از جهان دریابیم.

در گذشته ها باور بر این بود که زمین بر بالای شاخ گاو و گاو بر پشت ماهی و ماهی در آب قرار دارد. علت زمین لرزه اینست که گاو، زمین را از یک شاخ به شاخ دیگر خود می گذارد.

ویا درمصر عقیده برین بود که طوفانی شدن رودخانه نیل ،علامه ی خشم خدایان است  و  برای فرو نشاندن خشم خدایان و بد مستی رودخانه ،دختران زیبا و جوان را برسم قربانی در آغوش مست رود خانه خروشان رها میکردند.

ویا در کشور ما تا هنوز هم بخصوص وقتی آفتاب گرفتگی یا مهتاب گرفتگی اتفاق می افتد، تحصیل نکرده ها ما آنرا خشم خداوندگار تلقی کرده، نذر و خیرات و دعا خوانی میکنند تا این بلای بد بخیر بگذرد. درحالیکه هر شاگرد سال ششم و هفتم مدرسه میداند که خسوف و کسوف چیست و چرا اتفاق می افتد.؟!

حوادثی همچون زلزله و سیل و طوفان و مرگهای نابهنگام، گذشتگان را به ترس و وحشت مینداخت. آنان رنجهای خود را در قالب سئوال، در پیشگاه خدایان افسانوی خود مطرح میکردند. مردم نیازمند توضیحی بودند که چرا زمین می جنبد و تکان می خورد و یا چرا باران نمی بارد. آیا زمین لرزه به خاطر این شاخ و آن شاخ کردن زمین میباشد ؟و دلیل نه باریدن باران بخواب رفتن «تور »و یا گم شدن گرز« تور»؟!

در شمال اروپادرکشور های اسکندناوی مردم، «تور» را خدای حاصلخیزی می دانستند،بنابرین پاسخ اسطوره ای به این سوال که چرا باران می بارد ،این بودکه تور گرزش را تکان داده است.

برای کشاورزان مشخص نبود که چرا گیاهان رشد می کردند و درخت ها میوه می دادند، ولی به هر حال معلوم بود که اینموضوع ارتباطی به باران دارد.علاو بر این،مردم باور داشتند که باران به تور مربوط می شود و به همین خاطر تور یکی از مهم ترین خدایان شمال اروپا بود.

داستان های اسطوره ای ، پیش از تردید و انتقاد فلاسفه در تمامی دنیا وجود داشته است.حتی در یونان نیز قبل از این که نخستین فلاسفه ظهور کنند، تصویری اسطوره ای از جهان وجود داشته است.در طول قرن های متمادی، داستان خدایان از نسلی به نسل بعد انتقال یافته بود.این خدایان را در یونان زئوس،آپولون،هرا، آتنه، دیدنوسوس، آسکلپیوس، هرکول و هفیستوس می نامیدند.

حدود 700 سال پیش از میلادف هومر و هسیود بخش اعظم گنجینۀ اساطیری یونان را نقل کردند.این کارموقعیت جدیدی به وجود آورد .ثبت داستان های اساطیری باعث شد تا بحث در بارۀ آنها آغاز شود.

نخستین فیلسوفان یونانی، از خدایانی که هومر معرفی کرده بود، انتقاد کردند، زیرا این خدایان بیش از حد شبیه به آدمیان بودند.واقعآ هم آن خدایان مانند ما خود خواه و غیر قابل اعتماد بودند.برای اولین بار در تاریخ بشر گفته شد که شاید این اسطوره ها چیزی جز تصورات آدمیان نباشد.

نمونه ای از این گونه انتقاد ها نسبت به اساطیر را می توان در آثار کسنوفانس دید.او که حدود سال 570 پیش از میلاد متولد شده بود معتقد بود که انسان خدایان خود را با الگو گرفتن ازخود آفریده است:"آنها می میرند، زاده می شوند، لباس می پوشند، حرف می زنند و قیافه ای شبیه به آدمیان دارند... حبشی ها خدایان خود را سیاهپوست با بینی پهن تصور می کنند، مردم تراکیا خدایانشان را چشم آبی وسرخ موی می دانند...اگر گاوان، اسپان و شیران دست می داشتند و می توانستند نقاشی کنند و مانند مردمان کار انجام دهند،اسپان خدایانشان را شبیه به اسپ و گاوان شبیه گاو می کشیدند و پیکر آنان را همانند شکلی که خود دارند می ساختند."

یونانیان در این ایام حکومت های متعددی در یونان و مستعمرات خود در جنوب ایتالیا و آسیای صغیر به وجود آوردند. دراین حکومت ها کار های شاق بر عهدۀ برده ها بود و بقیۀ مردم که آزاد بودند به سیاست یا فرهنگ می پرداختند.تحت این شرایط زندگی، اندیشۀ آدمی جهشی یافت؛ به این معنی که هر فرد می توانست برای خود این سوال را مطرح کند که جامعه چگونه باید سازمان یابد.از این طریق، افراد می توانستند بدون آن که به اسطوره ها متوسل شوند، سوالات فلسفی مطرح کنند

به همین خاطر ما معتقدیم که در آن ایام روش تفکر اساطیری به تفکری مبدل شد که بر پایۀ عقل و تجربه قرار داشت.هدف نخستین فیلسوفان یونانی این بود که برای آنچه را در طبیعت روی می داد، توضیحی طبیعی بیابند.

فلاسفه طبیعت گرا

تا کنون دقیقآ مشخص نشده است که اولین فیلسوف چه کسی بوده است، اما به دلیل این که بشر وقتی با مشکلات روزمره مواجه می شود، معماهایی برایش مطرح می شود و این معماها را نمی تواند جواب بدهد، برای همین به دنبال راهی می گردد که بتواند بعضی از معضلاتش را ﭘاسخ دهد. البته بشر سپیده دم تاریخ بیشتر به دنبال راهی بوده تا مشکلات فردی خودش را در زندگی حل کند. این مشکلات فردی چی بوده؟ یکی خوراک که مهمترین وسیله زنده ماندن است. دوم ﭘوشاک و سوم سرﭘناه. بشر اول به این سه مسئله فکر می کند و معماهایش درباره این مسائل است. اما وقتی به نیازهای خودش در این زمینه ﭘاسخ می دهد در مرحله بعد دچار حیرت می شود و به این فکر می افتد که آیا چیزهای دیگری هم هست؟

ﭘس اگر ما کمی تخیلی نگاه کنیم، اولین فیلسوف کسی است که این سه مشکل یعنی خوردن و ﭘوشیدن و سرﭘناه را حل کرده است. که این خود سر آغاز جدلی بود بین انسان و طبیعت برای بقای حیات.

معمولآ نخستین فلاسفه یونان را "طبیعت گرا" می دانند، زیرا آنها بیش ازهمه به طبیعت و رویداد های طبیعی توجه داشته اند.

فلاسفه به چشم خود می دیدند که تغییراتی در طبیعت صورت می پذیرد.اما این تغییرات چگونه امکان پذیر بود؟ چگونه می شد تبدیل ماده ای را به مادۀ دیگر توجیه کرد؟

نخستین فیلسوفان یونانی همگی بر این اعتقاد بودند که باید مادۀ اولیۀ مشخصی موجب تمامی این تغییرات شده باشد.اینکه آنها چگونه به این نتیجه رسیده بودند، به سادگی قابل طرح نیست.ما فقط می دانیم که این اعتقاد بر پایۀ یک تصور قرار داشت.برای آنها این تصور مطرح بود که ماده ای اولیه باید وجود می داشته که بر اثر آن تغیییرات طبیعی  صورت پذیرد.

در این میان آنچه برای ما از همه جالب تراست پاسخ هایی نیست که این فیلسوفان یافته اند، بلکه مسایلی است که مطرح کرده اند و روشی است که برای پاسخگویی به سوالات خود برگزیده اند. مهم این است که آنها " چگونه " اندیشیده اند، نه این که "چه" اندییشیده اند.

امروزه مشخص است که نخستین فیلسوفان به دنبال تغیرات ظاهری بوده اند. آنها سعی داشتند تا به قوانین جاودانۀ طبیعت دست یابند.خواست آنها این بود که بدون توسل به داستان های اساطیری رویداد های طبیعت را دریابند و آنچه را در طبیعت رُخ می داد از طریق طبیعت توضیح دهند.این  روش با آنچه رعد و برق و زمستان وبهار را نتیجۀ کار خدایان می دانست، کاملآ تفاوت داشت.

با این روش جدید، فلسفه خود را از باور های مذهبی آن ایام رها ساخت.بنابر این می توان گفت که فلاسفۀ طبیعت گرا نخستین گام را در راه تفکر علمی برداشتند و زمینۀ مساعدی را برای تحقیق در علوم طبیعی بوجود آردند.

بخش عمدۀ آثار فیلسوفان طبیعت گرا از میان رفته است.آنچه امروز از اندیشه های نخستین فیلسوفان یونان در اختیار ماست، به گزارش هایی محدود می شود که ارسطو در نوشته هایش آورده است.ارسطو حدود دوصد سال پس از نخستین فیلسوفان یونان می زیسته است. او در نوشته هایش فقط به نتایج اندیشه های این فیلسوفان اشاره هایی دارد. این نکته به آن معنی است که امکان دستیابی به روند تفکر آنان محدود است؛ اما با توجه به آنچه در اختیار داریم می توانیم ادعا کنیم که برنامه کار نخستین فیلسوفان یونان، تفکر در بارۀ مادۀ اولیه و چگونگی تغییرات طبیعی از طریق این ماده بوده است.

نقش ملطیه

اولین نسل فیلسوفان را از ملطیه (Milet) می دانند. ملطیه که شهر کوچکی در ترکیه میباشد در قرون هفتم و ششم پیش از میلاد مهمترین شهر ایونی (Ionie) به حساب می آمد. بندرگاه های این شهر پذیرای کشتی هایی بود که پیوسته در رفت و آمد بودند و هرگونه محصولی را حمل میکردند. به این جهت، روح اهالی ملطیه مثل هر جای دیگری که کار تجارت در آن پر رونق باشد کمی از مذهب فاصله گرفته بود و می توانست با پشتکار بیشتری فعالیتهای علمی و عقلی را دنبال کند.

 

تالس (۶۲۴ ـ۵۴۶ ق.م)

 نخستین فیلسوفی که در شهر ملطیه شناخته شد، تالس نام داشت. تالس بیشتر عمر خود را  در سفر بود.در بارۀ وی گفته اند که او در سفری به مصر ارتفاع هرمی را با اندازه گرفتن سایه آن به دست آورد. اوزمانی از روز به این کار دست زد که طول سایۀ خودش درست به اندازۀ قدش بود.تالس در سال 585 قبل میلاد وقوع کسوفی را نیز پیش بینی کرده بود.

گروهی معتقدند كه تالس ستاره‌ی دب اصغر را كشف كرده و گروهی نیز معتقدند وی اهميت اين ستاره را دركشتيراني شناخته است. در رياضی قضيه‌ی تالس را به وی نسبت می‌دهند و از نظرات وی می توان به این قضیه‌ی مشهور اشاره کرد که: دو مثلث در صورتی مساوی هستند كه يك ضلع و دو زاويه آنها با هم مساوی باشد. که البته گروهی اعتقاد به این دارند که اين قضيه توسط افراد ديگری مطرح شده و براي اين‌كه نظرشان مقبوليت پيدا كند بنام اين فيلسوف مطرح كرده‌اند.

برتراند راسل دركتاب تاريخ فلسفه خود عنوان می‌كند: فلسفه بعنوان چيزی متمايز از الهيات در قرن ششم قبل از ميلاد آغاز شد. برویت اسناد آغازگر فلسفه تالس بود. هنر تالس اين بود كه كلمه‌ی «چه؟» را بجای كلمه‌ی «كه؟» گذاشت. تالس همچون متفكران پيشين يا دقيق‌تر بگوييم همچون متدينان گذشته نپرسيد كه: جهان از «كه» يا بوسيله‌ی چه كسی ساخته شده است، بلكه سؤال را بشكل كاملا تازه‌ای مطرح كرد. پرسيد: جهان از «چه» ساخته شده است؟ يعنی تالس تفسير اسطوره شناختی كهن را در باب پيدايی جهان، رها كرد و كوشيد تا با تفكر عقلی به توصيف طبيعت بپردازد و پيدايی جهان را تبيين كند. اگر سؤال را به شكل اول مطرح كنيم، سرانجام در پاسخ خود، خدايانی را می‌يابيم كه جهان را آفريده‌اند و اين جوابي است دينی بر بنياد افسانه‌های آفرينش و نه فلسفی. اما جواب اين پرسش كه جهان از چه ساخته شده است؟ جوابی علمی و فلسفی است و اولين كسي كه سؤال را بدين شكل مطرح كرد تالس متفكر قرن ششم قبل از ميلاد بود.

از مشخصات افكار او اين است كه بدنبال يك اصل نخستين بنام آرخه (يا عنصر اوليه پيدايش جهان) است كه آغاز پديده‌های اين جهانی است.

تالس آب را ماده اولیه همه چیز می دانست. ما دقیقآ نمی دانیم که منظور وی چه بوده است. شاید او بر این اعتقاد بوده باشد که همه چیز از آب پدید آمده است و دوباره به آب مبدل می شود.

چون وی در شهر «ملیطه» زندگی می‌كرده که شهری جزيره شکل بوده و آب برای اهل آن اهميت زيادی داشته است وهم زمانی که تاس در مصر  به سر می برد، یقینآ به حاصلخیزی مزارع بعد از طغیان و فرونشستن آب رودخانۀ نیل توجه داشته ودیده است که چگونه پس از هر بار ندگی بقه ها و کرم ها پیدا می شده اند.علاوه بر این شاید تالس در بارۀ تبدیل آب  به یخ و بخار و تبدیل دوبارۀ آنها به آب نیز فکر کرده باشد.

گروهی اين تفكر وی را متأثر از تفكر بابليان می‌دانند زيرا آنها معتقد بودند كه «آبسو» نماينده‌ی آب‌های شيرين و «تی‌امت» نماينده‌ی آب‌های شور است. وی تحت تأثير اين انديشه منشأ پيدايش پديده‌های جهانی را آب می‌داند.

از طرفی علل گرايش وی به اين تفكر را می‌توان چنين عنوان كرد كه چون آب شكل معين و مشخصی ندارد و هر شكلی را می‌تواند بپذيرد به همين دلیل، وی را به تفكر در آب وا می‌دارد و این‌که آب ماه‌ی زندگی است و باز همين سيلان و حركتی كه در آب است ذهن وی را به آب جلب می‌كند و نيز ظواهر هستی همه از اين خصوصيت برخوردار هستند.

هنری كه تالس انجام داده يكی يافتن وحدت در ميان كثرت، و ديگری روی آوردن به واقع گرايی و برانداختن افسانه‌ها و اسطوره‌های دينی است كه شاعران برای مردم در تحليل جهان ترسيم می‌نمودند و مردم نيز به آنها معتقد بودند.

تالس به روح معتقد است اما نه بعنوان امری مجرد، بلكه بعنوان نيروی حركت دهنده و جنباننده‌ی اشيا. وی روح را نيز خدا مي داند

سر انجام تالس به این نتیجه رسید که "همه چیز  پر از خدایان است".تالس تصور می کرد که جهان مملو از نیرو های محرک نامرئی است.مسلمآ منظور او از خدایان نیز همین نیرو های محرک بوده است و به خدایان سروده های هومر، ارتباطی ندارد.

آناكسيماندروس (۶۱۰ ـ۵۴۷ ق.م)

آناکسیماندروس فیلسوف دیگریست که در شهر ملطیه زندگی می کرده و اعتقاد داشته است که جهان ما تنها یکی از جهان های بی شمار است و این جهان های بی شمار از ماده ای جاویدان پدید آمده اند و به آن باز می گردند.مشکل است بتوان دقیقآ منظور او را از مادۀ جاویدان درک کرد؛ اما مسل است که وی بر خلاف تالس به ماده ای مشخص اشاره ندارد.

شاید منظور او این باشد که آنچه به وجود آمده است باید متفاوت یا به وجود آورنده اش باشد و چون هر چه به وجود بیاید، فانی است پس باید به وجود آورنده اش جاویدان باشد تا همه چیز بتواند از آن پدید آید و به آن باز گردد.بدین ترتیب روشن است که ممکن نیست این مادۀ ائلیه همین آب معمولی بوده باشد.

بله، اولین سؤال مهم فلسفه این است که این عالم از چه بوجود آمده است؟ از چه ساخته شده است؟......

آناکسیماندروس برای نخستین بار در ایونیا و یونان اندیشه های فلسفی خود را در کتابی بنام"در باره ی طبیعت"  به نثر نوشته است .اختراع ساعت آفتابی یا شاخص (gnomon )  را به او نسبت می دهند هر چند گفته شده است که در میان بابلیان رواج داشته و آناکسیماندروس از آنها گرفته است .برای اولین بار نقشه ای جغرافیایی ترسیم کرده و در باره ی زمین معتقد بود که" زمین ستونی استوانه ای شکل است که هوا آن را احاطه کرده است و به طور عمودی در مرکز گیتی بدون تکیه گاهی که بر آن مستقر شود شناور است، معهذا نمی افتد زیرا به علت واقع شدن در مرکز ، خط سیر مرجحی ندارد که به طرف آن متمایل گردد." ( خوابگرد ها ، آرتور کستلر ، منوچهر روحانی ، ص 8 ) لذا بر خلاف آنچه که براساس اسطوره معتقد بودند زمین " نه بر پایه ای استوار قرار دارد و نه چون درختی است سر به هوا برافراشته با ریشه های نا مرئی در ژرفای بی پایان ، بلکه در فضا معلق است .(پایدیا ، ورنر یگر ، جلد یک ص 230 )و گنبد مرئی آسمان نیمی از گوی کاملی است که زمین در مرکز آن قرار دارد . و" خورشید پس از آنکه گردش روزانه خود را در بالای زمین به انجام رساند شب در زیر زمین به گردش ادامه می دهد و صبحدم دو باره به نقطه ای می رسد که حرکت را از آن آغاز کرده است. بنابر این کیهان نیمکره نیست بلکه کره ای کامل است و زمین در مرکز آن قرار دارد . " ( همان ص 224) و آن طوری که در نظام های کهن گفته شده است خورشید لبه جهان را دور می زند " خورشید فقط حفره ای است که در حاشیه چرخی عظیم الجثه قرار دارد . این حاشیه مملو از آتش است و همچنانکه این حاشیه به دور زمین می چرخد حفره ای هم که در آن وجود دارد به همین طریق می چرخد . " ( خوابگرد ها ص 8 ) حال اگر این حفره ها بسته شوند یا جلوی این حفره ها به وسیله چیزی گرفته شود خسوف یا کسوف روی می دهد. پس با این تصویری که آناکسیمندر ارائه می دهد زمین در مرکز قرار دارد و خورشید و دیگر سیارات به دور او می چرخند .

 چگونه جهان اینگونه شکل یافته است؟ . آنچه که در آناکسیماندروس جالب توجه است اینکه او این چگونگی تشکیل جهان را بیان می کند . " وقتی اشیاء از هم جدا شدند ، جهانی که ما آن را می شناسیم به وسیله یک حرکت چرخنده گردبادی شکل گرفته است ، به این معنی که عناصر سنگین تر ، خاک و آب ، در مرکز گرد باد باقی ماندند ، آتش به سوی محیط رانده شد و هوا در وسط باقی می ماند .زمین همچون یک قرص نیست بلکه استوانه کوتاهی است " ( تاریخ فلسفه، کاپلستون، ص 35 )  

او معتقد بود که "قبل از این دنیای ما ،تعدادی نامتناهی ازدنیا های دیگر موجود بوده است . که دوباره منحل شده و به صورت توده بی نظمی در آمده اند " ( خوابگرد ها ، ص 8 ) ظاهرا این اندیشه ریشه در تفکر هسیود دارد . هسیود می گفت " در آغاز تمامی عالم هستی بی نظم و درهم ( کائوس) بود ( متفکران یونانی ، تئودور گمپرتس ، جلد یک ، ص 71)

 در باره منشاء حیات آناکسیماندروس معتقد بود که حیات از دریا ناشی شده است ، و جانداران از رطوبت پدید آمده اند ، و انسان در آغاز ماهی بوده است . اما چرا انسان از حیوانات دیگر به وجود آمده است .به نظر او چون نوزاد انسان در کودکی نمی تواند از خود نگهداری کند و بیش از هر حیوان دیگری به مواظبت احتیاج دارد . و " ممکن نیست در تنهایی – لااقل از طریق طبیعی – به زندگی ادامه دهد ، او را مانع شده است از اینکه به پیروی از اسطوره آدمی را بر آمده از زمین بپندارد."( متفکران یونانی ص 73 )

 اما چرا نمی توان مادةالمواد جهان را آب یا هر عنصر دیگری دانست و چرا آناکسیماندروس نظر استاد خود تالس را نپذیرفت .آناکسیماندروس مراد تالس از آب را همین آب متعارف و" اصل همه اشیاء "را،" مایه همه چیز ها" گرفته است  از نظر آناکسیماندروس آب نمی توانست مادة الموادباشد چون خودش برای پیدایش احتیاج به گرما دارد . یعنی اگر جسم جامدی بخواهد ذوب شود و یا مایعی به بخار تبدیل شود باید حرارت ببیند، پس آن دو عنصر "سرد "و "گرم " باید از مادة المواد دیگری از طریق جدایش به وجود آمده باشند. از نظر او چون ضد ها آشتی ناپذیر هستند اگر یکی اصل قرار گیرد لاجرم بر عناصر دیگر چیره خواهد شد . یعنی همه جهان می بایست به آب تبدیل می شد . همه مواد و صورت های مادی که از یکدیگر پدید می آیند. " به نظر آناکسیماندر به یک معنی ارزش مساوی دارند و هیچ یک بر دیگری مرجح نیست و از این رو لااقل هیچ یک را نمی توان مبدأ و مولد دیگران دانست . " ( متفکران یونانی ص 71) این عنصر مقدم بر اضداد است ، اضداد از آن به وجود می آیند و به آن منحل می شوند . " این خمیرمایه خود خصوصیات اشیاء عادی را ندارد . ( تخته سنگها ، رودخانه ها و از این قبیل ) یا حتی خصوصیات مقومات آنها را ( خاک ، آب ، و از این قبیل ) ، بلکه اساس همۀ اینها در آن قرار دارد . " ( تفکر در عهد باستان ،ترنس اروین ، محمد سعید حنایی کاشانی ، ص 42) پس آن عنصر نخستین یا اصل نخستین چیست ؟از نظر او مادةالمواد چیزی است که دو خاصیت دارد 1- عدم تعین 2- عدم تناهی . سیمپلیکوس به نقل از تئوفراستوس می نویسد . " ( اصل نخستین و عنصر همۀ هستنده ها مادۀ نامحدود آپایرون بوده است ... این نه آب است و نه هیچ یک از به اصطلاح عناصر دیگر ، بلکه طبیعت نا محدود دیگری است که از آن ، همۀ آسمانها و همۀ جهانهایی که در آنند ، پدید می آیند ، آنچه که چیزیها از آن پدید می آیند ، همان است که بار دیگر  در آن ، بنا بر ضرورت ، از میان می روند ، زیرا به یکدیگر ، به سبب بیدادگری خود ، مطابق با فرمان زمان ، تاوان و جریمه می دهند ؛ آ نگونه که خود وی به این زبان شاعرانه بیان می کند . " ( نخستین متفکران یونان ، ص 134) آپایرون در زبان یونانی یعنی لایتناهی ، بینهایت،نامحدود، و بی حدومرز. منظور از نامتناهی  هم می تواند از لحاظ کمی و مکانی باشد و هم از لحاظ ماهیت ، شکل و تعین نداشته باشد. او نامتناهی را بر تر از متناهی می دانست . " آناکسیماندروس و ملیسوس .... برای اینکه نامتناهی را برتر از متناهی می انگاشتند به شدت مورد نقد و انتقاد ارسطو قرار گرفته اند " ( بحث در مابعد الطبیعه ص 788) برای اینکه تا قبل از فلسفه نو افلاطونی و مسیحیت و به خصوص فیلسوفان باستان نامتناهی را پست تر از متناهی می دانستند و خداوند بیشتر متناهی تصور می شد تا نامتناهی . آیا نا متناهی موجودی خدایی بوده است " پیداست که " آپیرون " ( نامتناهی ) نیروئی فعال است ، تنها خدا می تواند " همه چیز را رهبری کند " و خبری هم هست حاکی از اینکه خود آناکسیماندروس " نامتناهی " را که به طور لاینقطع جهان هایی تازه می زاید و دو باره به خود می گیرد ، مو جودی خدایی نا میده است ."(پایدیا ، ص 232) 

آناكسيمنس (۵۸۵-۵۲۸ ق.م)

آناکسیمنس سومین فیلسوف مقیم شهر ملطیه(570-526 ق.م) میباشد. آناکسیمنس نيز عنصر اوليه‌ی پيدايش جهان را همانند آناكسيماندروس امری يگانه و نامحدود می‌داند، ولی برخلاف او معتقد بود كه آن يك امر مشخص و متعين است نه نامشخص و نامتعين؛ وی(هوا) را به عنوان عنصر اوليه‌ی پيدايش جهان مطرح می‌نمايد.

مسلمآ آناکسیمنس نظر تالس را در بارۀ آب می دانست.اما آب چگونه پدید آمده بود؟ آناکسیمنس آب را شکل غلیظ شدۀ هوا می دانست. البته ما هم امروز می بینیم که وقتی باران می بارد، آب از هوا فرو می ریزد. این فیلسوف معتقد بود که اگر آب غلیظ تر شود به خاک مبدل خواهدشد، شاید توجه او در این مورد به خاکی جلب شده بوده است که پس از آب شدن یخ ها بر روی زمین نمایان می شد.

از سوی دیگر او معتقد بود که با رقیق شدن هوا، آتش به وجود آمده است.به این ترتیب بنا به اعتقاد آناکسیمنس خاک ، آب و آتش از هوا به وجود آمده بودند.

در مرحله ای که تفکر فلسفی در یونان باستان در حال انعقاد بود، تمام مرجعیتهای سنتی در مقابل تفکر منطقی متزلزل شده و اعتبار خود را از دست میدادند. شعار این جریان این بود که: هیچ مطلبی درست نیست مگر آنچه «من» بتوانم با دلایل قاطع برای خودم توجیه کنم، و تفکر «من» بتواند درباره اش به خویشتن حساب پس دهد. این روحیه در تمام نوشته های ایونیایی از مردم شناسی و جغرافیا و تاریخ گرفته تا کتابهای طبی حکمفرماست. در تمام این کتابها انتقاد از طریق «ضمیر اول شخص مفرد» یعنی از طریق «من» انجام میگیرد! مثلا هکاتئوس نخستین مُبدع جغرافیا و مردم شناسی کتاب خود را با با عنوان «علم انساب» چنین آغاز میکند : «هکاتئوس اهل ملطیه چنین میگوید: هر مطلبی را آنگونه که به نظرم موافق حقیقت مینمود نوشته ام زیرا سخنان یونانیان گوناگون است و به نظر من مُضحک.»(1)

 پس در ابتدای پیدایش فلسفه در یونان باستان مخصوصا در مکتب ملطیه، تفکر فلسفی راهی بوده برای ظهور «من». البته به شرط اینکه همچنانکه اشاره رفت، این «من» بتواند با دلایل قاطع ادعاهای خود را توجیه کند و درباره آنها حساب پس دهد. مضافا اینکه این توجیهات و دفاعیات، نه بر مرجعی بیرون از «من»، بلکه باید بر منابع خود «من» استوار باشد. وحتی اگر قرار باشد بر مرجعی بیرونی و خارج از «من» متکی باشد، باید اعتبار و ارزش آن مرجعها قبلا از طریق خود «من» تأیید شده باشد!

به نظر می آید حتی امروزه نیز چنین باشد. یعنی «من» هر انسان و همچنین «من»های یک جامعه برای اینکه بتواند امکان بُروز بیابد و به فعلیت برسد، چاره ای جز این ندارد که متوسل به فلسفه شود. چرا که:

- در روش تفکردینی، «نقل» بر «عقل» حاکم میشود و «من»ها امکان قد علم کردن در مقابل بنیانگذاران دینی را نمی یابند. «عقل» در مقابل احکام و اعتقادات و ارزشهای دینی در حد یک «ابزار توجیه گر» تنزل پیدا میکند و امکان بیان آزادانه پیدا نمیکند.

نكته‌ی قابل توجه ديگر در فلسفه‌ی آناكسيمنس، همانندیی است كه ميان «هوا» و مفهوم «خدا» وجود دارد. آناكسيمنس می‌گويد: «هوا»، خداست. وی علت همه‌ی موجودات را به هوای نامحدود نسبت داده. او نه وجود خدايان را نفی كرده و نه درباره‌ی آنها خاموش مانده است، با وجود اين معتقد نبود كه هوا ساخته‌ی خدايان است، بلكه خود خدايان نيز از هوا بوجود آمده‌اند.

خدايان مطرح در يونان باستان دارای يك خدا بعنوان فرمانروا بودند كه در اصطلاح ديني آن را «زئوس» می‌ناميدند، در نزد آناكسمينس اين خدای فرمانروا  «هوا» يا همان «آئرا»  است.

از نظر آناكسيمنس زمين مسطح است و در اثر انقباض هوا بوجود آمده و خود زمين سوار بر هوا است و تكيه بر هوا دارد و هوا را يك امر متعين و دارای هويت می‌داند. شايد آناكسيمنس در مورد اين‌كه هوا نگهدارنده‌ی آسمان و زمين است، تحت تأثير وضعيت تنفسی انسان بوده است. يعنی همان‌طوری كه نفس (دم يا بازدم) بدن را بطور مسلطانه احاطه كرده و عامل حفظ و نگهداری آن می‌باشد، هوا نيز جهان را مسلطانه احاطه كرده و عامل حفظ و نگهداری آن است. پس به عقيده‌ی ايشان چيزی بجز هوا نمی‌تواند عامل حيات و پيدايش موجودات باشد.

مسالۀ تغییر و حرکت

ما در جستار گذشته متوجه شدیم که تالس، آناکسیماندر و آناکسیمنس  معتقد بودندکه همه چیز از یک ماده اولیه  بوجود آمده است. اما جان مساله در این است که این مادۀ اولیه چگونه ناگهان تغییرکرده و به چیزی دیگری تبدیل شده است؟

در  اینجا می پردازیم به شگافتن عقاید فلاسفه معروف همین دوران پارمنیدس، هراکلیتوس، امپدکلس، آناکساگوراس و دموکرایتوس، پیرامون این مسالۀ مهم.

پارمنیدس  (540-480 ق.م)

پارمنیدس معروفترین فیلسوف الئایی حدود(540-480 ق.م) به مساله تغییر و تبدیل ماده توجه داشت و نخستين کسی ست که درباره متافيزيک بحث کرده است. پارمنيدس میتافزیک خود را  در اثرش با نام "درباره طبيعت" که به شرح شهودی پرداخته که درباره هستی برايش ييش آمده بود، پی ریزی کرده است. او معتقدبود که هر چه هست همیشه بوده است. یونانیان از قبل معتقد بودند که هرچه در جهان وجود دارد، همیشه وجود داشته است. پارمنیدس که اهل شهر الئا در جنوب ایتالیا که در آن ایام از مستعمرات یونان به شمار میرفت و در جمع دیگر از فیلسوفان الئایی معروفترین شان بود برین باور بود که هیچ چیز نمی تواند از هیچ بوجود آمده باشد و آنچه هست نمی تواند به هیچ مبدل شود.

پارمنیدس به این هم اکتفا نکرده به تجسس خود در طبیعت ادامه داد و سر انجام به این باور رسید شی ، وجود ویا هستی پایدار بوده و تغییر و دگرگونی را در آن راه نیست، همچنان که نیستی ای برای هستی وجود ندارد. یعنی که تغییر واقعی امکان پذیر نیست و هیچ چیز نمی تواند به چیزی دیگر جز آنچه هست مبدل شود. او با این اندیشه خود،عنصر زمان را از هستی حذف میکند. و این یکی از اشکالات اساسی میتافزیک پارمنیدس است.

 

البته برای پارمنیدس روشن بود که طبیعت همواره دستخوش تغییرات است. او میدانست  با حواس خود تغییرات را توضیح دهد ولی نمی توانست آنچه را عقل به او حکم می کرد منسجم سازد. به هر حال مشخص است که اگر قرار می بود او میان حواس و عقل یکی را برگزیند، عقل را انتخاب میکرد.

مقوله ی معروفیست که " چیزی زا قبول می کنم که ببینم" ولی پارمنیدس حتی پس از اینکه چیزی را به چشم خود می دید، نمی پذیرفت. او معتقد بود که حواس تصویری نادرست از جهان به دست می دهند و این تصویر با آنچه عقل حکم میکند با هم سازگار نیستند.

پارمنیدس در منظومه « درباره طبیعت» با زبانی شاعرانه چنین سروده است:

«هرگز قبول مکن که نباشنده هست

روح کنجکاوت را از این اندیشه دور نگاه دار!»

منظور پارمنیدس، این است که تنها جنبه و حوزه ای از وجود ثابت و دائمی و تغییر ناپذیر، که قابل شناسایی و کشف است، « هست» بودن آن یا « هستی» آن است و هر چه تغییر پذیر و قابل دگرگونی هست، چون وجود حقیقی ندارد، پس «نیست» و فاقد «هستی» است.

حذف زمان از هستی در فلسفه پارمنیدس بر این مبنا بود که او زمان را هم مثل مکان و حرکت از شکل های ظاهری بروز هستی و نه ناشی از ماهیت و حقیقت آن می دانست و آن را حاصل توهم  ذهن حسی نگر و سطحی بین ما می شمرد و در نتیجه برای آن حقیقتی بنیادین و گوهرین قائل نبود و برای همین هم شناخت عمیق هستی را فارغ از جلوه هایی چون زمان و حرکت می دانست.

 

هراکلیت (ح540-480 ق.م)

"نمی‌توان دو بار در یک رود شنا کرد."

هراکلیت از هم عصران پارمنیدس بود. او از اهالی اِفه سوس(شهر افه سوس دومين شهر بزرگ يونان بود نزديك ميلتوس(ملطیه) قرار داشت.)در آسیای صغیر، ترکیه کنونی به شمار می آمد. هراکلیت یا هراکلیتوس یا هرقلیتوس از معروفترين فيلسوفان پيش سقراطی است كه فلسفه او را بسياری از فلاسفه بزرگ غرب مورد توجه قرار داده اند از آن جمله میتوان به افلاطون، هگل، نيچه و هايدگر اشاره كرد.

از نیم قرن پیش از میلاد تا اکنون که 2000 و چند صد سال را در بر می گیرد، علم و فلسفه غرب تحت تاثير نظرات هراكليت قراردارد. در حالیکه او خود زير تاثير فلسفه متحرك و پوياي شرق قرار داشت. سقراط ميگفت، يك غواص دلي لازم است تا انسان كنجكاو بتواند جملات او را بفهمد. هگل، هراكليت را روشنگري عميق ناميد كه باعث تكامل آغازين و رشد كودكي علم فلسفه شد. نيچه مينويسد كه آثار ونظريات هراكليت هيچگاه كهنه نخواهند شد. به نظر مورخين سير انديشه بشر، افلاتون، هگل، ماركس، نيچه و فيلسوفان كلبي تحت تاثير نظريات هراكليت قرار گرفته اند. گرچه قانون تضاد هراكليت تاثير مهمي روي همعصران خود گذاشت، ولي آن نظر ، بعدها بارها مورد سوء تفاهم نيز قرار گرفت و به غلط تفسير شد.داروينيستها سعي نمودند با تكيه بر آموزش تئوري مبارزه اضداد، پايه تئوريكي براي نظريات خود، ازجمله تئوري تكامل و تنازع بقا، بيابند. هراكليت خود نيز از موضعي غيردمكراتيك به انتقاد از بعضي از نظريات روشنفكران زمان خود مانند: دمكريت، فيثاغورث، هومر و هزويد پرداخت.

هراکلیتوس تفاوتی عمده با سه فيلسوف طبيعی ميلتوسی(ملطیی) داشت. او برخلاف سه فيلسوف قبلی كه بدنبال ماده اوليه طيبعت می گشتند تلاش خود را روی آهنگ تغييرات طبيعت و چگونگی اين تغييرات متمركز كرده بود. بنابرین شاید بتوان گفت که هراکلیت بیش از پارمنیدس به حواس متکی بود.

دوکتورین فلسفی هراکلیت دو جنبه داشت:

-          هراکلیت معتقد بود که " همه چیز در حرکت است". همه چیز در گذر است و هیچ چیز ثابت نیست. به همین خاطر است که ما هیچ گاه نمی توانیم در یک رود خانه دوبار قدم بگذاریم ، زیرا هر بار که پا در آن رودخانه بنهیم آب دیگری بر روی پای ما جریان خواهد داشت و ما هم هر بار تغییر کرده ایم. این تغيير و تحول دايمی جهان را می توان جنبه اول دكترين هراكليتوس دانست.

-          جنبه دوم دكترين او در باره كشمكش اضداد در جهان می باشد،هراگلیت معتقد بود که جهان همواره محل اضداد است. به نظر هراكليت، جهان را نه خدايان و نه انسان آفريده است، بلكه تضاد و مبارزه اضداد باعث حركت، زندگي، تغيير و تحول آن ميشود. اگر ما هیچ گاه بیمار نشویم، هیچ وقت هم درک نخواهیم کرد که سلامتی چیست.اگر ما هیچ گاه گرسنه نشویم، هرگز لذت سیر بودن را نخواهیم فهمید. اگر جنگی وجود نداشته باشد، ارزش صلح معلوم نخواهد بود و اگر زمستان نباشد، آمدن بهار هم شکوه نخواهد داشت.

هراکلیت معتقد بود که خوب و بد هردو جایگاهی ضروری در هستی دارند و بدون وجود اضداد در کنار یکدیگر، جهان به پایان میرسد. او مرگ فردی را لازمه زندگی فرد ديگر می داند، بدی و نيكی را يكی می داند كه فقط در نظر ما متفاوتند، خوشی و بدحالی را لازم و ملزوم هم می داند.

هراکلیت باور داشت که" خدا همانا روز و شب، زمستان و تابستان، جنگ و صلح و گرسنگی و سیری است." خدای او مطمئنآ خدای اساطیری نبوده ، به اعتقاد وی خدا و خدایی، چیزی است که جهان را دربر گرفته است. یعنی خدا در نظر او طبیعتی است که دایمآ تغییر می کند و جمع اضداد میباشد.

هراکلیت بیشتر به جای واژه "خدا" از کلمه  یونانی "لوگوس" به معنی عقل استفاده کرده است. همو معتقد بود که حتی اگر ما انسان ها همیشه به یک شکل فکر نکنیم و آگاهی مان یکسان نباشد، باید نوعی" آگاهی جهانی" وجود داشته باشد که تمامی رویداد های طبیعت را هدایت کند. این " آگاهی جهانی" یا "قانون جهانی" در همه یکسان است و انسان ها باید از آن پیروی کنند. با وجود این، به اعتقاد وی بیشتر مردم از عقل فردی و شخصی خود در زندگی بهره میگیرند. او به همین دلیل ارزشی برای آدمیان قایل نبود و نظرات آنان را کودکانه میدانست.

به این ترتیب، هراکلیت در تمامی تغییرات و اضداد در طبیعت، نوعی وحدت یا هستی می دید و آنچه را زمینۀ تمامی این تعییرات و دگر گونی ها بود "خدا" یا "لوگوس" می نامید.

از جانب دیگر فلسفۀ هراکلیت اصالت تاریخی دارد و آن این است که قایل به اخلاقی بودن قضاوت تاریخ است، به عبارتی بر سیاق آنچه " واقعی است، حقیقی است" میتوان گفت آنچه" واقعی است، اخلاقی است". چنانکه هراکلیت بیان میکند که نتیجۀ جنگ همیشه عادلانه است.هراکلیت از آنجا که معتقد به تغییرات مداوم است، با این مشکل مواجه می شود که میزان و معیار عدالت نیز در تغییر و سیلان است.هراکلیت این مشکل را با نسبی گرایی ارزشی و همچنین وحدت اضداد حل می کند:

« زندگی و مرگ ، بیداری و خواب، جوانی و پیری، اینها همه یکی هستند زیرا که یکی تبدیل به دیگری می­شود و این باز تبدیل به اولی..... آنکه با خود در ستیز است به خود ملتزم می­گردد... اضداد از آن یکدیگرند، بهترین هماهنگی از ناسازی نتیجه می­شود و همه چیز از راه ستیزه پدید می­آید و پرورش می­یابد..... راهی که به بالا می­رود همان راهی است که به پایین می­آید....... راه راست همان راه کج است و با آن یکی است .....در نزد خدایان همه چیز زیبا و حق است؛ لیکن آدمیان برخی چیزها را حق و دیگر چیزها را ناحق می­دانند.....خوب و بد یکی است.»

از بعضی لحاظ دیدگاه هایی هراکلیت و پارمنیدس در مقابل هم صف آراسته آرایی کرده اند، یکی به عقل چنگ زده و دیگری به حس؛عقل به پارمنیدس حکم می کرد که هیچ چیز دگرگون نمی شود و تغییر نمی کند، اما حس برای هراکلیت حکم دیگری داشت و تغییر دایمی طبیعت را تائید می کرد.کدام یک از آنها  حق به جانب بود، هراکلیت یا پارمنیدس؟، به عقل باید باور داشت و یا به حس اعتماد و اطمینان کرد؟

هر کدام از این دو فیلسوف دو تا مساله را پیش کشیده بودند:

پار منیدس معتقد بودکه:

الف- هیچ چیز تغییر نمی کند

ب- حس ممکن است گمراه کننده باشد

ودر مقابل،هراکلیتوس به این باور بود که:

الف- همه چیز تغییر میکند(" همه چیز در حرکت است")

ب- به حس می توان اعتماد کرد.

محال است بتوان چنین تضاد بزرگی را میان دیگر فیلسوفان یافت.اما حق با یک  از آن دو بود؟

امپدکلس(494-434 ق.م)

امپدکلس حدود(494-434 پ.م) توانست سر انجام راهی برای خلاصی از این ابهام بزرگ بیابد و فلسفه را از سرگردانی برهاند.او معتقد بود که پارمنیدس و هراکلیتوس هرکدام در یکی از دو نظر خود محق بوده اند و در نظر دیگر  راه اشتباه رفته اند.

اختلاف نظر امپدکلس با دیگر فیلسوفان در این نکتۀ مهم بود که آنان به وجود یک مادۀ اولیه اعتقاد داشتند، در حالی که امپدکلس معتقد بود که اگر تنها یک مادۀ اولیه  وجود میداشت، هیچ گاه نمی شد میان آنچه عقل حکم می کند و آنچه حس می گوید رابطه ای برقرار کرد.

امپدکلس معتقد بود که در طبیعت چهار عنصر اولیه یا " منشاء" وجود دارد. این چهار منشاء عبارتند از خاک، هوا،آتش و آب.

به اعتقاد او، تمامی تغییرات حاصله در طبیعت از آمیختن این چهار عنصر با یکدیگر و جدا شدن  دوبارۀ آنها از یکدیگر صورت پذیرفته است، زیرا همه جیز از خاک، هوا، آتش و آب تشکیل شده است و فقط مقدار ترکیب آنها با یکدیگر متفاوت است. او می گفت این درست نیست که بگوییم"همه چیز " تغییر می کند، زیرا دراصل هیچ چیز تغییر نمی کند. آنچه اتفاق می افتد، در اصل پیوستن و دوباره گسستن این چهار عنصر است.

امپدکلس معتقد بود که  دو نیرو در طبیعت باید وجود داشته باشد.او این دو نیرو را مهر و کین نامید بود.آنچه سبب پیوستگی عناصر می شد، مهر بود و کین مسبب گسستگی عناصر بود. به  این ترتیب وی میان ماده و نیرو تمایز قایل بود.

امپدوکلس روح را زندانی بدن می داندو این به خاطر گناهی است که او مرتکب شده است .اما گناهی که او می گوید با گناه نخستین مذاهب سامی فرق دارد.او معتقد است که انسان از آنجایی که شروع به کشتار دیگر حیوانات کرده و شکم خود را گورستان حیوانات دیگر کرد مرتکب گناه شده است . و راه رهایی از گناه چیزی جز تناسخ نیست یعنی آنقدر باید این روح گناهکار در جسمهای گوناگون حلول کند و زجر ببیند تا بالاخره با تزکیه پاک شود و به آرامش برسد. " در فلسفه امپدوکلس نظریه ی ارفه ای نفس و فلسفه ی طبیعی ایونیایی بهم آمیخته اند و این آمیزش نشان می دهد که چگونه دوشیوه ی نگرش کاملا مختلف به جهان ، توانسته اند در ذهن شخص واحد یکدیگر راتکمیل کنند. نماد اتحاد این دو شیوه ی نگرش ، تصوری است که از این فیلسوف در باره ی نفس به ما رسیده است؛ در این تصور ، نفس در میان گرد باد عناصر گرفتار است و هوا وآب و خاک وآتش ، در حالی که همه از آن بیزارند ، آن را به سوی یکدیگر می رانند.

آناکساگوراس(500تا428ق.م)

خورشید یک گلوله آتشین است

آناکساگوراس فیلسوف دیگریست که نمیتوانست وجود تنها یک مادۀ اولیه را بپذیرد. او نظر امپیدکلس را نیز قبول نداشت و نمی توانست بپذیرد که خاک،هوا،آتش یا آب به خون، استخوان، پست یا مو مبدل شده باشد.

آناکساگوراس از لحاظ دیگری هم جلب توجه می کند، او نخستین فیلسوف  آتنی است که از زندگی اش اطلاعاتی بیشتر وجود دارد. زادگاهش در آسیای صغیر بود.در چهل سالگی به آتن مهاجرت کرد، ولی به اتهام بی دینی محاکمه شد.اورا از آتن تعبید کردند، زیرا مدعی بود که خورشید خدا نیست، بلکه توده ای آتشین و بزرگتر از شبه جزیره پلویونس است.

آناکساگورانس معتقد بود که همه چیز در طبیعت از به هم پیوستن ذره های بسیار کوچک بوجود آمده است. این ذره ها به چشم دیده نمی شوند.هر چیزی میتواند به اجزای کوچکتری تقسیم شود، ولی کوچکترین این اجزا نیز همه ویژگی های آنچیز را در خود دارد.

بدن ما هم همین ویژگی را دارد .در هسته سلول پوستی، تنها اطلاعات مربوط به پوست انبار نشده است، بلکه اطلاعات مربوط به چشم، رنگ،مو،تعداد انگشتان و حتی شکل آنها نیز نهفته است.در سلول بدن ما کلیۀ اطلاعات مربوط به ساختمان زیستی ما محفوظ است.

بنابرین در هر سلول" چیزی در همه چیز" وجود دارد.هر کلیتیف از مجموعۀ اجزای ساخته شده است که هر یک ازآنها تمامی آن کل را در بر دارد.

آناکساگوراس این ذره های کوچک را که جزی از کل به شمار می روند، "بذر" یا "بهره" می نامد. همچنان که امپئکلس مهر را نیروی پیوستگی مواد می دانست.آناکساگوراس نیز به نوعی نیرو معتقد بود و این نیرو را عامل به وجود آمدن انسان ها، حیوانات، گل ها و درختان می دانست.او این نیرو را "روح" می نامید.

وی توجه زیادی به ستاره شناسی داشت.او معتقد بود که تمامی اجرام آسمانی از همان ماده ای ساخته شده اند که زمین از آن به وجود آمده است.او زمانی به این باور رسید که یکی از سنگ های آسمانی را برسی کرد.به همین دلیل آناکساگوراس معتقد بود که در کرات دیگر نیز وجود انسان قابل تصور است.

آناکساگوراس که مدتی در شهر آتن زندگی میگرد ، بجرم اینکه خورشید را گلوله ای آتشین میدانست ، از آتن تعبید کردند.

دموکریتوس(460-370 ق.م)

اشکال ابتدایی تفکر فلسفی برای نخستین بار در دوران باستان در جامعه برده داری پدید شد. فلسفه باستان دارای مشخصات بارزی است كه بعدها در فلسفه مدرن غرب بروز می كند از جمله فيلسوفان اين عصر كه تاثير گذاری بيشتری بر فلسفه مدرن داشته اند می توان به افلاطون، ارسطو، سقراط و دمکریت اشاره كرد. نمونه شکل ابتدایی ماتریالیسم، سیستم عقاید دمکریت فیلسوف بزرگ یونان باستان است. در دوران باستان فلسفه بر علم متکی نبوده و نارس بود زیرا که بر همان سطح رشدی که جامعه به آن رسیده بود و بر شناسایی های سطحی و ابتدایی آن دوران تکیه داشت و بنابر این نمی توانست علمی باشد.
در فلسفه قدیم یونان باستان ما شاهد نبرد بین ماتریالیسم و ایده آلیسم ـ بین مکتب دمکریت و مکتب افلاطون ـ هستیم.

دموکریتوس یا دموکریت ذیمقراطیس((Democritus حدود(460-370 ق.م) از آنجاییکه بر ارزش شادمانی تاکید میکرده است، معروف به " فیلسوف خندان" و آخرین فیلسوف طبیعت گرا بود. او از اهالی بندر آبدرا در شمال دریای اژه بود. دموکریتوس(دموکریت)  نظامی فلسفی تأسیس کرد که تبیینی مادی از جهان طبیعی به حساب می‌‌آید و در این راه البته وی از معلمش لئوسیپوس متأثر است.

دموكريتوس بعد از مرگ پدرش براى يافتن دانش و حكمت سفرهاى متعددى را آغاز كرد به طوريكه ارثيه فراوانش صرف انجام اين سفرها شد. گفته میشود كه او از مصر , اتيوپى(حبشه) , آریانا و هند ديدن كرده است. هنگامى كه دموكريتوس به زادگاهش آبدرا برگشت نه چيزى از ارثيه پدر برايش باقىمانده بود، نه وسيله امرار معاشى داشت به همين سبب برادرش داموسيس در اين زمينه به او كمك كرد. او باقيمانده عمرش را صرف آزمايشهايى در باره طبيعت كرد. آشنايى او با پديده هاى طبيعى و قدرت او در پيش بينى وضع هوا موجبات شهرت دموكريتوس را فراهم آورده بود. او از اين تواناييهايش براى متقاعد ساختن مردم به اينكه آينده قابل پيشبينى است استفاده مىكرد. دموكريتوس در حالى كه بيشتر از صد سال داشت در گذشت.

دموکریتوس از ساز و برگ الکترونیکی و دیجیتالی امروزی هیچ آگاهی و اطلاعی نداشت. عقل او یگانه ابزار واقعی او بود. عقل، انتخاب دیگری را برای او اجازه نمیداد. اگز پذیرفته یاشیم که هیچ چیزی به خودی خود نمی تواند به چیزی دیگری مبدل شود، هیچ چیزی از هیچ به وجود نمی آید و هیچ چیزی از میان نمی رود، آن وقت طبیعت باید از ذره های کوچکی ساخته شده باشد که به یکدیگر بپیوندند.ودوباره از یکدیگر جدا شوند.

دموکریتوس به وجود نوعی "نیرو" یا "روح" در تغییرات طبیعی معتقد نبود.از نظر او تنها چیزی که امکان وجود داشت ، اتم ها بودند و فضایی خالی.چون دموکرایتوس تنها به "ماده" توجه داشته است، او را ماده گرا نامیده اند. او معتقد بود که حرکت اتم ها تحت تسلط اراده ای مشخص  قرار ندارد.اما این نکته به آن معنی نیست که حرکت آنها صرفآ اتفاقی است. وی اعتقاد داشت که برای هر رویدادی، دلیلی طبیعی  وجود دارد و این دلیل درخود اشیاء نهفته است.

دموکریتوس را عقیده برین بود که حتی احساس ما از جهان بر اساس نظریۀ ذره های تجزیه نا پذیر قابل توجیه است. اگز چیزی را حس میکنیم، به خاطر حرکت اتم ها در فضای خالی است. اگر من میتوانم مهتاب را ببینم ،به این خاطر است که اتم های ماه به چشمان من می خورد.

دموکریتوس پیرامون رابطه  ادراک با اتم اعتقاد داشت که روح انسان از نوعی اتم های گرد و صاف تشکیل شده است. وقتی کسی می میرد اتم های روح او از هر سوی جسمش خارج می شوند و سپس روح دیگری به وجود می آورند، که به جسمی جدید تعلق میگیرد.

این نظر به آن معنی است که روح انسان هیچ گاه نمی میرد. تا هنوز همدر جهان قرن بیست ویکمی، بسیاری از مردم آن همانند دموکریتوس معتقدند که روح آدمی در پیوند با مغز اوست و وقتی انسان از میان برود، ممکن نیست ادارکی وجود داشته باشد. یعنی دموكريتوس روحى جاودانه و غير مادى را در بشر قبول نداشت به نظر او روح انسان از ماده اى رقيق با اتمهايى صاف گرد تشكيل شده بود كه اتمهاى اين ماده هنگام مرگ از هم جدا و پراكنده مىشوند .

دموکریتوس پایان فلسفه طبیعت گرایی یونانی را،با طرح نظریۀ ذره های تجزیه ناپذیر خود اعلام کرد. او با هراکلیتوس در مورد این نظریه که همه چیز در " حرکت " است، هم داستان بود. به نظر او همه چیز در تغییر بود. اما  دموکریتوس بر این باور بود که در پشت هر آنچه در حرکت است، شی جاودانه و غیر قابل تغییر قرار دارد که ثابت است و اتم است.

به عقيده او نيروى ماوراطبيعت يا چيزى خارج از طبيعت وجود ندارد. براى دموكريتوس تنها وجودى قابل قبول است كه از اتم تشكيل يافته باشد از اين روست كه او را فيلسوفى كاملا  ماترياليست (ماده گرا) مىشناسيم. به نظر او همه چيز در طبيعت مكانيكى و جبرى و تخلف ناپذير است.چون همه چيز از اتم ساخته شده وآن هم فقط از قوانين ذاتى خود پيروى میىكند . پس با كشف قوانين طبيعت به راحتى قادر خواهيم بود آينده را پيشبينى كنيم .

 ما می بینیم که بيشتر فلسفه دموكريتوس در باره اتم میباشد. اتم در زبان يونانى به معناى تجزيه ناپذير است. دموكريتوس به اين نتيجه رسيده بود كه ماده را نمى توان به صورت نامحدود به ذرات ريزتر تقسيم كرد و پس از تقسيم كردن متوالى ماده به ذره اى تجزيه ناپذير به نام اتم خواهيم رسيد. اتمها در نظر دموكريتوس جاودانى بودند يعنى ازلى و ابدى دليل آن هم اين است كه نه هيچ چيز از عدم پديد مىآيد نه وجود قابل تبديل به عدم است. از اين جهت دموكريتوس با الئاييها موافق است ولى برخلاف آنها دموكريتوس خلا و حركت و تغيير را قبول دارد. به اعتقاد او اتمها با يكديگر فاصله دارند و حركت مىكنند و فاصله بين اتمها نيز خلا است . او معتقد بود كه اجسام از اتمهاى گوناگونى تشكيل شده اند كه اين اتمها با هم پيوند يافته اند , اگر جسم تجزيه شود اين اتمها د وباره از هم جدا خواهند وپراكنده مىگردند. نظريات ارسطو در باره طبيعت باعث شد كه تئورى اتم دموكريتوس تقريبا به دست فراموشى سپرده شود تا اينكه بالاخره قريب دو هزار سال بعد دوباره همين نظريه توسط شيميدان انگليسى جان دالتون دوباره مطرح شد.

دموکریت همیشه آماده استقبال از چیزهای خوب و محبوب زندگی بود. آفرینش را کامل می‌دانست و پیوسته در شکوه نبود. آثار دموکریت که در عهد عتیق شهرت فراوان یافته بود به دست ما نرسیده است تنها دیوژن عنوان چند اثر از آثار او را یاد کرده است: درباره آرامش روان، درباره طبیعت انسان، دوزخ‌ها، درباه سه نسل، علل زمینی هماهنگی و اعداد.

پیدایش علوم

تاریخ:

در همان ایامی که فلاسفۀ یونان سعی در توضیح طبیعی تغییرات موجود در طبیعت داشتند، رفته رفته برای تاریخ نیز دانشی بوجود آمد.دراین علم سعی  برآن بود تا دلایل طبیعی رویداد های تاریخی بررسی شود. از آن پس دیگر شکست در جنگ به پای انتقام خدایان نوشته نمی شد. معروف ترین مورخان یونانی را میتوان هرودوت(484تا424) و توسیدید(460-400 ق.م) دانست.

هرودوت تاریخ‌نگار یونانی دورهٔ باستان،  در سدهٔ پنجم پیش از میلاد میزیسته‌است. نوشته‌هاى هرودوت شامل نه كتاب است و از اين‌جهت آن را «تاريخ در نه كتاب» مینامند و هر يك از كتاب‌هاى او به نام يكى از ارباب انواع يونان كهن نامگذاری شده است. بعضى از محققان تقسيم و نام‌گذارى آثار هرودوت راکار دیگران در  قرون بعدی مى‌دانند و معتقدند كه تأليفات او در ابتدا تقسيماتى نداشته است.

از فرهيختگان يوناني گرفته تا مورخين معاصر، از جمله ويل دورانت و آرنولد توين‌بي، هرودوت را پدر تاريخ دانسته‌اند. به بيان هنري اس. لوكاس، استاد تاريخ دانشگاه ميشيگان، هرودوت شايسته‌ي اين لقب است، زيرا همه‌ي اطلاعات بشر قرن بيستم از ملت‌هاي مشرق باستان به ويژه، مادها، پارس‌ها، بابلي‌ها، يوناني‌ها، ايتاليايي‌ها، فينيقي‌ها و مصريان مرهون كوشش‌هاي اوست. اگر هرودوت نبود،‌ شامپليون فرانسوي نمي توانست خط هيروگليف را بخواند زيرا هرودوت اطلاعات پراكنده‌اي از ملت‌هاي كهن در كتابش به يادگار گذاشته است، كه همين اطلاعات باعث برانگيخته شدن حس كنجكاوي تاريخ‌شناسان و باستان‌شناسان سده‌هاي جديد و در نتيجه كشف بسياري از حقيقت‌هاي تاريخي سده‌هاي باستاني آدمي شد.

پيش از هرودوت تاريخ‌نگاران ديگري مانند كادموس، هلانيكوس، ميتي‌لين، شارن و هكاته، مي‌زيستند كه هرودوت در جواني آرزو داشته است كه روزي با آن‌ها از نزديك آشنا شود. آن تاريخ‌نگاران بيش‌تر درباره‌ي چگونگي بنيان‌گذاري شهرهاي باستاني و شكوه و جلال خانواده‌هاي بزرگ و اشراف سخن گفته‌اند و اغلب با استدلالي خيالي نسب كساني را به خدايان و قهرمانان باستان مي‌رسانده‌اند. هرودوت در جواني نوشته‌هاي آنان را مي‌خوانده و از افسانه‌هاي خيالي آنان لذت مي‌برده است، اما پس چندي دريافته بود كه شيوه‌ي تاريخ‌نگاري آنان چندان درست نيست و آنان را به افسانه‌پردازي و داستان‌سرايي متهم ‌كرده است

اثر هرودوت نخستین اثری بود که از تفکرات دینی و کنجکاوی گردآورندگانِ آگاهی‌های جغرافیایی و قوم‌شناختی فراتر رفت و به "تحقیق" رسید. تحقیق در واقعیت‌های انسانی که مشخص کردن آنها از خلال سنن ایمانی و دینی امکان‌پذیر است. به همین علت هم هرودوت واژه historiai  را عنوان کتاب خود قرار داده است.  historiai در زبان یونانی به معنی تحقیق و جستجو برای کشف حقیقت است. نباید فراموش کرد که پیش از هرودوت نویسندگانی که آنها را «گفتارنگار» می‌نامیدند به این اکتفا می‌کردند که داستان‌های اساطیری را که ریشه‌های خدایی و انسانی داشتند از منظومه‌های حماسی و نسب‌نامه‌ها و شرح رویدادها اقتباس کنند و به نثر بنویسند. طبیعی است که هرودوت نیز بیشتر از لحاظ پیروی از سبک آسان و روان داستان‌گویان و نیز از لحاظ زبانی که به کار می‌برد ‌به گفتارنگاران نزدیک‌تر است تا از لحاظ طرز تفکر؛ چرا که هرودوت به لهجه یونانی نوشته است.

و اما توسیدید چگونه می اندیشید؟

توسیدید میان "سبب" و "دلیل" جنگ تفاوتی مهم می‌گذارد، که برای تاریخ نویسی جنگی پس از او از اهمیت بسیاری برخوردار است، و بهمین گونه ما می‌توانیم این تفاوت گذاری را برای توضیح جنگ آمریکا علیه عراق بکار بندیم. دلایل متفاوتی، که در سده پنجم پیش از میلاد از سوی طرفین جنگ بکار رفتند، تا اسپارتی‌ها را برآن داشت، که به آتن اعلان جنگ بدهند، یعنی گسست قرارداد بین دوطرف از سویی و حمله بزرگتر آتن از سوی دیگر، را توسیدید تنها بعنوان "سبب" جنگ، یعنی دلایل بلاواسطه جنگ برمی‌شمرد و او به آنها ارزش چندانی نمی‌دهد. توسیدید تاریخدان برجسته یونانی پس از تحلیل جامع و کامل مبتنی بر داده‌های بیشمار پیش زمینه این جنگ، به این نتیجه می‌رسد، که مهم‌ترین دلیل این جنگ این پنداشت اسپارتی‌ها بود، که آنها در یک پیمان با آتن، یعنی آتنی که همواره روبه گسترش و توسعه طلبی داشت، در درازمدت تنها زیان می‌بینند و ضرر می‌کنند: "نخستین دلیل و دلیل اصلی؛ که البته کمتر در باره آن سخن گفته می‌شد؛ را من در افزایش قدرت آتنی‌ها می‌بینم، که اسپارتی‌ها را به وحشت انداخت و آنان را به جنگ وادار کرد. ..."

ژاکلین دو رمه ئی معتقد است که تاریخ توسیدید در عین حال که تاریخ حوادث جنگ های پلوبونزی است، از ویژگی های خاصی برخوردار است که تا ان زمان نظیرش دیده نشده بود. توسیدید همه وقایع را با تجزیه و تحلیل روانکاوانه، با در نظر گرفتن انگیزه هایی که موجب بروز آن واقعه شده است، بررسی می کند و سپس واقعه را توضیح می دهد.اثر او یک نوشته علمی است که در آن جوانه های همه علوم انسانی را در حال رشد می بینیم.در اثر او نه خرافات، نه هاتف غیبی معابد و نه خدایان نقشی دارند. تاریخ جنگ های پلوپونزی اثر جاودانه توسیدید است

طب:

یونانیان آن ایام خدایان را حتی مسئول بروز بیماری ها میدانستند.بیماری های ساری، انتقامی از سوی خدایان تعبیر می شد. و سلامتی نیز از طرف آنان به ارمغان می آمد، مشروط بر آنکه با قربانی کردن خشنودی آنها فراهم شده باشد.

در همان ایامی که فیلسوفان یونانی در صدد بودند تا مسیری جدید در تفکر به وجود آورند، دانشی جدید نیز در یونان در زمینۀ طب شکوفا می شد. این علم جدید سعی داشت تا برای سلامت و بیماری انسان توضیحاتی طبیعی بیابد. بنیان گذار دانش جدید طبابت(پزشکی) را در یونان آن زمان، بقراط دانسته اند.او حدود سال 460 ق.م .در جزیرۀ کوس به دنیا آمد.

بر اساس سنت طبابت بقراط، مهم ترین محافظ انسان در برابر بیماری ها، تعادل در زندگی و تطبیق با اصول صحی است. سلامتی برا ی انسان امری طبیعی است و بروز بیماری به این خاطر است که طبیعت آدمی به خاطر اختلالی جسمانی یا روانی بر هم میخورد. راه سلامتی انسان در تعادل، هماهنگی و و جود روحی سالم در جسمی سالم نهفته است.

بقراط که به عنوان پدر علم طب جديد شناخته شده است، نخستين کسي بود که طبابت را از خرافات جدا کرد. وي که در جزيره يوناني توس به دنيا آمد پسر يک طبيب بود . بقراط اعتقاد معاصرين خود را که مي گفتند بيماري توسط خدايان انتقام جو به وجود مي آيد، رد کرد و به جاي آن اعلام کرد که هر بيماري، يک علت طبيعي دارد. او گفت که اگر علت را بيابيد، مي توانيد آن را درمان کنيد.

بقراط مي گفت با مشاهده نشانه هاي يک بيماري و در نظر گرفتن شدت آن، پزشک مي تواند چشم انداز اين بيماري را براي يک بيمار خاص پيش بيني کند. بقراط بر اساس چنين انديشه هاي منطقي يک مدرسه طبی را بنيان نهاد.

عقيده طبی ديگري که بقراط قبول داشت، آن بود که روش درماني که براي يک بيمار به کار مي رود، ممکن است براي بيمار ديگر موثر نباشد. وي اعلام کرد که آنچه براي يک نفر غذاست، ممکن است براي ديگري زهر باشد.

بقراط همچنين ساير طبیبان را تشويق مي کرد که از درمان هاي ساده مانند يک رژيم غذايي سالم، استراحت زياد و محيط تميز استفاده کنند. او مي گفت زماني که طبیبان نمي توانند بيماري را درمان کنند، طبيعت اغلب اين کار را مي کند. در بيماران رو به مرگ نبايد از روش هاي ساده ي درمان استفاده کرد و پيشنهاد کرد که بيماري هاي بحراني، معالجه هاي بحراني هم مي خواهد.

از ديگر توصيه هاي بقراط چيزي است که امروزه رفتار خوب باليني ناميده مي شود، با اين عنوان که بيماري زماني سخت تر است که ذهن مضطرب باشد و بعضي بيماران زماني که از رفتار خوب طبیب رضايت داشته باشند، بهبودي خود را باز مي يابند.

وي معتقد بود که طبیبان بايد خادم بيماران خود باشند و معيارهاي سلوک شرافتمندانه را رعايت کنند. در زمان وي گاهي طبیبان براي از بين بردن بعضي از بيماران خود تطميع مي شدند و امکان داشت که يک حاکم به طبیبی دستور دهد که براي کشتن دشمن خود از سم استفاده کند. بقراط گفت: طبیب در مورد بيمار مسئول است.

بقراط تعهد نامه اي را که امروزه دانشجويان طب موقع اخذ درجه دکتري اظهار مي کنند، تهيه کرده است.

« در بخشي از اين سوگند نامه آمده است که من عميقا تعهد مي کنم که خود را وقف خدمت به انسانيت بنمايم. من حرفه خود را با وجدان و شرافت انجام خواهم داد و سلامتي بيماران نخستين وظيفه من خواهد بود.»

 

ما در قسمت های گذشته با فلسفه طبیعت گرا به مثابه فلسفه ای که تصویر اسطوره ای جهان را باطل کرد ، آشنا شدیم. معمولآ فیلسوفان طبیعت گرا را به خاطر این که قبل از سقراط می زیسته اند، فلاسفۀ پیش از سقراط نیز می نامند. البته دموکرایتوس چند سال بعد از سقراط دیده از جهان فروبست، ولی تمامی افکار واندیشه های او به فلسفۀ طبیعت گرای پیش از سقراط مربوط است. سقراط تنها از نظر زمانی مبداّ تاریخی در نظر گرفته نمی شود؛ حضور او حتی موقعیت جرافیایی بررسی های فلسفی را تغییر می دهد. سقراط نخستین فیلسوفی است که در آتن متولد شده است و مانند دو فیلسوف بعد از خود در همین شهر نیز زندگی کرده و به کار و کوشش پرداخته است.

 

ســوفیست ها:

فیلسوفان طبیعت گرا پیش از هر چیز محقق مسایل طبیعی به شمار می رفتند؛ آنان به همین دلیل نیز جایگاهی مهم در تاریخ علم دارند. ولی در آتن که در حدود سال 450 ق.م. مرکز فرهنگی یونان شده بود، به تدریج نوعی دموکراسی در این شهر به وجود آمد. یکی از پیش فرض های دموکراسی در آتن، تربیت مردم برای مشارکت در چنین سیاستی بود. این مساله حتی امروز نیز مورد تائید است که دموکراسی در جامعه ای می تواند تخقق یابد که مردم نسبت به ان شناخت داشته باشند. به همین دلیل فن سخن وری برای آتنی ها  بیش از هر چیز اهمیت داشت.

پس از چندی، گروهی از معلمان و فیلسوفان دوره گرد از مستعمرات یونان راهی آتن شدند. آنان خود را سوفیست می نامیدند. واژۀ "سوفیست" به معنی  صاحب معرفت و حکمت آموز بود. سوفیست ها در آتن از طریق آموزش مردم امرار معاش می کردند.

این گروه فیلسوفان دوره گرد نیز مانند فلاسفۀ طبیعت گرا به باور های اساطیری معتقد نبودند، ولی از سوی دیگر تفکرات فلسفی را نیز مردود می دانستند. به اعتقاد آنان، حتی اگر برای مسایل فلسفی پاسخی هم وجود می داشت، این پاسخ نمی توانست برای حل معمای طبیعت و عالم هستی ملاکی قطعی باشد. این دیدگاه فلسفی را شکاکیت می نامند.

به هر حال اگر هم نتوانیم پاسخی برای معمای طبیعت بیابیم، می دانیم که انسان هستیم و باید بیاموزیم که در کنار یکدیگر زندگی کنیم. این دیدگاه سبب شد تا سوفیست ها به انسان و جایگاه او در اجتماع توجه داشته باشند.

یکی از سوفیست ها به نام پروتاگوراس(487 تا 420 ق.م.) گفته است که " انسان مقیاس همه چیز است. " به اعتقاد وی، حق  و ناحق و خوب و بد و  باید بر اساس نیاز های انسان ارزیابی شود. او در برابر این سوال که آیا خدایان یونان را قبول دارد یانه، چنین جواب داده است: " در بارۀ خدایان، هیچ نمی دانم که هستند یا نیستند...چیز های زیادی ما را از این شناسایی باز می دارد: پیچیدگی مساله و کوتاهی عمر ما ".  کسی را که نسبت به وجود  خدا مردد است لا دری می نامند.

پروتاگوراس (487 تا 420 ق.م.)

" انسان مقیاس همه چیز است. "

 پروتاگوراس نخستین و مهمترین نظریه پرداز فلسفه سوفسطایی پیش ازسقراط واستاد سخنوری اهل آبدره درشمال یونان آنزمان و همشهری دمکریت مشهور بود. پروتاگوراس گفته است که " انسان مقیاس همه چیز است. " به اعتقاد وی، حق  و ناحق و خوب و بد و  باید بر اساس نیاز های انسان ارزیابی شود. او در برابر این سوال که آیا خدایان یونان را قبول دارد یانه، چنین جواب داده است: " در بارۀ خدایان، هیچ نمی دانم که هستند یا نیستند...چیز های زیادی ما را از این شناسایی باز می دارد: پیچیدگی مساله و کوتاهی عمر ما ".

 افلاتون بعدها در یک برخورد لجاجت آمیزی با او گفته بود که : "خدا میزان همه چیزها است ". و پراگماتیسم هاِیی آمریکایی سالهاست که مینویسند : "علم میزان همه چیز است " .

پروتاگوراس بخاطر کتاب (پیرامون خدایان) به اتهام کفروالحاد! به مرگ محکوم شده بود ودرسن هفتاد سالگی حین فرار ازاجرای حکم اعدام در دریا غرق شد. وی درکنار آناکساگوراس، فیدیاس، آسیازیا و سقراط ازجمله اعدامیان سیرتاریخ اندیشه غرب است!. آنزمان توجه نداشتن به خدایان دولتی!برای اندیشمندان ایجاد دردسر مینمود. جمله (انسان- میزان) پروتاگوراس- مورد توجه اندیشمندان دوره رنسانس - روشنگری و اومانیسم نیزشد. پیرامون اهمیت پروتاگوراس گفته میشود که نه افلاتون و نه ارسطو فلسفه باستان رانمایندگی کردند بلکه پروتاگوراس و گورگیاس آغازگران فلسفه روشنگری غرب میباشند.

سوفیست ها اغلب در آتن به بحث در بارۀ آنچه طبیعی است و آنچه از طریق اجتماع بروز می کند، می پرداختند و زمینه را برای نقد و تحلیل های اجتماعی فراهم می آوردند.

به عنوان یک نمونه، آنان نشان دادند که " احساس شرم" پدیده ای طبیعی نیست، زیرا اگر چنین احساسی طبیعی می بود، باید ذاتی انسان می شد. ممکن نیست ترس از برهنه بودن عاملی ذاتی باشد و فقط به آداب و رسوم حاکم بر اجتماع وابسته است.

دروسی که سوفیست ها ارائه می دادند عبارت بود از فلسفه، ادبیات، هنر، علوم ریاضی، ستاره شناسی، دستور زبان، علم سیاست شامل قانون اساسی و امور اداری و هنر جنگ و خصوصا فن سخنوری.

سوفیست که اصلا به معنی استاد و هنر مند بود معنی مربی و آموزگار پیدا کرد. سوفسطائیان معلمانی دوره گرد بودند که شهر به شهر می گشتند و در مقابل درسی که می دادند اجرت دریافت می کردند .سوفیست ها اندیشه های تازه ای را با خود آوردند، در باره ی اصالت ارزش های اخلاقی تردید کردند و طرفدار پان هلنیسم یعنی اتحاد اقوام یونانی بودند. " غایت تعلیم وتربیت سوفیستی این بود که شاگردان بتوانند به اداره ی امور خصوصی خود توانا شوند و به یاری فن سخنوری در اجتماعات سیاسی مردمان را به درستی عقاید خود معتقد سازند و بدین سان در اداره ی امر کشور نقشی بازی کنند."

سوفسطائیان سیاست را به گونه ی سرگرم کننده ای وارد زندگی روزانه ی مردم کردند. اگر بخواهیم سوفسطائیان را با کسانی که امروز زندگی می کنند مقایسه کنیم شاید بشود گفت که " نیمه استاد و نیمه روزنامه نویس " بودند لذا ورود یک سوفیست به شهر حادثه ای مهم بود و جوانان گرد او جمع می شدند ، که صحنه ای از آن را افلاطون در رساله ی پروتاگوراس به تصویر کشیده است.

 سوفسطائیان از نظر سیاسی به دو دسته تقسیم می شدند .یک دسته معتقد بودند که طبیعت خوب ولی تمدن بد است ( مثل روسو ) قانون، اختراع اقویا و برای برده ساختن انسانها است . ترازیماخوس در جمهوری کتاب نخست در تعریف عدالت می گوید " عدالت آن چیزی است که برای قوی سودمند باشد ." و در ادامه در پاسخ ایرادات سقراط می گوید " هر حکومت هر قانونی را با در نظر گرفتن منافع خود وضع می کند ؛ حکومت دموکراسی منافع عموم مردم را در نظر می گیرد و حکومت استبدادی منافع حاکم مستبد را، حکو مت های دیگر نیز مطابق همین قاعده عمل می کنند و با وضع قانون آنچه به نفع حاکم تشخیص دهند حق می نامند . و از همه ی مردمان می خواهند که آن را محترم بشمارند و کسی را که از آن سر پیچید قانون شکن وظالم نام می دهند و به کیفرمی رسانند. بنابر این معنی پاسخ من این است که در هر کشور حق و عدالت چیزی است که برای حکومت آن کشور سودمند باشد، و چون در همه ی کشور ها قدرت در دست حکومت است از این رو اگر نیک بنگری خواهی دید که عدالت در همه جا یک چیز بیش نیست : "چیزی که برای قوی سودمند باشد ."

 دسته ی دیگر معتقد بودند که طبیعت نه خوب و نه بد است ( مثل نیچه ) و قانون، اختراع ضعفاء است برای باز داشتن و منع اقویا. قدرت بالاترین فضیلت است و عاقلانه ترین و طبیعی ترین حکومت ها ، حکومت اشراف است . افلاطون در رساله ی گرگیاس از زبان کالیکلس خطاب به سقراط می گوید " کسی که بخواهد چون آزاد مردان روزگار بگذراند باید هوس ها و شهوات خود را به جای محدود ساختن بپرورد و به آنها نیرو رساند و دانش و زیرکی خود را برای راضی کردن آنها به کار اندازد . البته بیشتر مردمان به ان کار توانا نیستند و چون از ناتوانی خود شرم دارند برای پنهان ساختن آن لگام گسیختگی و نا پر هیز کاری را زشت می شمارند و بدین سان می کوشند کسانی را که از نظر طبیعی قوی ترند محدود سازند ، و چون خود از ارضای هوس ها و رسیدن به آرزو ها نا توانند خویشتن داری و عدالت را می ستایند.پس این ستایش از نا توانی است. برای کسانی که فرمانروایی را از پدر به ارث برده یا به یاری نیروی طبیعی خود تاج و تخت به دست آورده اند ، چه چیزی زشت تر و بد تر از خویشتن داری است ؟ اینان که می توانند از هر موهبتی بر خوردار گردند بی آنکه مانعی در راهشان باشد ، چگونه چشم داری به دست خود فرمانروایی بر خود بتراشند و در برابر قانون و داد گاه و سخن های واهی توده ی مردم سر فرود آورند؟ کسی که بر کشوری فرمان می راند اگر به اسارت خویشتن داری و عدالت چنان گردن نهد که نتواند در آن کشور به دوستان خویش نصیبی بیش از دشمنان برساند، زبون و سیه روز نیست؟ "

چرامردم یونان از سوفسطائیان انزجار داشتند ؟ افلاطون در رساله ی پروتاگوراس از زبان سقراط به هیپوکراتس می گوید: " شرم نداری که در نزد یونانیان به سوفیستی شهره شوی ؟"

1-      کسانی که به تفکر در باره ی مسائل مربوط به شناسایی و حقوق و اخلاق می اندیشیدند به کنجکاوی نا روا متهم می شدند .

2-      گرفتن مزد برای کار ذهنی و فکری عملی بسیار زشت بشمار می رفت و به منزله ی بندگی داوطلبانه تلقی می شد

3-      کسانی که پول نداشتند تا به عنوان حق الزحمه به سوفسطائیان بپردازند و نمی توانستند در جرگه ی شاگردان سوفسطائیان قرار گیرند و اگر گذرشان به دادگاه می افتاد نمی توانستند در برابر حریفانی که فن سخنوری را بلد بودند مقاومت کنند در نتیجه در داد گاه محکوم می شدند .

4-     رشته های مذهبی و اخلاقی که افراد جامعه را به هم پیوند می داد یکباره پاره شد و آنها نتوانستند قواعد اخلاقی جدیدی جایگزین کنند .و معیار های ثابتی ارائه دهند

5-      کسانی که کامیابی شخصی را بر تر از همه چیز می دانستند برای اندیشه خود پشتوانه ی فلسفی یافتند .

6-     سوفسطائیانی که سخنوری یاد می دادند کم کم کارشان بالا گرفت و به شاگردان خود می آموختند که چگونه حق را باطل و باطل را حق جلوه دهند.و شاگردان خود را به جدل و مناظره تشویق می کردند .

خدمات سوفسطائیان

1-      اندیشه ی آدمی را از بسیاری از قیود اوهام و خرافات آزاد ساختند .

2-      دانش های گوناگونی را رواج دادند .

3-   سوالات بزرگی را در برابر بشر قرار دادند به تعبیر ویل دورانت " مشخص ترین و عمیق ترین پیشرفت فلسفه ی یونان با سوفسطائیان شروع گردید . "

سقراط فیلسوف خردگرا

اکنون وقت آن رسیده تا با بزرگ ترین فیلسوفان یونان باستان آشنا شویم؛ سقراط، افلاطون و ارسطو. هر یک از این سه فیلسوف نقش موثری در شکوفایی تمدن اروپا داشته است.

سقراط فیلسوف خردگرا:

«شناخت واقعی از درون انسان سرچشمه میگیرد»

"در تاريخ انديشه‌ی غرب سقراط يك مرجع است، زیرا  "قبل از سقراط" و" بعد از سقراط" سخن می‌رانند. پيش از او فلاسفه نظريه‌های خود رابه گونه‌ای شاعرانه و بيشتر نزديك به روش پيامبران و كاهنان بيان می‌كردند. پس از او اما، بیشترینه مكاتب باستان خود را وارث او يا متاثر از او می‌دانند. سقراط ، از آن پس مبدل می‌شود به فرزانه‌ای قهرمان، پايه گذار پرسش فلسفی و تجسد مطالبات اخلاقی. اين مرد عجيب كه بود كه به رغم اين همه تاثير، چيزی ننوشت. آيا هنوز می‌توان او را، ورای توده‌ی وسيع افسانه‌ها و تفسيرها، باز شناخت؟"

سقراط(470 تا 399 ق.م)  در شهر آتن بدنیا آمد و بیشتر عمر خود را در بازار و خیابان های این شهر به صحبت با مردم گذراند. سقراط ظاهری ناخوشایند و زشت داشت، کوتاه قد و چاق بود چشمانی تنگ و بینی پهن و بزرگی داشت. ولی آن گونه که  گفته اند، دارای باطنی دلپذیر بود. علاوه بر همه ای اینها، اگر تمامی گذشته و حال را جستجو کنیم، محال است بتوانیم کسی را مانند او بیابیم.

بجاخواهد بود سقراط را اسرار آمیز ترین شخیصت تمامی تاریخ فلسفه دانست. فیلسوفی که یک سطر مطلب هم ننوشته است؛ ولی بیشترین تاثیر را درتفکر اروپایی و حتی بیرون اروپا داشته است. پس از مرگش موسس چندین دیگاه فلسفی شد. نسبت دادن دیدگاه های مختلف فلسفی به او بیشتر به دلیل همین اسرار آمیزی شخصیتش بود.

آنچه ما در بارۀ سقراط می دانیم، بیشتر از نوشته های افلاطون  استخراج شده است. افلاطون شاگرد سقراط بود و خودش هم یکی ار بزرگترین فیلسوفان تاریخ به شمار میرود.

افلاطون رساله های متعددی نوشته است و در بسیاری از این رساله ها با گفتگوها، سقراط در بحث های فلسفی وی شرکت دارد.

وقتی افلاطون از زبان سقراط سخن می گوید، مشخص نمی شود که آنچه بازگو میشود، دیدگاه افلاطون است یا سقراط. به همین دلیل تشخیص آرای سقراط از افلاطون ساده نیست.

این نکته که سقراط واقعآ که بوده است، اهمیت چندانی ندارد. آنچه اهمیت دارد، تصویری است که افلاطون از او به دست می دهد و پس از 2400 سال هنوز باقی و جاری است.

هسته اصلی مباحثات سقراط این نکته بود که او قصد آموزش کسی را نداشت. او به ظاهر نشان میداد که میخواهد از طرف مقابل خود چیزی یاد بگیرد. به این ترتیب روش تعلیم او اصلآ به معلم های دیگر شباهت نداشت. او به جای درس دادن، از بحث کردن استفاده می کرد.

سقراط كه مادرش قابله بود مدعي بود كه پيشه مادرش را دنبال ميكند. وي ميگفت كه قابله خودش نمي زايد بلكه هنگام زايمان به ديگران كمك مي كند. بدينترتيب سقراط معتقد بود كه وظيفه اش ياري رساندن به ديگران است تا آرا و انديشه خودرا بيان كنند و از حمل آن فارغ شوند. زيرا شناخت واقعي از درون انسان سر چشمه ميگيرد. به اعتقاد سقراط شناخت را نمي توان به درون آدمي وارد كرد بلكه بايد از درون او بيرون كشيد؛ تنها شناختي كه از درون مي جوشد بصيرت حقيقي است. تاكيد سقراط بر اين است كه زايمان پديده اي طبيعي است. به همين ترتيب انسان ها نيز مي توانند با استفاده از عقل خود، واقعيت هاي فلسفي را دريابند. اگر انسان از"عقل" بهره بگيرد چيزي از درون خود به كار برده است. سقراط با بهره گيري از نقش فردي كه هيچ نمي داند مردم را محبور مي كرد كه از عقل خود استفاده كنند. او خود را نادان يا دست كم نادان تر از آنچه بود نشان مي داد. اين رفتار او را استهزاي سقراطي مي نامند.

هدف سقراط اين بود كه باكمك پرسش هاي ديالوگي اش، اصول اخلاقي را به شنونده منتقل كند. او ميگفت، هنر قابله گي ديالكتيك، در بحث باعث تولد و كشف حقيقت ميشود. سقراط ميكوشيد با كمك تمام تكنيك هاي سخنوري و منطق ديالكتيك، شركت كنندگان دربحث را به تعمق بكشاند.

فيلسوفي به نام سيسرون چند قرن بعد از آن دوره گفته است كه سقراط فلسفه را از آسمان به زمين فرود آورد. فلسفه را به خانه ها وشهرها برد و فلسفه را واداشت به زندگى و به اخلاقيات و خير و شر بپردازد.

سقراط هم عصر سوفيست ها بوده است. او مانند آنان و بر خلاف ديدگاه فلاسفه طبيعت گرا به مساله انسان و زندگي آدمي مي پرداخت.  اما سقراط خود را سوفيست يا به عبارت ديگر صاحب معرفت نمي دانست، حتي خود را معلم هم نمي دانست. سقراط به معني واقعي كلمه خود را فيلسوف مي ناميد. فيلسوف در واقع كسي است كه « دوستدار معرفت» باشد كسي كه حاضر است به خاطر معرفت جان خود را از دست بدهد. اعتراف به جهل مبدا فلسفه سقراط محسوب میشود . بدین مفهوم  که «داناترين فرد كسي است كه مي داند كه نمي داند.» .

سقراط میگفت:خود را بشناس.اگر ذهن وفکر متوجه خود نباشد و خود را نیازماید، فلسفه وافعی تحقق نخواهد یافت. وی معتقد بود که طبیعت خارجی اشیا (افکار فیلسوفانی نظیر پارمنیدس، زنون، فیثاغورس) خوب است اما فیلسوف موضوعی بسیار جالب و شایسته تر از از درختان و احجار و ستارگان داردکه نظر دقتش را جلب کند وآن روح انسانی است انسان چیست و چه میتواند باشد؟.

براي سقراط مهم بود كه بتواند، مبناي براي معرفت آدمي بيابد. او معتقد بود كه اين بنيان در عقل انسان جاي دارد. اعتقاد راسخ سقراط به عقل انسان سبب ميشود كه بتوان او را خرد گرا دانست. سقراط بر خلاف سوفسطاييان كه به درك درست و مطلقى از حقيقت اعتقاد نداشتند قصد داشت كه فلسفه خود را بر پايه اى محكم بنا كند .

سقراط معتقد بود کسی که بداند چه چیزی خوب است، خوب هم عمل می کند و معرفت درست به عمل صحیح منجر میشود. کسی که اعمالش نیک باشد به انسان واقعی مبدل می شود. اشتباهات ما به آن خاطر است که درست را تشخیص نمی دهیم  و به همین دلیل باید همواره در تلاش دستیابی به دانش بیشتر باشیم. سقراط همیشه سعی داشت مشخص کند چه چیزی حق و چه چیزی ناحق است. او بر خلاف سوفیست ها معتقد بود که تشخیص حق از ناحق در شعور آدمی نهفه است و نه در اجتماع.

سقراط به این باور بود که همه مردم با استفاده از شعور شان می توانند واقعیت های فلسفی را درک کنند. او میگفت که یک برده نیز می تواند همانند یک اشراف زاده به کمک شعور خود مسایل فلسفی را حل کند.  سقراط شعور زن و مرد را نیز به یک اندازه میدانست.

قبلآ اشاره کردیم که سوفیست ها و سقراط خود را از مسایل فلاسفۀ طبیعت گرا جدا کرده بودند و بیشتر به انسان و اجتماع توجه داشتند. این درست؛ ولی سوفیست ها و سقراط هم از دید خاص به رابطه میان آنچه از یک سو جاودانه است و آنچه از سوی دیگر  " در تغییر" است، توجه داشتند. برای آنها این مساله زمانی مطرح بود  که به اخلاق انسان و کمال و فضلیت اجتماع مربوط می شد. به طور کلی، سوفیست ها معتقد بودند که مساله حق و ناحق از ولایتی  به ولایت دیگر  واز نسلی به نسل دیگر تغییر می کند. بنابرین  مساله حق و ناحق"در تغیییر" است و قطعی نیست. سقراط با این عقیده موافق نبود. او به اصول یا ملاک هایی جاودانه در رفتار انسان اعتقاد داشت. او معتقد بود که اگر ما از شعور خود بهره بگیریم، می توانیم این گونه ملاک های تغییر نا پذیر را تشخیص بدهیم، زیرا شعور انسان در اصل جاودانه و تغیییر ناپذیر است.

سقراط عقاید مبنی بر تعدد خدایان نشسته در کوه المپ را ویران کرد، چه ضمانت اجرای اخلاقیات فقط ترس از این خدایان بود. که در صورت انکار و نبودشان دیگر برای متابعت از لذایذ و هوای نفس مانعی در کار نبود، و فقط قانون بشری میماند. وی معتقد به خدای یگانه بود.و امیدوار بودمرگ وی را از بین نخواهد برد.

نتیجه اینکه سقراط دو مسئله را روشن کرد.یکی مسئله فضیلت (نظریه سقراطی در باره رابطه میان معرفت و فضیلت مشخصه اخلاق سقراطی است. بنا بر نظر سقراط معرفت و فضیلت یکی است. به این معنی که شخص عاقل،که می داند حق چیست، به آنچه حق است عمل نیز می کند. به عبارت دیگر،هیچ کس دانسته و از روی قصد مرتکب بدی نمی شود. هیچ کس شر را به عنوان شر انتخاب نمی کند.) و دیگری مسئله حکومت بود. برای جوانان آتن در آن عصر چیزی حیاتی تر از این دو مسئله نبود.سوفسطائیان عقاید آنان را راجع به خدایان کوه المپ بهم ریخته بودند. اخلاق سست شده بود زیرا عمده ضمانت اخلاق ترس از این خدایان بود. میگفت: هیچ چیز مسخره تر از آن دموکراسی که عوام بر آن مسلط باشند نیست.حکومت در دست مردمی بود که دایم در شور بودند سران لشگر به سرعت انتخاب و به همان سرعت عزل و اعدام میشدند.اعضای هیئت عالی بر اساس حروف الفبا انتخاب میشدند. و در میان آنها کشاورزان و بازاریان ساده پیدا میشدند.اخلاق در آن جامعه فقط با قوانینی که اینان پایه ریزی میکردند. و ترس از کیفر آن و عذاب خدایان کوه المپ قرص میشد حکومتی که بر اساس عقل دانش و اعتقاد درست نبود.میگفت:اداره حکومت امری است که برای آن تنها هوش زیاد کافی نیست و مستلزم اندیشه و تفکر وسیعی است که باهوشترین و دقیقترین افراد باید در آن شراکت داشته باشند.روش  عملی سقراط صورت دیالکتیک  یا گفت و شنود داشت. وی با کسی داخل گفتگو می شد و می کوشید تا از او افکارش را در باره موضوعی بیرون بکشد. همین افکار جدید وی را به نوشیدن شوکران رساند .

ارسطو را عقیده برین بود که دو پیشرفت در علم هست که به حق میتوانیم به سقراط نسبت دهیم_به کار گرفتن"استدلالات استقرائی و تعاریف کلی".

صاحبنظران تاريخ سير انديشه، سقراط را روشنفكري خوشبين ميدانند. به دليل اعتقاد عميق اش به خردانساني، آنها او را يك راسيوناليست بشمار مي آورند. سقراط ميگفت، دانش تجربي مفيد، واسطه اي است براي طرح فلسفه زندگي.

كارل پوپر اورا در خردگرايي انتقادي، يك مبلغ عالي و نمونه ميدانست. برشت به زبان طنز، او را يك ماركسيست ماقبل تاريخ نام گذاشت. نيچه مي نويسد، سقراط نقطه عطف و گردبادي است درتاريخ جهان. او پيشنهاد ميكند كه در سر در ورودي تمام دانشكدههاي علوم، پرچم و نشاني با نام او نصب گردد. نيچه ادامه ميدهد كه سقراط نابغه كج انديش ناراضي و سازش ناپذيري بود. به نظر گروهي ديگر، سقراط ماترياليسم و فلسفه طبيعي را رد كرد و اشاعه اخلاق را هدف خود قرار داد. فيلسوفان مسيحي در قرون وسطي او را خويشاوند روحي عيسي مسيح ميدانند كه دانايي اش را در ميدان شهر در اختيار مردم كوچه و بازار ميگذاشت و حاضرشد در راه عقيده اش جان دهد، گرچه او قادر به فرار و مهاجرت نيز بود. نسلي از شاعران دوره باستان سقراط را معلم خود ميدانستند، چون او روشنفكري نستوه، انقلابي و اصلاحگر اجتماعي بود.

سقراط مي گفت، مهمترين صفت آدمي، تقواي او است و يكي ازشرايط انسان بودن اين است كه انسان خود رابشناسد. تقوا صفتي است كه موجب استقلال و آرامش انسان در زندگي مي گردد. به نظر او تقوا يعني دانايي و شناخت و هردو را ميتوان آموخت. سقراط جستجوي حقيقت را بالاترين نشان تقوا و راه رسيدن به سعادت ميدانست. او وجدان دروني انسان را انگيزه حقيقت جويي او بشمار مي آورد. به نظر سقراط آگاهي و تقوا به تكامل انسان كمك ميكنند، چون كردار و گفتار از پندار نيك ريشه ميگيرند و براي پندار و شناخت و دانايي بايد به ضعف ها و ناداني هاي خود واقف بود.

محاكمه‌ی سقراط

محاكمه‌ سقراط این پيرمردی هفتاد ساله، وجنگاور پيشين جنگ "پلوپونز"، عضو پيشين شورای شهر و شخصيت برجسته‌ی آتنی در سال 399ق.م. در آتن برپا می‌شود. سقراط در آن جا به جرم منحرف كردن جوانان و كفر حاضر می‌شود. او متهم است كه با فلسفه‌ی ويرانگرش، سنت‌ها را زير سوا ل برده و خدايانی تازه معرفی كرده است.

سقراط كه به مدت يك هفته زندانی بود با مخالفت با طرح فرار از سوی دوستانش، تصميم گرفت كه به مرگ تن در دهد. اين تصميم همواره بخشی از معمای سقراط به شمار می‌آيد.

هيئت منصفه دادگاه با اکثریت آرا سقراط را گناهکار دانستند. سقراط می توانست تقاضای بخشش کند و اگر می پذیرفت که آتن را ترک کند، جان خود را نجات می داد ولی اگر او چنین می کرد، دیگر سقراط نبود نکتۀ اصلی اینجاست که او وجدانش و حقیقت را مهم تر از زندگی اش میدانست. او معتقد بود که در راه منافع کشورش تلاش کرده است. اما انگار به همین خاطر نیز به مرگ محکوم شد. لحظاتی بعد در میان انبوهی از مردم و نزدیکترین دوستانش جام شوکران را به دستش دادند و سقراط آنرا مستانه سر کشید و جاویدانه گشت.

 

 

(ادامه مطلب) را کلیک کنید

 

ادامه نوشته

کارل پوپر و اندیشه عدالت

کارل پوپر و اندیشه عدالت

(بهرام محیی - دویچه وله)

در پيگيری مباحث عدالت، به سده­ی بيستم و آرای کارل رايموند پوپر فيلسوف اتريشی­تبار انگليسی می­رسيم. پوپر با برآمد حکومت­های تام­گرا (توتاليتاريستی) در اروپا، دو اثر مهم خود يعنی «جامعه­ی باز و دشمنان آن» و نيز «فقر تاريخگرايی» را که شالوده­ی فلسفه­ی سياسی او را می­سازند، منتشر ساخت. اين دو اثر، تلاش وی را در دفاع از آزادی، مقابله با جنگ و طرد انديشه­های سياسی تام­گرايانه و اقتدارطلبانه نشان می­دهند.
پوپر متفکرانی را که با انديشه­های خود عملا" در خدمت خودکامگان و راهگشای حکومت­های جبار بوده­اند، «پيامبران کاذب» می­نامد و تأکيد می­کند  که ما بايد در انتقاد از ميراث فرهنگی خود روشن سخن بگوييم و عادت دفاع از بزرگمردان را ترک کنيم، چرا که بسياری از آنان از راه تاختن به آزادی و عقل، خطاهای سنگين مرتکب شده­اند و تسلط فکريشان هنوز مايه­ی گمراهی انسانهاست. «پيامبران کاذب» در آثار پوپر با دقتی سنجشگرانه رديابی می­شوند و سرانجام در مقابل قاضی دادگاه عقل قرار می­گيرند. افلاطون و هگل دو تن از متفکرانی هستند که پوپر آنان را سزاوار سرزنش­های تند می­داند و انديشه­هايشان را در خدمت دشمنی با آزادی و عروج نظام­های تام­گرا (توتاليتر) ارزيابی می­کند.
پوپر مارکسيسم را نيز در راستای تلاش برای ساختن جهانی بهتر، يکی از خطاهای بزرگ انسانی به شمار می­آورد و در سنجش آرای کارل مارکس خاطرنشان می­سازد که پيش­بينی­های وی در مورد آينده­ی «نظام سرمايه­داری» نادرست از آب درآمده و اين نظريه­ی او که با رشد سرمايه­داری، کارگران بطور روزافزون دچار فقر و نکبت می­گردند و لايه­های ميانی نيز به خيل عظيم آنان می­پيوندند، متحقق نشده است. به نظر پوپر، مارکس در اين ادعای خود دچار يک تناقض درونی شده است، زيرا نمی­توان از طرفی مستمرا" توليد انبوه کالا را افزايش داد و از طرف ديگر ادعا کرد که همواره بر سپاه تنگدستان و بی­چيزان افزوده می­گردد؛ پس چه کسی قرار است اين همه کالا را مصرف نمايد؟
پوپر به دفاع از دستاوردهای دمکراسی ليبرال برمی­خيزد و عليرغم انتقاد از ضعف­های آن، چنين نظامی را عادلانه­ترين و بهترين نظامی ارزيابی می­کند که تا کنون در تاريخ بشريت تحقق يافته است. به نظر وی، تمام نظام­هايی که در طول تاريخ به انسان­ها وعده­ی بهشت روی زمين را داده­اند، سرانجام به دوزخ منتهی شده­اند، اما دمکراسی تنها نظامی است که صرفا" با تلاش و اراده­ی خود مردم می­تواند پابرجا بماند. به عقيده­ی پوپر، اگر قرار باشد افزون بر آزادی، «دمکراسی اقتصادی» (عدالت اجتماعی) نيز ايجاد گردد، همين «آزادی صوری محض» تنها وثيقه­ی تحقق آن است. پوپر تصريح می­کند که مارکس در نظری ساده لوحانه، دولت را ابزار سرکوب طبقه­ی حاکم ارزيابی می­کند و وعده­ی زوال آن را در جامعه­ی بی­طبقه می­دهد، اما مارکس هرگز به اين معمای آزادی دست نيافت که دولت در تأمين آزادی و انسانيت چه خدماتی می­تواند و بايد انجام دهد. به نظر پوپر، بايد از طريق استقرار آزادی، بر قدرت مهار زد و آن را رام کرد. سپس می­توان از طريق ايجاد نهادهايی در حيطه­ی نظام دمکراتيک، بر قدرت اقتصادی نيز مهار زد و مانع دربندشدن انسان­ها گشت؛ اما با از بين رفتن آزادی، حتا برابری ميان بنديان نيز باقی نخواهد ماند.

در آنچه که مشخصا" به بحث عدالت مربوط می­گردد، کارل پوپر در نخستين جلد از کتاب «جامعه­ی باز و دشمنان آن» تحت عنوان «افسون افلاطون»، به بررسی ديدگاه­های فيلسوف کلاسيک يونان می­پردازد و از جمله «عدالت تام­گرا»­ی او را به شدت مورد نکوهش قرار می­دهد. وی از جمله خاطر نشان می­سازد که در حاليکه مفهوم عدالت در ذهن ما معنای تقسيم برابر در مسئوليت­های شهروندی يعنی تقسيم محدوديت­های آزادی، برابری در مقابل قانون و غيرجانبدار بودن محاکم قضايی را تداعی می­کند، افلاطون از اين مفهوم، مزايای طبقاتی را درک می­کند. به نظر پوپر دريافت انساندوستانه از عدالت به اين معناست که مساوات در ميان انسان­ها برقرار باشد، مزايای «طبيعی» حذف گردند، فرديت حفظ شود و سرانجام پاسداری از آزادی­های شهروندان وظيفه­ی دولت تلقی گردد. به عقيده­ی پوپر، افلاطون در مقابل هر يک از اين خواسته­های سياسی يک اصل می­گذارد: اصل برتری طبيعی، اصل تام­گرايی و اصلی که به موجب آن، پشتيبانی و تقويت دولت بايد وظيفه و هدف فرد باشد.
پوپر در جستجوی نظام عادلانه­ی سياسی، اين پرسش کلاسيک افلاطونی در مورد دولت را مبنی بر اينکه «چه کسی بايد حکومت کند؟»، پرسشی نادرست می­داند. به عقيده­ی او چنين پرسشی مبتنی بر ديدی اقتدارگرايانه است و پاسخی مرجعيت­گونه می­طلبد. از همين رو  چنين پرسشی، پاسخ­های کلاسيکی نيز به همراه آورده است مانند: «بهترين­ها بايد حکومت کنند» يا «فرزانگان» يا در بهترين حالت «اکثريت بايد حکومت کند». پوپر معتقد است که جای شگفتی نيست که پاسخ­هاي ارائه شده نه تنها با خود تناقضاتی به همراه می­آورند، بلکه بعدها به بديل­های مهملی چون «حکومت کارگران و يا سرمايه داران» و غيره دگرگون می­شوند. بطور خلاصه می­توان گفت که برای پوپر در زمينه­ی حکومت کردن، پرسش «چه کسی؟» مطرح نيست، بلکه پرسش «چگونه؟» مطرح است.
از همين جهت وی متقابلا" پيشنهاد می­کند که بهتر است پرسشی فروتنانه­تر را جانشين پرسش کلاسيک افلاطونی در مورد دولت کنيم و آن اينکه بپرسيم: «چه­کار می­توانيم بکنيم تا نهادهای سياسی خود را به صورتی سازمان دهيم که امکان زيان وارد کردن حکمرانان بد و نالايق را که فراوانند به حداقل برساند». پوپر معتقد است که بدون تغيير در طرح پرسش يادشده، هرگز نمی­توانيم به نظريه­ای عقلانی در مورد دولت و مؤسسات آن و يک نظام سياسی عادلانه نائل گرديم. بنابراين بايد به عوض پرسش افلاطونی در اين مورد که «چه کسی بايد حکومت کند؟»، متواضعانه بپرسيم که: «کدام شکل حکومتی اجازه می­دهد بتوانيم يک حکومت زورگو و يا هر حکومت بد ديگری را بدون خونريزی برکنار کنيم؟». به اين ترتيب می­توان نتيجه گرفت که دمکراسی امروز نيز مانند دمکراسی 2500 سال پيش در آتن، تلاشی است برای ايجاد آنچنان نظام حکومتی که بايد مانع عروج جباريت شود.
پوپر خاطر نشان می­سازد که دمکراسی به معنای «حکومت مردم»، نام فريبنده­ای است، چرا که در هيچ جا مردم حکومت نمی­کنند و نبايد هم حکومت کنند. زيرا حکومت اکثريت به سادگی می­تواند به بدترين نوع جباريت تبديل شود و حقوق اقليت را يکسره از ميان بردارد. اما دمکراسی تنها شکل حکومتی است که عليرغم نام فريبنده­ی خود و تحت فشار مشکلات و دشواري­های عملی، توانسته اين هدف را در مقابل خود قرار دهد که با وضع کردن قوانين مشروط، ايده­های عدالت، انسانيت و بيش از هر چيز آزادی را در چارچوب قانونيت، تا آنجا که مقدور است متحقق سازد. به اين اعتبار می­توان گفت که دمکراسی از نظر پوپر نه حکومت مردم، بلکه تجهيز نهادی در مقابله با ديکتاتوری است. دمکراسی­ها در تلاشند تا به ياری قوانين مشروط و تأسيسات ساختاری، مانع شوند تا جباريت سربرآورد، اگر چه اين تلاشها همواره قرين موفقيت نبوده است.
پوپر در تعيين سنجيدار نظام سياسی آزاد خاطر نشان می­سازد که نظامی از نظر سياسی آزاد است که نهادهای سياسی آن به شهروندانش اين امکان عملی را بدهد که در صورت اراده­ی اکثريت بتوانند حاکمان را بدون خونريزی برکنار سازند. به عبارت ديگر ما هنگامی از نظر سياسی آزاديم که بتوانيم حاکمان خود را بدون خونريزی برکنار کنيم و تا زمانی که چنين امکانی داريم نبايد نگران باشيم که چه کسی حکومت می­کند. پوپر نام چنين نظامی را که در  دمکراسی­های غربی وجود دارد «جامعه­ی باز» می­گذارد. مهمترين ويژگی جامعه­ی باز، علاوه بر سنجيدار يادشده، رقابت آزاد بر سر نظريات علمی و شفافيت در گستره­های آن است. جوامع باز نقطه­ی مقابل جوامع بسته و توتاليتاريستی هستند که در آنها به جای رقابت آزاد بر سر نظريه­های علمی، منظومه­ی کاملی از عقايد ايدئولوژيک با ادعای انحصار حقيقت حاکم است. در جوامع باز، روش نقد خردگرايانه، به نابودی منتقد نمی­انجامد و خشونت در حذف نظريات مخالف نقشی ندارد. نقد عاری از خشونت است که راه را برای انکشاف خرد می­گشايد.

پوپر در دفاع از دمکراسی ليبرال تصريح می کند که بايد از خود بپرسيم بيلان نيکی و بدی که اين نظام تا کنون دربرداشته چگونه است؟ آيا نيکی­های چنين نظامی بر بدي­های آن می­چربد؟  او می­افزايد: اگر چه دمکراسی بهترين نظام قابل تصور و از نظر منطقی بهترين نظام ممکن نيست و در بسياری از زمينه­ها می­توان و بايد آن را بهبود بخشيد، اما اين نظام از نظر تاريخی بهترين نظام سياسی است که ما سراغ داريم. معنای اين سخن آن نيست که ما نبايد اين نظام  را مورد انتقاد قرار دهيم. دمکراسی اساسا" به نقد زنده است و دستاوردهای آن را نمی­توان هميشگی و بازگشت­ناپذير دانست. اين خطر همواره وجود خواهد داشت که اين نظام به سرعت آنچه را که به دست آورده از دست بدهد.
کارل پوپر در يکی ديگر از آثار مهم خود تحت عنوان «گمان­ها و وازنش­ها»، از جمله در توضيح دريافت خود از عدالت، به بحث در مورد آغازه­های ليبراليسم می­پردازد و تزهای گوناگونی در اين زمينه ارائه می­دهد. به نظر وی، دولت اساسا" شّر است اما شّری ضروری. اختيارات دولت نبايد  بيش از آن باشد که ضرورت ايجاب می­کند. به نظر پوپر، برای نشان دادن ضرورت اين شرّ لازم نيست که به توماس هابس متوسل شويم و انسان را گرگ انسان بدانيم. حتا اگر انسان را دوست انسان يا فرشته­ی انسان بدانيم، باز در چنين جهانی انسان­های ضعيف و انسان­های قوی وجود خواهند داشت. اما در چنين جهانی افراد ضعيف از اين حق برخوردار نيستند که افراد قوی آنان را تحمل کنند و در واقع بايد از بابت لطف آنان در تحملشان سپاسگزار باشند. حال هر کس ـ اعم از ضعيف يا قوی ـ که بر اين نظر است که هر انسانی حق زندگی دارد و می­بايست از حق او پاسداری شود، ضرورت وجودی دولت را به رسميت می­شناسد، دولتی که بايد از حق همگان پاسداری کند.
پوپر می­افزايد که نشان دادن اين امر که دولت در عين حال يک خطر دائمی است کار دشواری نيست. زيرا هرآينه دولت بخواهد وظايفی را که به آن محول شده انجام دهد، بايد قدرت و اختيارات بيشتری از تک تک شهروندان و حتا گروه­های اجتماعی داشته باشد. تدابيری که ما برای مقابله با خطر سوء استفاده از اين قدرت و اختيارات می­انديشيم و تأسيساتی که به اين منظور ايجاد می­کنيم، هيچکدام نمی­توانند چنين خطری را کاملا" از بين ببرند. ما همواره محکوميم هزينه­ی پاسداری از حق را به دولت بپردازيم، نه فقط به صورت ماليات، بلکه حتا از طريق تحقيری که به واسطه­ی تکبر دولتمردان نصيب ما می­گردد. اما مهم اين است که هزينه­ای که می­پردازيم خيلی گزاف نباشد.

به نظر پوپر، دمکراسی نمی­تواند و نمی­بايست در حق شهروندان خود نيکوکاری کند. در واقع نيز دمکراسی به تنهايی نمی­تواند کاری صورت دهد. نيکوکاری­ بايد توسط شهروندان صورت گيرد. دمکراسی چيزی جز چارچوبی مناسب برای کنش افراد نيست و ما اجازه نداريم دمکراسی و آزادی را با رفاه و معجزه­ی اقتصادی يکی بگيريم. خطای بزرگی است اگر برای مردم چنين تبليغ کنيم که آزادی برای همگان رفاه، و دمکراسی برای جامعه اعتلای اقتصادی به همراه خواهد آورد. آزادی هرگز به معنای رفاه و خوشبختی تک تک انسان­ها نيست. اين امر تا حدود زيادی به شانس و اقبال و شايد به طور نسبی به لياقت و تلاش و فضيلت­های ديگر وابسته است. بايد بطور واقع­بينانه مرزهای دولت رفاه را در نظر گرفت و خطرناک است اگر مسئوليت انسانی را در مورد خود و وابستگانش از او سلب و يا پيکار زندگی را برای انسان جوانی زيادی آسان کنيم. چرا که در نتيجه­ی از بين­رفتن مسئوليت شخصی بی­ميانجی، می­تواند معنای زندگی افراد نيز از دست برود.
به باور پوپر، آنچه که می­توان درباره­ی دمکراسی و آزادی گفت، در بهترين حالت اين است که آنها تأثير لياقت شخصی فرد را بر روی رفاه او تا حدودی نيرومندتر می­سازند. پس ما نبايد آزادی را به اين دليل برگزينيم که از آن انتظار زندگی راحتی داريم، بلکه به اين دليل که خود آزادی نمودار ارزشی است که آن را هرگز نمی­توان به ارزشهای مادی فروکاست. پوپر در اين زمينه اين سخن دمکريت فيلسوف يونان باستان را يادآور می­شود که: «زندگی تنگدستانه در دمکراسی، به زندگی متمولانه در يک حکومت جبار برتری دارد، چرا که آزادی از عبوديت برتر است» و می­افزايد که ما آزادی سياسی را برای اين برنمی­گزينيم که اين يا آن چيز را به ما وعده می دهد، ما آن را برمی­گزينيم زيرا که تنها صورت انسانی همزيستی ميان افراد بشر را ممکن می­سازد؛ تنها صورتی که در آن ما می­توانيم مسئوليت کامل خود را عهده دار شويم. اما اينکه آيا ما قادر خواهيم شد امکاناتی را که آزادی در اختيارمان می­گذارد متحقق سازيم، به عوامل بسياری و پيش از همه به خود ما بستگی دارد.
پوپر يادآور می­شود که ما به اين دليل دمکرات نيستيم که هميشه حق را به اکثريت می­دهيم. قرار نيست اگر اکثريت تصميم به نفع استبداد بگيرد، يک دمکرات دست از اعتقادات خود بردارد. پوپر نقش نهادهايی را که ريشه در سنت­های دمکراتيک جامعه دارند بسيار با اهميت تلقی می­کند و يک آرمانشهر (اتوپی) ليبرال، يعنی دولتی را که بصورتی خردگرايانه بر شالوده­ای بدون­سنت استوار باشد ممتنع يا ناممکن می­داند. برای او ليبراليسم اعتقادی است متکی بر تغييرات اصلاح­طلبانه و تدريجی و نه يک طرح انقلابی. وی خاطر نشان می­سازد که آن دسته از سنت­های دمکراتيک جزو مهم­ترين هستند که چارچوب­های اخلاقی (منطبق بر چارچوب­های نهادی قانونی) جامعه را تشکيل می­دهند و تجسم معنای سنتی عدالت و آداب و رسوم و احساس اخلاقی هستند. اين چارچوب اخلاقی، شالوده­ای است که بر مبنای آن هر جا که لازم باشد يک توافق عادلانه و منصفانه ميان علايق و منافع متعارض ممکن می­گردد. طبيعی است که چنين چارچوبی تغييرپذير است، اما تغييرات آن نسبتا" آرام و تدريجی صورت می­گيرد. هيچ چيز خطرناک­تر از ويران کردن اين چارچوب و اين سنت نيست. يک چنين اقدام ويرانگرانه­ای (همانگونه که رژيم ناسيونال­سوسياليسم در آلمان نشان داد)، قهرا" به زيرپاگذاشتن و از بين­بردن همه­ی ارزش­های انسانی می­انجامد.
پوپر در زمينه­ی عدالت اجتماعی در سطح جهانی تصريح می­کند که امروزه با توجه به دستاوردهای فن­آوری و رشد اقتصادی، برای بشريت ممکن گرديده است تا گرسنگی و فقر را در جهان ريشه­کن سازد، اما مشکلات ديگری مانع از اين امر هستند. وی از جمله يکی از اين مشکلات را در وجود حکومت­های سياسی فاسد و زورگو در کشورهای توسعه­نيافته ارزيابی می­کند و خاطر نشان می­سازد که مردم در بسياری از اين کشورها هنوز از آنچنان بلوغ معنوی برخورد نشده­اند تا بتوانند سرنوشت خود را در دست بگيرند.  

کارل پوپر و نقد تاریخ گرایی

کارل پوپر را بی‌ترديد می‌توان بزرگترين منتقد مکاتب فلسفی تاريخگرا ناميد. خود او تاريخگرايی را آن نحله‌ی فکری معرفی می‌کند که دارای فلسفه‌ی خاصی از تاريخ و بر اين باور است که تکامل جامعه، طبق قوانين جهانشمول و ضرورتمند صورت می‌پذيرد و کافيست انسان اين قوانين را بشناسد تا بتواند مسير تاريخ و روند تکاملی آن را پيش بينی کند. اما پوپر پيشگويی جريان تاريخ بشری را از راههای علمی يا هر روش استدلالی ديگر نا ممکن و اعتقاد به سرنوشت تاريخی را خرافه‌ی مطلق می‌داند.
پوپر، از جمله روش مارکس و ديگران را در پيشگويی آينده‌ی تاريخ سترون می‌شمرد و خاطر نشان می‌سازد که ادعای قانونمند بودن حرکت تکاملی جامعه بشری به سوی کمونيسم، غيرعلمی است، چرا که در حوزه‌ی پندار و ابهام قرار دارد و در گستره‌ی آزمون و سنجش، هيچ حاصلی از آن به دست نمی‌آيد. پوپر استدلال می‌کند که جريان تاريخ بشری به شدت از پيشرفت شناخت انسانی متأثر است و ما قادر نيستيم با روشهای علمی و استدلالی، پيشرفت آتی معرفت علمی خويش را پيش بينی کنيم. به عبارت ديگر اگر چيزی به نام پيشرفت و رشد شناخت بشری وجود داشته باشد، پس ما امروز نمی‌توانيم پيش بينی کنيم که فردا چه چيز خواهيم دانست.
پوپر، تاريخگرايی را انديشه‌ای کهن می‌داند و يادآور می‌شود که رؤيای خبر دادن از آينده، از زمانهای دور همراه بشر بوده و اين باور وجود داشته است که در پشت فرامين ظاهرا” کور سرنوشت، غاياتی نهفته است. به عقيده‌ی وی، تاريخگرايان تلاش می‌ورزند که با تفسير گذشته، آينده را پيشگويی کنند. آنان در عين حال که خود خواستار جهانی بهترند، بر اين باورند که روند تکاملی تاريخ، به شکلی مقدر بشريت را به سوی جامعه‌ای آرمانی سوق می‌دهد. اما به عقيده‌ی پوپر چنين نظری به معنی باور داشتن به معجزات سياسی و اجتماعی است و منکر آن می‌شود که خرد انسان توان آن را دارد تا جهان بهتری بسازد. تاريخگرايان چنين تبليغ می‌کنند که انتقال از وضع کنونی به جهانی بهتر، از طريق قوانين کور و اجتناب ناپذير توسعه‌ی اجتماعی امکان پذير است و به اين ترتيب بايد اين قوانين را شناخت و در مقابل آنها سر تعظيم فرود آورد و اين از نظر پوپر چيزی جز اعتراف به شکست عقل نيست.

لیبرالیسم

 

مانیفست لیبرالیسم

 . لیبرالیسم بر سه اصل فردیت، عقل و آزادی استوار شده‌است. در لیبرالیسم اصالت با فرد و آزادی او است و اداره‏ امور جامعه و مسئولیت هدایت بشر به ساحل آرامش و لذت، بر عهده‏ عقل نهاده شده‌است. آزادی برای ما هم هدف است، هم روش. آزادی مورد نظر ما دارای مرزبندی مشخص با هرج و مرج و بی‌بندوباری‏ست. آزادی برای ما اگر چه اصل است و هر گونه محدود كردن آن نیازمند استدلال‏های موجه، اما دامنه‏ آزادی تنها تا جایی گسترده می‏شود كه موجب تجاوز به حریم حقوق بنیادین انسان با معیار اعلامیه‌های جهانی حقوق بشر نشود. از سویی آزادی حق انسان است و از سوی دیگر همه‏ افراد انسانی نسبت به حقوق و آزادی‏های یكدیگر مكلف‌اند.
در جهان‌بینی لیبرال، انسان موجودی جویای لذت و خردمند است كه با تأكید بر تعقل قادر است به نحو مطلوب امور خویش را تمشیت كند. انسان تنها موجودی‏ست كه می‏تواند از طریق كنترل عقلانی امیال خود فرهنگ‌سازی كند و فرهنگ و تمدن مهم‏ترین فصل ممیز او با حیوانات است. با تكیه بر همین عقلانیت لیبرالی بوده‌است كه دستاوردهای شریفی چون دموكراسی و حقوق بشر، چشم‏اندازی جدید از زندگی را فرا روی انسان رهاشده از عصر برده‌داری و فئودالیته قرار داد.
ما ضمن پرهیز از اراده‌گرایی خام و با آگاهی نسبت به توانایی‏ها و محدودیت‌های نوع بشر، بر این باوریم كه می‏توان با تمسك به عمل‌گرایی لیبرال، كه خصوصیتی واقع‏بینانه دارد، بسیاری از ابعاد نامطلوب جامعه‏ افغانی در سپهر اقتصاد، سیاست و فرهنگ را با تكیه بر ارزش‏ها و روش‌های لیبرالی اصلاح كرد و تغییر داد. درست همین پرهیز از اراده‌گرایی خام و غیر عقلانی ا‏ست كه لیبرال‏ها را از دروغ «مدینه‏ فاضله» و افسون «یوتوپیاگرایی» مصون می‏دارد. انسان نه اسیر تقدیر تاریخی ا‏ست و نه زندانی مشیتی فرا زمینی. از این رو لیبرالسیم به هیچ وجه انفعال و بی‌عملی را بر‌نمی‏تابد؛ عمل سیاسی مبتنی بر عقلانیت و محاسبه‏ فایده ـ هزینه را تأیید می‏كند اما افراط‌گرایی كور را رد می‏كند. تاریخ لیبرالیسم تاریخ مبارزه‌های باشكوه لیبرال‏ها با پادشاهی‌های مطلقه، كلیسای جبار، ارتجاع مذهبی، فاشیسم، استالینیسم و توتالیتاریسم است. لیبرال‏ها همواره در صف مقدم مبارزه برای تحقق حقوق اساسی آحاد انسان‏ها بوده‏اند. مبارزه با تبعیض نژادی و هر گونه آپارتاید، دفاع از برابری حقوق زن و مرد، بخشی دیگر از تاریخ پر افتخار مبارزات لیبرالی ا‏ست. همین مبارزه‏ عمل‌گرایانه و عقل‌محور است كه امروز لیبرالیسم را به بدیل ناگزیر انواع نظام‏های سیاسی‌ـ اقتصادی بسته و توتالتیر تبدیل كرده‌است. ما مصمم هستیم این مبارزه شریف را تا تحقق حقوق بشر و دموكراسی، به عنوان والاترین ارزش‏های لیبرالیسم ادامه دهیم و در این راه از فداكاری و پرداخت هزینه ابایی نداریم. به قول جان استیوارت میل، فیلسوف بزرگ لیبرال:« هر چند فقط در اوضاع و احوال بسیار ناقص جهان است كه هركس باید با فداكاری مطلق در مورد خوشبختی خود به خوشبختی دیگران یاری رساند؛ با این همه تا زمانی كه در این وضع ناقص قرار داریم ما با اعتقاد كامل اظهار می‌كنیم كه آمادگی برای چنین فداكاری، بزرگ‏ترین فضیلتی است كه می‏تواند در آدمی وجود داشته‌باشد.» ما در این راه دست یاری همه‏ آن‌هایی كه خود را هم‏فكر و هم‌راه ما در این مبارزه‏ خطیر می‏دانند به گرمی می‏فشاریم. این مانیفست در واقع مبین مبانی نظری مشترك كسانی خواهد بود كه ذیل پرچم لیبرالیسم به افغانستان و جهانی آبادتر، ثروتمندتر و آزادتر می‏اندیشند. جهانی مصون از تروریسم، دیكتاتوری، بنیادگرایی، خشونت، جهل و به دور از جلوه‏های خشن و غیر قابل تحمل فقر. ما از طریق این مانیفست، موضع نظری خود را به صورت شفاف پیرامون مقولات زیر به اطلاع همگان می‎رسانیم:

۱ـ اقتصاد:
 اقتصاد آزاد، مبتنی بر سازوکار بازار از جمله اصول اساسی لیبرالیسم است. امنیت سرمایه، احترام به مالكیت خصوصی به مثابه یكی از حقوق بنیادین و سلب‌ناشدنی بشر و نفی دولتی شدن اقتصاد از جمله لوازم اقتصاد آزاد هستند. دخالت بی‏رویه و بی‌قاعده‏ دولت در اقتصاد و نفی بازار آزاد، نه تنها سنگ بنای توتالیتاریسم است، بلكه فساد مالی، اتلاف منابع، عدم شفافیت و شكل‌گیری اقتصاد مبتنی بر رانت و رابطه و حامی‌پروری از جمله نتایج فاجعه‌بار آن خواهد بود.  تنها دولتی به قواعد دموكراتیك و پاسخ‌گویی در برابر شهروندان تن می‏دهد كه منابع مالی‏اش وابسته به مالیات شهروندان باشد. دولتی كه با تكیه بر نفت و منابع  طبیعی به لحاظ اقتصادی مستقل از شهروندان باشد، به راحتی در نقش قیم جامعه ظاهر خواهد شد. مهم‏ترین منابع مالی دولت‏های دموكراتیك كه آن‏ها را وادار به شفافیت و پاسخ‌گویی می‏كند، توسط مالیات بورژوازی تأمین می‏شود. از این رو تصور وجود دولت دموكراتیك، بدون  وجود  بورژوازی‌ای گسترده، مستقل و نیرومند تصوری دشوار یا حتی ناممكن است، همان‏طور كه پیدایش جامعه‏ مدنی بدون وجود اقتصاد آزاد، امری ممتنع خواهد بود. همین واقعیت‏های غیر قابل انكار است كه دفاع از اقتصاد آزاد را به وظیفه‏ عینی همه‏ نیروهای دموكراسی‌خواه تبدیل می‌كند. از همین رو ما معتقد به واگذاری امور اقتصادی تحت تصدی دولت به بخش خصوصی، در وضعیتی آزاد و شفاف هستیم. البته وجود آزادی مطبوعات، ثبات سیاسی، دستگاه قضائی سالم و مستقل از جمله پیش‌شرط‌های هر گونه خصوصی‌سازی سالم و قابل اعتماد خواهد بود.  ما هم‌چنین از روند رو به گسترش اقتصاد جهانی و تعامل مؤثر با آن استقبال می‏كنیم و به جد معتقدیم كه توسعه‏ اقتصادی كشور بدون تعامل با دنیای آزاد و اقتصاد جهانی میسر نخواهد شد. در شرایط ثبات و مشروعیت سیاسی، گسترش توریسم و جلب سرمایه‌های خارجی از جمله راه حل‏های تجربه شده، .
۲ـ دولت:
 «دولت شر لازم» است. «شر» است از این جهت كه با دو اصل آزادی و فردیت لیبرال تزاحم می‏یابد و «لازم» است از این بابت كه بدون وجود اقتدار مؤثر سیاسی، جامعه مسیر ناامنی و هرج‌ومرج و نهایتاً محو آزادی و فردیت را خواهد پیمود. به اعتقاد ما دولت لیبرال‌‌دموكرات این پارادوكس بزرگ اندیشه و عمل سیاسی را حل كرده‌است. از این رو ما معتقدیم تحقق دولت «لیبرال‌دموكرات مقتدر» در عرصه‏ سیاسی، فراتر از «شری لازم» و بلكه «خیری لازم» است. «لیبرال‌دموكراسی مقتدر» حافظ آزادی، نگاهبان امنیت، دائر مدار نظم سیاسی‌ـ اجتماعی و اعمال‌كننده قوانین دموكراتیك در جهت صیانت از حقوق بنیادین بشر خواهد بود. پس لیبرالیسم به هیچ ‏وجه مترادف دولت‌ستیزی و آنارشیسم نیست. به عقیده ما تنها عامل مشروعیت‌دهنده به حكومت، آرای فرد فرد شهروندان است كه در شرایط آزاد و به دور از هر گونه فشار ابراز شده‌باشد. حكومت باید بیانگر خواست و انتخاب شهروندان باشد. از آن‌جا كه مهم‏ترین كارویژه دولت مهیا كردن شرایطی برای رسیدن تمامی شهروندان به حقوق بنیادین‌شان است، حكومت برآمده از رأی مردم چنان‌چه به حقوق شهروندان و انسان‏های تابع خود تعدی و تجاوز كند، آن‌گاه مشروعیت خود را از دست خواهد داد. چون‏كه مبنای موضوعیت خود را از دست داده‌است.
یادآوری این نكته ضروری است كه حداكثر آزادی فردی در عرصه اجتماع، آن زمانی در گروی پیدایش دولت كمینه است كه پیش از آن و طی تحولی تاریخی، احترام به حقوق بنیادین بشر در ساختار حقوقی تثبیت شده‌باشد و افراد خویش‌كامی كه هر یك در نوع خود غایتی هستند، آموخته باشند كه بیشینه سود و تقرب به غایت مورد نظرشان جز از طریق تعامل با دیگر افراد در مجرایی عقلانی‌ـ حقوق بشری، امكان‌پذیر نخواهد بود. تاریخ به ما می‏آموزد كه موتور محرك این تحول، دولت مقتدر بوده‌است. از این رو، ما در گذار به سوی «لیبرال‌دموكراسی مقتدر» و در جهت تسریع و نهادینگی توسعه‏ لیبرال در افغانستان «دولت‏گرایی لیبرال» را پیشنهاد می‏كنیم. از منظر لیبرالی فرد و دولت مكانیستیك (دولت به عنوان میانجی افراد) با هم تعامل سازگار دارند. دولت‏گرایی لیبرال به معنای بازیگری پررنگ دولت در عرصه اقتصاد نیست، بلكه به معنای بازیگری مؤثر، صریح و بدون پرده‏پوشی دولت در دفاع از حقوق بنیادین بشر در عرصه سیاست و جامعه است كه حداقل‏های لازم برای زیست آزادانه را ارائه می‏دهد. ساختار حقوقی باید به گونه‏ای باشد كه دشمنان حقوق بنیادین بشر توانایی تهدید موجودیت این حقوق به عنوان حداقل‏های زیست آزادانه را نداشته‌باشند. در نهایت ما باور داریم كه اگر از آسمان انتزاع به زمین واقعیت پای بگذاریم، حداكثر آزادی فردی واقعاً ممكن، در گروی حذف دولت مكانیستیك نیست، بلكه این حداكثر آزادی افراد آن‏‌گاه ممكن می‏شود كه میان افراد مستقل و دولت مقتدر، تعادلی ظریف برقرار شود. سیاست و تدبیر امور جامعه از جمله مواردی است كه بر اساس عقل بشر سامان می‏یابد، از این رو ما به تفكیك سیاست و دولت از دین و نهادهای دینی معتقدیم و باور داریم که دولت باید نسبت به دین و ایمان شهروندان بی‌طرف باشد.

۳ـ جامعه و فرهنگ:
 جامعه‏ دموكراتیك، زیر بنای حكومت دموكراتیك است. هر چند حاكمیت دموكراتیك نیز به نوبه‏ خود می‏تواند در گسترش مناسبات اجتماعی دموكراتیك مؤثر باشد. چنان‌که حاكمیت استبدادی و ضد حقوق بشری نیز بازتولید مناسبات خشن، غیر دموكراتیك و خلاف موازین حقوق بشر را در جامعه دامن می‏زند. خانواده پدرسالار سنگ بنای نظام سیاسی مستبد است و نظام سیاسی مستبد حافظ مناسبات پدرسالار. زیرا هستی و موجودیت خود را در گروی تقویت و ادامه‏ این مناسبات غیر انسانی می‏بیند. در جامعه‏ای لیبرال حریم خصوصی زندگی افراد محفوظ است. افراد از حق دگربودگی و دگراندیشی بهره‏مند هستند. سبك‏های مختلف زندگی به رسمیت شناخته می‌شود و تکثرگرایی در تمامی شئون فرهنگی، اجتماعی و سیاسی، اصلی مسلم است. دولت و جامعه حق ندارند به نام سنت یا قانون، سبك خاصی از زندگی یا نوع معینی از پوشش را به افراد تحمیل كنند. ما به آزادی همه‏گونه روابط مبتنی بر رضایت و حقوق بشر میان تمامی انسان‏ها اعتقاد داریم. فرهنگ لیبرال، فرهنگی مبتنی بر تساهل، مدارا و دگرپذیری است. از این رو جامعه  لیبرال از طریق تأمین كردن آزادی، خود را نسبت به شكفتگی استعدادها و قدرت آفرینش افراد مسئول می‏داند و از حق پیشرفت اجتماعی افراد حمایت می‏كند. لغو سانسور در عرصه‏ هنر، ادبیات و فرهنگ از دیگر اهداف مطلوب نیروهای لیبرال است. هر گونه محدودیت در این عرصه همان‏گونه كه اعلامیه جهانی حقوق بشر و میثاق حقوق مدنی و سیاسی اعلام می‏كنند، باید بر اساس موازین جامعه‏ای باز و دموكراتیك باشد. جامعه‏ باز و آزادی‏های فرهنگی و اجتماعی از جمله اصول اساسی لیبرالیسم به شمار می‏‏آیند.
 
۴ـ حقوق بشر:
 حقوق بشر مدرن هم‌زاد لیبرالیسم و بدون شك بزرگ‏ترین دستاورد آن است. امروز و در عصر برتری گفتمان لیبرال در پهنه‏ گیتی، حتی دشمنان لیبرالیسم نیز ناچار به پذیرش این مفهوم والا و شریف انسانی شده‏اند. حقوق بشر، كلی تجزیه‌ناپذیر است. نمی‏توان به بخشی از آن مؤمن بود و قسمتی را انكار كرد. حقوق بشر مجموعه‌ای از حقوق فراملی، فرامرزی، فرامذهبی، فراطبقاتی، فرانژادی و فرازبانی است و بنا بر این تعابیری چون حقوق بشر شرقی یا اسلامی، نمی‌تواند دست‌مایه نادیده گرفتن هیچ‌یک از اجزای حقوق بشر شود. ما خود را موظف و متعهد به دفاع از حقوق بشری همه‏ شهروندان، حتی مخالفین فكری و دشمنان سیاسی خود می‏دانیم. ما از حقوق بشری همه‏ افغانیان فارغ از هر عقیده، منشاء قومی و طبقاتی كه داشته‌باشند دفاع می‏كنیم و مهم‏ترین هدف و برنامه‏ خود را تحقق نظمی سیاسی‌ـ اجتماعی در چارچوب اعلامیه‏ جهانی حقوق بشر و میثاق‌نامه‏های ملحق به آن می‏دانیم. امروز و در پرتو تحولات روی داده در عرصه‏ بین‏المللی، حقوق بشر به تدریج از وجه صرفاً اخلاقی خود فراتر رفته و به تعهدی عام و دارای شمول بین‏المللی تبدیل شده‌است كه همه دولت‏ها در همه جای دنیا مكلف به اجرا و رعایت آن هستند. بسیاری از موارد مربوط به حقوق بشر از چنان اهمیتی برخوردار است كه نقض گسترده‏ آن‌ها جنایت بر ضد بشریت محسوب می‏شود و قابل تعقیب كیفری در دادگاه‏های بین‏المللی است. بر این اساس ما به ضرورت الغای كلیه‏ قوانین مخالف با روح و مفاد حقوق بشر معتقدیم. به نظر ما استقرار دولت لیبرال‌دموكرات و ارتقای سطح فرهنگ، توسعه و رفاه برای تحقق حقوق بشر گزینه‏های ناگزیر و لازم پیش رو خواهند بود.

۵ـ نسل‏های حقوق بشر، محیط زیست و اعلامیه هزاره:
 حقوق بشر اگر چه بر پایه‏ حقوق بنیادین و حقوق مدنی‌ـ سیاسی شكل گرفت، اما در ادامه با توجه به روند رو به پیشرفت دنیای متمدن، نسل‏های دوم و سوم حقوق بشر بیان‌گر اراده‏ جامعه‏ بشری برای حفظ و حراست از حقوق اقتصادی، اجتماعی، فرهنگی و حق بر محیط زیست و حق بر توسعه نیز شدند. در كنار فقر شدید، گرسنگی و بیماری‏های گسترده‏ مسری، تخریب روزافزون محیط زیست نیز یكی از مهم‏ترین چالش‏های پیش روی تمدن بشری است. از این رو ما خواهان تلاش جهت حفظ محیط زیست سالم به عنوان مبنای حیات بشر هستیم و از تلاش‏های بین‏المللی و تمهیدات دنیای متمدن در راه محافظت از محیط زیست حمایت می‏كنیم و خواهان تقویت روندها و سازوكارهای حمایت از محیط زیست سالم هستیم. هم‌چنین اهداف اعلامیه‏ هزاره‏ توسعه‏ ملل متحد از جمله کاهش فقر و گرسنگی، دست‌یابی به آموزش عمومی، ترویج و تبلیغ برابری جنسیتی و توانمندسازی زنان، مهار و كنترل ایدز، كاهش مرگ‌ومیر كودكان، بهبود وضعیت بهداشتی مادران و سایر موارد مذکور در اعلامیه، مورد حمایت لیبرال‌های افغانستان می‌باشد.

۶ـ جنبش زنان:
 فمینیست‏های لیبرال، بر این باورند كه برابری برای زنان از طریق اصلاح قانون و اصلاح اجتماعی امكان‏پذیراست. از آن‌جا كه انسان‏ها را از بدو تولد دارای حقوق بنیادین و برابر می‏دانیم، دست‌یابی به قوانین برابر و سعی در تغییر قوانین تبعیض‏آمیز علیه زنان و ایجاد بستر و فرصت‏های برابر در جامعه، بدون در نظر گرفتن جنسیت و خاست‌گاه اجتماعی افراد، مورد توجه ما هستند. توانمندسازی زنان در عرصه‏هایی كه به دلیل محدودیت‏های اعمال شده، كم‌تر در آن حضور داشته‏اند نیز از مهم‏ترین مسائل مورد توجه است. فمنیست‏های لیبرال توجه بیشتری به افراد به عنوان هویت‌های مستقل در جامعه دارند. بر این اساس، آزادی فردی برای زنان و  تحقق حقوق فردی آنان را جدا از محدودیت‏های جنسی و جنسیتی هدف خود قرار داده‌اند، زیرا زنان اسیر فرآیند فاسد هنجارها و سنت‏های زن‌ستیز و پدرسالارانه جامعه افغانی شده‏اند، که پوشش اجباری یکی از نمونه‌های اجحاف و نقض حقوق فردی آنان است.
 دست‏یابی به قوانین دور از خشونت علیه زنان (نظیر رجم و شلاق) و نیز تلاش در جهت از بین بردن انواع خشونت‏های رایج در جامعه، مانند خشونت‏های خانگی، خیابانی، شغلی و… كه منجر به قتل‏های ناموسی و خودسوزی زنان می‏گردد، آرمان لیبرال‌های افغانستان است. سعی در آموزش و تغییر فرهنگ در مناطق محروم، كه در آن‌ها علاوه بر مشكلات قوانین رسمی، زنان از قوانین نانوشته‏ای به نام سنت نیز در رنج می‏باشند و هم‌گام با آن، تلاش در پیوستن به كنوانسیون‏های بین‏المللی نظیر كنوانسیون رفع همه اشكال تبعیض علیه زنان می‏تواند ما را در دستیابی به آزادی‏های فردی و حقوق زنان یاری دهد. هر گونه توسعه بدون مشاركت فعال زنان به عنوان نیمی از جامعه ناممكن خواهد بود.

۷ـ دین و آزادی مذهب:
 ما به تفكیك سیاست و دولت از دین و نهادهای دینی معتقدیم و باور داریم که دولت باید نسبت به دین و ایمان شهروندان بی‌طرف باشد. ما اگر چه به تفكیك دولت از امر قدسی و نهادهای دینی معتقدیم، اما به هیچ‌رو با هیچ‏گونه دین‌ستیزی آن‏ هم در شكل خشن آن، كه مورد نظر برخی جریانات افراطی است، سر سازگاری نداریم. مرزبندی ما با دین‌ستیزان برجسته است. ما به آزادی و برابری پیروان كلیه مذاهب و ادیان معتقدیم. لغو امتیاز ویژه برای دین در عرصه دولت‌ـ سیاست به معنای تحریم یا حتی تحقیر موجودیت آن در زندگی مدنی‌ـ شخصی افراد نیست. مطلوب ما جامعه‏ای است كه در آن افراد با هر اعتقاد دینی و مذهبی كه دارند در كمال آزادی و برابری در كنار هم زندگی كنند و هیچ‎‏گونه تحمیل مذهبی و خشونت دینی در آن وجود نداشته‌باشد. یكی از وظایف دولت لیبرال‌دموكرات، فراهم كردن فضایی امن و آزاد برای عبادت پیروان ادیان و مذاهب مختلف است. بدیهی است، پیروان ادیان نیز باید به قوانین و نظامات دموكراتیك و قواعد حقوق بشر احترام بگذارند و آن‌ها را رعایت كنند.

۸ـ  ملت و ملیت:
افغانستان به شهادت تاریخ از طلایه‌داران فرهنگ و تمدن بشری بوده‏اند و در طول تاریخ درخشان و پرافتخار خود چهره‏های شاخصی را به تمدن بشری معرفی كرده‏اند. ملت افغانستان متشكل از اقوام مختلف. که هر کدام به نوبه خود سهمی به‌‌سزا در سابقه‏ درخشان تمدنی  داشته‌اند.  این تنوع و رنگارنگی نه تنها تهدید نیست، بلكه به شرط رعایت حقوق برابر همه‏ اقوام و به رسمیت شناختن این تنوعات كه لازمه‏ آن رواج فرهنگ مدارا و دگرپذیری است، مسئله‏ گونه‏گونی اقوام می‏تواند فرصتی بی‏نظیر برای توسعه و پویایی جامعه باشد. ملت واحد افغانستان با اجزای مختلف و برابر در چارچوب افغانستان متحد، بزرگ و یك‌پارچه شانس و فرصت بسیار بیشتری برای توسعه و عظمت دارد. از این رو ما ضمن اعتقاد راسخ به رعایت كامل حقوق مدنی‌ـ سیاسی و حقوق اقتصادی، اجتماعی و فرهنگی همه‏ اقوام  افغانستان و ضمن محكوم كردن هر گونه ظلم و تبعیض در حق اقوام  با هر گونه تجزیه طلبی مخالفیم و آن را در عصر جهانی شدن كه جامعه بین‏المللی هر روز بیشتر از قبل به سوی یک‌پارچگی پیش می‏رود، اندیشه و اقدامی ارتجاعی می‏دانیم كه دورنمای منزجركننده‏ جنگ داخلی، فقر و توسعه‌نیافتگی را در برابر ما قرار می‏دهد. به همین دلیل ما به تمامیت ارضی كشور پای‌بندیم و مخالفت خود را با تجزیه‌طلبی و هر گونه اقدامات خودسرانه كه زمینه جدایی‌طلبی را فراهم كند، اعلام کرده و بر وحدت ملی تأکید می‌کنیم.

۹ـ جهانی شدن:
 جهانی شدن در حقیقت، جهانی شدن شیوه‏ زندگی دموكراتیك و ارزش‎های جامعه‏ لیبرالی است. گر چه موتور اصلی جهانی شدن را لیبرال‌دموكراسی‏های ثروتمند غربی تشكیل می‏دهند، اما جهانی شدن به معنای جهانگیر شدن جغرافیایی خاص نیست، بلكه به معنای جهانی شدن مجموعه‏ای از اصول، ارزش‏ها، هنجارها و نهادهاست كه بیشترین هم‏خوانی را با طبع جویای لذت و آزادی انسان دارند. راز پیروزی و جهان‌گیر شدن لیبرالیسم در همین «هم‏خوانی» نهفته است. آن چه امروز در حال روی دادن است و ما نیز از آن حمایت می‏كنیم، جهانی شدن ارزش‏ها و نهادهای لیبرالی است. فرآیند جهانی شدن، حصارهای بسته دیكتاتوری‏های محلی، سیاسی و فكری را بسیار شكننده‏تر كرده‌است. استیلای كامل دولت‏های محلی بر شیوه زیست فرهنگی مردم، دیگر ممكن و دست كم قابل توجیه نیست. فرآیند جهانی شدن محملی است برای حاكمیت عقل مدرن و انزوا و نابودی سنت‏های فرسوده. بر همین اساس از كم‏رنگ شدن مرزهای ملی و تضعیف تعصبات قومی و فرآیندهای منتهی به هم‌بستگی بین‏المللی حمایت می‏كنیم.

۱۰ـ  تکثرگرایی:
 پلورالیسم( تکثرگرایی) یکی از بنیان‌های مهم لیبرال‌دموکراسی است؛ به این معنا که انسان‌ها از علایق، آرزوها و استعدادهای متفاوتی برخوردارند و بر این اساس، در یک جامعه دیدگاه‌های متفاوت و گاه متضادی شکل می‌گیرد. این اختلاف دیدگاه‌ها، از سرشت بشر و انسانیت انسان‌ها سرچشمه می‌گیرد.
 جوهره لیبرالیسم، باور به انسان و توانایی‌های اوست و نه تنها در پی سرکوب و از بین بردن این تفاوت‌ها نیست، بلکه تضارب آرا و ایجاد فضایی برای گفتگو میان دیدگاه‌های مختلف( آزادی بیان و اندیشه) را به مثابه ضرورتی لازم و نه کافی برای شکل‌گیری و تثبیت سازو‌کارهای دموکراتیک می‌داند.
 بنا بر این، پلورالیسم جامعه‌ای را نوید می‌بخشد که در آن به جای مونولوگ ناشی از استبداد، دیالوگ و چندصدایی برقرار است و سبک‌های مختلف زندگی، به گونه‌ای مسالمت‌آمیز در کنار یکدیگر به حیات خود ادامه می‌دهند.     
از لحاظ سیاسی، قضاوت درباره این‌که کدام یک از رویکردهای مختلف باید اداره جامعه و قدرت سیاسی را عهده‌دار شود، از طریق رأی مردم و برگزاری انتخابات آزاد مشخص می‌شود و حضور دیدگاه‌های مختلف در قالب احزاب و گروه‌های سیاسی متعدد، امکان نقد مستمر و جلوگیری از انحصار قدرت را فراهم می‌آورد.
نکته مهم این است که در نتیجه تکثرگرایی، رفته رفته جامعه مدنی بالنده‌ای قوام می‌یابد که از یک سو، از توده‌ای شدن جامعه و رویکردهای پوپولیستی جلوگیری می‌کند و از سوی دیگر، این جامعه مدنی می‌تواند ضمن نقد قدرت سیاسی و افزایش آگاهی‌های مردم، مطالبات گوناگون افکار عمومی را برای دولت مشخص کند.
بر این اساس، پلورالیسم یکی از الزامات انکارناپذیر لیبرال‌دموکراسی است و تجربه خون‌بار و شکست‌خورده تلاش‌هایی که در طول تاریخ برای شکل‌گیری نظام‌های سیاسی با حزب واحد و ایدئولوژی مسلط صورت گرفت، گواهی است بر ضرورت باور به تکثرگرایی.  
 
۱۱ـ صلح جهانی و مبارزه با تروریسم:
 گذار از دنیایی كه در آن اصل مشروعیت جنگ پذیرفته شده‌بود، به دنیایی كه موارد جنگ به اموری به شدت استثنایی بدل شده، از جمله مهم‏ترین دستاوردهای تمدن بشری و سازمان ملل متحد بوده‌است. بدون شك وضعیت ایده‌آل، گذار به سوی دنیای عاری از جنگ خواهدبود. رژیم‏های توتالتیر و سازمان‌های بنیادگرا مهم‏ترین موانع این گذار هستند. از این رو معتقدیم گسترش لیبرال‌دموكراسی و تكامل فرآیند اقتصاد آزاد جهانی، به عنوان بهترین پادزهر دیكتاتوری و بنیادگرایی، عامل گسترش و نهادینه كردن صلح بین‏المللی است. امروز، تروریسم مبتنی بر بنیادگرایی مذهبی در خاورمیانه و دیگر نقاط جهان یكی از مهم‏ترین تهدیدها علیه صلح و امنیت بین‏المللی است. ما ضمن تأکید بر ضرورت تعمق در ریشه‎های این پدیده و تلاش در جهت از بین بردن زمینه‏های مساعد برای رشد آن، از تلاش‏های جامعه‏ بین‏الملل و دنیای متمدن برای مبارزه با تروریسم حمایت می‏كنیم.
كارویژه‏ اصلی دولت در عرصه‏ بین‏المللی تأمین منافع ملی است. در سطح بین‏المللی می‌بایست با تمام كشورهای به رسمیت شناخته‌شده از سوی نظام ملل متحد، بر اساس منافع ملی به تعامل پرداخت. در راه تحقق این هدف، ارتباط هم‌دلانه با جهان آزاد همواره در اولویت قرار دارد.

۱۲ـ عدم خشونت:
 خشونت همواره در برابر كسی كه خشونت نمی‏ورزد به هر شكل‌اش محكوم است و در برابر کسی که خشونت می‌ورزد تا جایی که ممکن است شایسته احتراز. فلسفه سیاسی لیبرال فرضِ فراتاریخی قراردادِ اجتماعی را پیشنهاد می‏كند. فرضی كه در خلال آن جامعه، یك‌سره تمامی حق اعمال خشونت خود را به دولت تفویض می‏كند و پس از آن حق انحصاری دولت در اعمال خشونت مشروع، جای‌گزین اعمال خشونت فردی و اجتماعی می‏شود. خشونت مشروع خشونتی مورد توافق طرفین قرارداد است، كه بر سر تمام اجزای آن توافق شده‌است؛ بر سر مقدار خشونت، بر سر شیوه‏ اعمال خشونت، بر سر موارد مجاز برای اعمال خشونت و در آخر، بر سر نهاد اعمال‌کننده‏ خشونت. اما چنان‌چه دولت كه یكی از طرفین فرضی قرارداد است، موضوعیت قرارداد كه همانا «خروج انسان از وضع طبیعی خشونت همه علیه همه است» را نادیده بگیرد و خود وضع طبیعی جدیدی بیافریند كه در آن دولت به مثابه گرگی، بدون در نظر گرفتن مفاد اصلی قرارداد، بی‌محابا علیه طرف دیگر قرارداد خشونت بورزد، مشروعیت انحصار و اعمال خشونت را از دست می‌دهد. در عین حال ما بر این نكته پافشاری می‌كنیم كه پرهیز از خشونت، سنگ بنای مدنیت و توسعه است. متأسفانه جامعه افغانستان، جامعه‏ای است با خشونت گسترده در سطح خانواده، جامعه و سیاست. خشونت علیه زنان، خشونت علیه كودكان و خشونت علیه مخالفان سیاسی، اگر چه به ظاهر متفاوت‌اند اما در واقع همه برخاسته از آن ساختار اجتماعی‌ـ فرهنگی‏ای هستند، كه خشونت را مجاز می‏شمرد.
 سنت قبیله‏ای، قرائت رایج از مذهب و تفكرات چپ‏گرایانه‏ افراطی در کنار توسعه‌نیافتگی مهم‏ترین آبشخورهای فكری‌ـ فرهنگی خشونت درافغانستان هستند. در جامعه‏ای با این سطح گسترده‏ خشونت، اهمیت تأكید بر نفی خشونت از صرف یك شعار سیاسی فراتر رفته و برای لیبرال‏ها به عنوان پرچم‌داران مدارا و «عدم خشونت» به هدفی استراتژیك تبدیل می‏شود. کاهش جلوه‏های مختلف خشونت اجتماعی‌ـ سیاسی آرمان بزرگی است که بر اساس آن مرزبندی لیبرال‌ها را با تمامی تفكرات خشونت‌ورزانه از رادیکالیسم دینی گرفته تا چپ افراطی و كلیه گروه‏هایی كه به مبارزه مسلحانه و خشونت‌بار معتقدند، بسیار برجسته و غیر قابل خدشه می‌سازد.

۱۳ـ برابری:
 برابری اساساً مقوله‌ای لیبرال است كه چپ‌گرایان با ارائه تفاسیر تنگ و تند از آن سعی در مصادره‏ آن داشته‌اند. ارائه تعاریفی از برابری كه مستلزم نقض حق مالكیت و نفی اقتصاد آزاد و در نتیجه سلب آزادی‌های اساسی شود، نه ممکن است و نه مطلوب. ما ضمن رد تعاریف توتالیتر از برابری كه به قیمت محو آزادی و نقض حقوق انسانی، یكسان‌سازی مكانیكی جامعه را هدف نهایی خود قرار می‌دهند، از مفهوم برابری لیبرال كه به معنای برابری حقوق همه‏ انسان‏ها فارغ از نژاد، رنگ، جنس، مذهب، عقیده، منشاء اجتماعی و طبقاتی و مسائلی از این قبیل است، دفاع می‌كنیم. این معنا از برابری كه در آموزه‌های لیبرالی ریشه دارد توسط اعلامیه‏ جهانی حقوق بشر و كنوانسیون‌های مرتبط با آن نیز پذیرفته شده‌است. برابری در غیر این معنا، در طول تاریخ، دستاویزی برای رژیم‌های توتالیتر در راه محو آزادی نوع بشر بوده‌است. .

۱۴ـ تأمین اجتماعی و حقوق كار:
 ما در كنار اعتقاد راسخ به اقتصاد آزاد و ضمن حمایت كامل از حق مالكیت خصوصی و امنیت سرمایه، با رها كردن طبقات پایین و فقرا در گرداب فقر و فلاكت، مخالفیم و معتقد به ضرورت فراهم شدن حداقلی از امكانات برای تمامی شهروندان هستیم. دسترسی به غذا و مسكن و سایر نیازمندی‌های اولیه بشری، حق همه‏ شهروندان و لازمه‏ برخورداری از زندگی‌ای انسانی است. این امر میسر نمی‏شود مگر با تكیه بر نظام جامع و كارآمد تأمین اجتماعی كه چتر حمایتی خود را بر اقشار آسیب‏پذیر بگسترد. این امر نه تنها مخالف اصول لیبرالیسم نیست، بلكه برگرفته از تجربه موفق كشورهای لیبرال در كاهش فقر و تقویت طبقه متوسط است. نظام جامع تأمین اجتماعی از به وجود آمدن طبقه به شدت فقیر حاشیه‏نشین كه بسیار محتمل است به‌ترین پیاده نظام جنبش‏های پوپولیستی چپ افراطی یا راست افراطی باشد، جلوگیری می‏كند.  ما به تولید ثروت معتقدیم و نه توزیع فقر. توسعه را به مثابه آزادی می‏دانیم و بر این باوریم كه در جامعه‏ای توسعه‌یافته و ثروتمند امكان بیشتری برای رفاه و آسایش همه‏ اقشار وجود دارد. در جامعه‏ای فقیر با اقتصاد بسته، امكان بسیار محدودی جهت گسترش رفاه وجود دارد. در جامعه‏ای لیبرال، سرمایه‏دار با كارآفرینی و پرداخت مالیات، بیشترین خدمت را به گسترش رفاه در جامعه می‌كند.
 ما در كنار نظام جامع تأمین اجتماعی، از نظام جامع حقوق كار حمایت می‏كنیم. نظامی كه هم تأمین‌كننده‏ امنیت سرمایه باشد و هم با به رسمیت شناختن حق  تشكیل سندیكا و پیروی از نظام چانه‌زنی، حقوق مدنی‌ـ اقتصادی كارگران را پاس دارد. قانون كار باید به نحوی نوشته شود كه انگیزه‏ تولید و استخدام كارگران را از كارفرمایان نگیرد. قانونمند شدن رابطه‏ كارگر و كارفرما از طریق قانون كار جامع و همه‌جانبه‌نگر با اوصافی كه ذكر شد، هم حقوق كارگران را ملاحظه خواهد كرد و هم ثبات اقتصاد و منافع سرمایه را. لیبرالیسم نه تنها با حق تشکیل سندیكا و تلاش قانونی برای افزایش رفاه كارگران موافق است، بلكه تقویت این مكانیسم‏ها را لازمه‏ قوام و دوام خود می‏داند. تجربه‏ كشورهای لیبرال بیانگر موفقیت چشم‌گیر آن‌ها در تأمین حقوق و رفاه كارگران است. لیبرالیسم مبشر رفاه، آزادی و توسعه برای همه‏ لایه‌ها و طبقات اجتماعی ‏است.

۱۵ـ دانشگاه و نظام آموزشی:
 آموزش نقطه‏ عزیمت در نظام  لیبرال برای انتقال ارزش‌های لیبرالی و درونی كردن فرهنگ شهروندی است. نظام آموزشی وظیفه‏ سنگین تربیت شهروند آگاه، توانا و دارای اخلاق اجتماعی مروت و مدارا  را به عهده دارد. در این معنا نظام آموزشی مدارس، مؤسسات آموزش عالی و رسانه‏های جمعی را در بر می‏گیرد. نظام آموزشی در صورتی می‏تواند وظایف خود را به نحو احسن انجام دهد كه اولاً از نهاد دین مستقل باشد( سكولار باشد) و ثانیاً از نهاد دولت مستقل باشد. نظام آموزشی نباید به دستگاه تبلیغ ایدئولوژی دینی یا عاملی برای تقدیس قدرت مستقر تبدیل شود، زیرا در این صورت از هر گونه خلاقیت و آفرینش تهی خواهد شد. وضعیت فعلی نظام آموزشی در ایران به معنای واقعی كلمه اسفناك است. عدم رعایت شأن و حقوق معلمان و استادان دانشگاه، محتویات ضعیف و عقب‌مانده‏ كتب درسی، خصوصاً در زمینه‏ علوم انسانی، تحریف تاریخ و نقض حقوق فرهنگی‌ـ آموزشی اقلیت‏های قومی و مذهبی، تحقیر دانش‏آموزان و تبدیل آن‌ها به ماشین مشق‌نویسی و انبار محفوظات بی‏فایده، تنها بخشی از مشكلات این نظام آموزشی ایدئولوژی‌زده و استبدادی است. طبیعی است که محصولات چنین نظام آموزشی‏ای انسان‌هایی ‏حق‌محور و مسئول نخواهند بود. به همین جهت ما معتقدیم كه تخته‏ نظام آموزشی فعلی را باید پاك كرد و همه چیز را از نو مطابق معدلی از آن‌چه در جوامع صنعتی وجود دارد و آمیزه‌ای از آن‌چه به فرهنگ ملی مربوط است، نوشت.
 ما لیبرال‌های افغانستان ضمن دفاع از تخصص‏گرایی به عنوان مبنای شایستگی و به كارگیری، معتقد به ضرورت ایفای نقش پررنگ و جدی دانشگاهیان در توسعه‏ كشور هستیم و بر همین مبنا از استقلال دانشگاه و آزادی‏های آكادمیك دفاع می‏كنیم. بدون وجود  نظام دانشگاهی مستقل، آزاد و محقق، توسعه‏ كشور امری محال خواهد بود.

۱۶ـ جنبش دانشجویی:
 جنبش دانشجویی افغانستان از آغاز پیدایش، تا كنون مسیر پر مخاطره‌ای را پیموده‌است. گرایش لیبرال‌ـ ناسیونالیستی، گرایش لنینیستی و در پی آن تشیع سیاسی متأثر از چپ‏گرایی ماركسیست‌ـ لنینیستی، سال‌های  انقلاب فرهنگی و از پس آن سال‌های سیاه، تجدید حیات دوباره در هیئتی لیبرال‏تر ، بخشی از این مسیر  بوده‌است. جنبش دانشجویی، هر چه پیش ‏آمده‌است لیبرال‏تر شده، . ما معتقدیم از آن‏جایی كه جنبش دانشجویی در واقع جبهه آوانگارد جنبش طبقه متوسط برای نیل به توسعه‏، دموكراسی و حقوق بشر است، لیبرالیسم می‏تواند مطلوب‏ترین زمینه و پشتوانه‏ فكری برای عمل توأم با بصیرت جنبش دانشجویی را فراهم آورد.
در شرایط فعلی استراتژی تقویت و حفظ نهادها و انجمن‏های دانشجویی موجود و تلاش در جهت گسترش و ایجاد نهادهای جدید، در كنار تعمیق گفتمان لیبرال، چشم‌اندازی روشن از مقابله با انواع بنیادگرایی، رادیکالیسم کور و خرافه‌گرایی را در برابر جنبش دانشجویی قرار خواهد داد.

۱۷ـ برنامه آینده:
 دست ‏زدن به عمل سیاسی نیازمند مقدماتی است. اولین آن‌ها مبانی نظری مشخص است. نقد ما نسبت به شرایط موجود می‌باید از جایگاه نظری مشخصی صورت گیرد. هر گونه ارائه برنامه، منوط به داشتن مبانی نظری مشخص است. نگارش این مانیفست در واقع بیانگر تلاش ما جهت تدوین مبانی فكری مورد نظرمان است. پس از فراهم شدن مبانی نظری‌ـ نگارش ما نیفست، گفتگوی همگانی و تلاش برای گسترش مفاهیم و مبانی آن ـ هر گونه عمل سیاسی نیازمند متشکل بودن است. متشکل بودن به معنای داشتن همه چیز نیست، اما متشکل نبودن به معنای فقدان همه چیز است. ما تمامی لیبرال‌ها را در هر جا که هستند به درک مؤمنانه از لیبرالیسم، نگاه به لیبرالیسم به عنوان مکتب راهنمای عمل و عمل مبتنی بر مبانی لیبرالیستی دعوت می‌کنیم؛ تنها از خلال چنین روی‌کردی است که می‌توان نسبت به نقش مؤثرتر لیبرالیسم در آینده، متشکل شدن لیبرال‌ها، تشکیل گروه متحد مترقی لیبرال و تحول کشورمان  به سوی توسعه، آزادی و دموکراسی امید داشت.

--------------------------------------------------------

 

 

لیبرالیسم

قسمت اول:

ليبراليسم مي‎تواند به عنوان 1- سنت سياسي 2- فلسفه سياسي 3- نظرية فلسفي جامع كه شامل نظريه ارزش، ادراكی از فرد و نظريه ای اخلاقي و فلسفه ای سياسي باشد، درك شود. به عنوان يك سنت سياسي، ليبراليسم در كشورهاي مختلف دچار تغيير شده است. در انگلستان كه تا حد زيادي زادگاه ليبراليسم است، سنت ليبرالي در سياست بر تسامح مذهبي، حكومت ناشي از رضايت، آزادي فردي و بالاخص آزادي اقتصادي، تاكيد كرده است. در فرانسه ليبراليسم بسيار بيشتر به سكولاريسم و دمكراسي ربط داده شده است. در ايالات متحدة آمريكا ليبرال‏ها اغلب دلبستگي به آزادي فردي را با مواضعي ضد سرمايه‎دارانه تركيب كرده‎اند، اين در حاليست كه ليبراليسم استراليایي در حالي‎كه موضعي دوستانه‎تر نسبت به سرمايه‎داري دارد، در مورد آزادي‎هاي مدني چندان پراشتياق نيست.

براي درك اين انشقاق‏ها در ميان سنت‎هاي ليبرالي، ما نيازمنديم كه به بررسي آن به عنوان نظريه ای سياسي و همچنين فلسفه ای جامع بپردازيم. اين دو مبحث موضوع اين مقاله هستند.

ليبراليسم به عنوان نظريه سياسي

به عنوان تعريف چنان‎كه موريس كرانستون Maurice Cranston)) به درستي خاطرنشان كرده است ”ليبرال كسي است كه به آزادي باور دارد“، ليبرال‏ها به آزادي از دو جنبة متفاوت به عنوان يك ارزش سياسي اولويت مي‎دهند. اول اينكه ليبرال‏ها همواره متذكر شده‎اند كه انسان‎ها طبيعتاً در ”يك وضعيت آزادي كامل براي سامان دادن به اعمالشان قرار دارند...آن‎گونه كه خود فكر مي‎كنند درست است ... بدون درخواست اجازه از ديگران يا اينكه به ارادة ديگر انسان‎ها وابسته باشند“ ]جان لاك[ همچنين جان استوارت ميل استدلال مي‎كند ”كساني بايد استدلال ارائه دهند كه مخالف آزادي هستند، كساني‎كه به نفع محدوديت‎ها و ممنوعيت‎ها سخن مي‎گويند... تصور تجربي موافق آزادي است.“] جان استوارت ميل[ اين سخن مي‏تواند اصول بنيادين ليبرالي ناميده شود ]گاوس[.

آزادي اصلي هنجاري (normative) است، كساني بايد به ارائه استدلال بپردازند كه خواهان محدود كردن آن هستند. اين مسئله اين‎گونه دنبال مي‎شود كه اقتدار سياسي و قانون از آنجا كه آزادي شهروندان را محدود مي‎كنند بايد به نفعشان استدلال اقامه شود. بنابراين پرسش اصلي در نظريه سياسي ليبرال اين است كه آيا اقتدار سياسي قابل توجيه است يا نه و اگر هست، چگونه. به همين دليل است كه نظرية قرارداد اجتماعي آن‎گونه كه توسط هابز، لاك، ژان ژاك روسو و امانوئل كانت پرورده شده است، حتي در مواردي مثل روسو و هابز كه بر خلاف سنت‏ سياسي ليبرالي است و به طور مشخصي خصايص غيرليبرالي دارد، غالباً به عنوان نظريه ای ليبرال فرض مي‏شود. تا آن‎جايي كه آنان نقطة آغاز حركت خود را وضع طبيعي‎اي قرار مي‏دهند كه انسان‎ها در آن آزاد و برابرند و سپس استدلال مي‎كنند كه هرگونه محدودیت اين آزادي و برابري نيازمند توجيه و استدلال است (يعني به وسيله قرارداد اجتماعي)، سنت قرارداد بيانگر اصل بنيادين ليبرالي است.

اصل بنيادين ليبرالي حكم مي‎كند كه محدوديت آزادي نيازمند توجيه است، و در آن‎‎جا كه هابز اين مسئله را قبول مي‏كند، ما مي‎توانيم هابز را يك هوادار نظريه سياسي ليبرالي بدانيم. اما هابز در بهترين حالت يك ليبرال مشروط است چرا كه او استدلال مي‎كند كه محدوديت‎هاي شديد براي آزادي قابل توجيه هستند. نمونه‎هاي عالي ليبرال‏ها مثل لاك نه تنها از اصول اساسي ليبرالي دفاع مي‏كنند بلكه خاطرنشان مي‏كنند كه تعداد محدوديت‎هاي قابل توجيه براي آزادي به وضوح ناچيزند.

تنها يك حكومت محدود قابل توجيه است بنابراين وظيفة اساسي حكومت حمايت از آزادي برابر شهروندان است. بنابراين اصل اوّل عدالت جان راولز چنين است: "هركسي‌ بايد از بيشترين‌ حد آزادي‌ سازگار با همان‌ میزان آزادي‌ براي‌ ديگران‌ بهره مند باشد.“

آزادي منفي، مثبت و جمهوري‏خواهانه

ليبرال‎ها در مورد مفهوم آزادي دچار اختلاف نظر هستند و به عنوان نتيجه آرمان ليبرالي حمايت آزادي فردي مي‎تواند به پنداشت‎هاي بسيار متفاوتي از وظيفة‌ حكومت منجر شود. چنان‎كه دفاعيه آیزایا برلین از مفهوم منفي آزادي بسيار مشهور است:

”معمولاً مي‎شود گفت انسان تا آن‎جا آزاد است كه ديگري دخالتی در كار او نداشته باشد. آزادي سياسي در اين معني به طور ساده عبارت است از قلمروي كه در داخل آن، شخص مي‎تواند كاري را كه مي‎خواهد انجام دهد و ديگران نتوانند مانع كار او شوند. اگر من در موردي به سبب دخالت ديگران نتوانم كاري را كه مي‎خواهم انجام دهم، آزادي خود را همان مقدار از دست داده‎ام و اگر دخالت ديگران آن‏قدر گسترش پيدا كند كه دامنة‌ آزادي عمل من از حداقلي هم كمتر گردد، مي‎توان گفت كه من از نظر فردي به صورت ”مجبور“ و حتي ”برده“ درآمده‎ام، فرض كنيد كه من نمي‎توانم بيش از ارتفاع ده فوت بالا بپرم، يا همچون شخص كوري قادر به خواندن نيستم...

ولي اگر به خاطر اين ناتواني‎ها خود را فردي ”مجبور“ يا ”برده“ تلقي كنم خالي از غرابت نخواهد بود. چه اجبار، مستلزم دخالت عمومي ديگران در قلمرو فعاليت‎هاي من مي‏باشد. شخص تنها در صورتي فاقد آزادي سياسي است كه ديگران او را از وصول به هدف خود بازدارند.“

بنابراين براي برلين و پيروانش جانماية ليبراليسم، نبودن اجبار توسط ديگران است؛ در نتيجه تعهد دولت ليبرال براي حمايت از آزادي ضرورتاً اين است كه تضمين كند شهروندان بدون توجيه قانع‎كننده يكديگر را به چيزي وادار نكنند امّا عليرغم شواهد قوي به نفع آزادي منفي، بسياري از ليبرال‏ها به مفهوم مثبت‎تري از آزادي جذب شده‎اند. اگرچه به نظر مي‎رسد روسو از مفهوم آزادي مثبت دفاع مي‎كند، بر اين اساس كه مي‎گويد يك نفر وقتي آزاد است كه بر اساس ارادة حقيقي‏اش عمل كند (ارادة عمومي)، ولي مفهوم آزادي مثبت به بهترين وجه توسط نو هگليهاي بريتانيايي اواخر قرن نوزدهم و اوايل قرن بيستم مثل توماس گرين (Thomas Green) و برنارد بوسانكوئت (Bernard Basanquet)پرورده شد.

گرين اذعان كرد ”البته بايد قبول كرد كه هر نوع كاربرد اين اصطلاح يعني آزادي، براي بيان هر امر اجتماعي و روابط سياسي يك انسان با ديگران مستلزم استفاده از شبیه سازی است و همواره در بر گیرنده استنثناءهايي که ناشی از تحت فشار بودن توسط اشخاص دیگر است، می باشد.“ با اين وجود گرين با اين ادعا ادامه داد كه يك شخص اگر تحت فرمان يك تكانه يا ميل شديد غيرقابل كنترل باشد مي‎تواند غيرآزاد باشد. گرين بحث مي‎كند كه چنين شخصي ”در شرايط بردگي است و عامل ارادة ديگري است نه اراده خودش“ درست همانطور كه يك برده آنچه را كه به راستي مي‎خواهد انجام نمي‎دهد. چنين شخصي نيز مثل يك الكلي، توسط عطشي كه به دنبال ارضا شدن مي‎گردد كه در نهايت بدان دست نمي‎يابد، هدايت مي‎شود.

براي گرين يك شخص تنها زماني آزاد است كه خودفرمان يا خودمختار باشد. بررسي نظرية سياسي ليبرالي بيانگر اين است كه انساني آزاد است كه افعالش تا حد زيادي به ارادة خودش است. چنين شخصي منكوب اجبار و واكنش‎هاي مخالفت‎آميز به آرمانهايش نيست و بنابراين بدون تفكر به دنباله‎روي از سنت‎ها نمي‎پردازد و خواسته‎هاي بلندمدتش را به خاطر تمتّع كوتاه‏مدت ناديده نمي‎انگارد. اين تصور از آزادي به عنوان خودمختاري تنها در فلسفة سياسي روسو و كانت ريشه ندارد بلكه در رسالة‌ ”دربارة‌ آزادي“ جان استوارت ميل نيز ريشه دارد. امروزه اين لحني غالب در ليبراليسم است كه ما آن را در آثار بن (S.I.Ben.) جرالد دوركين (Gerald dworkin) و جوزف راز (Joseph Raz) مشاهده مي‎كنيم.

يك برداشت قديمي‏تر از آزادي كه اخيراً دوباره احيا شده است مفهوم آزادي جمهوري‏خواهانه يانورومي است. ريشه‎هاي تئوريك اين مفهوم در نوشته‎هاي سيسرو و نيكولو ماكياولي يافت مي‏شود. بر اساس گفتة‌ فيليپ پتي (Philip Pettit) روميان باستان متضاد آزادي را چنين مي‎ديدند:

”متضاد شخص آزاد در روم، بنده بود و حداقل تا اوايل قرن قبل دلالت مفهومي غالب آزادي كه بر يك سنت طولاني جمهوري‏خواهي تاكيد مي‎كرد، مجبور نبودن به زندگي به عنوان برده ديگري بود، مطيع قدرت خودكامانه ديگري نبودن“

از اين منظر واژه متضاد آزادي،‌ انقياد است. يك كارگزار ناآزاد است اگر بالقوه مطيع اراده‎اي بالهوس يا قضاوت شخصي ديگري باشد.(Pettit) بنابراين دولت آرماني تضمين مي‏كند كه هيچ كارگزاري كه شامل خودش نيز مي‏شود،‌ قدرت خودكامه‏اي براي اعمال بر شهروند ديگري نداشته باشد. روش راهگشايي كه اين وظيفه مي‎تواند به وسيله آن انجام شود تخصيص برابر قدرت است. چنين تخصيصي به دست آوردن منابعي، اقتصادي يا ديگر انواع، كه به وسيلة‌ آن بتوانند در امور ديگران دخالتي خودكامانه انجام دهند را براي يك كارگزار يا دولت مشكل مي‏سازد (Pettit). مفهوم آزادی جمهوري‏خواهانه اساساً دل‏نگران خودمختاري عقلاني نيست. محقق شدن سرشت حقيقي هر كس، يا تبديل شدن به شخصي والاتر، در زماني‎كه تمامي قدرت‎هاي سلطه‎گر از هم پاشيده شده باشند. نظريه جمهوري‎خواهانه در درجة اوّل بر احساس بي‏دفاعي در برابر دخالت در عوض دخالت عيني تمركز مي‎كند. (Pettit) بنابراين برخلاف مفهوم معمول آزادي منفي، امكان صرف دخالت خودكامانه به مثابه تجاوز به حريم آزادي جمهوري‏خواهانه است.

بعضي از نظريه‏پردازان آزادي جمهوری‎خواهانه، مانند كوئنتين اسكينر (Quentine Skinner) موريتنريو ويرولي (Maruizio Uiroli) و فيليپ پتي، تلقيشان از آزادي را آلترناتيوي براي ليبراليسم مي‏بيند. تا آنجايي كه چنين آزادي جمهوري‏خواهانه‏اي به عنوان پاية نقد بازار آزاد و جامعة‌ بازار تصور شود اين تلقي محتمل است. با اين وجود زماني‎كه ليبراليسم به صورت فراگيرتري درك شود و نه فقط به معناي آزادي منفي يا جامعة بازار، جمهوري‏خواهي از ليبراليسم جدايي‏ناپذير خواهد بود. (Larmore Dayyer)

قسمت دوم:نظريه سياسي ليبرال حول مفهوم آزادي انشقاق مي‏يابد ولي يك انشقاق مهم‏تر حول مفهوم مالكيت خصوصي و نظام بازار رخ مي‏دهد. براي ليبرال‏هاي كلاسيك آزادي و مالكيت خصوصي به شكلي بنيادين به هم وابسته‏اند. از قرن هجدهم تا به امروز ليبرال‏هاي كلاسيك اصرار مي‏كنند كه تنها سيستم اقتصادي‏اي كه برمبناي مالكيت خصوصي بنا شده باشد، با آزادي فردي، يعني اجازه داشتن هركس براي زيستن زندگي خود كه شامل داشتن كار و سرمايه متعلّق به خود و به صلاحديد خود مي‏باشد، سازگار است. ليبرتارين‏ها و ليبرال‏هاي كلاسيك اغلب تاكيد مي‏كنند كه آزادي و مالكيت تا حد زيادي يك چيز هستند.

به عنوان مثال آنها استدلال كرده‏اند كه تمامي حقوق كه شامل حق آزادي نيز مي‏شود همگي اشكالي از مالكيت هستند، ديگراني ذكر كرده‏اند كه مالكيت خود شكلي از آزادي است (Gous, Steiner). بنابراين نظام بازاري كه بر اساس مالكيت خصوصي بنيان نهاده شده است به عنوان تجسّم آزادي نگريسته مي‏شود (Robbins). مردم واقعاً آزاد نيستند مگر اينكه آنان آزاد باشند قرارداد ببندند و نيروي كارشان را بفروشند، يا آزاد باشند كه درآمدشان را پس‏انداز كنند و سپس آن را به گونه‏اي كه مناسب ببينند سرمايه‏گذاري كنند يا اينكه آزاد باشند زماني كه سرمايه‏اي دارند با آن كسب و كاري كه مي‏خواهند راه بيندازند.

ليبرال‏هاي كلاسيك بحث دوّمي كه مالكيت و آزادي خصوصي را به هم متصل مي‏كند پيش مي‏كشند. به جاي اصرار براينكه آزادي براي بدست آوردن و استفاده كردن از مالكيت خصوصي به وضوح يك جنبه از آزادي افراد است :اين بحث دوم تأكيد دارد كه مالكيت خصوصي يگانه وسيلةْ مؤثر براي پاسداري از آزادي است. ايده اين است كه تخصيص قدرت ناشي از اقتصاد بازار آزاد كه بر مبناي مالكيت خصوصي بنيان نهاده شده است آزادي انسان‏ها را از تجاوز دولت محافظت مي‏كند. چنانكه فردريش هايك ((Hayek مي‏گويد:

«در جايي كه ابزارهاي انتشار تحت كنترل دولت باشد آزادي رسانه‏ها وجود نخواهد داشت. آزادي گردهمايي وجود نخواهد داشت، اگرمكان‏هاي گردهمايي تحت كنترل باشند. آزادي حركتي وجود نخواهد داشت اگر وسايل حمل و نقل در انحصاردولت باشند.»

آنچه تحت عنوان ليبراليسم نو، تجديدنظر طلب يا دولت رفاه شناخته مي‏شود با اين ارتباط بنيادين و نزديك ميان آزادي فردي و نظام بازار مبتني بر مالكيت خصوصي به مخالفت بر مي‏خيزد. (Mcphorson. Gaus)

سه عامل به توضيح پيدايش اين نظريه تجديدنظرطلبانه كمك مي‏كنند. اوّل، ليبراليسم جديد در اواخر قرن نوزدهم و اوايل قرن بيستم پديد آمده، در دوره‏اي كه توانايي بازار آزاد براي حفظ آنچه لرد بوريج (Lord beueridge) آن را «توازن شكوفا» مي‏خواند مورد پرسش و ترديد قرار گرفته بود. اگر مالكيت خصوصي كه بازار را بنيان نهاده بود به ناپايداري منجر مي‏شد يا آنگونه كه كينز (Keynes) مي‏گويد در توازني با سطح بيكاري بالا گرفتار مي‏شد، شك به اينكه مالكيت خصوصي بنياني بسنده براي آن پايداري يعني جامعة آزاد باشد به ذهن ليبرال‏هاي جديد خطور كرد.

در اينجا پاي عامل دوم به ميان مي‏آيد. هرقدر ليبرال‏هاي جديد ايمانشان به بازار را از دست مي‏دادند، ايمانشان به نقش دولت به عنوان كنترل‏كنندة حيات اقتصادي فزوني مي‏گرفت. اين مسئله تا حدودي ناشي از تجربه جنگ جهاني اوّل بود كه در آن تلاش‏هاي دولت براي برنامه‏ريزي اقتصادي به نظر موفقيت‏آميز مي آمد. Dewey) از آن مهمتر ارزيابي دوباره نقش دولت بر اثر دمكراتيزاسيون دولت‏هاي غربي و اين اعتقاد راسخ كه، براي اولين بار، صاحب‏‎منصبان و انتخاب شدگان واقعاً نمايندگان جامعه بودند‏ برانگيخته مي‏شد. چنانكه دي جي ريچي (D. G. Ritchie) اظهار كرد:

«بايد گفته شود كه اين استدلال‏ها عليه عمل دولت در جايي كه دولت كاملاً يا عمدتاً در دستان طبقة يا كاست حاكم است و به شكلي حكيمانه يا غير حكيمانه، اقتدار پدرسالارانه يا مادرسالانه‏اي اعمال مي‏كنند، مورد استفاده قرار مي‏گيرند. چنين استدلال‏هایی به نسبتي كه حكومت بيش از پيش به حكومت مردم تبديل مي‏شود قوت خود را از دست مي‏دهند.»

سومين عامل پيدايش ليبراليسم نوين كه احتمالاً اساسي‏ترين آنها نيز بود، اعتقادي رشد يابنده بود مبني براينكه حق مالكيت، بسيار از محافظ همه حقوق ديگر بودن دور است و موجب پيدايش يك نابرابري ناعادلانه در قدرت گشته است كه منجر به آزادي نابرابر طبقة كارگر شده است. اين موضوع بن‏مايةْ ليبراليسم آمريكايي معاصر است، كه تركيبي است از پشتيباني شديد از شهروندان و آزادي‏هاي فردي و در بهترين حالت بي‏علاقگي و در اغلب موارد بيزاري از مالكيت خصوصي. یك بار ديگر سرچشمة اين ليبراليسم نوتر را مي‏توان در كتاب «دربارة آزادي» جان استيوارت ميل يافت. اگرچه ميل اصرار داشت كه «دكترين معروف به تجارت آزاد» همانگونه بر پاية برابری ايستاده است كه اصل آزادي فردي برآن پايه ايستاده است ولی او هرگز تاكيد نكرد كه براهين و توجیهات آزادي اقتصادي و آزادي فردي كاملاً متمايز هستند. او در كتابش «اصول اقتصادي سياسي» پيوسته تاكيد مي‏كند كه اين پرسشي است بي‏پاسخ مانده كه آيا آزادي فردي مي‏تواند بدون مالكيت خصوصي رشد يابد يا نه؟ موضعي كه راولز يك قرن بعد دوباره برآن تاكيد كرد.

قسمت سوم:

مناقشه اصلي براي كمال‏گرائي ميلي به عنوان فصل مميز فلسفه اخلاق ليبرالي، از اصالت فايده نمي‏آيد بلكه از قرارداد اخلاقي اي حاصل مي‏شود كه مي‏تواند به اخلاق كانتي و هابزي تقسيم شود . مطابق قرارداد كانتي، جامعه، از مجموعه انسان‏ها ، با آرزوها و علائق مخصوص به خود و برداشتشان از راه درست و خوب براي زندگي تشكيل مي‏شود، و اين‎گونه بهتر است كه اصولي حاكم باشد كه آن‎ها تلقي يا برداشتي از خوبي را به‏عنوان پيش‏فرض نداشته باشند. در اين منظر، آن دسته از اميال ديگران كه ما از آن‎ها اجتناب مي‏كنيم، ديدگاه ما رانسبت به زندگي خوب به ديگران نشان مي‏دهد. فقط اصولي مي‎توانند براي همه رضايتبخش و مورد قبول واقع شوند كه به فرديت هر يك از افراد احترام بگذارند. بنابراين توجه تئوري ليبرالي اخير (رالز 1971 - ريمن 1990) به تغيير قراداد اجتماعي از شرح حالت به رضايت كلي رفتاري، يا حداقل يك اخلاق اجتماعي است. قرارداد كانتي ايده‏اي است كه در آن افراد به وسيلة دنبال سود بودن ترغيب نمي‏شوند، بلكه به وسيلة انجام عملي كه رضايت جامعه را در بر داشته باشد ترغيب مي‏شوند. (ريمن 1990 و گاوس 1990و اسكنلون 1982). بنابراين قانون اخلاقي كه مي‏تواند نقطه تفاهمي ميان افراد معقول باشد اخلاقي است كه مورد رضايت عموم قرار گيرد. در مقابل، نسخة هابزي فقط علائق شخصي را مد نظر قرار مي‏دهد و اينگونه فهميده مي‎شود كه توانائي شخصي براي دنبال كردن خواسته‎هايش ، در چارچوبي از ارزشهاي تشكيل دهنده ساختار زندگي اجتماعي و تقسيم سود همكاري اجتماعي، افزايش مي‏يابد. سپس اخلاق در چارچوب رايجي قرار مي‏گيرد كه علائق تك‏تك افراد را گسترش مي‎دهد. قرارداد هابز تفاوت ادراك ليبرالي از ريشة اخلاق نسبت به اهميت آزادي فردي در چارچوب مرسوم است: تنها، سيستم‎هائي كه به شخص اجازه مي‎دهند كه آزادي زيادي در پي‏گيري خواسته‎ها و اميالش داشته باشد قابل بحث هستند و اين‎ها مي‏توانند نقطه‏اي براي تفاهم باشند. مسأله ادامه‎دار در قرارداد هابزي عقلانيت آشكار عمل آزادانه است. اگر همه مفاد قرارداد را بپذيرند و بنابراين جامعه به خواسته‏اش برسد،عبور از وضعيت گذشته، عقلاني به نظر مي رسد، و هرگاه هر كس تنها به فكر رسيدن به اميال خودش باشد و جامعه مد نظرش نباشد كاري غيراخلاقي انجام مي‏شود. اين در اصل، بحث فول هابز است {از هابز (1948 [16S1:94ff]): به گاليتر (1986: 160 ff)} و پيروان هابز براي پاسخ به آن تلاش زيادي كرده‏اند.

تئوري‏هاي ليبرالي ارزش:

در چرخش ازحق به نيكوكاري ،‌ ما مي‎توانيم سه گزينه اصلي را براي تئوري ليبرالي ارزش شناسائي كنيم.در وهلهء اول خواهيم داشت: كمال‏گرائي ميلي. همان‎گونه كه كما‏ل‏گرائي يك تئوري فعاليت حقوقي است، مي‏توان به عنوان يك مزيت اخلاقي هم از آن ياد كرد.كمال گرايي ميلي آشكارا، مزيت حقوقي است كه تئوري ارزش يا خوبي را به عنوان پيش‏فرض قرار داده است:‌ ارزش انسان‎غائي شخصيت‏هاي توسعه يافته است. در موارد ديگر ليبرالي دو رقيب با اين تئوري ارزش، مادي‎گرايان هستند: پلوراليسم و ذهن‎گرائي.

آيزايا برلين، در دفاع مشهورش از آزادي منفي، بر اين مطلب پافشاري كرد كه ارزش‏ها و اهداف بيش از يكي هستند و هيچ رتبه‏‎بندي بين اين اهداف به عمل نيامده است. به علاوه برلين تأكيد داشت كه دنبال كردن هدفي كه ضرورتاً خواسته‎هاي ديگري را دلالت مي‏كند، قابل رسيدن نخواهد بود. در اين مفهوم اهداف تلاقي پيدا مي‏كنند يا در موارد پيش پا افتاده اقتصادي بيشتري، دنبال كردن يك هدف ضرورتاً مستلزم فرصت‏هائي در رابطه با ديگر اهداف است كه نمايش ارزشمندي داشته باشند. بنابراين راه مورد قبول شخصي براي رتبه‏بندي اهداف و راهي براي رسيدن به تمامي آن اهداف وجود ندارد. در نهايت هر كس بايد با توجه به اهميتي كه اهداف نسبت به هم دارند از برخي اميالش چشم‏پوشي كند. براي يك انسان پلوراليست،‌ خودمختاري،‌ تكامل يا توسعه لزوماً در رتبه‏اي بالاتر از خوشگذراني،‌ حفاظت از محيط زيست يا برابري اقتصادي قرار نمي‎گيرد. همهء اين‎ها در تابعيت از اميال ما با هم در رقابتند، به خاطر اين‎كه، آن‎ها مقايسه ناپذيرند،‌ و لزوماً هيچ گزينه‏اي كه رضايت‏ شخص را در بردارد، درست نيست. انسان پلوراليست، ذهن‏گرا نيست:‌ رقابت پذيري يا غيرقابل مقايسه بودن دليل اين نمي‏شوند كه بگويئم به تجارب ذهني وابسته هستند. امّا اين ادّعا كه ارزش‏هاي انسان از شخصي تا شخصي ديگر متفاوت است يك قسمت از روش ليبرالي مي‏باشد. در نظر هابز، ارزش‏ها براي هر انساني به آنچه كه او به آن تمايل و آرزو دارد بستگي دارد. لاك ”طعم تئوري ارزش“ را بسط مي‏دهد. (گاوس 1986)

عقل(ذهن) هم سليقه‏هاي مختلفي دارد همانند مزه، و همانطور كه شما سعي بيهوده‏اي خواهيد كرد براي ثروتمند و شكوهمند كردن تمام انسان‏ها، شما مي‎توانيد ميل شديد گرسنگي انسان‏ها را با پنير برطرف كنيد،‌ كه براي برخي بسيار خوشمزه و مطلوب است و در مقابل براي برخي ديگر بسيار بدمزه و ناراحت‏كننده است. و برخي بنابر دلايلي ترجيح مي‎دهند كه جلوي شكم گرسنه‎شان را در برابر اين غذاها بگيرند، هر چند كه اينها براي ديگران غذاي مطلوبي هستند. ممكن است عده‏اي طعم سيب را به ساير ميوه‎ها ترجيح دهند و آن‎را در جايگاهي بالاتر قرار دهند. مطلوبيت طعم‎ها به خود آن‎ها بستگي ندارد بلكه به ذائقهء ويژهء افراد بستگي دارد...

كما‏ل‏گراها و پلوراليست‎‏ها و ذهن‏گراها در اين نقطه مشترك هستند كه: طبيعت ارزش به اين‎گونه است كه انسان‎ها راه‏هاي مختلفي براي زندگي دنبال مي‎كنند. براي كمال‏گراها، اين به اين خاطر است كه هر انسان ظرفيت‏ها و توانائي توسعه ارزش‎هاي منحصربه‏فردي دارد. در نگاه پلوراليست، اين به اين خاطر است كه ارزش‏هاي گوناگوني وجود دارند و هيچ زندگي وجود ندارد كه بتواند تمامي آن‏ها را پوشش دهد و يا اينكه در بين انسان‎ها كسي نيست كه بتواند بهترين و صحيح‎ترين آن‎ها را گزينش كند. و از منظر يك ذهن‏گرا، ‌به اين دليل است كه نظر‎هاي ما دربارهء آنچه كه مطلوبمان است، ريشه در ذائقه و آرزوهاي ما دارد و اين از يك فرد تا فرد ديگر متفاوت است.

تمام اين سه ديدگاه، از ايدة اساسي‌ ليبرالي دفاع مي‎كنند كه مردم با قاطعيت راه‏هاي مختلفي را براي زندگي كردن دنبال مي‏كنند. امّا در آنها اين قبيل افكار خوب اخلاق ليبرالي را تكميل نمي‎كنند، براي يك بحث اضافي لازم است كه ارزش ليبرالي را با هنجار‎هاي آزادي متعادل به هم مرتبط كنيم. براي اطمينان،‌ به نظر مي‏رسد كه برلين اعتقاد راسخي به اين مطلب دارد كه: كثرت ذاتي اهداف به مزيت آزادي سياسي اشاره دارد. (كوسيس 1980).

در مورد ميزان آزادي منفي برلين اين بحث را پيش مي‏كشد كه اهداف انسان‏ها بسيارند و اين را به رسميت مي‏شناسد و هيچ كس نمي‏تواند يك گزينه را براي همگان تجويز كند. امّا حركت از تنوع آزادي به آزادي برابر و حقوق فردي به نظر مي‎رسد كه پيچيده باشد: اين، جائي است كه ذهن‏گراها و پلوراليست‎ها اغلب بر پيروان قرارداد اخلاقي تكيه مي‎كنند. آن‎ها بر اين مطلب پافشاري مي كنند كه در صورتي كه اين انتقال با موفقيت صورت پذيرد ليبراليسم در نهايت مي‎تواند يك تئوري پوچ‎گرا تعبير شود: ليبرال‏ها، در تئوري ارزش ذهن‏گرا و پلورال گير افتاده‏اند و راه فرار فوري از آن ندارند.

متافيزيك ليبراليسم:

در كتاب « ليبراليسم و حدود عدالت»،سندل، ليبرال‏هاي كانتي را به طور كلي وجان رالز را به طور ويژه بررسي مي‏كند، آن‎ها مأمور شده‎اند كه طرح انساني را پياده كنند كه قائم به ذات و متكي به خود است و به دنبال اهداف بزرگ خويش است. آنچه كه به عنوان «مقالة انتقادي يك كمونيست» شناخته مي‎شود بر اين نكته پافشاري كرده است كه باورنكردني است كه مردم به وسيلة اهداف يا ارزشهايشان قانونمند شوند. يك ديدگاه در تئوري ليبرالي اين است كه فردگرائي مي‎تواند براي طبيعت اجتماعي انسان و اهميت طبيعت اجتماعي او در شكل‏گيري شخصيت‏اش خطرآفرين باشد. استنلي بن نظري بينابين ارائه مي‎دهد. او تأكيد مي‎كند كه فرد ليبرال از قانون درخواست و التماس نمي‏كند بلكه آن‏را با قريحه و فرهنگش تطبيق مي‎دهد. دلايلشان هم براي اين كار اين است كه اين قوانين و اصول كه مورد قبول بوده‎اند اكنون دوباره بازسازي شوند و مطابق با نقشه و طرح انسان‎هاي جهان پي‏ريزي شوند، كه در ابتدا بايد برگرفته از منابع در دسترس و از خرده‏فرهنگ‎هاي توليد شده باشد. در اين مورد هم بحث شده كه سنت ليبرالي فرانسوي برخلاف سنت ليبرالي انگليسي، تأثيرات جدي بيشتري روي افراد و زندگي ‏آن‎ها داشته است (سيدنتاب 1979).

به طور كلي‏تر ويل كيمليكا (1989) در اين مورد بحث كرد كه ليبراليسم مي‎تواند حس عضويت فرهنگي را به وجود آورد و راه هويت‏يابي فردي هم، بستگي به آن دارد. امّا هنوز اين مسأله روشن نشده است كه چه فاصله‏اي بين فرديت ليبرالي و تصور يك كمونيست نسبت به خود كه در آن هويت هر فرد در احاطه هويت گروهي است، وجود دارد. (گاوس 1983).

هر چند كه يك ليبرال مي‎تواند بگويد كه ما هم جنبه اجتماعي و هم جنبه فردي داريم. به نظر مي‏سد كه شخصيت فردي به ويژه در فرهنگ غربي به صورت ذاتي وجود دارد و جان چپمن (1997) از آن به جزء‌ اصلي زندگي طبيعي يك انسان ليبرال ياد مي‏كند.

امّا نگراني بوسانكوت از سياست‏‎هاي ليبرالي است. بنابر ايده آليسم مطلق بوسانكوت،‌ انسان‏هاي فردگرا، كمتر واقعي هستند،‌ چون نسبت به اجتماع تكامل كمتري دارند. به علاوه او بر اين مطلب پافشاري كرد كه تفاوت اصولي بين واحدي كه ما آن‏را يك عقل مي‎ناميم و عقل‎ها كه وارد يك تجربه اجتماعي مي‏شوند، وجود ندارد.

3ـ بازگشت ليبراليسم سياسي صرف

اخيراً ليبرال‎ها از اصول ليبراليسم به عنوان يك فلسفهء جامع فاصله گرفته‎اند و دوباره بايستي به راه‏هاي اصلي آن بازگردند. به عنوان دكترين سياسي اين توسعه مهم كه كافي است به عنوان ليبراليسم سياسي بيان شود ،تأكيد دارد كه ليبراليسم به عنوان يك فلسفه فراگير كه دربرگيرندهء تئوري اخلاق و همينطور متافيزيك انسان و جامعه نيز هست ـ فقط يكي از دكترين‏هاي حزبي موجود در يك جامعه است كه توسط دكترين‎هاي مختلف انباشته شده. از منظر جان رالز، بر ليبراليسم حزبي نقد وارد است و بنابراين لزوماًْ مي‎تواند مورد رضايت تمام افراد جامعه هم نباشد. هر چند كه در غرب ليبراليسم نسبتاً پذيرفته شده است امّا مي‏تواند در همه جا بين شهروندان منطقي به عنوان يك موضوع مورد بحث جدي واقع شود. به‏نظر مي‏رسد رالز نسبت به تئوري‏هاي سنتي ليبرالي كه در بالا گفته شد روي خوشي نشان نمي‏دهد، محدوديت شديد آزادي مدني در برابر اصول قانوني و فرايند دموكراسي. زمينه‏هاي مناسبي براي اين‏كه ليبراسيم خود را از منظر متافيزيكي نقد كند و مورد جدل قرار دهد وجود دارد، به نظر مي‏رسد كه رالز تكيه‏اش بر نياز به رضايت عمومي بوده است.

در درجهء اول، ليبراليسم يك تئوري سياسي است و به نظر مي‎رسد كه مي‎تواند يك تئوري سياسي صرف بشود. تا زماني كه ليبرال‏ها به فلسفه وسيعتري احساس نياز نكنند،‌ و راجع به موضوعاتي مانند حقوق اخلاقي و طرح ليبرالي ارزش، متافيزيك ليبرالي شخص و... مطالعات بيشتري نكنند، تئوري سياسي ليبرالي پيشرفت نمي‎كند و نبايد فلسفه سياسي خود را از فلسفه جدا كند و فلسفه نبايد بازنشسته شود و اين طبيعت فراگير تئوري‎هاي ليبرالي است.

ادامه نوشته

وطن

لیبرالیسم و سوسیالیسم،دو دوست اما بیگانه

احمد زیدآبادی

 

«اغتشاش مفهومی» شاید تنها چیزی است كه در جامعه ما نیاز به تكرار و طرح دائمی آن باشد. اگر به نزاع‌های سیاسی و ایدئولوژیك یك صد ساله اخیر بین روشنفكران، روحانیان و احزاب مختلف سیاسی، نیك بنگریم متوجه می‌شویم كه بخش اعظم آنها منازعه بر سر واژه‌ها و اصطلاحات تعریف نشده و در نتیجه بر سر هیچ و پوچ بوده است. متاسفانه این منازعات فقط به بحث‌های لفظی و كلامی محدود نشده و به خشونت و حذف و خونریزی انجامیده است. لیبرال و لیبرالیسم از جمله واژگانی است كه مانند سایر واژه‌هایی از این دست كه خاستگاه مفهومی آنها مغرب زمین است، به فرهنگ ما راه یافته‌اند، بدون آنكه از سوی مدعیان و مخالفان، به طور دقیق مفهوم سازی و تعریف شوند.

اگر به یاد داشته باشیم كه این نوع واژگان حتی در بستر و خاستگاه اصلی خود نیز به معنایی متفاوت و بلكه متضادی به كار می‌روند و در هر كشوری رنگ و طعم محلی به خود می‌گیرند، آنگاه پی می‌بریم كه «واردات» این واژگان برای مصرف نابجای فرهنگی ما تا چه حد غلط‌انداز و آشوبناك است. بدون شك، هرج و مرج مفهومی در این باره سهمی عمده دارد، اما به نظر می‌رسد لیبرالیسم و سوسیالیسم نیز فاصله‌ای بدان حد ندارند كه مرزهای دقیق آنان از هم باز شناخته شود. تا هنگامی كه نظام اتحاد جماهیر شوروی مظهر سوسیالیسم و نظام سرمایه‌داری آمریكا مظهر لیبرالیسم تصور می‌شد، امكان ترسیم خط مرزی مشخصی بین این دو وجود داشت، اما از زمانی كه نظام اتحاد شوروی از هم پاشیده دیگر به سختی می‌توان لیبرالیسم را در مقابل سوسیالیسم قرار داد. با این حال، باید به یاد آوریم كه بسیاری از سوسیالیست‌ها، بین نظام اتحاد شوروی و سوسیالیسم هیچ شباهتی نمی‌دیدند و آن نظام را صرفا سرمایه‌داری دولتی تلقی می‌كردند.

اما اگر سوسیالیسم چیزی كاملا متفاوت از دولتی شدن ابزار تولید دسته‌جمعی باشد، چه چیز دیگری است؟ از نظر برخی از سوسیالیست‌ها، حمایت موثر دولت از طبقات محروم و ناتوان جامعه معادل سوسیالیسم است، ولی آیا امروزه در اروپا یا آمریكای شمالی طبقات محروم به حال خود رهایند و هیچ نوع حمایتی از آنها صورت نمی‌گیرد؟ روشن است كه در آمریكا و سراسر اتحادیه اروپا قوانینی در جهت حمایت از اقشار پایین جامعه وجود دارد كه به درجات مختلف اجرا می‌شود. از این جهت آیا همه آنها سوسیالیست‌اند؟

واقعیت این است كه امروزه دیگر به سختی می‌توان تفاوتی بنیادی بین سیاست‌های احزاب لیبرال و سوسیال دموكرات در كشورهای غربی یافت و در واقع همین كم شدن فاصله‌هاست كه امكان تشكیل دولت‌های ائتلافی را در غرب پدید آورده است. لیبرال‌هایی كه خواهان حذف خدمات عمومی و قطع حمایت از اقشار پایین جامعه باشند، دیگر وجود ندارند و سوسیالیست‌هایی هم كه مخالف رونق بخش‌خصوصی و استفاده از مكانیزم بازار برای رشد اقتصادی باشند، یافت نمی‌شوند. از این رو، به نظر می‌رسد كه نظام جهانی به سمتی در حركت است كه شكاف تاریخی بین لیبرالیسم و سوسیالیسم در حال به هم آمدن است و این دو اندیشه تنها به كار تعادل بخشیدن به جامعه و نه تغییر جهت اساسی آن به كار می‌آیند.

جامعه برای تعادل نیازمند رونق اقتصادی متكی بر مكانیزم بازار آزاد در كنار ایجاد چتر حمایتی موثر برای اقشار محروم جامعه است. هر گاه یكی از این دو، به زیان دیگری از حد خاصی فراتر رود، تعادل به هم می‌خورد. بر این اساس به نظر می‌رسد كه هر گاه توازن و تعادل یك جامعه به زیان حمایت از اقشار محروم به هم بخورد، مردم به احزاب سوسیال دموكرات اقبال می‌كنند و هر گاه به زیان رقابت متكی بر مكانیزم بازار آزاد به هم بخورد به احزاب لیبرال رای می‌دهند. احزابی كه صرفا برای توازن بخشیدن به اقتصاد كارآیی دارند، دیگر مانند روزگاران گذشته در تضاد با یكدیگر قرار ندارند و می‌توانند در دولت‌های ائتلافی با یكدیگر كار كنند و حتی از طنز روزگار گاهی كارویژه طرف مقابل را به عهده گیرند.

 سوای از نیروهایی كه همچنان سوسیالیسم را در اشكال مالكیت دولتی یا نوعی برابری اقتصادی كه هنوز بشر تجربه نكرده است، جست‌وجو می‌كنند  از طرفی به جز معدود افرادی كه اندیشه‌های ‌هایك را الگوی فكری خود قرار داده‌اند، كدام لیبرال است كه از ایجاد چتر حمایتی برای اقشار فقیر جامعه حمایت نكند و خواستار رها كردن آنان در منجلاب فقر و فلاكت باشد؟ از این جهت، من آنچنان دعوای ژرفی بین لیبرالیسم و سوسیالیسم نمی‌بینم كه بخواهد در جامعه ما به شكاف اجتماعی تازه‌ای تبدیل شود.

در اینجا شاید گفته شود كه تقلیل بحث لیبرالیسم و سوسیالیسم به ساحت اقتصادی آن و نادیده گرفتن عمق فلسفی آنها موجه نیست و اختلاف این دو اندیشه را باید در ساحت فلسفی آنها بررسی كرد. تا آنجا كه نگارنده می‌داند لیبرالیسم در سطح فلسفی به اندیشه‌ای نسبت داده می‌شود كه برای فردیت انسانی و منافع و حقوق آن اصالت قائل است و در مقابل سوسیالیسم به جمع و منافع آن بها می‌دهد. اما آیا به واقع اصالت فرد در مقابل اصالت جمع قرار دارد؟ این مساله درعصر ماقبل مدرن قاعدتا مصداق داشته است.

در عصر ماقبل مدرن، جماعت یا جامعه به عنوان یك شخصیت مستقل و هویت طبیعی تلقی می‌شد و موجودیت و بقای فرد هم به تعلقش به جمع بستگی داشت. از همین رو، هنگامی كه یك فرد، اندیشه‌ای در سر می‌پروراند یا سخنی می‌گفت یا رفتاری می‌كرد كه به هویت و انسجام جمع آسیب می‌رساند، او را به سختی مجازات می‌كردند زیرا فرد حقوقی مستقل و سوای حق بقاء و انسجام جماعت نداشت. در واقع روشنگری با به رسمیت شناختن تعقل و تشكیك در مبانی و باورهای جامعه ماقبل خود، راه تفرد و حقوق فردی را گشود و از این رهگذر به دموكراسی مفهوم و معنا داد.

از این رو، اصالت فرد را می‌توان دستاورد عصر مدرن به شما آورد و نه لزوما آموزه لیبرالیسم، از همین رو، غیر ممكن است یك سوسیال دموكرات به اصالت ذاتی فرد و حقوق مترتب بر آن باور نداشته باشد، زیرا اگر جز این باشد، راه برای قربانی كردن فرد یا افرادی كه به عنوان مزاحمان حق انتزاعی جمع شناخته می‌شوند هموار می‌شود و هیچ امكانی برای دفاع از حقوق بشر باقی نمی‌ماند. از طرفی، اصالت یافتن فردیت فقط در یك فضای انتزاعی می‌تواند نافی حقوق جمع باشد، چرا كه جمع چیزی جز گردهمایی افراد نیست افرادی كه تك تك آنان اصالت و حقوق مشخصی دارند و می‌توانند بر حقوقی كه منافع تك‌تك آنان را تامین می‌كند، اجماع كنند.

در اینجا می‌توان به جز فردگرایی، منفعت‌جویی را نیز از اركان فلسفی لیبرالیسم دانست و آن را مغایر حس اخلاقی مورد لزوم جمع گرایی تعریف كرد. به نظر می‌رسد اما همین منفعت‌جویی هم از چنان استعدادی برای بسط برخوردار است كه بتوان آن را در صورت‌های اخلاقی نیز تفسیر كرد. اگر منفعت را نه لزوما در امور مادی و دنیوی كه در هر چه مایه سعادت و لذت انسان است، جست‌وجو كنیم در آن صورت، معنویت و اخلاقمداری هم می توانند منفعت باشند. به هر حال، از نگاه نگارنده، لیبرالیسم و سوسیالیسم چندان با هم بیگانه نیستند كه نزاع و دعوا بر سر آنها موجه باشد و اگر ما صد سال بر سر آنها مجادله كرده و خون همدیگر را ریخته‌ایم، احتمالا انگیزه‌مان چیز دیگری بوده كه در سایه این دو واژه تعریف نشده، خود را پنهان كرده است

ليبراليسم‌ سياسي‌ جان‌ رالز

ليبراليسم‌ سياسي‌ جان‌ رالز

عزت الله فولادوند

  ليبراليسم‌ سياسي‌ جان‌ رالز از دو بخش‌ تشكيل‌ مي‌شود. يكي‌ خود ليبراليسم‌ و ديگري‌ ليبراليسم‌ به‌ نحوي‌ كه‌ در فلسفه‌ سياسي‌ جان‌ رالز پرورانده‌ و تفسير شده‌ است‌.
رالز به‌ مكتب‌ ليبراليسم‌ تعلق‌ دارد اما ابتدا بايد محتواي‌ اين‌ جمله‌ را مشخص كنيم‌، زيرا اولا تعابير بسيار مختلفي‌ از ليبراليسم‌ وجود دارد كه‌ بعضي‌ اوقات‌ كار را به‌ تقابل‌ مي‌كشاند و ثانيا در كشور ما ليبراليسم‌ تحت‌ تاثير افكار و عقايد گوناگون‌ و سوءاستفاده‌ها و بدفهمي‌ها، لااقل‌ در بعضي‌ محافل‌ به‌ دشنام‌ تبديل‌ شده‌.
اما ليبراليسم‌ مفهوم‌ سياسي‌ بسيار سابقه‌دار و محكمي‌ داراي‌ ريشه‌ در فلسفه‌ سياسي‌ غرب‌ است‌ كه‌ حداقل‌ 300 سال‌ از عمرش‌ مي‌گذرد و متفكران‌ نامداري‌ مانند آدام‌ اسميت‌،جان‌ لاك‌ ، مونتسكيو، كانت‌ و جان‌ استوارت‌ ميل‌ پرچمدار آن‌ بوده‌اند و امروز شايد در صحنه‌ سياسي‌ اجتماعي‌ جهان‌ بويژه‌ پس‌ از فروپاشي‌ شوروي‌،پررونق‌ترين‌ بازار فكري‌ است‌. اكنون‌ ببينيم‌ كه‌ چه‌ مشخصات‌ و ويژگي‌هايي‌ مي‌توانيم‌ در ليبراليسم‌ جان‌ رالز مشاهده‌ كنيم‌. هدف‌ فلسفه‌ سياسي‌ ليبرال‌ تحقيق‌ در بنيادها و اصولي‌ است‌ كه‌ معمولا به‌ ليبراليسم‌ سياسي‌ نسبت‌ داده‌ مي‌شود يعني‌ آزادي‌،تساهل‌،حقوق‌ فردي‌، دموكراسي‌ و حكومت‌ قانون‌. ليبرال‌ها معتقدند كه‌ وجود تشكيلات‌ سياسي‌ را فقط‌ ممكن‌ است‌ با كمكي‌ كه‌ به‌ مسائل‌ مورد علاقه‌ فرد مي‌كند توجيه‌ كرد و اين‌ مسائل‌ فردي‌ جدا از مفهوم‌ جامعه‌ و سياست‌ است‌. ليبرال‌ها دو نظر را رد مي‌كنند،يكي‌ اينكه‌ فرهنگ‌،جامعه‌ و دولت‌ جدا از فرد في‌نفسه‌ غايت‌ محسوب‌ شوند و ديگر اينكه‌ هدف‌ سازمان‌هاي‌ سياسي‌ و اجتماعي‌ به‌ كمال‌ رساندن‌ سرشت‌ انسان‌ باشد. در نظر ليبرال‌ها هر انساني‌ خودش‌ هدف‌هايي‌ دارد، اعم‌ از اقتصادي‌، مادي‌ و معنوي‌ كه‌ به‌ تعقيب‌ آنها مشغول‌ است‌ اما چون‌ اين‌ هدف‌ها باهم‌ سازگاري‌ طبيعي‌ ندارند وجود چارچوبي‌ از قواعد لازم‌ است‌ كه‌ افراد بتوانند به‌ آن‌ اعتماد بكنند و بدانند چه‌ امتيازاتي‌ بايد به‌ ديگران‌ بدهند تا آنها هم‌ به‌ هدف‌هاي‌ خودشان‌ برسند. پس‌ كار بزرگي‌ كه‌ فلسفه‌ سياسي‌ بايد هدف‌خود قرار بدهد، طر ح‌ريزي‌ يك‌ چنين‌ چارچوب‌ قابل‌ اعتمادي‌ است‌ كه‌ نه‌ تنها افراد را به‌ مقاصدشان‌ برساند،بلكه‌ بين‌ هدف‌هاي‌ گوناگون‌ افراد مختلف‌ سازش‌ برقرار كند، ليبراليسم‌ را از نظر مطالعه‌ ممكن‌ است‌ به‌ ليبراليسم‌ سياسي‌ و فلسفه‌ سياسي‌ ليبراليسم‌ تقسيم‌ بكنيم‌. ليبراليسم‌ سياسي‌ عبارت‌ از اين‌ است‌ كه‌ محور در سياست‌ عملي‌،دموكراسي‌، حكومت‌ قانون‌، آزادي‌ سياسي‌ و آزادي‌ بيان‌، تساهل‌ در امور اخلاقي‌ و ديني‌ و طرز زندگي‌ و مخالفت‌با هرگونه‌ تبعيض‌ برمبناي‌ نژاد،جنسيت‌، قوميت‌ و زبان‌ و سرانجام‌ احترام‌ به‌ حقوق‌ فردي‌ است‌.برخي‌ از انواع‌ ليبراليسم‌ نسبت‌ به‌ مداخله‌ دولت‌ در امور، نظر خوشي‌ ندارند و معتقدند دولت‌ بايد كوچك‌ باشد و به‌ حداقل‌ برسد. ليبرال‌هاي‌ ديگري‌ هم‌ هستند كه‌ برخي‌ دخالت‌هاي‌ دولت‌ را به‌ منظور فراهم‌ ساختن‌ زمينه‌ استفاده‌ فرد از آزادي‌هايش‌ ضروري‌ مي‌دانند، ولي‌ تقريبا همه‌ ليبرال‌ها معتقدند كه‌ همه‌ افراد داراي‌ خردمندي‌ و توان‌ لازم‌ براي‌ متشكل‌ شدن‌ در تشكيلات‌ غيردولتي‌ برمبناي‌ منافع‌ اجتماعي‌ و اقتصادي‌ يا براي‌ تبادل‌ نظر هستند. به‌ عقيده‌ ليبرال‌ها اين‌ كار دو حسن‌ دارد، يكي‌ اينكه‌ از زورگويي‌هاي‌ دولت‌ و مهم‌تر از آن‌ از ديكتاتوري‌ اكثريت‌ بر اقليت‌ جلوگيري‌ مي‌كند. توجه‌ داشته‌ باشيد كه‌ حكومت‌ اكثريت‌ لزوما به‌ معناي‌ دموكراسي‌ نيست‌.هيتلر در سال‌ 1933 با اكثريت‌ آرا به‌ صدارت‌ عظمي‌ انتخاب‌ شد. حكومت‌ اكثريت‌ مي‌تواند به‌ فاشيسم‌ تبديل‌ شود كه‌ در اين‌ صورت‌ دموكراسي‌ نيست‌ و استبداد اكثريت‌ است‌.فرق‌ دموكراسي‌ با استبداد اكثريت‌ اين‌ است‌ كه‌ در دموكراسي‌،حكومت‌ موقتا در دست‌ اكثريت‌ است‌ يعني‌ تا زماني‌ كه‌ اكثريت‌ آراي‌ مردم‌ پشتيبان‌ حكومت‌ باشد و در آن‌ زمان‌ هم‌ حكومت‌ مكلف‌ به‌ جلوگيري‌ از تجاوز به‌ حقوق‌ و آزادي‌هاي‌ اساسي‌ اقليت‌ است‌ حتي‌ اگر آن‌ اقليت‌ فقط‌ يك‌ نفر باشدأ آن‌ يك‌ نفرهمان‌ قدر حق‌اظهارنظر و راي‌ و آزادي‌ بيان‌ دارد كه‌ مثلا آن‌ اكثريت‌ سي‌ميليون‌ نفري‌. بنابراين‌ ديكتاتوري‌ اكثريت‌ اگر از ديكتاتوري‌ فردي‌ وحشتناك‌تر نباشد مسلما هيچ‌ كمتر نيست‌. به‌ هر حال‌ ليبرال‌ها معتقدند كه‌ در هر صورت‌،چه‌ دولت‌ زورگويي‌ كند و چه‌ اكثريت‌،آزادي‌ فردي‌ كه‌ اساس‌ ليبراليسم‌ است‌ قرباني‌ مي‌شود.
از هنگامي‌ كه‌ ليبراليسم‌ در سياست‌ ظهور كرد تا به‌ امروز دو گروه‌ عمده‌ از ليبرال‌ها به‌ وجود آمده‌اند كه‌ هركدام‌ نيز گروه‌هاي‌ فرعي‌ ديگري‌دارند. مي‌توان‌ گفت‌ كه‌ طيفي‌ از مواضع‌ مختلف‌ ليبرال‌ وجود دارد كه‌ مانند هر خانواده‌اي‌ بين‌ افراد آن‌ اختلاف‌ نظرهايي‌ احيانا عميق‌ است‌. به‌ طوركلي‌ دو طرز تفكر عمده‌ در ليبراليسم‌ وجود داشته‌ و دارد كه‌ از نظر فلسفه‌ رالز بسيار اساسي‌ است‌. يكي‌ ليبراليسم‌ كلاسيك‌ قرن‌ نوزدهمي‌ است‌. اين‌ ليبراليسم‌ بر اين‌ عقيده‌ است‌ كه‌ شرط‌ آزادي‌ فقط‌ نبود مانع‌ و رادع‌ خارجي‌ است‌.
كافي‌ است‌ كه‌ در مقابل‌ فرد مانعي‌ نباشد تا بتوان‌ گفت‌ كه‌ او در عمل‌ و گفتار آزاد است‌. اين‌ مكتب‌ تا اواخر قرن‌ نوزدهم‌ دست‌بالا را داشت‌ و آثارش‌ در سياست‌ و اقتصاد آشكار بود. از اواخر قرن‌ نوزدهم‌ و اوايل‌ قرن‌ بيستم‌، رفته‌ رفته‌ اين‌ نتيجه‌ حاصل‌ شد كه‌ اين‌ كافي‌ نيست‌ يعني‌ ممكن‌ است‌ در مقابل‌ من‌ هيچ‌ مانعي‌ براي‌ انجام‌ هركاري‌ كه‌ خواستم‌ وجود نداشته‌ باشد ولي‌ امكانات‌ براي‌ استفاده‌ از آن‌ آزادي‌ در اختيار من‌ نباشد. از اين‌رو برخي‌ از متفكران‌ به‌ مطلب‌ چيزي‌ ديگري‌ نيز اضافه‌ كردند و گفتند كه‌ ليبراليسم‌ عبارت‌ است‌ از نبود موانع‌ خارجي‌ به‌ اضافه‌ وجود امكانات‌ ملموس‌ و واقعي‌ و  نه‌ فقط‌ در تئوري‌. ليبرال‌هاي‌ كلاسيك‌ يا دست‌ راستي‌ كه‌ مي‌توانيم‌ از آنها به‌ عنوان‌ ليبرال‌منفي‌ يا آزادگذار تعبير كنيم‌ كه‌ نمونه‌هايشان‌ در قرن‌ بيستم‌ يكي‌ متفكر بزرگ‌ و برنده‌ جايزه‌ نوبل‌ اقتصاد فريدريش‌هايك‌ است‌ و ديگري‌ نازيك‌، فيلسوف‌هاروارد. اينها بيشتر بر آزادي‌ تكيه‌ دارند و مي‌خواهند مداخلات‌ دولت‌ به‌ حداقل‌ ممكن‌ محدود شود. اما ليبرال‌هاي‌ چپ‌ يا ليبرال‌هاي‌ مثبت‌ يا رفاه‌ گستر كم‌كم‌ به‌ سوسيال‌ دموكراسي‌ نزديك‌ مي‌شوند و بيشتر به‌ برابري‌ معتقدند. در مورد انديشه‌ رالز خواهيم‌ ديد كه‌ اين‌ هردو جنبه‌ موردنظر است‌ و او مي‌خواهد بين‌ اين‌ دو، گونه‌اي‌توازن‌ و تعادل‌ برقرار كند،براي‌ اين‌ كه‌ توجه‌ بفرماييد كه‌ برچسب‌هاي‌ سياسي‌ تا چه‌ اندازه‌ ممكن‌ است‌ براي‌ افراد ناوارد گمراه‌ كننده‌ باشد،اشاره‌ مي‌كنم‌ كه‌ در آمريكا از اوايل‌ قرن‌ بيستم‌ مقصود از ليبرال‌همان‌ كسي‌ است‌ كه‌ به‌ دخالت‌ دولت‌ و ايجاد برنامه‌هاي‌ رفاهي‌ و عام‌المنفعه‌ و اصلاحات‌ اقتصادي‌ و اجتماعي‌ و تعديل‌ درآمدها معتقد است‌. به‌ آن‌ ليبرالي‌ كه‌ فقط‌ معتقد به‌ آزادي‌ است‌ و معتقد نيست‌ كه‌ بايد بيمه‌هاي‌ اجتماعي‌ و تعديل‌ درآمدها و ماليات‌ بردرآمدهاي‌ سنگين‌ وجود داشته‌ باشد،در آمريكا محافظه‌ كار مي‌گويند. اما در اروپا برعكس‌ است‌أ به‌ اين‌ دسته‌ اخير مي‌گويند ليبرال‌ و به‌ اشخاص‌ معتقد به‌ مواضع‌ دسته‌ اول‌ كه‌ در آمريكا به‌ ليبرال‌ معروفند، در اروپا مي‌گويند چپ‌گرايان‌ يا سوسياليست‌هاي‌ معتدل‌.
اين‌ اجمالي‌ بود از معناي‌ ليبراليسم‌ در سياست‌. اكنون‌ ببينيم‌ كه‌ ليبراليسم‌ در فلسفه‌ چه‌ معنايي‌ دارد. مهمترين‌ وجوه‌ امتياز ليبراليسم‌ فلسفي‌ به‌ اين‌ شرح‌ است‌: 1- در زمينه‌ ارزش‌ها ليبراليسم‌ تعهد عميقي‌ به‌ فرد و فردگرايي‌ دارد 2- ليبرال‌ها مي‌گويند فرد بايد در گزينش‌ هدف‌ و اداره‌ زندگي‌ آزاد باشد ولي‌ اينجا يك‌ اختلاف‌ مهم‌ پيش‌ مي‌آيد. گروهي‌ براين‌ باورند كه‌ نبود زور و جبر و نبود مانع‌ كافي‌ است‌ كه‌ به‌ آن‌ آزادي‌ منفي‌ مي‌گويند، گروهي‌ ديگر معتقدند كه‌ اضافه‌ براين‌ بايد فرد را براي‌ استفاده‌ از اين‌ آزادي‌ و رسيدن‌ به‌ اين‌ هدف‌ها پرورش‌ داد و اين‌ وظيفه‌ دولت‌ است‌.سومين‌ ركن‌ ليبراليسم‌ برابري‌ است‌ كه‌ رالز به‌ آن‌ توجه‌ وافر دارد. فيلسوفان‌ ليبرال‌ به‌ برابري‌ تعهد عميق‌ دارند، البته‌ ضرورتا نه‌ به‌ معناي‌ تساوي‌ اقتصادي‌. تساوي‌ مورد نظر آنها برابري‌ ارزش‌ ذاتي‌ و اساسي‌ يكايك‌ انسان‌هاست‌.آنها مي‌گويند همه‌ بايد به‌ طور مساوي‌ در طراحي‌ و عملكرد نهادهاي‌ جامعه‌ سهيم‌ باشند. بايد به‌ همه‌ كس‌ در اين‌ زمينه‌ كه‌ زندگي‌اش‌ را مطابق‌ با صلاحديد و سليقه‌ خودش‌ اداره‌ كند، احترام‌ برابر گذاشت‌ البته‌ تا جايي‌ كه‌ حق‌ آزادي‌ ديگران‌ را محترم‌ شمارد. چهارم‌ كه‌ شايد مهمترين‌ وجه‌ ليبراليسم‌ است‌،عقل‌ فردي‌ است‌. به‌ نظر ليبرال‌هاأ آزادي‌ انديشه‌ و بيان‌ و عقيده‌ و مذهب‌ كافي‌ نيست‌ بلكه‌ قواعد و نهادهاي‌ سياسي‌ و اجتماعي‌ بايد در پيشگاه‌ عقل‌ فردي‌ قابل‌ توجه‌ باشند، يعني‌ هريك‌ از افراد در دادگاه‌ عقل‌ خودش‌ هنگامي‌ كه‌ سياست‌ يا نهادي‌ را مورد محاكمه‌ قرار مي‌دهد، بتواند آن‌ را تصويب‌ و تاييد كند.
هنگامي‌ كه‌ به‌ فلسفه‌ رالز نگاه‌ مي‌كنيم‌ اولين‌ چيزي‌ كه‌ جلب‌ توجه‌ مي‌كند اين‌ است‌ كه‌ او با استفاده‌ يكي‌ از قديمي‌ترين‌ تدابير فيلسوفان‌ ليبرال‌،يعني‌ نظريه‌ پيمان‌ اجتماعي‌، نظريه‌اش‌ را بنا مي‌كندأدوچيز هميشه‌ مشغله‌ فكري‌ فيلسوفان‌ بوده‌ است‌.يكي‌ آن‌ كه‌ با توجه‌ به‌ تكيه‌اي‌ كه‌ بر فرد و آزادي‌ فردي‌ و برابري‌ افراد مي‌شود چگونه‌ بايد از آنارشيسم‌ و هرج‌و مرج‌ جلوگيري‌ كرد و چه‌ نهادي‌ را بايد به‌ وجود آورد تا تعارض‌ بين‌ هدف‌هاي‌ فردي‌ را حل‌ كند تا زندگي‌ مدني‌ به‌ مسير آرام‌ بيفتد. دوم‌، چه‌ چيزي‌ به‌ اين‌ نهاد يا بناي‌ سياسي‌ همديگر كه‌ دولت‌ گفته‌ مي‌شود، مشروعيت‌ مي‌بخشد. بايد توجه‌ داشته‌ باشيم‌ كه‌ ليبراليسم‌ مكتب‌ اصلاح‌طلب‌ است‌ نه‌ انقلابي‌. بنابراين‌، راه‌حلي‌ كه‌ بگويد همه‌چيز را برمي‌اندازيم‌ و بناي‌ جديدي‌ از بنياد در مي‌اندازيم‌ پذيرفتني‌ نيست‌. ليبراليسم‌ مي‌خواهد وضع‌ جديدي‌ به‌ وجود بيايد كه‌ افراد بتوانند درباره‌ هدف‌ها و مطالبات‌ مختلفشان‌ به‌ سازش‌ برسند و باهم‌ در صلح‌ و مدارا زندگي‌ كنند و سعادتشان‌ به‌ دست‌ خودشان‌ باشد.
تدبيري‌ كه‌ فيلسوفان‌ ليبرال‌،عمدتا هابز، لاك‌ و روسو و به‌ مقدار محدودتر كانت‌ براي‌ حل‌ مساله‌ تاسيس‌ جامعه‌ مدني‌ و مشروعيت‌ بخشيدن‌ به‌ دولت‌انديشيدند اين‌ فرض‌ بود كه‌ انسان‌ در ابتدا در وضع‌ طبيعي‌ زندگي‌ مي‌كرده‌. البته‌ اين‌ وضع‌ طبيعي‌ فقط‌ يك‌ فرض‌ است‌ و مورخان‌ ومردم‌ شناسان‌ چيزي‌ مانند آن‌ را كشف‌ نكرده‌اند.   
هابز و هيوم‌ وضع‌ طبيعي‌ را جنگ‌ همه‌ با همه‌ توصيف‌ مي‌كنند كه‌ زندگي‌ در آن‌ به‌ تعبير هابز تنها و فقير و نكبت‌بار و كوتاه‌ است‌. لاك‌ مي‌گويد افراد در وضع‌ طبيعي‌ به‌ حقوق‌ يكديگر واقفند ولي‌ سازوكاري‌ براي‌ احقاق‌ حق‌ وجود ندارد. كانت‌ مي‌گويد در وضع‌ طبيعي‌ توافقي‌ در اين‌ باره‌ نيست‌ كه‌ عدالت‌ و حق‌ اصولا چيست‌؟ اما صرف‌ نظر از اين‌ اختلافات‌ قدر مشترك‌ اين‌ است‌ كه‌ در وضع‌ طبيعي‌ قاعده‌ و قانون‌ نيست‌ و چون‌ قانون‌ نيست‌ و مرجعي‌ براي‌ اجراي‌ قانون‌ نيست‌ پس‌ عدالت‌ هم‌ نيست‌.مردم‌ براي‌ اينكه‌ از اين‌ وضع‌ خلاص‌ شوند ميان‌ خودشان‌ توافق‌ مي‌كنند و پيمان‌ مي‌بندند كه‌ هركس‌ از مقداري‌ از آزادي‌ بي‌حد و حسابي‌ كه‌ دارد دست‌ بردارد در ازاي‌ اينكه‌ در امان‌ زندگي‌ كند و به‌ هدف‌هايش‌ برسد. به‌ موجب‌ اين‌ پيمان‌ مردم‌ موافقت‌ مي‌كنند نهادي‌ تاسيس‌ شود به‌ نام‌ دولت‌ كه‌ با رضايت‌ و قبول‌ آنها قوانيني‌ وضع‌ كند و به‌ اجرا بگذارد و مهم‌تر از همه‌ اينكه‌، به‌ قول‌ ماكس‌ وبر، انحصار قوه‌ قهريه‌ در دست‌ او باشد. هم‌ مشروعيت‌ دولت‌ و هم‌ ضرورت‌ اطاعت‌ از قوانين‌ و دستورهاي‌ حكومت‌ از اين‌ پيمان‌ اوليه‌ سر چشمه‌مي‌گيرد.چون‌ از آن‌ پس‌ هم‌ قانون‌، قانوني‌ است‌ كه‌ خودمان‌ اطاعت‌ از آن‌ را الزامي‌ كرده‌ايم‌ و هم‌ مامور اجراي‌ قانون‌ خود ما هستيم‌. حال‌ با اين‌ مقدمات‌ برويم‌ برسر فلسفه‌ رالز.
رالز مي‌گويد فرض‌ كنيد عده‌اي‌ نشسته‌اند و مي‌خواهند پيمان‌ اجتماعي‌ جديدي‌ ابداع‌ كنند كه‌ اساس‌ آن‌ بر انصاف‌ باشد يعني‌ عدالت‌ در جامعه‌ آنها به‌ معناي‌ انصاف‌ باشد. به‌ چنين‌ وضعي‌ رالز مي‌گويد موقعيت‌ اوليه‌. آن‌ دو اصلي‌ كه‌ مردم‌ همه‌ برآن‌ موافقت‌ مي‌كنند بدون‌ توجه‌ به‌ وضع‌ و موقعيت‌ و شرايط‌ خود يكي‌ اين‌ است‌ كه‌ هر كسي‌ بايد محق‌ برخورداري‌ از بيشترين‌ آزادي‌ سازگار با همان‌ مقدار آزادي‌ براي‌ ديگران‌ باشد، دو،نابرابري‌هاي‌ اجتماعي‌ و اقتصادي‌ فقط‌ بايد تاحدي‌ روا باشد كه‌ الف‌: بتوان‌ عاقلانه‌ انتظار داشت‌ به‌ نفع‌ همه‌ باشد و ب‌: نابرابري‌ها به‌ سمت‌ها و مقاماتي‌ تعلق‌ بگيرد كه‌ به‌ روي‌ همه‌ باز باشد. نخستين‌ كتاب‌ بزرگ‌ رالز» نظريه‌اي‌ در باب‌ عدالت‌« در 1971 منتشر شد و عقيده‌ براين‌ است‌ كه‌ مهمترين‌ كتاب‌ در فلسفه‌ سياسي‌ و احيانا فلسفه‌ اخلاق‌ در 60 سال‌ اخير بوده‌ است‌. نظريه‌ »عدالت‌ به‌ مثابه‌ انصاف‌« در آن‌ كتاب‌ آمده‌ ولي‌ بعد رالز رفته‌ رفته‌ متوجه‌ برخي‌ اشكالات‌ در آن‌ نظريه‌ شد و در 1993 كتاب‌ ديگري‌ منتشر كرد به‌ نام‌ »ليبراليسم‌ سياسي‌« كه‌ به‌ عقيده‌ صاحبنظران‌ حتي‌ از كتاب‌ قبلي‌ مهمتر است‌ و در آن‌ سعي‌ كرده‌ آن‌ اشكال‌ها را مرتفع‌ كند. پرسش‌ كليدي‌ رالز در كتاب‌ اخير اين‌ است‌ كه‌ براي‌ تحقق‌ ارزش‌هاي‌ بنيادين‌ دموكراسي‌، يعني‌ آزادي‌ و برابري‌ همه‌ شهروندان‌، نهادهاي‌ اساسي‌ جامعه‌ بايد چه‌ ترتيبي‌ داشته‌ باشند كه‌ هم‌ عادلانه‌ و هم‌ عملي‌ باشد. يكي‌ از عناصر اصلي‌ در تصور رالز از آزادي‌ اين‌ است‌ كه‌ دولت‌ عدالت‌ پرور تا حد امكان‌ از تحميل‌ هر عقيده‌ واحد درباب‌ هدف‌ و معناي‌ زندگي‌ به‌ شهروندان‌ خودداري‌ كند. به‌ اعتقاد او جامعه‌ بايد به‌ حكم‌ عدالت‌ راه‌ تساهل‌، مدارا و كثرت‌گرايي‌ يا پلوراليسم‌ در پيش‌ بگيرد و تا جايي‌ كه‌ مردم‌ مقتضيات‌ عدالت‌ را محترم‌ بشمارند  در تعقيب‌ هدف‌ زندگي‌، آنان‌ را آزاد بگذارد.  
مساله‌ پلوراليسم‌ با دو مساله‌ ديگرهم‌ همراه‌ مي‌شود: يكي‌ مشروعيت‌ و ديگري‌ ثبات‌ كه‌ رالز مي‌گويد در كتاب‌ اولش‌ مغفول‌ مانده‌ بود. مشروعيت‌  به‌ ساده‌ترين‌ بيان‌ عبارت‌ از اين‌ است‌ كه‌ تحت‌ چه‌ شرايطي‌ كسي‌ قانوني‌ را مشروع‌ مي‌داند ولو خودش‌ با آن‌ مخالف‌ باشد. مساله‌ ثبات‌ ممكن‌ است‌ به‌ اين‌ شرح‌ بيان‌ شود كه‌ وقتي‌ كسي‌ درباره‌ عدالت‌ صحبت‌ مي‌كند كافي‌ نيست‌ فقط‌ نظريه‌اي‌ ارائه‌ دهد بلكه‌ بايد بگويد چرا آن‌ نظريه‌ ثبات‌ دارد و جامعه‌اي‌ كه‌ براساس‌ آن‌ بنا مي‌شود پايدار خواهد ماند. به‌ ياد داريد كه‌ رالز در كتاب‌ »نظريه‌اي‌ درباب‌ عدالت‌« مدعي‌ بود كه‌ در موقعيت‌ اوليه‌ و پشت‌ حجاب‌ بي‌خبري‌ همه‌ كس‌ با آن‌ دو اصل‌ بنيادي‌ عدالت‌ موافقت‌ خواهد كرد و از اين‌ لحاظ‌ هم‌ مشروعيت‌ براي‌ دولت‌ و قوانين‌ به‌ دست‌ مي‌آيد و هم‌ ثبات‌ براي‌ جامعه‌. ولي‌ بعد اين‌ فكر براي‌ او حاصل‌ شد كه‌ حتي‌ در شرايطي‌ كاملا منطبق‌ با اصول‌ عدالت‌،افراد عادل‌ و منصف‌ و آزاد و برابر،باز بر سرآن‌ اصول‌ اختلاف‌ پيدا خواهند كرد. مطابق‌ اصل‌  اول‌ عدالت‌ رالز، هركسي‌ بايد از بيشترين‌ حد آزادي‌ سازگار با همان‌ قدر آزادي‌ براي‌ ديگران‌ برخوردار باشد. آزادي‌ عقيده‌ و بيان‌، يعني‌ پلوراليسم‌، به‌ وضوح‌ در اين‌ اصل‌ مندرج‌ است‌.اشكالي‌ كه‌ رالز بعدها به‌ آن‌ برخورد و در كتاب‌ »ليبراليسم‌ سياسي‌« كمر به‌ رفع‌ آن‌ بست‌، اين‌ بود كه‌ آموزه‌ مذهبي‌ يا فلسفي‌ يا اخلاقي‌ جامع‌ و فراگيري‌ كه‌ بخواهد ميان‌ همه‌ مردم‌ مشترك‌ باشد فقط‌ با قدرت‌ سركوبگر دولت‌ ممكن‌ است‌ دوام‌ پيدا كند. اينگونه‌ آموزه‌جامع‌ و فراگير يا  ايدئولوژي‌ به‌ تعبير، از بيخ‌ و بن‌ نه‌ تنها فرض‌ آن‌ كتاب‌ را نقض‌ مي‌كند بلكه‌ اصولا با  ليبراليسم‌ در تعارض‌ است‌. اين‌ سخن‌ فوق‌العاده‌ در خور توجه‌ است‌، زيرا  مي‌بينيم‌ فيلسوفي‌ بزرگ‌ در نظريه‌اي‌ كه‌ سال‌ها برسر آن‌ زحمت‌ كشيده‌ بود به‌ عيبي‌ برمي‌خورد كه‌ به‌ آن‌ نظريه‌خدشه‌ جدي‌ بدي‌ وارد مي‌كند. تنها مورد مشابهي‌ كه‌ به‌ خاطرم‌ مي‌رسد ويتگنشتاين‌ است‌ كه‌ نخست‌ نظريه‌اي‌ آورد و سال‌ها بعد كتاب‌ ديگري‌ در رد يا مخالفت‌ با آن‌ نظريه‌  نوشت‌.
حاصل‌ كلام‌ رالز اين‌ است‌ كه‌ افرادي‌ كاملا منصف‌ ومتعقل‌ به‌ دليل‌ استفاده‌ آزاد از قوه‌ عقل‌ به‌طور اجتناب‌ناپذير برسر آموزه‌هاي‌ بنيادي‌ با هم‌ اختلاف‌ پيدا خواهند كرد. رالز نام‌ چنين‌ چيزي‌ را واقعيت‌ پلوراليسم‌ يا كثرت‌گرايي‌ عقلايي‌ مي‌گذارد. رالز نمي‌گويد چون‌ يك‌ آموزه‌ جامع‌ و فراگير يا ايدئولوژي‌ غيرعاقلانه‌ است‌ منجر به‌ اختلاف‌ مي‌شود. او مي‌گويد هر جامعه‌اي‌ كه‌ بنيايش‌ بر آموزه‌اي‌ واحد حتي‌ خود ليبراليسم‌ باشد براي‌ حفظ‌ خود به‌ قدرت‌ سركوبگر دولت‌ نيازخواهد داشت‌. در كتاب‌ ليبراليسم‌ سياسي‌ رالز جمله‌ درخشاني‌ دارد به‌ اين‌ عبارت‌ كه‌ مي‌گويد:»من‌ هميشه‌ دلمشغول‌ اين‌ مساله‌ زجرآور در جهان‌ معاصر بوده‌ام‌ كه‌ آيا دموكراسي‌ با آموزه‌هاي‌ جامع‌ و فراگير ديني‌ يا غيرديني‌ سازگار است‌ و اگر هست‌، چگونه‌؟ بيست‌سال‌ رالز به‌ وسيله‌ تحليل‌ مفاهيم‌ با اين‌ مساله‌ دست‌ و پنجه‌ نرم‌ مي‌كرد كه‌ آيا مفهوم‌ دموكراسي‌ ليبرال‌ عاري‌ از هرگونه‌ تناقض‌ ذاتي‌ است‌ و آيا منطقا و مفهوما آرمان‌ پروري‌ ممكن‌ است‌؟ به‌ عبارت‌ ديگر با فرض‌ وجود آموزه‌هاي‌ فراگير يا ايدئولوژي‌هاي‌ متعارض‌ و آشتي‌ناپذير با يكديگر در جامعه‌،فرضي‌ كه‌ واقعيات‌ جهان‌ امروز صحت‌ آن‌ را تاييد مي‌كند، آيا جامعه‌ مي‌تواند بر مبناي‌ دموكراسي‌ ليبرال‌ اداره‌ شود؟
رالز نه‌ در نظريه‌اي‌ درباب‌ عدالت‌ و نه‌ در ليبراليسم‌ سياسي‌ و نه‌ در هيچ‌يك‌ از ديگر آثارش‌ برخلاف‌ لاك‌شروع‌ به‌ برشمردن‌ محاسن‌ دموكراسي‌ ليبرال‌ و رد مخالفان‌ نمي‌كند بلكه‌ مي‌خواهد ببيند مفهوم‌ دموكراسي‌ ليبرال‌ به‌ كجا مي‌انجامد. به‌ نوشته‌ او در »ليبراليسم‌ سياسي‌« شهروندان‌ مي‌دانند كه‌ ممكن‌ نيست‌ درباره‌ آموزه‌هاي‌ فراگير آشتي‌ ناپذير يا ايدئولوژي‌ها به‌ موافقت‌ يا حتي‌ تفاهم‌ برسند. بنابراين‌ بايد توجه‌ بكنند كه‌ در موقع‌ بحث‌ برسر مسائل‌ بنيادي‌ سياسي‌ چه‌ قسم‌ دلايل‌ عاقلانه‌اي‌ ممكن‌ است‌ براي‌ يكديگر بياورند. مقصود رالز اين‌ است‌ كه‌ اگر مي‌خواهيد به‌ تصوري‌ منسجم‌ و خالي‌ از تناقض‌ از دموكراسي‌ ليبرال‌ برسيد در مورد بيشتر مسائل‌ اساسي‌ سياسي‌ بايد مفهوم‌ حقيقت‌ يا حق‌ را كنار بگذاريد و مفهوم‌ انصاف‌ يا عقلايي‌ بودن‌ را جانشين‌ آن‌ كنيد. در غيراين‌ صورت‌ بيهوده‌ است‌ كه‌ منتظر باشيد قائلان‌ به‌ آموزه‌هاي‌ فراگير يا ايدئولوژي‌هاي‌ متعارض‌ به‌ توافق‌ برسند چرا؟ زيرا در ذات‌ هريك‌ از آن‌ آموزه‌ها مفهوم‌ متفاوتي‌ از حقيقت‌ نهفته‌ است‌ و معيار واحدي‌ وجود ندارد. بنابراين‌ كسي‌ كه‌ بخواهد به‌ دموكراسي‌ ليبرال‌ برسد بايد اين‌ پندار قديمي‌ را كنار بگذار كه‌ همه‌ بتوانند در مورد ماهيت‌ حق‌ و حقيقت‌ و حقانيت‌ به‌ موافقت‌ برسند.
رالز نمي‌گويد بايد از اعتقادات‌ خود دست‌ بكشيد. مي‌گويد تنها اميد به‌ استقرار دموكراسي‌ ليبرال‌ اين‌ است‌ كه‌ ميان‌ حوزه‌ خصوصي‌ و قلمرو عمومي‌ و سياسي‌ فرق‌روشني‌ بگذاريد. آنچه‌ به‌ عقيده‌ رالز اهميت‌ دارد اين‌ است‌ كه‌ ليبراليسم‌ سياسي‌ نسبت‌ به‌ همه‌ نظرهاي‌ فراگير يا ايدئولوژي‌ها اعم‌ از ديني‌ و سكولار بي‌طرف‌ باشد. تنها آموزه‌ فراگيري‌ كه‌ ليبراليسم‌ سياسي‌ نسبت‌ به‌ آن‌ بي‌طرف‌ نيست‌ آموزه‌اي‌ است‌ نامنصفانه‌ يا غيرعقلايي‌. ليبراليسم‌ بنا به‌ نظر رالز مستلزم‌ احترام‌ متقابل‌ بين‌ شهروندان‌ آزاد و برابر و تحمل‌ عقايد عقلايي‌ ديني‌ و فلسفي‌ و اخلاقي‌ يكديگر است‌. در كتاب‌ »ليبراليسم‌ سياسي‌« رالز مي‌خواهد نشان‌ دهد كه‌ افراد منصف‌ و متعقلي‌ كه‌ خود را آزاد و با يكديگر برابر مي‌دانند چگونه‌ ممكن‌ است‌ در عمل‌ به‌ صورت‌ واقعي‌ جامعه‌اي‌ عدالت‌ پرور و با ثبات‌ به‌ وجود بياورند. نخستين‌ شرط‌ چنين‌ جامعه‌اي‌ اين‌ است‌ كه‌ مفهوم‌ سياسي‌ عدالت‌ برآن‌ حكمفرما باشد. مفهوم‌ سياسي‌ عدالت‌ قبل‌ از همه‌ چيز به‌ اين‌ ويژگي‌ ممتاز مي‌شود كه‌ به‌ اصطلاح‌ رالز» به‌ خود ايستاده‌«است‌، يعني‌ از هرگونه‌ فرض‌ متافيزيكي‌ و معرفت‌ شناختي‌ يا اخلاق‌ عمومي‌ مستقل‌ است‌ و از بحث‌هاي‌ فلسفي‌ درباره‌ منشا اصول‌ اخلاقي‌ و نحوه‌ شناخت‌ ما از آنها و حتي‌ مس
اله‌ حقيقت‌ آن‌ اصول‌ اجتناب‌ مي‌كند و از اين‌ حيث‌ بي‌طرف‌ است‌. اين‌ در واقع‌ به‌ معناي‌ بازسازي‌ مفهوم‌ عدالت‌ به‌ مثابه‌ انصاف‌ است‌ كه‌ رالز سال‌ها پيش‌ در كتاب‌ نظريه‌اي‌ در باب‌ عدالت‌ مطرح‌ كرده‌ بود. براي‌ اين‌ منظور افراد بايد فارغ‌ از اعتقادات‌ اخلاقي‌ يا مذهبي‌ يا مسلكي‌ به‌ خود به‌ عنوان‌ شهروندان‌ يك‌ دموكراسي‌ بنگرند. چنين‌ چيزي‌ به‌ عقيده‌ رالز شدني‌ است‌ زيرا مردم‌ به‌ هر حال‌ و صرف‌نظر از برخي‌ اعتقاداتشان‌ در برخي‌ باورهاي‌ عميق‌ و ريشه‌دار درباره‌ اصول‌ عدالت‌ اشتراك‌ نظر دارند. رالز مي‌گويد مفهوم‌ سياسي‌ عدالت‌ داراي‌ سه‌ ويژگي‌ است‌:
يك‌، در مورد نهادهاي‌ سياسي‌ و اجتماعي‌ اساسي‌،يعني‌ ساختار اساسي‌ جامعه‌ كاربرد دارد.
دو، مستقل‌ از نظريه‌هاي‌ فراگير، قابل‌ طرح‌ است‌. هرچند البته‌ اجماعي‌ از آن‌ نظريه‌ها ممكن‌ است‌ آن‌ را تاييد، يا به‌ اصطلاح‌ رالز اجماعي‌ متداخل‌، بكند.
سه‌،از ايده‌هاي‌ اساسي‌ نهفته‌ در فرهنگ‌ سياسي‌ رژيم‌هاي‌ ليبرال‌ بدست‌ مي‌آيد،مانند تلقي‌ شهروندان‌ به‌ عنوان‌ افرادي‌ آزاد و برابر كه‌ جامعه‌ را نظامي‌ براي‌ همكاري‌ عاقلانه‌ مي‌دانند.
اصول‌ سياسي‌ در چنين‌ چارچوبي‌ درصورتي‌ خصلت‌ ليبرال‌ دارند و مي‌توانند در مورد ساختار اساسي‌ جامعه‌ اعمال‌ شوند كه‌ يك‌، حاوي‌ فهرستي‌ از بعضي‌ حقوق‌ و آزادي‌ها و امكانات‌ اساسي‌ باشند.
دو، حقوق‌ و آزادي‌ها و امكانات‌ مزبور را بر مدعيات‌ كساني‌ اولويت‌دهند كه‌ مي‌خواهند جميع‌ مردم‌ را بر مبناي‌ آموزه‌هاي‌ جامع‌ و فراگير به‌ سعادت‌ و كمال‌ برسانند.
سه‌، ضامن‌ اقداماتي‌ باشند كه‌ وسايل‌ استفاده‌ موثر از آزادي‌را در اختيار شهروندان‌ بگذارند.
اين‌ يعني‌ ليبراليسم‌ سياسي‌ رالز. در اينجا بد نيست‌ به‌ يك‌ موضوع‌ مهم‌ هم‌ اشاره‌ كنيم‌ كه‌ وجه‌ تمايز ليبراليسم‌  او از ساير ليبراليسم‌هاست‌. فرض‌ در سراسر انديشه‌ رالز بر وجود جامعه‌اي‌ مركب‌ از افراد آزاد و برابر است‌. چه‌ در »نظريه‌اي‌ درباب‌ عدالت‌« و چه‌ در »ليبراليسم‌ سياسي‌« او مي‌خواهد ببيند اين‌معنا چه‌ نتايجي‌ به‌ بار مي‌آورد و بويژه‌ چگونه‌ مي‌توان‌ جامعه‌اي‌ بنياد كرد كه‌ بين‌ مطالبات‌ آزاديخواهان‌ از يك‌طرف‌ و برابري‌ طلبان‌ از طرف‌ ديگر منصفانه‌ و با عقلانيت‌ داوري‌ كند. زيرا در هر جامعه‌آزاد اين‌دو گونه‌ مطالبات‌ با يكديگر تعارض‌ خواهند داشت‌.
من‌ شخصا مساله‌ آزادي‌ و برابري‌ را تشبيه‌ به‌ يك‌ كش‌ مي‌كنم‌ كه‌ هرچقدر بكشيم‌ و به‌ طولش‌ اضافه‌ كنيم‌ از عرضش‌ كم‌ مي‌شود، يعني‌ هرچقدر بخواهيم‌ آزادي‌ را گسترش‌ دهيم‌ برابري‌ كم‌ مي‌شود،برابري‌ را كه‌ زياد كنيم‌ آزادي‌ كم‌ مي‌شود.
اين‌ تعارض‌ ميان‌ آزادي‌ و برابري‌ از زمان‌ انقلاب‌ آمريكا و انقلاب‌ كبير فرانسه‌ همواره‌ در جوامع‌ دموكراتيك‌ وجود داشته‌ و همان‌ فرقي‌ است‌ كه‌ تا امروز ميان‌ ليبراليسم‌ منفي‌ و مثبت‌ يعني‌ ليبراليسم‌ آزادگذار و ليبراليسم‌ رفاه‌گستر كه‌ در اوايل‌ اين‌ بحث‌ به‌ آن‌ اشاره‌ كرديم‌،وجود دارد. به‌ عقيده‌ رالز جامعه‌اي‌ از عهده‌ رفع‌ اين‌ تعارض‌ ديرپا برمي‌آيد كه‌ نظام‌ منصفانه‌اي‌ باشد به‌ منظور همكاري‌ در طول‌ زمان‌ از نسلي‌ به‌ نسل‌ بعد. جامعه‌اي‌ كه‌ انصاف‌ در آن‌ حاكم‌ نباشد و مرجعي‌ براي‌ داوري‌ منصفانه‌ در آن‌ وجود نداشته‌ باشد جامعه‌اي‌ ستمگر است‌ و پايدار نخواهد ماند.
كار اساسي‌ فلسفه‌ سياسي‌ دقيقا همين‌است‌ كه‌ تعريف‌ كند انصاف‌ عبارت‌ از چيست‌. رالز مي‌خواهد پاسخي‌ براي‌ اين‌ مساله‌ عمومي‌ پيدا كند كه‌ در جامعه‌اي‌ كه‌ اكثريت‌ وسيع‌ افراد آن‌ به‌ نظريه‌هاي‌ فراگير يا ايدئولوژي‌هاي‌ غير ليبرال‌ قائلند،چگونه‌ مي‌توانيد دموكراسي‌ ليبرال‌ داشته‌ باشيد. جواب‌ اين‌ است‌ كه‌ شما به‌ عنوان‌ شخا مي‌توانيد به‌ هر نظريه‌اي‌ قائل‌ باشيد به‌ اين‌ شرط‌ كه‌ به‌ عنوان‌ شهروند، اصول‌ ليبرالي‌ عدالت‌ را تاييد كنيد. ولي‌ اكنون‌ سوال‌ اين‌ است‌ كه‌ چگونه‌ مي‌توان‌ برسر اين‌ اصول‌ يا به‌ عبارت‌ ديگر مفهوم‌ سياسي‌ عدالت‌ توافق‌ كرد. اين‌ در واقع‌ پرسش‌ اساسي‌ فلسفه‌ سياسي‌ است‌. پاسخ‌ اين‌ است‌ كه‌ براساس‌ عقل‌ و انصاف‌. رالز مي‌نويسد شهروندان‌ هنگامي‌ عاقل‌ و منصفند كه‌ وقتي‌ به‌ يكديگر به‌ عنوان‌ افراد آزاد و برابر در نظامي‌ مبتني‌ بر همكاري‌ در طول‌ نسل‌ها مي‌نگرند، حاضر باشند برپايه‌ آنچه‌ معتقدند منصفانه‌ترين‌ تصور از عدالت‌ سياسي‌ است‌ شرايطي‌ براي‌ همكاري‌ با يكديگر پيشنهاد كنند. شرط‌ ديگر عقل‌ و انصاف‌ اين‌ است‌ كه‌ شهروندان‌ موافقت‌ داشته‌ باشند براساس‌ آن‌ شرايط‌ عمل‌ كنند ولو در اوضاع‌ و احوالي‌ خاص‌ كه‌ به‌ بهاي‌ منافعشان‌ تمام‌ شود،مشروط‌ بر آن‌ كه‌ ساير شهروندان‌ هم‌ شرايط‌ ذكر شده‌ را بپذيرند.

جان رالز واندیشه عدالت

جان راولز (John Rawls) فيلسوف آمريکايی، در سال ۱۹۲۱ در بالتيمور زاده شد. وی در آغاز از جمله تحت­تأثير انديشه­های جان استيوارت ميل بود و مواضعی نزديک به ديدگاه‌های «فايده­باوران» (يوتيليتاريست­ها) داشت، اما بعدها از آرای آنان فاصله گرفت و به نقد ديدگاه­هايشان پرداخت.

راولز در سال ۱۹۷۱ کتابی تحت عنوان «نظريه­ای درباره­ی عدالت» منتشر ساخت که پژواک بين­المللی پرطنينی داشت. اين اثر با تکانه­ای نيرومند، مباحث مربوط به عدالت اجتماعی را در زمانه­ی ما به پيش راند. راولز در اين اثر، با نظريه­های حق­طبيعی و مدنی قرارداد و بويژه انديشه­های کانت پيوند برقرار ساخته است. وی در تأملات خود ملهم از انديشه­ی «وضعيت طبيعی» در آرای روشنگران، وضعيتی به نام «وضعيت اوليه» را به تصور درمی­آورد و تأکيد می­کند که در چنين وضعيتی، همه­ی افراد آزاد و عاقل، در شرايط عدم­شناختی برابر نسبت به موقعيت­های سياسی، اقتصادی و اجتماعی خود، دو آغازه­ی عدالت را برمی­گزيدند: نخست اينکه همه­ی انسان­ها آزادی­های برابر فردی و شهروندی داشته باشند و دوم اينکه نابرابری­ها در تقسيم نعمات يا قدرت هنگامی مورد ­پذيرش است که همگان و بويژه آن اعضای جامعه که در موقعيت بدتری قرار دارند از آن فايده­ای داشته باشند و افزون بر آن، شانس برابر برای دستيابی به مقام­ها و منصب­ها وجود داشته باشد. در واقع می­توان گفت که اين دو آغازه، مضمون کانونی نظريه­ی عدالت راولز را می­سازند. ما در اين گفتار، با نگاهی گذرا به کتاب «نظريه­ای درباره­ی عدالت» جان راولز، تلاش خواهيم کرد که به آغازه­های يادشده نزديکتر شويم.
راولز در توضيح «نقش عدالت» خاطر نشان می­سازد که عدالت نخستين فضيلت نهادهای اجتماعی است، درست مانند نقشی که حقيقت برای سيستم تفکر انسان دارد. بنابراين، همانگونه که بايد از آراسته­ترين و باصرفه­ترين نظريه­ در صورت نادرست بودن آن دست کشيد و يا آن را تغيير داد، همچنين بايد آن قوانين و نهادهايی را که ناعادلانه هستند، حتا در صورت توافق بر سر آن­ها و کارکرد خوبشان تغيير داد و يا ملغی ساخت.
به نظر راولز، هر انسانی از منزلتی خدشه­ناپذير برخاسته از عدالت برخوردار است که آن را حتا نمی­توان به نام خير کل جامعه از ميان برداشت. بنابراين عدالت اجازه نمی­دهد که فقدان آزادی عده­ای را از طريق خير بزرگ­تر برای ديگران توجيه کنيم و عدالت اجازه نمی­دهد که در ازای فايده­ای بزرگ­تر برای انبوهی پرشمار، از گروهی کم­شمار انتظار ازخودگذشتگی و قربانی داشته باشيم. پس در يک جامعه­ی عادلانه، حقوق مدنی برابر برای همگان اعتبار دارد و حقوق مبتنی بر عدالت نبايست به موضوع معاملات سياسی و يا بازيچه­ی علايق اجتماعی تبديل گردد.
راولز در توضيح اهميت يافتن تصور مشترکی از عدالت برای تنظيم مناسبات اجتماعی خاطر نشان می­سازد که افراد جامعه معمولا" دريافت­های گوناگونی از عدالت و بيعدالتی دارند و توافقی ميان آنان بر سر قواعد بنيادين همزيستی اجتماعی وجود ندارد. علايق مختلف، آنان را به منازعه می­کشاند و هر کس مايل است که از نعمات مادی سهم بيشتری داشته باشد. بنابراين، قواعدی برای تقسيم نعمات مادی ضروري هستند. اين قواعد، آغازه­های عدالت اجتماعی را می­سازند. اين آغازه­ها تفويض حقوق و وظايف را به نهادهای اجتماعی ممکن می­سازند. اگر چه فايده­ی شخصی انسان­ها را وامی­دارد تا مراقب يکديگر باشند، اما احساس مشترک عدالت در آنان، برايشان اين زمينه را فراهم می­آورد تا اشکال مطمئنی از همزيستی را بيابند. تصور مشترک از عدالت است که در ميان انسان­هايی با هدف­های گوناگون، صلح مدنی ايجاد می­کند. تلاش مشترک برای عدالت، مرزهای فعاليت به دنبال اهداف ديگر را متعين می­سازد. بنابراين، تصور مشترکی از عدالت، آغازه­ی يک نظم مطلوب برای جامعه­ی انسانی است.

راولز تأکيد می­کند که اگر چه انسان­ها در مورد قواعد بنيادين همزيستی اتفاق نظر ندارند، اما هريک از آنان تصوری از عدالت دارد. معنای آن اين است که آنان ضرورت آغازه­هايی برای تعيين حقوق و وظايف بنيادين و نيز تقسيم عادلانه­ی ثمره­ها و بارهای همزيستی اجتماعی را تشخيص می­دهند و حاضرند آنها را به رسميت بشناسند. بنابراين می­توان بطور طبيعی در کنار تصورات گوناگون درباره­ی عدالت، به مفهومی از عدالت انديشيد که نقش مشترکی از آن تصورات داشته باشد. مثلا" انسان­ها عليرغم تصورات گوناگون از عدالت می­توانند در اين زمينه اتفاق نظر داشته باشند که نهادهای اجتماعی زمانی عادلند که در تفويض حقوق و وظايف بنيادين، خودکامانه ميان انسان­ها تفاوت قائل نشوند و قواعد آنها مصالحه­ای عاقلانه برای حيات اجتماعی ايجاد ­کند. به نظر راولز، می­توان بر سر نهادهای عادلانه به توافق رسيد، زيرا همين دو مفهوم «تفاوت خودکامانه» و «مصالحه­ی عاقلانه» که در مفهوم عدالت مستترند، می­توانند از طرف هر فرد مطابق آغازه­های عدالتش تعبير شوند. راولز نتيجه می­گيرد که تفکيک ميان مفهوم عدالت و تصورات تک تک افراد از عدالت اگر چه مشکل مهمی را حل نمی­کند، اما به شناخت نقش آغازه­های عدالت اجتماعی ياری می­رساند.
جان راولز در بخش ديگری از کتاب خود، به «موضوع عدالت» می­پردازد و تصريح می­کند که انسان چيزهای زيادی را عادلانه و ناعادلانه می­داند: نه تنها قوانين، نهادها و نظام­های اجتماعی را، بلکه همچنين کنش­های گوناگون مانند تصميم­گيری­ها، داوری­ها و ارزشگذاری­های اخلاقی را. اين امر حتا شامل موضعگيری­ها و شيوه­های رفتاری نيز می­شود.
راولز يادآور می­شود که ما اما با عدالت اجتماعی سروکار داريم. برای ما نخستين موضوع عدالت، ساختار بنيادين جامعه و به عبارت دقيق­تر گونه­ای است که مهم­ترين نهادهای اجتماعی، حقوق و وظايف بنيادين و ثمره­های همکاری اجتماعی را تقسيم می­کنند. راولز از مهم­ترين نهادها، قانون اساسی و بااهميت­ترين مناسبات اقتصادی و اجتماعی را می­فهمد و برای نمونه از تأمين قانونی آزادی انديشه و وجدان، بازارهای رقابت، مالکيت خصوصی بر وسايل توليد و خانواد­ی تک­همسری نام می­برد. به نظر او، مهم­ترين نهادها  بر روی هم حقوق و وظايف انسان را تعيين می­کنند و بر شانس زندگی او در اين مورد که چه کاره خواهد شد و چقدر خوب زندگی خواهد کرد تأثير می­گذارند. به همين دليل، ساختارهای بنيادين جامعه، موضوع اصلی عدالت هستند، زيرا تأثير آنها بر فرد بسيار ژرف است و از همان آغاز وجود دارد. انسان­ها در شرايط و موقعيت­های گوناگون اجتماعی زاده می­شوند و از شانس­های مختلفی برخوردارند که بعضا" وابسته به نظام سياسی و مناسبات اقتصادی و اجتماعی است. بنابراين نهادهای اجتماعی، مزيت معينی برای بعضی موقعيت­های آغازين ايجاد می­کنند. اين­ها نابرابری­های بويژه ژرف هستند و بر زندگی افراد تأثيری مستقيم می­گذارند. اين نابرابری­ها را نمی­توان صرفا" بر پايه­ی استحقاق افراد توجيه کرد. آغازه­های عدالت اجتماعی را بايد در درجه­ی نخست معطوف بر همين نابرابری­هايی ساخت که احتمالا" در ساختارهای بنيادين هر جامعه­ای بطور اجتناب­ناپذير وجود دارند.
راولز نتيجه می­گيرد که بنابراين عدالت يک الگوی اجتماعی، عمدتا" وابسته به آن است که حقوق و وظايف بنيادين و امکانات اقتصادی و مناسبات اجتماعی در حوزه­های مختلف جامعه چگونه متعين می­گردد. لذا مفهوم عدالت اجتماعی، در درجه­ی نخست معياری برای داوری در مورد خصوصيات تقسيم ساختارهای بنيادين اجتماعی را در اختيار ما می­گذارد.

جان راولز در بيان «انديشه­های اصلی نظريه­ی عدالت»، به بازنمود تصوری از عدالت می­پردازد که قرار است نظريه­های معروف قرارداد اجتماعی لاک، روسو و کانت را عموميت بخشد و به سطح انتزاعی بالاتری ارتقا دهد. به اين منظور تصريح می­کند که ما اجازه نداريم آن قراردادها را چنين تصور کنيم که گويا در جامعه­ای منعقد شده­اند و يا شکل حکومتی معينی را ايجاد کرده­اند. انديشه­ی راهنمای آن­ها بيشتر اين است که خود را معطوف به توافق اوليه­ای در مورد آغازه­های عدالت برای ساختارهای بنيادين اجتماعی می­سازند، يعنی آغازه­هايی که انسان­های آزاد و خردمند در خدمت منافع خود در يک وضعيت اوليه­ی برابری، در راستای تعيين مناسبات پايه­ای در پيوند ميان خود می­پذيرفتند. تمام توافق­های ديگر، بايد خود را با اين آغازه­ها منطبق سازند. آن­ها گونه­های ممکن همکاری اجتماعی و حکومت را تعيين می­کنند. جان راولز نام اين نحوه­ی تأمل درباره­ی آغازه­های عدالت را «نظريه­ای در باب عدالت به مثابه انصاف» می­گذارد.

وی در توضيح آن خاطر نشان می­سازد که می­خواهيم تصور کنيم که کسانی که می­خواهند برای همکاری اجتماعی متحد شوند، در اقدامی مشترک آغازه­هايی را برخواهند گزيد که مطابق آن­ها حقوق و وظايف بنيادين و تقسيم نعمات اجتماعی معين می­گردد. به اين اعتبار، قرار است گروهی از انسان­ها يکبار برای هميشه تصميم بگيرند که چه چيز برايشان عادلانه و چه چيز ناعادلانه است. تصميمی که انسان­های خردمند در چنين وضعيت نظری مبتنی بر آزادی و برابری اتخاذ می­کنند، آغازه­های عدالت را تعيين می­کند.
در نظريه­ی عدالت به مثابه انصاف، وضعيت اوليه­ی مبتنی بر برابری، همان نقشی را بازی می­کند که وضعيت طبيعی در نظريه­های قرارداد اجتماعی بازی می­کرد. روشن است که اين وضعيت اوليه به عنوان يک وضعيت واقعی تاريخی به تصور درنمی­آيد و مرحله­ی بدوی و ابتدايی فرهنگ هم نيست، بلکه وضعيتی کاملا" نظری است و بدان گونه پرداخته شده که به تصور معينی از عدالت منجر می­گردد. يکی از خصوصيات اصلی اين وضعيت اوليه آن است که در آن هيچکس جايگاه، طبقه و موقعيت خود را در جامعه نمی­داند و از ميزان استعدادهای فطری و طبيعی خود مانند شعور و زور بدنی نيز آگاه نيست. به عبارت راولز، قرار است آغازه­های عدالت در پشت «چادری از نادانی» تعيين گردد. اين چادر نادانی متضمن آن است که هيچکس به دليل تصادف­های­ طبيعی و يا موقعيت­های اجتماعی از امتيازی برخورد نگردد. از آنجا که همه در موقعيت مشابهی بسر می­برند و هيچکس نمی­تواند آغازه­هايی را بينديشيد که برپايه­ی ويژگی­های شخصی او امتيازی برايش به همراه بياورند، بنابراين می­توان گفت که آغازه­های عدالت برخاسته از چنين وضعيتی، نتيجه­ی يک توافق يا مذاکره­ی منصفانه هستند. زيرا با توجه به تقارن همه­ی مناسبات بين­انسانی، اين وضعيت اوليه در مقابل همه­ی سوبژکت­های اخلاقی يعنی ذات­های خردمند با اهداف خود ويژه و استعداد برای احساس عدالت، منصفانه است.
به عقيده­ی راولز، اين وضعيت اوليه را می­توان «وضعيت مبدأ» نيز ناميد، زيرا تمام توافقات اساسی در آن منصفانه هستند و همين امر نامگذاری آن به عنوان «عدالت به مثابه انصاف» را توجيه می­کند. «عدالت به مثابه انصاف» بيانگر انديشه­ای است که آغازه­های عدالت را در يک وضعيت منصفانه­ی مبدأ تعيين می­کند. راولز خاطر نشان می­سازد که البته چنين عنوانی نمی­گويد که عدالت و انصاف مفاهيم يکسانی هستند، درست مانند آنکه وقتی از «شعر به مثابه استعاره» سخن می­گوييم، منظورمان اين نيست که شعر و استعاره يکی هستند.
راولز می­افزايد که عدالت به مثابه انصاف با عمومی­ترين تصميماتی می­آغازد که انسان­ها اصلا" می­توانند با هم اتخاذ کنند، يعنی با گزينش نخستين آغازه­های تصوری از عدالت که می­بايست برای تمامی سنجش­ها و تغييرهای بعدی نهادها معيار باشند. انسان­ها پس از اينکه تصوری از عدالت را متعين ساختند، بايد يک قانون اساسی و رويه­ی قانونگذاری برگزينند که با آن  توافق اوليه بر سر آغازه­های عدالت منطبق باشد. راولز تأکيد می­کند که البته طبيعی است که يک جامعه نمی­تواند برنامه­ای برای همکاری باشد که انسان­ها به معنای دقيق سخن داوطلبانه به آن می­پيوندند. هر آدمی به هنگام تولد در موقعيت و جامعه­ای معين قرار دارد که بر شانس زندگی او تأثيری تعيين­کننده می­گذارد. اما جامعه­ای که با آغازه­های عدالت به مثابه انصاف منطبق است،  نزديکترين جامعه به يک نظام اجتماعی داوطلبانه است، زيرا منطبق با آغازه­هايی است که انسان­های آزاد و برابر در شرايطی منصفانه با آن موافقت می­کردند. به اين معنا، اعضای چنين جامعه­ای خودمختارند و وظايف به رسميت شناخته شده را خود مقرر کرده­اند.
به نظر راولز، به عدالت به مثابه انصاف اين تصور نيز تعلق دارد که انسان­ها در وضعيت اوليه عقلانی هستند و علايق آنان يکديگر را هدف نمی­گيرد. اين به اين معنا نيست که آنان خودخواهانی هستند که صرفاً علايق کاملاً معينی نسبت به ثروت، اعتبار و قدرت دارند. اما آنان را بايد بدينگونه به تصور درآورد که علاقه­ای نسبت به علايق ديگران نمی­يابند. آنان اهداف روحی خود را محتملاً در جهت مخالف اهداف ديگران می­دانند، ماننداهداف وابستگان به اديان گوناگون. فراتر از آن، مفهوم عقلانيت نيز بايد در محدود­ترين معنای آن و آنگونه که در نظريه­های اقتصادی رايج است فهميده شود: يعنی اينکه مؤثرترين ابزار بايد برای اهداف موردنظر به کار گرفته شوند.

راولز برای دستيابی به مفهوم عدالت به مثابه انصاف، يکی از وظايف اصلی را آشکارا متوجه تعيين آغازه­های عدالت می­داند که در وضعيت اوليه برگزيده می­شوند. وی ادعا می­کند که انسان­ها در وضعيت اوليه، دو آغازه­ی کاملا" متفاوت را گزينش می­کردند: نخست آغازه­ی برابری حقوق و وظايف اساسی را و ديگر اين آغازه را که نابرابری­های اجتماعی و اقتصادی، يعنی ثروت­ها و يا قدرت­های مختلف ميان افراد تنها هنگامی عادلانه است که از آنها فايده­ای نصيب هر کس شود، بويژه نصيب کسانی که اعضای ضعيف­تر جامعه هستند. به نظر راولز، شايد غايتمند اما ناعادلانه باشد که بعضی­ها کمتر داشته باشند تا وضع ديگران بهتر باشد، اما به هيچ وجه ناعادلانه­ نيست اگر  از  مزايای بزرگ برای معدودی، وضع کسانی که از مزايای کمتری برخوردارند بهتر شود.
آنچه که راولز به تصور درمی­آورد اينست که رفاه هر کس وابسته به آن همکاری است که بدون آن هيچکس نمی­تواند زندگی رضايتبخشی داشته باشد و بنابراين تقسيم نعمات می­بايست هر کس حتا کم­چيزان را وادارد تا داوطلبانه همکاری کنند. به نظر راولز، آغازه­های ياد شده پايه­ی منصفانه­ای برای آن است که افراد مستعدتر و از نظر اجتماعی در موقعيت برتر، بتوانند روی همکاری ديگران حساب کنند، مادامی که يک توافق عملی، شرطی ضروری برای رفاه همگان باشد. به محض آنکه انسان­ها تصميم خود را به نفع تصوری از عدالت بگيرند که استعدادهای تصادفی طبيعی و مناسبات اجتماعی را در خدمت منفعت سياسی و اقتصادی قرار نمی­دهد، به آغازه­های ياد شده دست می­يابند، آغازه­هايی که آن جنبه­های جهان اجتماعی را که از نظر اخلاقی خودکامانه به نظر می­رسند، در نظر نمی­گيرد.
راولز سپس آغازه­های عدالت را که انسان­ها می­توانند در وضعيت اوليه بر سر آنها توافق حاصل نمايند در دو گزاره­ی زير فرمولبندی می­کند: ۱ـ هر کس می­بايست از حق برابر در گسترده­ترين سيستم از آزادی­های بنيادين برابر که با سيستم مشابه برای همه­ی افراد ديگر سازگار باشد، برخوردار گردد.

۲ـ نابرابری­های اجتماعی و اقتصادی را بايد به گونه­ای سامان داد که:

الف ـ به شيوه­ای عقلانی از آن­ها انتظار رود که در خدمت منفعت هر کس باشند؛

ب ـ در پيوند با موقعيت­ها و منصب­هايی باشند که راه همگان به سوی آن­ها باز باشد.

راولز يکبار ديگر تأکيد می­کند که اين آغازه­ها عمدتا" معطوف به ساختارهای بنيادين جامعه هستند و تفويض حقوق و وظايف اساسی و تقسيم نعمات اجتماعی و اقتصادی را متعين می­کنند. پيش­شرط فرمولبندی آن­ها اينست که برای غايت­های يک نظريه­ی عدالت، ساختار اجتماعی به منزله­ی دو بخش کم تا بيش جدا در نظر گرفته شود. هر يک از آغازه­های ياد شده، معطوف به يکی از اين بخش­هاست. بنابراين ما ميان سويه­های سيستم اجتماعی که از يکطرف آزادی­های اساسی برابر را تعيين و تضمين می­کند و  از طرف ديگر نابرابری­های اجتماعی و اقتصادی را متعين می­سازد تفکيک قائل می­شويم.
به نظر راولز حائز اهميت است که آزادی­های اساسی از طريق فهرستی از اين آزادی­ها تعيين گردند. مهم­ترين آن­ها آزادی­های سياسی (حق انتخاب­کردن و انتخاب­شدن)، آزادی بيان و اجتماعات، آزادی وجدان و انديشه و آزادی شخصی شامل حفاظت از انسان در مقابل فشار روانی و شکنجه­ی جسمی و آسيب فيزيکی، حق مالکيت شخصی، حفاظت از انسان در مقابل بازداشت و حبس خودسرانه می­باشند که از طريق حکومت­قانون تثبيت شده­اند. اين آزادی­ها بايد مطابق نخستين آغازه­ی عدالت، برای همگان برابر باشند.
دومين آغازه­ی عدالت معطوف به تقسيم درآمدها و دارايی­ها و خصوصيت سازمان­هايی است که در آن­ها قدرت و مسئوليت­های متفاوتی وجود دارد. تقسيم درآمدها و دارايی­ها نبايد يکسان باشد، اما هرکس بايد از آن بهره ببرد و همزمان راه به سوی کسب قدرت و مسئوليت در مناصب  برای هر کس باز باشد. آغازه­ی دوم تأثير خود را از آن طريق نشان می­دهد که با باز گذاشتن راه برای کسب مناصب مهم قدرت، نابرابری­های اجتماعی و اقتصادی را به طرحی در خدمت منفعت همگانی تبديل می­سازد.
در نظريه­ی عدالت راولز، آغازه­ی نخست نسبت به آغازه­ی دوم تقدم دارد، به اين معنا که خدشه­دار کردن آزادی­ها و حقوق مصرح در آغازه­ی نخست، از طريق منفعت بزرگتر اجتماعی و اقتصادی قابل توجيه نيست. وی در کتاب خود از جمله می­نويسد که فقط هنگامی می­توانيم با يک نظريه­ی غلط راضی باشيم که نظريه­ی بهتری نداشته باشيم. بيعدالتی نيز درست همين گونه است و فقط تا زمانی می­توان آن را تحمل کرد که از بيعدالتی بزرگتری پرهيز گردد.